<$SiKHooL$>

یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵

من نيز ديده ام مرغ هاي آسمان را شب هنگام که زميني مي شوند و ترس زمينگير شدن بر لبه ها استوار مي داردشان

من، هنوز در پيچ و خم کجا هستيم و کجا مي رويم ، سر سفره شام و هم جوار خواهر . گيرم پدر و مادرم دو سه 10 سانتيمتري بالاتر بواسطه احترامي که با سن و سال بالا رفته شان در درد کمرشان رخنه کرده ست. ناگهان به هول، پدرم، تجربه درک کرده مان را خيلي سريع متذکر مي شود که:" زنگ در را مي زنند" و من با سرعتي که تازگي ها پيدا کرده ام که متمايل شده به سرعت خنده ها و احساسات بروز پيدا کرده ام، مي روم سمت اف اف و سر برگردانده در طي راه مي گويم به پدر( يا شايد خودم) که " اشتباهي حتما زنگ را زده اند" ( که خيلي وقت است زنگ اين خانه زنگ زده) . گوشي مي گويد تا من به خودم بجنب ام که:" نامه داري، پيشتاز، زود تر بياين بگيريدش لطفا" که انگار فهميده ما غافل گير شده ايم. و من خيلي ساده فهميده ام که نامه براي من است که معمولا نامه ها براي من است. کسي غير من در اين خانه ديگر به اين پستچي ها اعتماد ندارد. پس به سرعت، تمام کساني که نامه اي مي توانند داده باشند يا بسته اي را، در ذهنم مرور مي کنم و مطمئنا نتوانسته ام حدس بزنم. در طي اين تقريبا يک ماهه، هر روز فکر مي کردم که چطور بايد گفت. خبر گرفت و خواست. خواستم مزاحم دوست از قماش خودم شوم. تا او برود و بخواهد که در را باز کنند تا پرنده ام ( که فقط مال من نيست) ، پرواز کند. و البته تجربه ي دوباره هميشه آدم را آشفته مي کند. حتي تو کازابلانکا. پايئن مي روي و پستچي بيرحمانه و صريح مي گويد که از درياست و مي خواهي بگويي که يواش تر .مگر سر آورده اي. بيدار مي کني خواب آلوده احساسم را. بي هيچ حرفي همه تشريفات را همراه با نامه رسان برگزار مي کنم و با بسته اي بالا مي روم و وقتي مي پرسند مي گويم که" معلوم ست که براي من است. انتظار ديگري داشتيد؟" و از اندازه بسته همه مي فهمند که درون اش چه پرنده خسته اي پر پر مي زند. چه خوشحال شدم که فقط آن بود و ديگري نبود. و چه لرزيدم از آنچه درون آن مي بايست مي بود.
آه بر پدر اين پوزيتيويسم لعنت که ابطال پذير نيست. کيست که بتواند اين را ابطال کند؟ تجربه مگر تمبر است که بخواهم باطل اش کنم تا اعتبار پيدا کند؟ فکر مي کني اين تجربه ابطال شده ات را از راننده اتوبوس بخواهي چه دستگيرت مي شود؟؟
پس آمد. آمد بدون اينکه من به صرافت گفتن اش بيوفتم و چه خوب شد. واقعا اجر صبري بود که گرفتيم همه.
فقط نفهميدم که فرستنده مي خواست که باز دستگيرش شود يا نه. که رسم اين تجربه به همين اش است. به گره اي که مي افکند. بين همه آنها که در دام تجربه اش گرد هم آمده اند.
ممنون از تجربه دريا که آموختي اش

آه
توئي؟؟
سر آخر
....

تشنگي يخ زده
گاهي به آسمان نگاه مي کنم
و حوصله ام را، اي نامه رسان
حراج مي کنم
پس در آور به ازايش حرص ات را
و جسارت ات را
به پشت دست
بر تنور سرد شبانه مان بچسبان
تا گرم شويم بي کلامي به اصرار
چه آنکه آشنايم با سخاوتت
تن ام خواهي کرد
تمام آدرس فرستنده را
حوصله رسوب کرده ات را
به سراپا تن لرزان گيرنده ام
بر صبر شکننده ام
(يکي براي ملاقات هاي پاره پاره اش با نامه رسان)

