<$SiKHooL$>

سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

آي ننه،بابا.آي باكلاه آي بيكلاه.زن بيلو وردار، بيار.زير درخت آلبالو دستمال آبي وردار.دو دو اسكاچي آن مان كلاچي.ميخوام برم به تهران.از مشهد يا برازجان

خب چي ميشه گفت؟ بهتر از اين نميشه. بعد از مدت ها يادآوري بدي نبود فهميدن هزاران هزار نكته خود آموخته.
زندگي در يكي از حالات زير بيشتر ديده نشده. يكي اينكه از چپ و راست و هزار سوراخ كه خدا ميدونه كي و كجا سوراخ شده، همت ميگماره در پيدا كردن طيف رنگ قرمز دلخواه بر صورت اينجانب. حالت دوم وقتي ست كه عقب نشسته به تماشاي رنگي كه درست كرده تا بتونه با كمي تامل دوباره به همت عالي رنگواره هاي بس زنده تري به بار بنشونه. گاهي به اشتباه زندگي رو راضي ميبيني. بعله. و فكر مي كني خب حتما كوپن ات تموم شده. ديگه يواش يواش خيال برت ميداره كه انگار ديگه ميتوني از ماست ات اونچه كه ميخواي پيدا كني. بشيني با خيال راحت يه كاسه بي درد و درمون سر بكشي. درست همون لحظه كه كله ات داره به كاسه نزديك ميشه يهو ميبيني خاطرات دوران دبستان مياد به كله ات.يا حضرت جل الخالق. گفتم خاطرات دوران دبستان؟؟؟ عقل از كله ام پريده؟ نه قربون فقد فيوزشه كه پريده. يه فيوز كه اين حرفا رو نداره. چرا ميزني تو سر مال. بزن تو ماتحت مال كه لا اقل يكي دو قدم جلو بره شايد يه دو كيسه آرد اينور اونور برد، از زور بي فايده گي به طايفه نيهيليسم نپيوست. گيرم فيوزشم گير نمياد. اونش ديگه به خودش و خودم مربوطي هست. اصلا به قول مشهور عوالم ايالات منفصله سيخولند، هميني كه هه. به هر حال جونم واستون بگه اينا به همين سادگيام نيسدا؟ كلي خداوند تبارك تعالي ( كه بعضا اين سوال رو به ذهن مياره كه كجا بودي تا حالا؟ فدات بشم به مولا) زحمت كشيده چنين آشي پخته كه يه وجب بنشن ته گرفته بشه. بعله قربون نقل اين حرفا نيس.
از سر خاطرات دوران دبستانه كه ديگه هيچ آب خوشي از گلوي ناصاف ما پايين نميره. خاطرات دبستان هميشه جاي تامل دارند. خصوصا وقتي مابين يكي شان ببيني چطور معلم شوخ وشنگ و شايدم چي چي منگ من مياد و وقتي دارم من ننه مرده تو كاسه ام يه قلپ ناقابل ميدم بالا يه پس گردني حواله ام ميكنه كه دچار تناقض هويت بشم كه آخه من آبه بودم يا اونكه داشت قورت ميداد؟؟؟؟ بعله خاطرات دبستان هميشه و همه جا در خدمت شما. حتي شما دوست عزيز. باور نميكني؟ از حركت پا بپرس. حركت پا يادت نيست؟؟؟؟؟ ميخواي بگي بزرگترين اختراع بشري يادت نمياد؟ هان؟؟ واقعا جاي تاسفه.هوم آره. جون من نه جون شما، اين "حركت پا" جزو اولين ابزار آلات خونگي ورزشي بود كه البته براي استفاده ازش به يك استاديوم احتياج بود. و جزو اولين تبليغات تلويزيوني بود كه راجع بهش با شعر و اينا مي گفت: "حركت پا. اسمش چي بود؟ گفتم كه، حركت پا" خلاصه اگه حركت پا رو ديدي حتما ازش بپرس چون نه تنها جواب دندان شكني بهت ميده بلكه يك عدد سيب هم بهت ميده كه توش يك كرم به رسم يادبود داره واسه نوه هاش از علائم آخرالزمان ميگه. به خودتون نگاه نكنيد. احساس عذاب وجدان ميكنيد؟ نكنه گريه هاي وحشت زده ي كرم كوچولو ها شما رو به لرزه در آورده؟ در حالي كه بابابزرگ نصف شده شون جلو چشمشون تكون تكون ميخوره و شما رو نشون ميدن و هي تكرار ميكنن آخر الزمون شده. آخرالزمون شده. دست برداريد. اين طفلي ها هنوز نديده اند دنيا چقده بزرگه، دچار شوك اوليه شده اند كه طبق آمار ما عموما جاي دوري نميره. اينها نميدونند كه شما به تنهايي چندان هم پر شوكت نيستيد. هيچ ديدين چطور بعضي ها وقتي ميخوان كوچكي امري رو نشون بدن مثلا ميگن:" اندازه پهن گاو هم توي اين دنيا به اين بزرگي نمي ارزي" اما اين درست نيست ما طبق مطالعاتي كه داشتيم ميدونيم كه انسان ها از لحاظ حجم بسيار متفاوت از انواع پشكل و پهن ظاهر شده اند. گرچه مواردي ديده شده كه در بحث كيفيت انسانها از خودشون ضعف نشون دادن اما اين هم جزء استثناهاست. استثنا هم كه ميدونيد، اثبات كننده قاعده هاست.
طبق گفته يك راهب هندي، يك هندي غلط ميكنه راهب بشه.چرا؟؟؟ چون هندي خيلي عرضه داره، مرتاض ميشه. مگه اينكه دماغش فقط با دستمال خارجي از عطسه فارغ بشه؟ يا رسالت زيادي زبر باشه؟ به هرحال مرتاض اصولا خيلي تماشايي تر هم هست. گيرم هر دو، چه راهب و چه مرتاض دارند از گرسنگي ميميرند. لا اقل مرتاض با يه مغز بادوم دووم مياره. اما يه راهب هنوز درگير اين شكم كارد نخورده ميمونه و ميمونه تا همونطوري هلاك بشه. فرانچسكو يك استثنا بود. استثنا هم كه گفته ايم قبلا، اثبات كننده قواعد بود. كه يه روز خدا چه سنگي از كجا بايد بخوره تو سر آدم كه از بين يك گروهان يكي بشه فرانچسكو.
واسه همينه كه خاطرات دبستان هميشه پندآموز باقي ميمونند تا يه روز وقتي دست و بالمون زخم شد بفهميم كه جاي تازه اي زخم نشده. همون سوراخه و همون نيش. ولي خب چه ميشه كرد؟ از فقدان "حركت پا" هاست كه مي بينيم عموم خلائق بر طبق قانون هر چه لايق، جواب هاي دندون شكن رو در پسته ها و فندق هاي سر بسته پي ميگردن. كه همونطور كه همه ميدونيم و بر هيچ تنابنده اي پوشيده نيست كيفيت بالايي رو نميشه در مقابل كيفيت و دوام شكنندگي حركت پا كه نه ميدونيم و نه آشكاره، از اين روش هاي ابتدايي و اورژانسي انتظار داشت. كما اينكه اين انتظار شما رو با قطار هاي آخر شب بخواد به خونه برسونه. كما اينكه سوت هاي پايان كار كارخونه ها ساعت هاست كه سرد شده باشه. و البته گلوي زوزه كش گرگ ها گرم. در همنوازي با ستاره و ماه. شب پره و شمع. بعله قربون.
رمضون يك ديوانه تمام عيار بود. ما كه بچه بوديم جرات نداشتيم به او نزديك شويم. الاغ نفهم با پاره آجر دنبال ما ميكرد. خودتان كه ميدانيد. در چشمان يك بچه پاره آجر به گنده گي يك تيرآهن 18 ميماند در چشم يكي مثل رمضون. البته براي رمضون كه روزي 100 تا از همين آجر ها را هوا ميكرد و رفيق اش در طبقه بالاتر ساختمان نيمه ساز هر كدام را كه ميخواست سوا ميكرد، يك آجر اين همه ننه من غربيم بازي نداشت. البته بي نصيب هم نمانديم ها. تقدير در انواع متنوعي بيخ ريش ماست. در اشكال مختلفي چون رمضون بي كله بگيريد تا دست غيبي دختر دائي كه خفت مان كرد و مزه پاره آجر را بهمان فهماند.
و البته نمونه هاي 100 درصد طبيعي هم بود نظير آن قوچي كه بند كرده بود به ما و هي ما بدو اون بدو. و اينطور بود كه من و قوچ بارها دور حياط خانه چرخيديم. چرخيديم. چرخيديم. چرخيديم. چرخيديم. آنهم نه از نوع عباسي. دقيقا از نوع خدا من رو بندازي. آنهم كله پا.
كسي اگر بتواند بيايد اينجا يعني قبلا توانسته آنجا باشه. اينجا هم واسه خودش عالمي داره واا.... واللا
(از كرامات يك ظفرقلي در يكي از شبهاي گلوبندك كه ناتموم بود)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...