<$SiKHooL$>

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

يادگار روزگار مردم سالخورده روزگاران از ياد رفته

از هفته پيش گفته بود که ديروز بريم پيش اش. گفته بود که من و خواهرم بريم که هم کمک اش کنيم و هم اينکه ياد بگيريم تا سال بعد خودمون درست کنيم و اينم با يه کنايه که همچين خالي از بوي واقعيت نيست که "شايد من ديگه نباشم" . رفتيم و خيلي هم سر حوصله نبودم من . از خواب ديشب و ماجراهاي چند روز پيش خيلي سرحال نبودم. مخصوصا که هوا هم اينطوري بود که انگار نفس آدم بالا نميآد. اينم از همون سر? حرفاشه. اون روزي که اين حرف رو زد من کوچيک تر از اين بودم که بفهمم چرا آدم تو روز ابري بايد نفس اش بالا نياد. به هم بريزه. خدا رو شکر حالا که بزرگ شدم، هنوز اين حرف اش يادمه . سعي مي کنم حرفاش يادم بمونه اما سخته . يکي دوتا که نيس که. يکي از کسايي که راحت مي تونم 100 سال هم کنارشون زندگي کنم. يکي مثه من. اينقدر اجق وجقي . به هر صورت اينو ميدونستم که هم اين کار بايد انجام بشه. و هم حالم بايد خوب شه. اما با اين هوايي که انگار اين ابرا فقط اومدن که آفتاب زرد خورشيد رو بکنن يه لامپ مهتابي به گندگيه تموم آسمون خيلي چشمم آب نمي خورد . بيشتر کارها رو خودش کرده بود و فقط قسمت هاي حمالي که دست من رو مي بوسيد و کارهايي که بايد از اين به بعد انجام مي شد . نصف کارها رو قبلا خودش کرده بود . صبر نکرده بود . هيچ وقت برا هيچکي که بياد کمک اش کنه صبر نمي کرد. دخترش هم مثل خودشه . همين دختراش اعصاب آدم رو خورد مي کنه ، هرچي بهش ميگيم صبر کن ما بکنيم اصلا تو گوشش نميره که نميره. همينه که اگه ندوني چند سالشه فکر ميکني برا خودش مامان بزرگيه.
اما مادرش از اون زن هاي قديميه که ديگه پيدا نمي شن. حالا چه خوشتون بياد چه خوشتون نياد اما خيلي چيزا هست که اينا مي دونن و خيلي طول مي کشه که شايد ما بفهميم. اينا حرفاييه که به پدر مادراي ما منتقل نشد. خيلي کم هستن کسايي که حرفاي قديمي ، حکمت و دليل هاي قديميا رو حالي شون بشه . براشون مهم باشه. اخلاقيات و رفتار ها و آداب شون . ما ها که اندازه يه نوه ازش چيز ياد گرفيتم انقدر تو چش ميزنه برخورد هامون که نه کسي مي فهمه ما با کي کار داريم نه ما مي فهميم حرف حساب ديگرون رو.
همچين که تا وسط هاي کار پيش ميره ، ما هم يه کرسي علم کرديم گرمتر از کرسي مجلس و صميمي تر و نزديک تر از کرسي استادي.
قراره دو ساعتي بخوابيم تا بتونيم دوباره بيدار بشيم و ادامه بديم. خسته نيستم . به جا خوابيدن شروع مي کنم به خوندن کتابي که قراره هرچي مي تونم زودتر تموم اش کنم. کتاب درسيه . تمرکز هميشه خرابم اينبار افتضاحه. تا ميام يه جمله بخونم فکرم بال ميزنه ميره وسط هزار تا جمله که به هم هيچ ربطي ندارن جز اينکه حال منو خراب کردن. هي مياد بالا سرم( دراز کشيدم پاهام زير کرسي و قراره يکم بخونم تا خوابم ببره و اگه خوابم برد بياد چراغ رو خاموش کنه) که ميبينه هنوز سرم تو کتابمه . خسته شده و يه پتو چل تيکه( که انگار خودشو بخوان پتو کنن همين شکلي مي شد ) با يه بالش مياره ميشينه زير پنجره تا دعاهاي امروزش رو که وقت نکرده بود بخونه رو بخونه. بازم همون صداهه. سال کنکور بود که پيش اش بودم و اون موقع هم همينطور تو خواب و بيدار? بودم و صداي قرآن خوندن قشنگش روحم رو سبک مي کرد. خيلي دلنشين. ساده و روشن و مستقيم. هيچ احتياجي به ترجمه کلمات عرب? نيست. معني شون از خوندنش واضحه. گيرم قديمترها انقدر جون تو تنش بود که بلند تر بخونه. الان زمزمه مي کنه اما منم هوشيار تر از قبلم تا ياد بيارم احساسي کهنه رو. ميدونم دوباره شنيدن اش خيلي نزديک نيست. از همون موقع دراز کشيدن هم پنجره بازه و صداي دس دس کردن ابرا و ترديد? که بالاخره با خنده اي از ايمان سرازير ميشه. هواي مرطوب و خنک هر از چند گاهي راهشو به داخل اتاق گم مي کنه . هاج و واج همون جا مي مونه. ديگه نمي تونم. اصرار ميکنه که بخوابم. مي خوابم . سرم رو مي کنم رو به ديوار . جلو خودم رو ميگيرم و مي خوابم. از اينکه خواهرم هم اونجاست و تنها نيستم احساس خوبي دارم . هردوشون بالا سرم هستن تا خوابم ميبره...