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

اين را بخوانيد اما اصلا در خواندنش اذيت نکنيد براي درست خواندن خودتان را

مشکل يکي دوتا نيست. به محض اينکه بفهمي و حتي قبل از آن هم که بفهمي که فهميدن و درک کردن کاريست سواي هر کار ديگر و قبل همه اينها خواهي نخواهي دچار کرده اي خودت را به قبول هزينه اي که تاوانش مي شود زندگي و تک تک قدم هايي که برميداري. اما فقط اينها نيست. اگر به دهانت مزه کند. نه اينکه خوشت بيايد. يا جذاب باشد. اگر تنها و فقط درگيرت کند کافي ست که همينطور درش دست و پا بزني. اينکه از گوجه فرنگي هم بخواهي استنطاق کني. خيلي هزينه ها دارد و اگر نتواني با هزينه هايش کنار بيايي خودت را تا روز آخر عمرت در عذاب خواهي ديد. هزينه هايي که از همه سخت تر خواهند بود. درد هايي که ديده نمي شوند. دست هايت لزوما پينه نمي بندند و در بدنت هيچ جراحتي باقي نمي گذارد. تنها و تنها چيزي که اتفاق مي افتد که آنهم در اکثر مواقع اتفاق مهمي نيست و گويا براي همه مي افتد چين هاي پيشانيست و چشم هاي عينکي ست و موهاي در پروسه سپيد شدن. و از همه اينها نمايان تر همان عينک است که اگر نداشته باشي با هزار چين پيشاني و موي ريخته و نريخته هيچ رنجي درت ديده نمي شود. بله همه اش همان تو و درون توست که اتفاق مي افتد. هيچ کس به انزواي نگاه تو پي نخواهد برد. هيچ کس نخواهد فهميد که ديدن يکي هم آهنگ تو که دردش کمابيش درد توست تا کجا که تو را مشعوف نخواهد کرد. ديدن درکي از خودت را چنان گرانبها مي يابي که حسرت اش را در عرض مي تواني با حسرت وانت مزدا ها به يک کاميون ماک مقايسه کني. تنهايي. چيزي که اگر نخواهي قبولش کني بهتر است که کلا خودت را بزني به نا فهمي و بروي در تخصص خودت و براي خودت کسي شوي. آنوقت که فريدمن شوي و نه آدورنو. آنوقت که ديده شوي مثل فريدمن و يا کتک بخوري از همه مثل آدورنو. حاضري کتک بخوري. سيخ داغ چطور؟ بله اگر ناب و تر و تميزش را بخواهي خيلي زود سيخ ها داغ مي شوند. حواست باشد. آدمي که نخواهد خرج شود خيلي به درد اينکار نمي خورد. خودش را خسته مي کند. اگر فکر مي کني که در اين راه آموخته مي شوي و کمتر دردت ناراحتت خواهد کرد( سواي درد کشيدن ها) ريسک بزرگي کرده اي. هزينه ها بالاست و بالاتر مي رود. هرچه اين تکنولوژي و علم و دنياي مدرن کوفتي پيشرفت مي کند هزينه ها بالاتر مي رود. پس زود تصميم ات را بگير. قبل از اينکه گله کنند از تو که چرا ازدواج نمي کني. مازوخيسم يا چيزي در همين مايه ها. اما با کلاس و تر و تميزش. نهايت امر اينکه تويي و آخر و عاقبتت اگر خيلي خوب باشد يکي دو کتاب از توست که چند صباحي دست آدم هاي ديگر بچرخد. خيلي به چشم نمي آيد. ها؟ اما بيشتر از اين نيست. بيخود نيا که هزاران اثر از خودت به جا بگذاري. بيا که يکي بگذاري. مگه مرغي که هر روز تخم بگذارد؟ خب هروقت تخم گذاشتن ات گرفت بشين و با جسارت و اما آگاهي به نوشتن و البته خط زدن و دوباره نوشتن. پيشنهاد مي کنم خيابان يکطرفه بنيامين را بخوانيد. گرچه ترجمه اش خيلي خوب نيست اما کافي ست براي گرفتن گرفتني ها. خصوصا منظور نظر من قسمت نقد کردن و نوشتن است. نکاتي که ذکر مي کند خيلي کاري و فايده مند است. تنها راه خلاصي از ناراحتي در اين راه خيلي ساده است. اينکه هزينه ها را نه نگاه کني و نه برايشان اصلا مقداري قائل شوي و به مقدارش ارزش دهي. متأسفانه اينجا کار ديگري نمي شود کرد. خير راه دررو ندارد.

