<$SiKHooL$>

چهارشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۶

كارلوس پير عادت داشت بگه:مدت هاست از بستني بدم مياد

نطق پيش از دستور:
اوهوم
دستور:
يه ليوان آب لطفا
نطق پس از دستور:
آخيييش

نتيجه: خنك بنوشيد. بلكه رستگار شويد.

عمو والتر سيبيل پت و پهني داره." بناگوش در رفته". اينو خودش ميگه و قاه قاه ميخنده. اونوقت كلاهش رو از سرش برميداره. عرق از پيشوني پاك مي كنه. چند بار خودشو با كلاه باد ميزنه و دوباره ميزاردش سرش. نگاهي به اطراف مي اندازه. بعد براي بار چندم ميپرسه: ( اينبار جدي) پسر جون مطمئني همينجا بود كه مادرت رفت برات بستني بخره؟؟؟....
من نيگاش ميكنم و سرم رو حسابي تكون ميدم.
ميگه: زبون پسر جون. ياد بيگير ازش استفاده كن.
نيگاهش ميكنم و ميگم: بعله
دماغ ام بدجور ميخاره. با سر آستين كمي آرومش ميكنم.
او دوباره اخم ميكنه ، يه تف ميندازه و ته خيابون رو از نظر مي گذرونه.
....
يهو به خودم ميام. تكرار ميكنه: پاشو، پاشو بريم
(كسي ميدونه يه ديوار چقدر ميتونه تكيه دادني باشه؟)

سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

آي ننه،بابا.آي باكلاه آي بيكلاه.زن بيلو وردار، بيار.زير درخت آلبالو دستمال آبي وردار.دو دو اسكاچي آن مان كلاچي.ميخوام برم به تهران.از مشهد يا برازجان

