|
<$SiKHooL$> |
|
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴
گريان مشو كه چون شمع از گريه خاموش ميشه كسي نيست. بيا تو. خوب حالا ميتوني چشمات رو باز كني. نگران نباش پرده ها ، آره پرده ها رو كشيدم. نه مطمئن باش كسي نمي فهمه. برو بخواب خسته اي. خورشيد كه در اومد صدات مي كنم .رفت و با پشتي خميده از هزار جستجوي بي فرجام رفت. به باريكيه نجواي قاصدك ها كه با اشاره اي مي شكست. تا به حال انقدر شكننده نديده بودمش. چند وقتي مي شد كه شب ها ميومد پيش من. خيلي وقت بود كه خونه خودش نمي رفت. با اين حال تك و توك بودند كساني كه متوجه غيبت غير معمول اش شده بودند. صبح ها بي هيچ غذايي مي رفت و از ترس اينكه كسي متوجه اش بشه نصف شب ها كه همه خواب بودند بر مي گشت. به زور و صد مصيبت يه چيزي مي خورد و مي رفت تو جاش و زود هم روش رو اونور ميكرد كه ازش سوالي نپرسم. مي دونستم چه دردشه. به من نمي گفت اما من تو نگاهش تموم لحظه به لحظه ي روزش رو مي ديدم كه درد تموم اين سالها رو با هم و يكجا فرياد مي كشه. زود از كوره در مي رفت. كسي كه تا قبل از اين جواب همه چيز رو با لبخند مي داد و حالا انقدر اعصابش ضعيف شده بود كه نسيمي هم زخم اش رو مي سوزوند. صبح ها به هزار مصيبت صداش مي كنم. انگار بخواي سطلي پر از آب رو از دل يه چاه عميق بيرون بكشي. يادمه اول بار كه ديدم بيدار نمي شه ديگه اصراري نكردم تا بخوابه و بعد از يكي دو ساعت كه غرق كتابم شده بودم ديدم آشفته و نگران اومد تو اتاقم و با استيصال گفت چرا بيدارش نكردم و تا شب انقدر دور اتاق چرخيد و بي قراري كرد كه ترسيدم ديگه از خوابش هم بخواد بزنه ، بهش گفتم كه حتما صداش مي كنم و وقتي مطمئن شد ، مثل كسي كه تازه فهميده باشه چقدر خسته ست در چند دقيقه به چنان خوابي فرو رفت انگار نخي رو بريده باشن و هزار متر به پايين پرت شده باشه. رفتم بالا سرش موهاش رو از رو پيشونيش زدم كنار . اشكاش رو پاك كردم . نگاه زلالش رو بهم دوخت. اول لبخندي زدم و اونم از اون خنده هاش تحويلم داد كه جز خدا هيچي نمي تونست ازش جدا كنه. نتونستم نگاهش رو تحمل كنم. سرم رو انداختم پايين. بهش گفتم: هيچ ميدوني اين همه غصه هيچ بهت نمي آد؟ گفت: ميدوني كه نمي تونم. گفتم: آخه تا كِي؟ نميگي ما هم دل داريم؟ نميگي ما هم دل داديم. انوقت دل ما رو بي خبر با خودت ميبري كجا؟ گفت: ميدوني كه بايد برم. گفتم: پس لا اقل بذار ما هم باهات بيايم. نارنج رو هيچ ديدي؟ يه برگ سبز براش نمونده. هنوز هيچي نشده همش زرد شده. آقاي موش با همه خود مشغولي هاش امروز اومده ميگه يه فكري برا تو بكنم كه رنگ به صورت نداري.بعد هم دستور هزار جور عرق و جشونده رو به خوردم داد. انگار روزها منظر فرصتي بوده تا هر چي بلده رو خالي كنه رو سر يكي ديگه. گفتم: حالا ما هيچي كه بنده خداييم. از خدا چرا پنهون مي كني؟ خدا ديروز اومده ميگه اين بابا گرفتاريش چيه هي ميره يه جا خيره مي شه بعد با دلخوري از اينكه چيزي دستگيرش نشده ميره يه متر اونور تر دوباره شروع مي كنه. بعضي وقتام تو خرت و پرتاش يه چيزي مياره بيرون و مقايسه مي كنه و وقتي مي بينه جور نمي شه پرتابش مي كنه گوشه كيسه اش. گفت: ميدوني كه نمي تونم بگم. لطفا نپرس. ايندفه اون سرش رو ميندازه پايين. بهش ميگم تورو بخدا مواظب خودت باش. آخه اين كه نشد. تو با اين همه بدو بدو يه لقمه هم كه مي خوري به زور منه و رو در بايستي با من. آخه مگه با يه لقمه ميشه دووم آورد؟ در همين حين لقمه اي كه براش گرفتم رو ميدم دستش. مي گيردش و با لبخند نگاش مي كنه، بعد سرشو مياره بالا ميگه: اگه لقمه اش از اينا باشه آره. كي مي تونه مثل سيخول لقمه بگيره. ميگم:از دست تو، كه من سيخول از پس هر كي برام توي تو يكي مي مونم . يه ژست پيروزمندانه ميگيره و نيشش رو باز مي كنه. بهش با تمنا ميگم: نكن با خودت اينجوري. با ته رنگي از لبخندش ميگه: نگران نباش مواظبم. خود آزاري كه نمي خوام بكنم. فقط يكم زمان ميبره. تا پيداش نكنم آروم نمي گيرم. و اين رو در حالي گفت كه آينه نگاهش از فرسنگ ها دور از اينجا حكايت مي كرد. نمي تونستم جلو خودم رو بگيرم. پيشونيش رو بوسيدم و لحاف رو كشيدم روش و خواستم برم كه صدام زد. برگشتم ديدم كه بهم لبخند زد كه انگار همه نگاهم رو فهميده. در رو كه بستم نفسي رو كه تموم اين مدت تو گلوم مونده بود رها كردم . زير لب با خودم گفتم كه كاش راهش نمي دادم به خونم شايد از سرش مي افتاد. هم من و هم خودش مي دونستيم كه هيچوقت همچين كاري از من ساخته نبود. پ.