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵

Asghar, The Great

چه کسي رو ميشناسيد که بويي از اصغر به مشامش نخورده باشه؟ همه ما اصغر را ميشناسيم. اصغر جدا از سيگار فروشي و دکه داري و باربري و شاگردي و حمالي و گاهي نقاشي ساختمان خيلي جاهاي ديگر هم حضور چشم گير دارد. اصغر تنها قهرماني ست که اسمش هيچ جا ثبت نشده و من هم ثبت اش نخواهم کرد. چون همه ارزش اصغر به همين است. اصغر همه هنرش اين است که هميشه و همه جا هست و همه ما ميشناسيم اش. به ندرت پيدا مي شود قهرماني مانند اصغر. کسي مثل اصغر نان به خانه نمي آورد. يک نان آور تمام عيار. بي برو برگرد. اصغر تنها قهرماني ست که وقتي ميميرد در اوج شکوهمندي کاسه اي خرما و سيني حلوا بدرقه اش مي کند. گاهي چند چادر و يک جفت دمپايي قرمز کوچولو هم تا سر قبرش مي روند. اما اصغر با تمام اينها صدايش در نمي آيد و همه ناراحتي من از همين است. که اصغر تا به حال صدايش در نيامده و وقتي هم که حرفي زده يا ما گوش نبوده ايم و يا به اصغر بودنش به اعتنا از کنارش گذشته ايم. بعضي هم به اصغر بودنش صورت اش را سرخ کرده اند تا شايد زبانش کمتر سرخ شود. اصغر از کودکي اصغر شده. معمولا همينطور اصغر مي شوند. شما کمتر اصغري را ميبينيد که بعدا اصغر شود. اصغر اکثرا مادرش سر زا ميرود. کجا؟ خدا ميداند. گاهي پي زندگي خودش. گاهي هم گور به گور ميشود. اصغر اما اگر مادرش ماندني باشد هم دو حالت بيشتر ندارد. يا گوله محبت و يا گلوله خفت بر پس گردن اصغر. به هر حال پس گردني خور اصغر خيلي ملس مي باشد. و همين ها هم در هر ضربه به اصغر هويت مي دهند. يا زيرشان خورد شود و بميرد. يا زيرشان سخت شود و بشکند و بميرد. شما مي دانيد کي اصغر ديگر ادامه پيدا نمي کند؟ وقتي به ندرت اصغر پايش به جايي و دستش به دهانش ميرسد و تمام تلاشش را مي کند تا هيچ اثري از اصغر در تخم و ترکه اش باقي نماند. او در اين تلاش خودش را محو مي کند و کم کم از پي او اکبر و ياشار و کمال و در حالت شديدش کامران و کامبيز به وقوع مي پيوندند تا هيچ شکي جاي نگيرد در پس زمينه اي که قاعدتا نبايد اصغر باشد.
اصغر تنها قهرماني است که به هر حال و در هر وضعيتي ميميرد. او در مرگ خودش مسئول هميشگي است. چه حتي اگر در ميان کشتگان قطار از ريل خارج شده اي باشد. او يا وقتي ميميرد که آه در بساط ندارد يا ميميرد تا ديگر اصغر بودن که ديگر ننگي در بين اعضاي خانواده بشمار ميرود کاملا پاک شده باشد. سعي کنيد اصغر نباشيد و نمانيد. اصغر بودن تنها عاقبتش له شدگي است. آنهم در چرخ گوشت زندگي که دوشاخه اش در پريز جامعه فرو ميرود به دست گذشته.

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

Although This is a high speed train, yet It is easier to leave than to be left behind, however leaving was never my proud