خب چي ميشه گفت؟ بهتر از اين نميشه. بعد از مدت ها يادآوري بدي نبود فهميدن هزاران هزار نكته خود آموخته.
زندگي در يكي از حالات زير بيشتر ديده نشده. يكي اينكه از چپ و راست و هزار سوراخ كه خدا ميدونه كي و كجا سوراخ شده، همت ميگماره در پيدا كردن طيف رنگ قرمز دلخواه بر صورت اينجانب. حالت دوم وقتي ست كه عقب نشسته به تماشاي رنگي كه درست كرده تا بتونه با كمي تامل دوباره به همت عالي رنگواره هاي بس زنده تري به بار بنشونه. گاهي به اشتباه زندگي رو راضي ميبيني. بعله. و فكر مي كني خب حتما كوپن ات تموم شده. ديگه يواش يواش خيال برت ميداره كه انگار ديگه ميتوني از ماست ات اونچه كه ميخواي پيدا كني. بشيني با خيال راحت يه كاسه بي درد و درمون سر بكشي. درست همون لحظه كه كله ات داره به كاسه نزديك ميشه يهو ميبيني خاطرات دوران دبستان مياد به كله ات.يا حضرت جل الخالق. گفتم خاطرات دوران دبستان؟؟؟ عقل از كله ام پريده؟ نه قربون فقد فيوزشه كه پريده. يه فيوز كه اين حرفا رو نداره. چرا ميزني تو سر مال. بزن تو ماتحت مال كه لا اقل يكي دو قدم جلو بره شايد يه دو كيسه آرد اينور اونور برد، از زور بي فايده گي به طايفه نيهيليسم نپيوست. گيرم فيوزشم گير نمياد. اونش ديگه به خودش و خودم مربوطي هست. اصلا به قول مشهور عوالم ايالات منفصله سيخولند، هميني كه هه. به هر حال جونم واستون بگه اينا به همين سادگيام نيسدا؟ كلي خداوند تبارك تعالي ( كه بعضا اين سوال رو به ذهن مياره كه كجا بودي تا حالا؟ فدات بشم به مولا) زحمت كشيده چنين آشي پخته كه يه وجب بنشن ته گرفته بشه. بعله قربون نقل اين حرفا نيس.
از سر خاطرات دوران دبستانه كه ديگه هيچ آب خوشي از گلوي ناصاف ما پايين نميره. خاطرات دبستان هميشه جاي تامل دارند. خصوصا وقتي مابين يكي شان ببيني چطور معلم شوخ وشنگ و شايدم چي چي منگ من مياد و وقتي دارم من ننه مرده تو كاسه ام يه قلپ ناقابل ميدم بالا يه پس گردني حواله ام ميكنه كه دچار تناقض هويت بشم كه آخه من آبه بودم يا اونكه داشت قورت ميداد؟؟؟؟ بعله خاطرات دبستان هميشه و همه جا در خدمت شما. حتي شما دوست عزيز. باور نميكني؟ از حركت پا بپرس. حركت پا يادت نيست؟؟؟؟؟ ميخواي بگي بزرگترين اختراع بشري يادت نمياد؟ هان؟؟ واقعا جاي تاسفه.هوم آره. جون من نه جون شما، اين "حركت پا" جزو اولين ابزار آلات خونگي ورزشي بود كه البته براي استفاده ازش به يك استاديوم احتياج بود. و جزو اولين تبليغات تلويزيوني بود كه راجع بهش با شعر و اينا مي گفت: "حركت پا. اسمش چي بود؟ گفتم كه، حركت پا" خلاصه اگه حركت پا رو ديدي حتما ازش بپرس چون نه تنها جواب دندان شكني بهت ميده بلكه يك عدد سيب هم بهت ميده كه توش يك كرم به رسم يادبود داره واسه نوه هاش از علائم آخرالزمان ميگه. به خودتون نگاه نكنيد. احساس عذاب وجدان ميكنيد؟ نكنه گريه هاي وحشت زده ي كرم كوچولو ها شما رو به لرزه در آورده؟ در حالي كه بابابزرگ نصف شده شون جلو چشمشون تكون تكون ميخوره و شما رو نشون ميدن و هي تكرار ميكنن آخر الزمون شده. آخرالزمون شده. دست برداريد. اين طفلي ها هنوز نديده اند دنيا چقده بزرگه، دچار شوك اوليه شده اند كه طبق آمار ما عموما جاي دوري نميره. اينها نميدونند كه شما به تنهايي چندان هم پر شوكت نيستيد. هيچ ديدين چطور بعضي ها وقتي ميخوان كوچكي امري رو نشون بدن مثلا ميگن:" اندازه پهن گاو هم توي اين دنيا به اين بزرگي نمي ارزي" اما اين درست نيست ما طبق مطالعاتي كه داشتيم ميدونيم كه انسان ها از لحاظ حجم بسيار متفاوت از انواع پشكل و پهن ظاهر شده اند. گرچه مواردي ديده شده كه در بحث كيفيت انسانها از خودشون ضعف نشون دادن اما اين هم جزء استثناهاست. استثنا هم كه ميدونيد، اثبات كننده قاعده هاست.
طبق گفته يك راهب هندي، يك هندي غلط ميكنه راهب بشه.چرا؟؟؟ چون هندي خيلي عرضه داره، مرتاض ميشه. مگه اينكه دماغش فقط با دستمال خارجي از عطسه فارغ بشه؟ يا رسالت زيادي زبر باشه؟ به هرحال مرتاض اصولا خيلي تماشايي تر هم هست. گيرم هر دو، چه راهب و چه مرتاض دارند از گرسنگي ميميرند. لا اقل مرتاض با يه مغز بادوم دووم مياره. اما يه راهب هنوز درگير اين شكم كارد نخورده ميمونه و ميمونه تا همونطوري هلاك بشه. فرانچسكو يك استثنا بود. استثنا هم كه گفته ايم قبلا، اثبات كننده قواعد بود. كه يه روز خدا چه سنگي از كجا بايد بخوره تو سر آدم كه از بين يك گروهان يكي بشه فرانچسكو.
واسه همينه كه خاطرات دبستان هميشه پندآموز باقي ميمونند تا يه روز وقتي دست و بالمون زخم شد بفهميم كه جاي تازه اي زخم نشده. همون سوراخه و همون نيش. ولي خب چه ميشه كرد؟ از فقدان "حركت پا" هاست كه مي بينيم عموم خلائق بر طبق قانون هر چه لايق، جواب هاي دندون شكن رو در پسته ها و فندق هاي سر بسته پي ميگردن. كه همونطور كه همه ميدونيم و بر هيچ تنابنده اي پوشيده نيست كيفيت بالايي رو نميشه در مقابل كيفيت و دوام شكنندگي حركت پا كه نه ميدونيم و نه آشكاره، از اين روش هاي ابتدايي و اورژانسي انتظار داشت. كما اينكه اين انتظار شما رو با قطار هاي آخر شب بخواد به خونه برسونه. كما اينكه سوت هاي پايان كار كارخونه ها ساعت هاست كه سرد شده باشه. و البته گلوي زوزه كش گرگ ها گرم. در همنوازي با ستاره و ماه. شب پره و شمع. بعله قربون.
رمضون يك ديوانه تمام عيار بود. ما كه بچه بوديم جرات نداشتيم به او نزديك شويم. الاغ نفهم با پاره آجر دنبال ما ميكرد. خودتان كه ميدانيد. در چشمان يك بچه پاره آجر به گنده گي يك تيرآهن 18 ميماند در چشم يكي مثل رمضون. البته براي رمضون كه روزي 100 تا از همين آجر ها را هوا ميكرد و رفيق اش در طبقه بالاتر ساختمان نيمه ساز هر كدام را كه ميخواست سوا ميكرد، يك آجر اين همه ننه من غربيم بازي نداشت. البته بي نصيب هم نمانديم ها. تقدير در انواع متنوعي بيخ ريش ماست. در اشكال مختلفي چون رمضون بي كله بگيريد تا دست غيبي دختر دائي كه خفت مان كرد و مزه پاره آجر را بهمان فهماند.
و البته نمونه هاي 100 درصد طبيعي هم بود نظير آن قوچي كه بند كرده بود به ما و هي ما بدو اون بدو. و اينطور بود كه من و قوچ بارها دور حياط خانه چرخيديم. چرخيديم. چرخيديم. چرخيديم. چرخيديم. آنهم نه از نوع عباسي. دقيقا از نوع خدا من رو بندازي. آنهم كله پا.
كسي اگر بتواند بيايد اينجا يعني قبلا توانسته آنجا باشه. اينجا هم واسه خودش عالمي داره واا.... واللا
(از كرامات يك ظفرقلي در يكي از شبهاي گلوبندك كه ناتموم بود)

دوشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۶

لمحه هاي نگاه

هر روز قطره اي مي چكد
كه زمين را سيراب مي كند
هر روز قطره اي مي چكد
كه گلي را به تماشا بيدار مي كند
هر روز قطره اي مي چكد
كه خوشه و خورشيد را در خوابي طلايي هم آغوش مي كند
هر روز قطره اي مي چكد
كه باد و گندم را به رقص واره اي مجاب مي كند
تا هلهله تبريزي ها را در رازي عظيم همسازشان كند
هر روز قطره اي مي چكد
هر روز
از چشمان تو
تا زمين زيباترين آوازهايش را بسرايد
(حرفي ندارم)

یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

كسي نمي تواند تو را مجاب كند براي خودت گوري كه نمي داني برپا كني، وقتي هنوز آواز لك لك ها تو را ته نشين نمي كنند

يكي از روزهاي تابستون رو دارم زير لب زمزمه مي كنم. برف شديدي ميباره و من با آستين كوتاه مقابل دختر كوچولو ايستاده ام. او سعي داره بوراني هرچه هلاكت بار تر به پا كنه و من سعي مي كنم هرچه ممكنه بيشتر واسه دلخوشي اش جون بكنم. وقتي تمام برف شادي اش تمام شد ازم خواست براش برف شادي ديگه اي دست و پا كنم. من تو بساطم همچين چيزي نبود و از سر ناتواني در اجابت خواسته اش شونه بالا انداختم و با دهان كج سر تكون دادم. ناراحت شد. خواستم از دلش در بيارم، در اومدم كه: خب عوض اش ديگه من يخ نميزنم و نمي ميرم و پيش ات مي مونم خب.
اما او كه سرش تا اونوقت پايين بود و تو خودش بود با چشماي اشك آلود نگاهم كرد و گفت: اگه يخ نزني من چطوري ببوسم ات تا دوباره زنده بشي؟
و من وا رفتم كه چرا
چرا هنوز زنده ام...؟
(يكي واسه اونكه نخواست چيزي بگه بي هيچ بگو مگو)