ن: نميدونم چرا وقتي قراره آخرش همه مون بي پروا بشيم تو بچگي اينقدر راستي و خوبي و صداقت و عدالت بايد تو گوشمون بخونن. وقتي قراره شكممون رو با نون يكي ديگه .... بگذلر تا مقابل روي تو بگذريم دزديده در شمايل خوب تو بنگريم شوق است در جدايي و جور است در نظر هم جور بهْ كه طاقت شوقت نياوريم (اوس سعدي) دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴
چند شبي هست كه ماهم به سر و وضع اش ميرسه. خلاصه كلي تيپ ميزنه. معلوم نيست چه خبره. تموم طول راه تا خونه رو با هم ميايم. شايد جبران اون غيبت هاي متواليشه. هر چي هست من الان خيلي خوشحالم كه كنارمه و حضورش رو به من هديه ميده.راستي چند روز پيش يه مهمون سر زده داشتيم. آقاي موش!!!
آقاي موش بدون هيچ احوال پرسي و با عجله سرش رو انداخت پايين و اومد تو.يكم با خودش حساب كتاب كرد و بي مقدمه پرسيد:"اتاق من كجاست؟گفته باشم من جاي نمور و تاريك و دور از آشپزخونه...." _ آقاي موش...آقاي موش...استدعا دارم كمي تأمل بفرماييد. منظورتون رو از اتاق خواب نميفهمم. مگه قراره اينجا بمونيد؟البته قدمتون روي چشم ولي خوب حق بدين كه ما غافلگير بشيم. خوب آقاي موش هم با كمال ميل حق دادند و بعد راهي اتاقشون شدند.خيلي نمي بينيمشون اما از ظاهر آشفته و رفت و آمد سريعشون پيداست كه سرشون خيلي شلوغه.اميدوارم با هم كنار بيايم. فعلا تنها چيزي كه از پنجره اتاق ديده ميشه گردو و كتابه. آها داشت يادم ميرفت. فردا صبح اش كه پا شدم ديدم يه كاغذ به در اتاقش زده كه از هديه دادن هر گونه پنير جدا خودداري فرماييد.امضا موش پ.ن: اينجانب هيچ علاقه اي به پنير ندارم پس به خودتان زحمت ندهيد. من ديروز بعد از مدتها كه يادم نيست دفه قبل كي بود خودم رو تو آينه ديدم و نگاه كردم و خيره شدم و لبخند زدم و كلي حالات صورتم رو موقع حرف زدنام ديدم و آخر سر انقدر حالم بد شد كه ديگه نگاه نكردم. من هيچ نمي تونم تو آينه نگاه كنم.انگار آقاي توي آينه رو نمي شناسم. غريبه اي كه تا به حال نديده بودمش رو ديروز به جاي خودم تو آينه ديدم. بايد خيلي افتضاح باشه كه آدم از خودش تصوير درستي نداشته باشه يا به عبارتي تصويري كه از خودش داره متفاوت باشه.شايد دليل اش اين بود كه تصوير ذهنيم اصلا اينطوري نبود. نميگم بد بود يا خوب اما اصلا اين نبود.من نمي تونم تو آينه نگاه كنم چون با چيزي مواجه مي شم كه تمام اين سالها تلاشم براي فراموشي يا بخشش خودم بوده. اما لحظه اي نيست كه از ذهنم دور بشه.كاش كفاره داشت. كاش قابل جبران بود. درست مثل لكي روي لباس كه هيچ پاك نميشه.شايد با شستن زياد كمرنگ بشه و بقيه متوجه اش نشن اما هر وقت كه خودت نگاه ميكني چشم بسته ميگي جاش كجاست. روزگار همه رو خوار و ذليل ميكنه. بايد امشب بروم بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند يك نفر باز صدا زد سهراب كفشهايم كو؟ (سهراب جون سپهري) یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۴
آقا اين ماه منو كسي نديده؟ چند روزه ازش خبري نيست. نكرده يه خبري بده. من ماهم رو ميخوام. اينجا پر از تنهاييه. چرا آدم تنهايي مثل من بايد باز هم طعم تنهايي رو تجربه كنه؟ هر كي ندونه من كه ميدونم تنهايي يعني چي؟ من تموم اين سالها يك سايه اي از تنهايي هميشه دنبالم بوده و شب ها روشن تر از هميشه خودشو نشون ميداده. حالا نميدونم چه اصراريه كه باز دركش كنيم؟ نكنه جزيي از زندگيم بشه؟نه من ماهم رو مي خوام. من لينكستون هيوز مي خوام. نازنين تر از اين مرد نشناختم به عمرم. اشك برا ادم نميزاره. همه رو با يه بار گوش دادن ميكشه بيرون.درخت نارنج خيلي حساس شده. نميشه دو كلمه باهاش حرف زد. تا ميخواي نزديكش بشي دادش در مياد كه مواظب باش. اگه يكي از تيغ هات به بچه هام بخوره خدا ببخشه من نمي بخشم.