ما کجا ايستاده ايم؟ کجا مي رويم؟ قراري هست آيا بر رسيدن به جايي؟ زندگي داستاني داشته آيا که من نمي دانستم؟ من خيلي سوالاتي شده ام. من شديدا قاطي و تا حدي پاتي شده ام. نمي دونم. به همه که مي گم خوبم. و به کساني هم که اين خطوط رو مي خوانند هم بهتر از اين جوابي ندارم براي دادن. در عوض جواب گرفتن اين روزها خيلي سخت شده. چه از دوست ها براي چند قدم آن بيرون براي ديدن آنچه که مي خواهي ببيني و شنيدن آنچه که مي خواهي بشنوي که به هر صورت و به هر دليل جايي ديگر پيدا نمي شود جز پيش شما دوست عزيز. چه از قضيه هاي اثبات شده و در حال اثبات که معلوم نيست چطور مي خواهند راننده تاکسي را روي مختصات ببرند و چه حتي از تجربه هاي ترک خورده از قدمت که بيشتر از اينکه آن تو را کمک کند تو بايد حواست به ترک هايش باشد که نکند در ضربه اي بر حسب اتفاق نقض شود. اين روزها آشفتگي مرا هم از هم مي درد. عدم قطعيت اين بيرون موج ميزند. هرچي مي خواهم همه را به سيخ بکشم نمي شود.سيخم را گم کرده ام. اما تا دلتان بخواهد سيخ هست که بهش فرو مي روم. کجا بايد رفت اما؟؟ ها؟ کدام داستان را بايد ساخت؟ من که داستان ساز هستم چطوري نبايد خودم را کنترل نکنم؟ من نميدانم . من هميشه در اين ميدان لعنتي با تمام ايمانم به فقدانش تا خود تجريش در پياده رو ها و خيابان به همه ميخ مي شوم. و جالب اينجاست که من در عين حال مي خواهم نبينم. من تبديل شده ام به يک گوني گزينه. تعداد جواب ها هم مهم نيست. 4گزينه اي چه فرق دارد با 1گزينه اي وقتي حتي در وارد شدن به عرصه سوال هم ترديدها سستم مي کنند؟
هيـــــم. بعله و بعله. فکر کنم انفجار همينطوري باشد. آدم که آدامس نيست که در آن واحد از همه سو کش بيايد. وقتي در آن واحد هم چشمها گرد شده و هم عقل دست به کار چک و سيلي هاي طعنه بر حماقت چشم ها دارد منفجر مي شوي ديگر. متأسفانه انقدر انفجارم هم لوس تر از خودم هست که کاش لااقل آتش بازي اي ميشد و درس عبرت ديگران. نه نمي شود. ديگر نه.
خب کمي همه چيز را واضح کنيم. من يک سري کارها دارم براي انجام دادن که کاملا قطعي هستند و شکي درشون نيست. من به انجامشون هم علاقه دارم و هم اعتقاد. اما من يک ترس دارم. که احساسم را چکار کنم. من دچار بيماري عشق سرگردان شده ام. ها هااا. ميبينيد چه بيماريهايي بهم ميسازم؟؟ تا پيش از اين و هنوز هم ميدانم که بهترين کار اينست که خيلي گير ندهم. مي دانم که نبايد ابراز عشقي داشته باشم. مي دانم که بايد خفه خون گرفتن را ادامه دهم. مشکلي با سوختگي هاي درجه دار ماتحت ندارم. ميدانم که انسان بايد هزينه تصميم هايش را بدهد. تصميم هاي تلخ و بزرگ را. به اين جهت که ابراهيم را دوست داشته ام. که او هم تصميم درست را گرفت نه آنکه دوست داشت را. او هم اگر پسرش را از دست مي داد دلش تنگ ميشد براي کلام و نگاه پسرش. براي چيزهايي که تنها در آن رابطه پيدا ميشد.اما آنچه ميديد لازمه اش چاقو بود به هر قيمتي و براي من اينها ربطي به عشق ندارند. عشق براي من خيلي حل شدني تر هست. اما تا حالا شده که بترسي؟ از اينکه داستان زندگي من چطور مي شود؟از نامفهومي بيزارم.آيا داستان من اينطوري مي شود که آنوقت مي تواني راجع به معني صبر کردن تا دلت مي خواهد داستان ها بسازي و از طرفي هم آگاه باشي به پدرسوختگي روزگار که در او هيچ چيز عموما لزومي ندارد؟ بيزارم من از عدم قطعيتي که آن بيرون موج ميزند. از اين تکلم ها که حوصله ام را سر مي برند. که از اول آخرشان روشن است. من ديالوگ خودم را مي خواهم. کوتاه هم نمي آيم. من ديالوگم را مي خواهم. چشم در چشم. رو در رو.