صدام مي کنه که حيفه شب وفات ، نماز اول وقتو از دست بدم. هيچ وقت خوش نداشت که موقع اذان کسي خواب باشه. خيلي وقته بيدارم و بالاخره از جام پا ميشم. قبل خواب حالم بهتر شده بود و باز الان انگار نه انگار.
تقريبا کار تمومه . البته کار من تازه شروع شده. قسمت حمالي کار. حمالي کردن براش رو دوست دارم . حمالي کردن برا اون و برا برادرم که اينا همش به خاطر اونه. مثه هميشه با حرفاش نميذاره هواي اتاق سنگين بشه. از همه چي و همه جا ميگه . دستش و صداش يک صدا ميشن. مي خنده و وقتي ميخواد يه چيزي رو با چاقو ببره ميگه: کار رو دست ميکنه، چشم ميترسه. راس ميگه. بازم از اون ضرب المثل هاي درجه يک...
بعضي وقتا خيلي سبک ميشه. نگاه ش خيلي دور ميشه. اونوقت چقدر اراده و درد و خنده و اميد و ناکامي و هزار فرسنگ تاريخ و گذشته همراه با همه اون فرهنگ و اصالت اش مياد تو چشماش جمع ميشه. از خودش مي گه . از خواهرش مي گه که خيلي وقته نديدتش و حالش خوب نيست و از شنيدن خبر سرطان خواهرش دلش گرفته و ه? شور ميزنه و نگرانشه. دختراش مي گه وقتي مادرش شنيد که خواهرش انقدر بهتر شده که مي تونه کاراي خودشو بکنه ، موقع عيد بود که به دخترش گفته بود، من عيديم رو گرفتم . دخترش مي گه انقدر که اينا مستقل و شايد قدّ هستن.
ما رو هي دعا مي کنه و مي گه خدا ما رو به مادرمون ببخشه. که چه بچه هايي هستيم و بعد کل? تعريف ، مي گه حتما ما با خودمون مي گيم که همه از ما تعريف مي کنن يا فقط خودشه. از مادرش مي گه . هميشه از مادرش مي گه و اينکه هم خودش و هم مادرش ته تغاري بودن و يا اينکه به منم ميگه ته تغاري هستم اما خوب از آب دراومدم و خدا رو شکر مي کنه . هميشه ياد مادرشه. همه ياد مادرشن . حتي دخترهاش و پسرهاش هم . هرکي هرچقدر که يادش مياد.
شب و غروب با هم قاطي شدن. از بس که هوا ابريه. اين پنجره اتاق اش هم رو به سمتيه که من دوست ندارم نگاهم بهش بيفته. اذيتم ميکنه.با اينکه انکارش غير ممکنه با اينکه هي به خودم ميگم شايد اونور نباشه حالا. ياد چيزايي رو برام تازه ميکنه که سعي مي کنم خيلي جلو چشمم نباشه و بالاخره ميگم آدم يه چيزي پيدا مي کنه که دواي دردش باشه. دواي درد منم حرفاييه که همش خودم به خودم ميزدم که ديروز هيچ جواب نمي دادن. پس گوشم رو سپردم به حرفاش .همينطور که حرف ميزنه هرچيزي که خوراکي باشه از خرده نون گرفته تا يه دونه ارزن رو اگه پيدا کنه ميذاره يه جايي که اسراف نشه. شايد برا همينه که ما هم تو غذا خوردن از يه دونه برنج هم نميگذريم. با خنده مي گه من به عزرائيل هم به اين راحتي ها جون نميدم. از خودش و مادربزرگ و مادرش شروع ميکنه و ميرسه به امام حسين. دلش ميره برا امام حسين. ما رو نصيحت مي کنه که برا خاطر جدمون بايد يه چيزايي رو بدونيم. که نبايد ما هم مثل آدماي عادي (به قول خودش هرتي پرتي) باشيم. از حضرت محمد ميگه و علي که من خودم مي ميرم برا علي انقدر که حتي نمي خوام بگم امام علي. آدم به باباش که نمي گه امام. ميگه؟ حرفاش هيچ دليلي نداره که قبولشون نداشته باشم. اصلا مسأله وراي قبول کردن و قبول نکردنه. آدماي اين دوره زمونه هستن که برا هرچيزي دليل محکمه پسند مي خوان. اينا برا قبول کردن حرفاشون نميشه سراغ عقل رفت . دارن با يه جاي ديگه حرف ميزنن.