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

آنچه خود نداشت در بيگانه تماشا مي كرد

ايستاده در مقابل ات
افراشته ست سرم از كشش بي انتهاي تو
مي افتد نگاهم ناگاه
به چشمان تمام قد تو
فرياد شده در همه سو
حيران مي شوم هر سو
جز تو، تو، تو
كه آنهمه ديدنم در تو
مرا به آنچه نيستم چنان حسود مي كند
كه از عرياني ِ نشدنم اينهمه سال
شرم شرم آب مي شوم
(يكي براي يكي)

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

Hang up the phone

مردك لباس درست حسابي نداشت. همان كه به تن داشت رو كمي دست كشيد و سعي كرد صاف كنه لباس اش رو. چروك لباس عميق تر از اين بود كه با تك ضربه اي ساقط شود.
جلو رفت و سعي كرد چند بار در طي اين فاصله جملات اش را مرتب و اصلاح كند. در قدم هايش و دست ها كه هر لحظه از جيب به كمر ميرفت و آويزان ميشد و درهم ميرفت و دوباره به جيب ها مي خزيد، آشكارا ترديد در جريان بود.
دو مردي كه سمت ديگر خيابان ايستاده بودند و گويا منتظر شخص سومي بودند هر از چندي نگاه شان را در معجون ماشين هاي رنگ وجور گونه گون مي چرخاندند و در تمام مدت، صحبت بين شان در جريان بود. يكي قد بلند و چهار شانه و ديگري لاغر بود با قدي متوسط، اما بدني كاملا آماده و ورزيده داشت. لباس هاشان ساده اما مرتب بودند. مرد قد بلند كه از زير سبيل پرپشت اش سيگاري نمايان بود به ندرت آن را از لبانش جدا مي ساخت.
مردك آنها را شناخته بود و به سمت شان مي رفت.
وقتي رسيد، طوري ايستاده بودند كه يكي روبرويش بود و ديگري پشت اش به او بود. وقتي خود را معرفي كرد. مردي كه رويش به او بود به همراه اش اشاره كرد كه فرد مورد نظر آمده.
مرد به كندي سر برگرداند و نگاهي به سر و روي مردك انداخت. سپس مشخصات او را جويا شد و وقتي اطمينان حاصل كرد كه خودش است پرسيد: آماده اي؟؟
مردك دستپاچه گفت: خيلي طول مي كشد؟
مرد كه گويي آزموده و كاركشته بود جواب داد: همونطور كه خودتون تو درخواست تون آورده بوديد. به هر حال حق انتخاب با خودتونه. سوال ديگه اي نيست؟
مردك كه انگار با اين سوال شير فهم شده بود كه بهتر است حرف بيشتري نزند نتوانست جلوي خودش را بگيرد و گفت: خيلي عذر مي خواهم اما فقط يك سوال ديگه.
مرد با لبخند رحيمانه اي گفت: بگو حرفتو. به پشيموني اش نمي ارزه.
و صداي لرزان مردك به زور از گلو خارج شد كه: مشكلي كه پيش نمياد؟
مرد در عوض پاسخ دست دراز كرد و مردك بلافاصله متوجه شد و پرونده اش رو از زير پيرهن اش بيرون كشيد. پاره كاغذ هايي بودند بهم ريخته كه يكجا جمع شده بودند.
مرد نگاه سريع اما با دقتي به پرونده انداخت. چند برگ را زير و رو كرد و فرستادش دست همكارش. مرد دوم كه كمي عقب تر از آنها ايستاده بود، پرونده را با حوصله بيشتر نگاه مي كرد و با كاغذ هايي كه دست خودش بود تطبيق شان مي داد. در همين فاصله مرد نگاهي دوباره به سر تا پاي طرف مقابل اش انداخته بود، سيگار ديگري روشن كرده بود و بي مقدمه گويي در ادامه صحبت قبلي گفت: فرقي نمي كنه. به هر حال برد با توئه. شانس داري ديگه. همه همچين موقعيتي گيرشون نمي آد.گرچه يه مقدار عجيب بود ولي تصميم بر اين شد كه باهات همكاري كنند. ساختمان 7.1 رو براتون در نظر گرفتيم. كاملا مناسبه. معمولا درخواست هايي تو اين رده رو جواب داده.
مردك ناگهان اين حرف از دهن اش بيرون جهيد:جواب داده؟ از كجا معلوم؟؟
و بلافاصله از گفته خودش پشيمان شد. عضلات صورت اش درهم فرو رفت كه انگار بارها وبارها از اين مساله رنج برده ست.
مرد اما با نگاهي عاقل اندر سفيه به او پاسخ داد: شما با خودتون چكار كرده ايد؟ شما نبايد انقدر به خودتون سخت بگيريد. ديگه كافيه. ديگه قراره همه چي تموم بشه. ما خيلي بيشتر از اونكه شما فكر مي كنيد به فكرتون هستيم آقا. ما تمام مراحل رو با جزئيات بررسي مي كنيم. حتي يك عضله صورت رو هم از قلم نمي اندازيم. گرچه مواردي از اين دست كار رو كمي براي شناسايي سخت مي كنه اما ازتون خواهش مي كنم به ما اعتماد كنيد. كسي وظيفه شناس تر از ما پيدا نخواهيد كرد.
مردك گفت: بله بله حق با شماست. حق... با شماست.
و كم كم در خود غمالود فرو رفت.
مرد دوم كارش را به پايان برده بود. سيگار مرد اول نيمه تمام به زمين افتاد. زير پا له شد و دست اش به شانه مردك خورد و اين حرف در گوش مردك طنين انداخته شد" خب همه چيز درسته. وقت اشه قربان. منتظر شما هستند." و مردك با شنيدن اين حرف سرش را بالا آورد و همراه شان به راه افتادند طوريكه كم كم در قدم هايشان سرعت گرفته ميشد.
.......
غروب بي انگيزه اي فضا را پر كرده بود و خورشيد در ملقمه اي از ابر هاي زرد و سرخ و خاكستري سرك مي كشيد. آسمان خراشي كه تابلويي نئوني روي اش 7.1 را نشان مي داد خودش را به خورشيد تحميل كرده بود.
سه مرد طبقات را آرام آرام با صداي جيغ كودكانه اي كه از دور كم كم بلند مي شد بالا ميرفتند.
......
مردك وقتي از يكي از بلند ترين ساختمان هاي شهر سقوط ميكرد در اين فكر بود كه سزارين مادرش آنهمه تلاش براي دنيا آمدن به زحمت اين همه بالا رفتن از طبقات مي ارزيد يا نه؟ گويي كار از محكم كاري عيبي نمي كرده باشد.
(بعد از صد دفه جان كندن براي اتمام اين فيلمنامه داستان نامه ايده نامه و غيره وغيره بي آنكه فراموش كردني در كار باشد)

پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶

خداوند كار

پس خداوند عذاب ما را
آنگونه مقدر كرده به اراده اش
كه به جلاي تازيانه ميشناسيم اش خوب،
تا نشسته بر آستانه آن دوپاره راه ابدي
دست و پا ز دست رفته
با چشمان دوخته مان
قدمگاه بهشت و جهنم را
آنچنان نگران نشسته باشيم
تا در قحطي تصميم و
ماتم مردد برداشت يك ناچيز قدم ،
ذره ذره
چون بادبان از هم گسيخته
به هر سو عصيان گر بتابيم
به هرجا پيگير پيچش دستاويز خود باشيم
دمار از تن پاره مان درآوريم
و اضمحلالمان را به صحن اش
نافرجام مستمر شويم
(يكي فقط يكي)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...