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

A Trio we call” sunny side behind”I

Third episode: swimming in darkness with a box of fire in my chest.every movement is frozen by my methodology
و من تا آخر شب کاملا دريافته بودم اين جور عدم درک هاي غير متقابل را. و دوباره اين احساس شديد در من شکل گرفته. احساسي که خالي از ماه نيست و رفتن. و نه اينکه ايستاده باشم اما رفتن و رفتن در راهي که شايد هزار رفته داشته ولي من تنها سکوت را در اين راه يافته ام. سکوتي هم از پيرامون و هم از خودم.
سکوتي که نشکسته اش بهتر است. اين نگفتن هم عجب چيزي ست.و من باز دريافته بودم که چرا آدم ها يکهو جلو چشمم سبز نمي شوند. و چرا اتفاقات کارساز برايم نمي افتند. و چرا آنجايي که داد من در مي آيد پيدا نمي شود. و چرا جايي نيست که بشود ريخت و بر هم زد و به بيابون زد و آنوقت من آنجا باشم. من آنجا باشم در ساعت مناسب. نه انگار ساعت پنج عصر من به اين زودي ها فرا نخواهد رسيد. و من دريافته ام که چرا آن آدمها به من اتفاقي برخورد نخواهند کرد. مي گويد برا اينکه تو خودت را کنترل مي کني. با خودم فرو مي روم و آنگاه مي فهمم که نه. شايد فقط اين نباشد. چون هميشه من همه را اتفاقي در ذهنم ديده ام. اگر دادي يا اشکي بوده ريخته ام. اگر شکستني بوده شکسته ام و همه اينها را با تمام وجود احساس کرده ام و به نتيجه رسانده ام و آنگاه برگشته ام به خيابان و عالم بيرون. و آنوقت دليل ها براي اتفاق ها محو مي شوند.و آنگاه واکنش هايم همه درجا مي زنند.
و آنوقت قهرمان بودنم هم ديده نمي شود. و حتي هيچ و همه بودنم. و ديده نمي شوم.
حتي اگر همه داد و هوار کنند که ديديمت!!!

براي بودن تنها
لازم نيست که يکي بزايد
بعضي وقت ها ميميري
زنده مي شوي
و باز ميميري
با اين حال زنده نيستي
در تمام اين احوال
با همه مرگ و زندگي
با همه پستي و بلندي
تو بودي تنها
در فکر و ذهن يک خلاق
در عصر يک روز پائيزي
وقتي براي آخرين شعر عاشقانه اش
مي خواست وزن مناسبي بيابد
به تناسب سوز هاي گذران
پس بياد داشته باش
و ايمان هم بر عدمي
که از رابطه مرگ و نبودن
زاييده مي شود
(يکي براي اينکه گفته بوده مرگ حيف که خريدني نشد و ياد آورش شدند که گه خورده)