طرف حسابشون يه جاي ديگس. حرف ميزنه و حرف ميزنه و شوخي مي کنه و ميگه مادرمون خيلي نجيبه. ميگه مادرمون از مادر خودشم نجيب تره. او حرف ميزه و من کارم رو ادامه ميدم . گوشم باهاشه. ميريم تو اتاق و اونجا يادم مياد (از حرفاش) که آدماي خوب دليلي نداره که تو زندگي بهشون خوش بگذره. اين کمي آرومم مي کنه. اينکه اتفاقا آدمايي که خيلي خوبن خيلي هم زندگي سخت تر? دارن. خيلي ما رو دوست داره. فکر مي کنم يکي از دليل هاش جداي از ما جدمونه. شروع مي کنه به دعا خوندن و ما هم ميريم که راحت بگيره بخوابه. خسته اس . خيلي وقته که مثه قديما جون نداره. ما هم بعد از تعطيل کردن کار ميريم و دوباره کمي کتاب مي خونيم و تو سر و کله همديگه ميزنيم و باز حواسم پرته. هنوزم . انگار تا الان يکي ديگه زندگي ميکرده و من يه ماه برگشته ام عقب . نمي خوام برگردم عقب. ميرم زير کرسي و مي خوابم. سحر صداش برا نماز بيدارم مي کنه. بعد نماز هيچ احساس خواب ندارم. خيلي عجيبه که من احساس خواب ندارم . من نصف عمرم رو احساس خواب داشتم. ميرم پيشش و دوباره شروع ميشه . کار من دوباره شروع ميشه و خواهرم هم کمکم مي کنه. بازم خودش جلوتر از همه شروع کرده بوده. بازم منتظر ما نشد. ميگه خيلي خوب شده و به قول خودش" از اين بهتر نميشه ، جاي گله هم نميشه". بالاخره کار تموم ميشه . هواي بعد از بارونه. کمي ابرا رفتن کنار و خورشيد داره با نور گرم و زردش هوا رو ملس مي کنه. بهمون مي گه بريم بيرون حيفه اين هواست. مام ميريم و وقت? برميگرديم مي بينيم خودش تنهايي همه رو قسمت کرده. ته مونده کارم من انجام ميدم و خيال همه راحت ميشه. خدا رو شکر مي کنه. منم خدا رو شکر مي کنم و باهاش ميرم بيرون تا هم کمي هوا بخوريم و از همسايه ها هم تشکر کنيم. تو راه مادر و پدرم ميان و وقتي برمي گرديم لباسامونو مي پوشيم و خداحافظي و بر ميگرديم خونه.
تو راه خونه اينو فهميدم که بعضي وقتها هم بد نيست با همه عجله اي هم که داريم تو زندگي ، برا يه آش پختن دو روز کار کنيم . برا چيزي که شايد در کمتر از يه ساعت نيست و نابود ميشه. بعضي وقتا لازمه که آدم بايسته و وقتش رو با همه کمي وقت بذاره پاي چيزايي که جنس اش با همه کارايي که تا امروز مشغول شون بوده فرق داره ، با آدمي که با آدماي ديگه فرق داره. اينکه يه روز و نصفي همه فکرت و تلاش و زحمت ات پاي نذري بگذره اين فرصت رو به آدم ميده که تو هواي مطبوعي از احساس و ايمان قدم بزني و لمس کني و بفهمي. اينکه دوباره يه حس هايي زنده بشن.
تو خونه بود که وقتي داشتم شروع ميکردم به نوشتن فهميدم که دايي ام زنگ زده و گفته که خاله شون فوت کرده و من همون موقع بود که ايمان آوردم به اينکه وقتي حالم بده يعني يه اتفاق ناگواري يه جايي افتاده که دور ?ا نزديک به من مربوط ميشه. که برام اهميت پيدا مي کنه. همش بهمون ميگه (خصوصا وقتايي که مي خواد از جاش بلند بشه که انگار تموم عمرش رو داره به ياد مياره و هر دردي تو اين بلند شدن يادگاري روزگاره از يه روزي و يه ساعتي ، يه جايي) مثل مادرش که بهش مي گفت ، "پير نشي ننه". که پيري خيلي سخته و قدر جوونيم مون رو بدونيم. و ما تا پير نشيم نمي فهميم که قدر جوونيم مون رو چطور بايد مي دونستيم. مادرم تو خودشه. گاهي ميخنده . دوباره ميره تو خودش. ديشب خواب ديده بوده و امروز پاي تلفن تعبير اش رو گذاشتن کف دستش. قرار گذاشتن که فلان و بهمان بشه و اينجوري و اونجوري بهش بگن که خواهرش فوت کرده. تازه داشت بهتر ميشد. اما مادرم ميگه الان ناراحت ميشه اما خيالش هم راحت ميشه.
يه چيز ديگه هم فهميدم. که الکي نيست که ميگن آش پز و نمي گن پلو پز. اين آش شله قلمکار همه خوشمزگ? اش رو از جون آدم ميگيره تا مزه پيدا کنه.
اينو هيچوقت يادم نميره ، که من عاشق مادربزرگمم ...