باشه . باشه. انوقت با نگاهي سراپا نگراني و در پس اون غمي بزرگ كه هاله اي روي چشماش انداخته به نارنج هاش دست ميكشه و براشون زمزمه مي كنه تا خوابشون ببره. طفلي چيزي نميگه اما همه مون صبح ها كه پا ميشيم قطرات اشك هاي شبانه كه در خواب از چشمونش سرازير شده رو روي برگهاش ديديم. هر سال همين بساط و آخرش هم.... بهش ميگم آدم هم به آدميتش وقتي بزرگ ميشه ميره دنبال كار و بار خودش كه يهو ميتوپه بهم، آدم هر كاري ميخواد بكنه، بكنه اما به اين طفلي ها چيكار داره؟ اينا كه خودشون نميرن؟ احساسات دليل و منطق بر نميداره. شبي كه ماه نداشته باشه شب نيست. تاريكيه. تاريكي.يه بار بايد برم كوير. وقتي پيداش نيست يعني رفته كوير. اونجا ها بيشتر ميپلكه. اونجا رو بيشتر و با دقت بيشتري و متر به متر ميگرده. نميدونم چرا. اما هر دفعه اومده دست خالي اومده. اينو ميشه از رنگ و روي پريدش فهميد.بايد يبار برم كوير ببينم چيه كه دنبالشه و تازه تو كوير كه هيچ جنبنده اي بهم نميرسه دنبالشه.يه دليل ديگه هم داره.ميخوام ببينم اونجا دستم بهش ميرسه يا نه. آقاي گوسپند هم كه قاطي كرده . هي زير لب با خودش تند تند يه چيزايي ميگه. بعد تصحيح اش ميكنه. ادامه ميده و باز تصحيح ميكنه و دست آخر با لبخندي از سر پيروزي ( حالا بر چي؟نميدونم) ميره سر دفتر دستك اش و به كاراش ميرسه. اينجا همه يه طوري لنگ ميزنن. از خودم كه الان تعداد كاشي هاي حياط رو حفظ شدم از بس دور حياط چرخيدم تا ماه بياد تا خود خداش كه سرش رو با حساب كتاباش گرم كرده كه انگار ما خريم و نمي فهميم كه يه اتفاقي افتاده.خداي خوبم. هر چي هم ابرو هات پرپشت باشه نميتونه نگراني اي رو كه تو چشمات ميدوه پنهون كنه. نگران نباش. خودت كه بودي و ميدوني. از قديم گفتن ماه پشت ابر نميمونه. گيرم ماه من پشت ابري از اندوهه... اينكه دارم هي ميگم نميدونم من رو ياد دوستي انداخت كه انگاري بيشتر از اينكه دونسته داشته باشه ندونسته داشت. با كوله باري از ندونستن. ميگفتي فلان؟ نميدونست. بهمان؟ نميدونست. خودت؟ نميدونست. اونايي هم كه ميدونست رو نميگفت. اونا رو بايد حدس ميزدي. با همه اين احوال دوستيمون كامل بود. كم و كسر نداشت. شايد اون بيشتر از بقيه ميدونست. اون بيشتر از بقيه منو ميدونست. قضيه اين دوست ما هم عين شازده كوچولو ميمونه. اگه يه روز گذرتون به بابايي افتاد كه هيچ نميدونست اما همه چيز رو ميفهميد، اگه زياد حرف نميزد، اگه بهتون خوب گوش ميداد و ازتون در قبالش چيزي نمي خواست، حتما بردارين برام بنويسين كه اون بر گشته. پل راه آهن يه آواز غمناكه تو هوا هر وقت يه قطار از روش رد ميشه دلم ميگه سر بذارم به يه جايي رفتم به ايستگاه دل تو دلم نبود دنبال يه واگن باري ميگشتم قلم بده ببرتم يه جايي تو جنوب آي خداجونم آوازاي غمناك داشتن چيز وحشتناكيه آوازاي غمناك داشتن چيز وحشتناكيه واسه نريختن اشكامه كه اينجور نيشمو با ميكنم و ميخندم (لينكستون هيوز) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|