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

a Trio we call” sunny side behind”I

Second episode:Where you find confliction of try for remaining alive and a gathering because of someone's death and also dead's relative’s sadness
تقريبا آخر برنامه را مي شود حدس زد. تعدادي در اين بين آمده اند و رفته اند و سلام و خدا حافظي و تسليت گفته اند و نگفته اند. و من تمام اين مدت بيرون ايستاده ام و دست ها با آمدن هر کسي بيرون آمده و با رفتن اش به جيب ام خزيده اند. چشم ها مي سوزند و تا به آن ساعت نه ناراحت و نه گريه اي. مشغول فکر به خودم و نگاهم و اينکه چقدر در نظر ديگران هم ناديدني شده ام و هم نا فهميدني. خصوصا آدمهايي که چند وقتي بود حرفمان نيامده بود.
آدمهايي که نميديدنم و من هم چه حس قشنگ و تميزي داشتم از ترکيب خاطره روزهايي که همين آدمها مرا ميديدند و با پدرم بودم و حالا که فاصله اي در حدود 100 متر با پدرم در آنسوي مراسم داشتم به کل غريبه به چشم مي آمدم و ديده نميشدم. آدمهايي که حتي نگاهي هم گويا نکردند و اين نکته عجيب به تنم اندازه بود. کاملا در برم گرفته بود و مي ديدم که من خودم جداي پدرم هيچ نيستم و تازه فهميدم پدرم هم همه چيزي که بوده و هست هيچ ربطي به اينها نداشته است. گيرم ميدانستم و حالا اندازه تنم بود. و فهميدم که آدم بودن ربطي به با آدمها بودن ندارد.
در گير و دار افکارم بودم و خدا و چهره ها در ذهنم فکرم را به هم پاس ميدادند. تا اواخر برنامه افرادي پيدا شدند.
دو نفر
پيرمرد خموده و شکسته و آهسته با صورتي آشفته از سختي روزگار و آغشته به ذرات موهايي سپيد آمد و بر لبه اي کيسه اش را پهن کرد و رويش نشست.
پيرزن با قدم هاي نا متعادل و کوتاه و بلند و کجي که مخصوص پيرزن هاست با چادري طبق معمول مشکي هم آمد و همان حوالي جايي مستقر شد.
در اين بين پسري بود کوچک اما هنوز واضح و روشن بود که وجدانش را در خيابان هاي سرد و گرسنگي جا نگذاشته و اصرار دارد که کاسب منصفي باشد.
ساعت که وقت رسيد انگار زنگ مدرسه زده باشند، همه با هم هجوم آوردند و از سالن خارج شدند و سلام و خداحافظي و ديده شدن و نشدن ها شدت گرفت. در اين بين اما
دو نفر از جاي برخواستند و شروع کردند به قطع نگاه هاي جماعتي که از در خارج ميشدند و ناگاه پس از هجومشان، جلوي در مسجد رسوب مي کردند. پس نيازشان به چند پاره اسکناس را به آن نگاه هاي قطع شده گره مي زدند. و نگاه ها هم خوب آموخته بودند چگونه اين گره هاي کور را باز کنند. در اين بين ديالوگ هايي هم بين اين دو رد و بدل مي شد.
پيرزن: بزار کارمو بکنم. انقده جلو دست و پا نيا
پيرمرد: خب منم دارم کار خودمو ميکنم چيکار به کار تو دارم
- يعني که چي؟ اگه من اينجام باسه اينه که پام درد مي کنه نمي تونم اونجا واسّم
- تو پات درد مي کنه. من کمرم درد ميکنه. مگه ميشه آدم پير باشه يه جاش درد نکنه
- چرا نشه؟ اينا که اينطوري پول خرج مي کنن حتما انقده دارن که تا درد نگرفته جايي شون دوا درمونش کنن.
- اي بابا. حالا ول کن اين حرفا رو. بذار کارمون رو بکنيم. از اين حرفا نون در نمياد
- تو هم که همه اش....
و ديگر نه قابل فهم بود و نه در حوصله ي گوش دادن. من افکارم اينجا نبود و اين چند لحظه نا مفهوم رو هم پاره پاره از سر عادت گوش دادن به حرف اينچنين آدمهايي شنيدم. از آنجا که آدمهام رو اينجا ها پيدا مي کرده ام هميشه.
...................................................

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

A Trio we call” sunny side behind”I

First episode:our desires in outface of our last home were we are all sleep for ever
- اين يکي خيلي خوش ساخت تره
با گفتن اين حرف مرد سوز شديدي همراه شد.
- ببينين اين يکي رو که با رنگ سياه اش کردن. اما اينا که ما کار مي کنيم ساب گرد ميزنيم و ميشه مثل سطح روي سنگ
بعد با دست زمخت اش دستي روي سنگ مي کشد که انگار اينطور ما را قانع کند.
مردي که همراهمان بود گفت: گرانيت هاتون مال کجاست؟ دو سال ديگه رنگ اش نپره
و جواب شنيد: نه آقا ما سنگ هامون خيلي خوبن. اين سنگ سياها بهتر هم هستن. خالص تر. گرانيت خوب يا برزيلي يا تويسرکان.تشريف بيارين....
و از روي چند سنگ رد مي شود و در همين حين ادامه ميدهد: حالا بياين اينو ببينين جديد کار کرديم.
و سر سنگي مي ايستد.
- اين دو تا رو که کار کرديم. اين يکي برزيليه و اون هم تويسرکان.
مردي که همراهمان بود گفت: اين تويسرکانه بهتر نيست؟ سياهش شبق هست و به نظر بهتر ميادا. قشنگ تره
مرد همراه با سوزي که مي آمد جواب دادش: قيمت اش يکيه. اين برزيليا رو وارد مي کنن و تويسرکان ها رو صادر. اروپايي ها خوب مي خرنش.
مرد همراه: خب آخرش چند ميسازيش؟
مي گويد: تو 2 هفته تموم اش مي کنم. اينا با ساب گرد ميشه 180 تومن. هيچکي کمتر از 200 براتون درش نمي آره.
و باد شديد تر مي وزد.
مرد همراه مي پرسد: روش رو چه رنگي مي نويسي؟
ميگويد: رو سياه نقره اي خوب ميشه. البته بياين اين رو هم ببينين. اين طلايي هم خوبه. اکليليه. ملاحظه بفرمايين. البته هنوز تميزش نکردم . روشن تر از طلايي هاي سنگ کناري. اين خوبه؟
پدرم مي گويد: آره همين خوبه. فقط ببين ما چونه نزديم که کار خوب تحويل بگيريم ها. مي خوايم کارش خوب باشه.
مرد مي پرسد: شعر روي سنگ رو چي بنويسم؟
و شروع مي کند با مکس هايي به خوندن از حفظ يک شعر. شک مي کند و دفتري باز مي کند و نشانمان ميدهدش.
- يا اين چطوره؟ ها؟جوون بود؟
پدرم: نه پدرمون بود
- خب اين شعره براي پدر خوبه؟ شعر ترکي هم دارم
- نه ترکي نه
من: آقا خودمون ميريم شعر پيدا مي کنيم. مشکلي که نيست؟
و من نا خودآگاه ياد خيام افتاده بودم
- نه چه مشکلي. من هفته ديگه ميرم سنگ تون رو ميخرم. اون موقع شماره موبايلم که رو کارت هست رو بگيريد و بخونيد اش.
همه با هم و نا هماهنگ: آقا خيلي ممنون. متشکر. خدا نگهدار
و مرد در حالي که همه از هم جدا مي شدند: اختيار داريد. قابل نداشت ها. خدا به همراتون
من و پدرم با ديگران خداحافظي مي کنيم. سوار ماشين مي شويم و از قبرستون خارج مي شويم.
....................................