سه پلشک آيد و
زن زايد و
مهمان عزيز هم ز در آيد
(ضرب المثل ماماني اي)

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵

دارکوبيده

نه موسيقي ، نه باد
رقص درخت ،
از اصرار پياپي کودک بود
(يکي)

تهران از بالا تا پايين اش
درست شبيه دستگاه گوارشه،
از اول تا آخرش.
(يکي)

باريد و زمين و آسمان را به هم دوخت
نهايت اينکه
با برقي از هم شکافتش
صدايش آمد ،نه؟
(يکي)

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵

فکر کنم اشتباهي شده!

خيلي وقته يا شايد جزو معدود دفعاتي باشه که من خواننده هاي وبلاگ خراب شده ام رو مخاطبم قرار ميدم. تا اونجا که يادم مياد وقتي برا اولين بار به فکر زدن يه وبلاگ افتادم همانطور که در نوشته اولين ام گفته بودم برادر گوسفند ، همسايه ديرينه مان ، وبلاگي زده بود و خودش و خاندان گوسپندي اش را همراه با چوپون دروغگويي در معرض هزار و صد فارسي بلد قرار داده بود و شوري مسلسل و نا گفتي هيکل اش را در بر گرفته بود. پس من که سيخول درونم را به تازگي کشف کرده بودم .( تازگي ها هرکي هرچي درونش پيدا ميشه کتاب اش مي کنه) مسئوليتي عظيم و وجداني در شناساندن اين سيخول ها به عالم وبگرد ها و ولگرد ها احساس نمودم و خوشحال شدم از اينکه شايد از اين طريق بتوانم سيخول هايي از اين دست و يا حتي از اون دست را بيابم که بي تأث?ر هم نبود. يادم نمي آد تا امروز دليل نوشتن هاي بي پايانم را رسالت خبر رساني يا آگاه سازي مردم يا به خورد دادن نوشته هام به مردم يا هر کوفت زهرمار ديگه اي اعلام کرده باشم. هرکي فکر مي کنه من ننه قصه گو هستم من معذرت مي خوام . هرکي فکر کرده من قراره بامزه بنويسم بازم معذرت مي خوام . برا فلسفي ننوشتن هام و فلسفي نوشتن هام و زياد نوشتن هام و کم نوشتن هام هم معذرت مي خوام. برا هرچي گنگ نوشته ام هم معذرت مي خوام . من برا همه وقتي که ازتون تلف شده کمال تأسف رو دارم. من برا هرچي که شما انتظارش رو داشتين يا انتظارش رو نداشتين ازتون معذرت مي خوام . من برا اينکه بعضي حروفم "؟" ديده مي شه معذرت مي خوام .همينطور از اينکه بلد نيستم دو ستوني بنويسم هم معذرت مي خوام . من از اينکه اين همه معذرت خواستم هم معذرت مي خوام . من برا هر سوء تفاهم يا عدم درکم از شما معذرت مي خوام.
فکر کنم به اندازه کافي معذرت خواستم ، نخواستم؟ خب اگه کم معذرت خواستم ، معذرت مي خوام.
خب حالا ديگه فکر کنم به قدر کفايت معذرت هام رو خواستم . اگه قبول کردين که خيلي ممنون . اگه قبول نکردين مهم نيست اگه هم کم تون بود که اصلا مهم نيست. حالا ديگه خيالم راحته. از حالا مي تونم هرچقدر دلم خواست . راجع به هرچي دلم خواست برا هرکي دلم خواست بنويسم. فکر مي کنم از حالا بتونم بدون مزاحمت براي کسي اگه دلم خواست يه خط بنويسم اگه دلم خواست 100 خط. فکر کنم بتونم از اين به بعد بدون هيچ نگراني از خواننده اي کمي خودم رو اينجا خالي کنم و تنها سرگرميم رو با خيال راحت داشته باشم. مال خود خودم. دلم ميخواد ماستم رو بدون نگاه ديگرون بخورم. فکر کنم اين حق رو دارم. فکر کنم بتونم بعد از حدود 10 سال برم رو همون تاپ و هي تاپ بخورم و هي تاپ بخورم. "جايي که من با من هيچ فاصله اي نداره. حکومت مطلق نفسه و به کسي هيچ ربطي نداره" (پري). هرچي دلم خواست فلسفي مي نويسم. انقدر فلسفي مي نو?سم که کسي عمرا فکر اينجا اومدن به سرش نزنه . دلمم بخواد داستان هاي ماليخوليايي مي نويسم .
الانم اگه عشقم بکشه دو سه خط الکي مي نويسم . بي خودي زياد مي نويسم. شک نکنين اينجا داره وقتتون تلف ميشه. دارم همه چي رو خراب مي کنم؟ خودمه لوس مي کنم؟ اين که چيزي نيست تازه من ته تغاري هستم و بچه ننه. هيچ هم جنبه ندارم. ديدين که با يکي دو تا ايراد ساده چطور دارم خودم رو مي گيرم و قهر مي کنم.
با کسي قهر نيستم ها! من عمرا با هيچ کي قهر نمي کنم. عرضه اين کارا رو ندارم اصلا. ولي بعضي وقتا بد نيست آدم اداش رو درآره.
فکر مي کنم بد نباشه يه امتيازي هم بدم به کسايي که بازم حوصله مي کنن بيان وبلاگ يه سيخول خل و ديوونه رو بخونن. حالا که من حکومت بلا منازع وبلاگم و هرچي که توش مي خوام بنويسم رو بدست گرفتم ، شما هم اجازه دارين حکومت بلا منازع کامنت رو داشته باشين و هرچي فحش و غر و نقد و حتي قربون صدقه( از اونا که ميدونين يکيش هم منو از پا در مياره و دچار خفگي مي کنه) دلتون خواست توش بنويسين . اصلا مي تونين هرجا بهتون زور اومد اينجا با چند تا فحش آبدار خالي اش کنين سر من. فکر نکنين هم که زشته . حتما که لازم نيست اسمتون رو بذارين که. آره بابا . بگو و برو . کي به کيه .
فکر کنم تقسيم قدرت هم به شکل منصفانه اي صورت گرفته و ديگه هيچکي هيچ مشکل? نداره. نه من به حرف شما گوش مي دم و نه شما به حرف من. هرکي کار خودشو مي کنه شايد روح آدام اسميت به تعادل برسه.

برا اينکه بدونين شوخي ندارم ايندفه هيچي آخرش هم نمي نويسم.

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۵

نسرين بيگم

بابک خان زند از اهالي روستاهاي شمالي وقتي داشت دخترش را براي قرباني روانه برج ميکرد از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. بابک خان همانطور که از اسمش و دوره اي که داستان درش اتفاق مي افتد مشخص هست که خان بوده و خب خان بودن هم همراهش مثل خيلي کلمات کليدي و معني دار ديگه اي ، هزار کلمه و ماجرا رو همراه خودش مي کنه. اين بابک خان زند تا دو سه نسل پيش نه زند بود و نه خان. اما از بد روزگار وقتي جد بزرگ اش صد و پنج نفري رو که بهش پناه آورده بودند به دو ده و يک چشمه و دو گله گوسفند و اسم و رسمي معاوضه کرد، هم خان شد و هم از براي تماميت بزرگواري اش زند هم شد .زند شد تا مردم به اسمش و با ياد وکيل الرعايا ياد او را هم همراه کنند. و بعدا با ياد آوري اين معامله خود بگويد که اگر اين صد و پنج نفر همه رعيت من بودند هم آنچه که از دست دادنشان مرا شد، صد بار از بودنشان بيشتر بود.
از آن پس هم در سايه عنايت حضرت سلطان درختانش از پي هر سال پربار تر مي بشد و گوسفندانش فربه تر . تا پس از سالها و به گفته خودش و تأييد صد و پنج رعيت فرزند پسري او را شد که باز به تأييد همه رعايا به زيبايي خورشيد .
پسر که اسمش را بابک گذاشته بودند هر روز از پس روز ديگر که مي گذشت اگر تأييد کلام رعايا مي گفت که پسر اين پدر است اما چشمان اش از پدري ديگر داد سخن مي دادند و خب اين از چشم خان دور نبود و تا وقتي که چاره اي نيافتند جز اينکه صد و پنج رعيت شهادت دادند که کلاغي که به دست چهار سگ هار دريده شد چشمان پسر را دزديد. تا اينکه خيال پدر راحت گشت و آسوده سر به زمين گذاشت تا از پس او نفريني کهنه به قدمت سن پسر سر باز کرد.
چون پسر همواره چشمانش به پارچه اي بسته بود و به خاني رسيده بود در اولين فرمان اش مناسب ديد که زني اختيار کند. اما چون زن از خان در دستورات و اداره امور پيشي نگيرد نظر بر اين شد دختري نا بينا به همسري برگزيند که زيبايي اش همه در صدايش شنيده شود که شد و از قضاي روزگار شد کوکب خاتون . آنچه در اين دوره به بار نشست همه پسري بود که از همه نعمتي برخوردار بود جز چشمانش که بي پلک زاييده شد . و از آن پس همواره قدري آب در کنارش بود تا چشمانش را به آن از خشکي نگاه دارد و همواره از خواب بي بهره بود و اين هم از عجايب روزگار بود . پدر زياد دوام نياورد و تنها از براي دفع اين نفريني که پسرش را و خودش را گرفتار کرده بود دست به دامن زني شد از تباري هندو تا به دعايي نوشته پسر را و شايد نسل پسر را نجات دهد و آن شد که پسر را دستور دادند که چشم اش هيچ دختري را نبيند و تنها مادرش را تا نوزادي . پس پدر ديري نپاييد که از غم پسر جان و جهان را وداع گفت . پسر را اسم شد بابک تا ياد پدر را زنده نگه دارد. پسر تا بيست سالگي هيچ دختري را نديد و آنچنان بود که گويي از بودن زنان در اين دنيا بي خبر بود. شبي که روزش را به شکار رفته بود چون