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵

رطب خورده منع رطب کي کند؟

هيچ ديده اي پدربزرگ ها چطور ميميرند؟ خيلي عجيب و اکثرا غريب. بابا بزرگ که ميميرد هيچ ديده اي هرچه هم که از تو دور باشد با اولين برف هاي زمستاني بر خلاف جهت عقربه هاي پرندگان مهاجر خود را به تو ميرساند و با صبر و حوصله دانه دانه از ناگفته ها و احساساتش با تو مي گويد؟ هيچ ديده اي وقتي بابابزرگي ميميرد هر قدر هم که براي تو مرگ اش مهم نباشد وقتي باباي خودت را نگاه کني بالاخره خواهي فهميد معناي پدرمرده چيست؟ وقتي تنها و تنها چيزي که خواهد بود در چهره اش غم فراق است و نه هيچ شکوه و گلايه و کولي بازي و هيچي. تنها و تنها آدمي که پدرش مرده و از قضاي روزگار پدر توست. و آنوقت تو تنها باباي غمگيني داري که همين کافي خواهد بود که تو هم پيشاني ات چين بيوفتد.
بابا بزرگها و اصولا آدم هاي بزرگ به اين سادگي ها نمي ميرند. آروم ميميرند. همه چيز آروم و بي صداست. قلب ات هم آرام تر از هميشه. انگار کن قلب ات تو دلش مي تپد. اما همه جا به هزار انکار تو مي خندد و مي گويد بابا بزرگ مرده. من هيچ ناراحت نشدم که مرد. من خوشحال شدم که رفت. من هرکي برود خوشحال مي شوم.اگر خودم بروم که خيلي خيلي خوشحال مي شوم. و فکر کنم پدر خودم هم بميرد ناراحت نشوم. گيرم غم پدر مردگي مرا هم در بر بگيرد و خاطراتم مرا روزها و ساعت ها گرم افکارم کنند اما ناراحت نخواهم شد. کاش مي شد سفيد پوشيد. ميگويم: اگر به من بود مي گفتم همه سفيد بپوشند. سياه که حرف اش را هم نزن اما تيره هم نه. قرمز هم اصلا اما سفيد. همه. و خندان. مي گويند که کاش هرکس هرطور خواست. و مي گويد که من شعار مي دهم. و من هميشه فکر مي کردم که نمي خواهم شعار بدهم.اگر به من بود سر قبر مرحوم با ساز و آواز مي آمديم. قرآن مي خوانديم و خالي هايش را با دعا پر مي کرديم. اما گريستن را جز از شوق اينکه عزيزي به آرامش رسيده و به جاي اين جماعت کور و کچل کارش با خدا افتاده دليلي نمي ديدم. اينکه بالاخره آدم زور بهش نمي آيد. سيخ داغ هم که به هفت جاي آدم فرو کنند باز مي گويي خداست و جايزالسيخ. مي گويي هرچه هم که مي سوزد لا اقل به حق ست. از سر عشق است.
آدم فکر مي کند که بابابزرگش مرده. آنوقت بابا بزرگ هم که جاي دوري نرفته. ديدي بابا چه درست مي گويد؟ ديدي که گفت وقتي کسي ديگر نيست خاطرات تلخ هم دلنشين و دوست داشتني مي شوند. وقتي با همه اين احوال و نا ملايمات او حضور داشت. او و رابطه. و من يقين کرده ام که ما هرچه مي کشيم از دست همين رابطه ست.چرا بابا انقدر درست مي گويد. و من ميبينم که بابا چه قبول کرده و هيچ شکوه و گلايه و کولي بازي در نمي آورد. گيرم هنوز روزش نرسيده. و من خيلي دلم مي خواست که بابا خودش تلقين را بگويد و خاله مي گويد که بابام تاب و طاقت اش را نخواهد داشت. چرا؟ آدم اگر برا عزيزترين هايش تلقين نگويد پس براي چه کسي بگويد؟ آنهم تلقيني که از ته دل باشد.
بابا بزرگ من نمرده. گيرم تلفن که بزني تنها گوشي را بر ندارد.گيرم خيلي وقت بود که گوشي را هم بر نمي داشت.