قصد بازگشت کرد همه انتظار فردا را داشتند و از اين بابت همه زنان و دختران در کوچه و برزن به هميشه در رفت و آمد بودند. وقتي متوجه شدند که خان به شهر بازميگردد گويي شهر را زير و رو کرده باشند و همه در خانه پناهي جستند و ناگاه چون دختري از اهالي روستاهاي جنوبي به شهر آمد چشم بابک خان زند را چنان به خود دوخت که در همان نگاه دل داد چنان که جدش شرف اش را داده بود و باز بدست نياورد. چون به کوشک باز آمدند خان چنان آشفته بود که هفته اي نه حرفي زد و نه چيزي خورد . در آخر هفته دستيارش را خواند و از او دختر را خواست. کلام بابک خان زند چنان بود که مقابل اش تنها اطاعت تاب مي آورد . وقتي نسب دختر را جويا شدند به مرد و زني رسيدند سالخورده که گويا دختر نتيجه شان بود از پسري جوانمرگ . دختر تن به ازدواج نداد و خان از شنيدن اش بر آشفت و شبانه پي دختر فرستاد تا به مانند جدش آنچه دور از دسترس بود را به تدبيري دست يافتني کند. پس ازدواجي شد که به شهادت صد و پنج رعيت با رضايت دختر و پدر و مادرش بود و همه شاهدان اشک هاي مادر را در شوق عروسي دخترش ديدند. درختان که به صد و پنج باغ و دام ها به صد و پنج گله رسيده بودند از آن پس روزي درختي مي خشکيد و دامي سقط مي شد. بابک خان تنها دختري داشت و از نداشتن پسري شب و روز گله داشت و از پس اين ناکامي ها به دنبال زني فرستادند از تبار هندو تا بر اين نفرين چاره اي انديشه کند و او که کودکي خان را به ياد داشت از پي شکسته شدن عهد اين را دليل بد آمد ها شناخت و او را گفت که چون پسري خواهد بايد دخترش و همه دختران روستاي شمالي را قرباني نفريني کند که روزي پدر بزرگ همسر خودش بر دزديده شدن پدر بابک خان زند جدش را به آن نفرين همراه کرده بود. چون به روستاي جنوبي به تهديد خان گريخته بود دوباره صاحب پسر? شد تا تلخ? از دست دادن پسر اش را به ا?ن ش?ر?ن پسر بشوراند. اما چون شباهت پسرش به او بيش از پيش شده بود خان از ترس از دست دادن پسر و دولت اش دست اش را به خون پدر سرخ کرد .
پس بابک خان زند از پي اين خبر از شادي دست دختر را گرفت و خود اولين نفر بود که با خوشحالي به سمت برج رفت تا دختر را قرباني کند و مادر را در اتاقي زنداني کرد تا چنان که دلش خواست بگريد.
وقتي بابک خان زند با دخترش به بالاي برج رفت چنان بادي برخواست که چشمان بابک خان خشک شدند و بالاي برج هم که آب پيدا نمي شود . پس از درد به خودش پيچيد و پيچيد تا پايش لغزيد و از بالاي برج سقوط کرد.
دختر که از نجات جانش آسوده و از نفرت پدر خلاص شده بود به آغوش مادر بازگشت.
زن بابک خان زند هم عجيب کاري کرد. خانه بابک خان زند را خراب کرد و طويله اي ساخت که قبر بابک را که ديگر خان نبود در زير همان طويله قرار داد و هيچ پسري را اجازه نداد که نام بابک برش بگذارند.
به نصيحت زن هندو بر قبر هر يک از آن صد و پنج قرباني درختي نشاند و براي هر کدام گوسفند? قرباني کرد و خود در خانه پدري اش بي آنکه شوهر کند روزگار مي گذراند و آنچه از عوايد زمين و دام بود را به مساوات بين همه تقسيم مي کرد.


و خورشيد هزار بار ديگر هم که بگردد
نخواهد فهميد
زمين رازش را کجا پنهان کرده
و نخواهد فهميد
که چرا نيمه اي از ماه هميشه تاريک است
(يکي)

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۵

ابر سياه

وقتي داشتم آخرين دکمه هاي لباس اش رو جا مي انداختم مي دونستم که اين بار آخريه که دارم دکمه هاي لباسي رو جا مي اندازم. اين همه سال دکمه هاي لباس اش رو جا انداختم بي خبر از اينکه ممکنه روزي نتونم دکمه اي رو جا بندازم. فکر مي کردم بالاخره روزي ميرسه که بتونم ببينم که خودش مي تونه بدون کمک من لباس اش رو تن اش کنه و دکمه هاش رو جا بندازه. اونروز هم احتمالا روزي مي بود مثل امروز که آخرين دفعه به حساب مي اومد اما مطمئنم که همچون روزي نه هوا ابري مي بود و نه ابراش برا نباريدن جلو خودشون رو نمي گرفتن تا دستور بياد که در هنگام مناسب شروع به بارش کنن. قطره ها حساب شده ان و کم و کسر? ندارن و همون قدرن که من تمام تن و لباسم خيس آب بشه و چند قطره برا اينکه از نوک دماغم بچکه و دو سه قطره هم محض احتياط که نکنه قطره ها درست فرود نيان رو سرم. اما من به جا انداختن اين دکمه ها ايمون آورده بودم. باهاس بسته مي شدن . اونم اونطور که من ته دلم خيالم راحت باشه که درست بسته شدن و دکمه اي جا نمونده و لباس هم چروک نشده. اما من خيالم راحت نبود. دکمه ها رو طوري جا مي انداختم که انگار قراره برا هميشه بسته بمونن.که انگار قراره اين دکمه ها نجاتش بدن.
...
نمي دونم چه اتفاقي داره مي افته. همه چشما گرد شده. همه منتظرن. آسمون ابريه و هيچ خيال باريدن نداره. اينجور وقتا يعني باهاس صبر کرد تا اوني که بايد بره زير آسمون تا با ديدن اش دل آسمون تيکه پاره بشه. بعد خون سفيد اش آسمون رو سفيد کنه و چند تا درخت رو سياه و بعد دادش در بياد و از درد شروع کنه به گريه و گريه و گريه. داره دکمه هامو جا مي اندازه انگار خيال داره لباسم برا هميشه تنم باشه. هيچ به من نيگا نمي کنه. چشاش ميخکوب دکمه هاي لباسمه و هي سر تکون ميده. همه ميدونن که اون بهترين. اگه بدوني چطور اون خرسو از پا در آورد. هيچکي شک نداره که اون بهترينه. ميفهمي بهترين يعني چي؟ آره رفيق اون بهترينه.رو دس نداره. قولش رو دارم که وقتي تونستم خودم دکمه هامو جا بندازم چاقو دسته استخونيه رو بدتش مال خودم. خيلي مونده بتونم مثل خودش دکمه جا بندازم . دکمه انداختن هيچکي رو قبول نداره. همه چشما گرده و با سر بهش ميگن که بجنبه اما هيچ خيال نداره بجنبه. هيچوقت خيال نداشت بجنبه.
.....
درست يک ساعته اينجا ايستادم و دارم خدا خدا مي کنم که صبر کنه اين کار لعنتي تموم بشه اونوقت هرچي خواست تا آخر دنيا بباره. کاريش نميشه کرد. اگه يکي ديگه بود چنان ميزدم که سه متر از زمين جدا بشه. اصلا نميذاشتم کار به اينجا کشيده بشه اما اين يکي فرق مي کنه . تا به امروز مثل اشو نديدم لعنتي. همون وقت که افتادم بين اين جماعت و کارم شد آماده کردن اين طناب لعنتي فهميدم که شانس تو قسمت من نبوده. لعنت به اين بد شانسي. ببين آخر هفته مون رو چطور داره با اون دکمه جا انداختن اش تباه مي کنه لعنتي. اما اگه کسي دل اش رو داشته باشه بهش يه کلمه حرف بزنه. با سر بهش مي گم بجنبه. همه رو الاف خودش کرده. اصلا به رو خودش نم?اره. اين کارش حسابي حرصيم مي کنه . قول شرف ميدم موقع مراسم هم همينطور به رو خودش نياره. اما کور خونده . هيچکي نتونسته از زير گره هاي من جون سالم به در ببره. اون پسره هم طوري داره ما رو نيگا مي کنه انگار داريم ارث باباشو بالا مي کشيم. انگار هيچ حاليش نيس چه خبره... اما من ميدونم من شانس ندارم. اين ابراي لعنتي بالاخره منو خيس خالي مي کنن.
....
اينا تموم بشو نيستن. تو هر خراب شده اي بري ميبين? يکي شون جلوت سبز ميشه طوري تو چشات زل ميزه انگار ارث باباشو ازت طلب داره. تموم اين سالها فقط کارم اين بوده برم برا همين پاپتي ها تمدن بيارم و بشريت رو بهشون نشون بدم اما اينا آدم بشو نيستن. هيچ يادم نميره اون پير احمق چطور اون ساعت نازنين رو درب و داغون کرد و ساعت خورشيديش رو نشونم داد. بعدا يکي از همينا بهم فهموند که ساعت چيز مقدسيه. فقط يه ساعت بايد رو زمين باشه. خب منم بعدا بهش فهموندم که هيچ پير احمقي نباس رو زمين بمونه. حالام که منتظر اين بابا( که مثل بقيه کاراي عجيب غريب شون داره دکمه جا مي اندازه ) همينمون مونده که يه بارون حسابي هم دشت کنيم. يکي نيس بگه دم آخري کدوم الاغي فکر دکمه جا انداختنه!
تقصير خودش بود . هرچي بهش گفتم تو گوشش نرفت. هي پسرش رو نشونم مي داد. آخرشم هرچي اون طناب رو نشون اش داديم و گفتيم که بين زمين اش و جونش يکي رو انتخاب کنه دس به سينه وايستاده بود و مثل همين حالاش ميخکوب تو يه چيزي جلوش که خالي از هر چيزي بود نگاه مي کرد. کاريش نميشه کرد. باهاس فهميد که دوره زمونه عوض شده.منم زن و بچه دارم . زن و بچه هم خرج داره. نمي تونم گشنه نگه شون دارم . من يه پدر با مسئوليتم . نميذارم اين پاپتي ها خونه و زندگيم رو ازم بگيرن. حاليته؟
بهش گفته بودم.تقصير خودش بود. خودش قبول نکرد.
....
يه سرخ پوست خوب ، يه سرخ پوست مرده ست.