پاي کوه

زمستان
ديروز زاده شد
بر بلنداي خيالات عمر زده ام
بر يخ پاره هاي بهشتي آويخته از سر و صورت اش
مي انديشم با خود
فردا به سويم
به آغوشم
پرواز خواهد کرد
(يکي روزي پيش از اين مغموم، چندين هفته پيش)

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵

اين يک سند تاريخي ست

سال ها بعد خيلي سخت و دور از انتظار نخواهد بود ....
بالاخره امروز ِ ما هم براي عده اي محصل پشت ميز و کتاب ، حفظ کردني خواهد شد.
و آنروز من چه احساسم قرابت و نزديکي ست با او
آن هنگام که خودم روزي ، چنين ديروز خودمان را مي خواندم و مزه حقارت ، سرخوردگي ، جهل و تحجر را به دهان مي چشيدم و پشتم را در پس آن همه تملق و ظاهر سازي و کلام زير بار شرم اش مي فرسودم.
شايد تصميم آنروز من با او يکسان نباشد فرداي روزگار
شايد دوستان و همراهان امروز من به اطرافيان او نمانند در پس اين گير و دار
شايد آموزگار او...نباشد جز روزگار ....اما ...اما...
باز اما اميدم هست و آرزو که او روزي به مانند من دست بر نوشتن چنين سطوري نبرد.

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

وقتي براي فرياد 16 هم يکي کم مي شود

و من مي دانم حالا
کفر تنها به کلمه نيست
گودالي که آن را خارج مي کند هم شرط است
وقتي آنسوي شعله هاي گلوگاه "بيش از 300 نفر"
خسته از نشنيدن پاسخ چراهاشان،
کتابي آبي توجه ام را مي ربايد
تا بالاي معجزه هزاره سوم و عکس اش
شکسته هاي احساسم را از روي کلمات
"اللهم عجل لوليک الفرج"، بروبم
وقتي کفر تنها به کلام نيست
و آن نگاه فريب و آزار ، دهانم را به تلخي خشک مي کند
تا مزه اش بفهماندم گودال هم مهم است
وقتي سر الاغي که اطرافش را روشن کرده اند
موجودي ديگر را به همزاد پنداري مجاب مي کند
تا خشم خود از احساس اش را بر آينه فرو کوبد
تا اينچنين گودال را فرو پوشد
(يکي به تو که گودالي فغان آلود بودي و او از ويترين کتابفروشي تو را نظاره مي کرد با همان تکراري لبخندش)
*خبرگزاري ايسنا با محاسبه فراوان به اين نتيجه رسيده که شما هزاران انسان بيش از 300 نفر هستيد.

چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۵

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

Out there on the wire above the fire

رويايي روشن
آن بيرون موج مي زند
آنسوي بازي ابر و ماه
در فرصت ميان برف دانه ها
(يکي براي تصميمي که بخاطرش زيباترين روز زاده شد)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...