طفلي خيلي دوست داشت با دم شير بازي کنه
شير خيلي دوست داشت با دم اش گردو بشکنه
خب چشماي شير ضعيف شده بود
(يکي)

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴

سلام عرض کردم

ببخشيد جناب جدول ، سلام عرض کردم.
خسته نباشين. ميتونم کمي روي شما بنشينم؟
اوه ببخشيد شما قبلا رزرو شدين؟ دوست کناري شما گويا خيلي حوصله ندارن. مشکلي پيش اومده؟من که مزاحم اوقات شريف شون نشدم که؟
اوه ديسک کمر؟ خيلي متأسفم. بله.... بله تازگي ها زياد شايع شده. خصوصا بين جداول خياباني. شنيدم قرار بر اين شده که تا قبل از عيد مورد توجه مسئولين قرار بگيريد. براتون واقعا خوشحالم.
فکر مي کنيد دوست کناريتون مي تونن 1 ساعتي وقت شون رو به من بدن؟ ميدونم قبل سال نو هست و مجالي نيست اما لطف شما منتيه بر سر ما تا به آتيه جبران شرمساري امروز بشه.
اوه... خيلي ممنون. سلام قربان. معرف حضور هستم که؟ بله دوست کناري ضامن حال بنده بودن. خدمت حضرت آقا عرض کنم که .... ميتونم بشينم؟... بله خيلي ممنون. داشتم مي گفتم خدمتتون که از خدا که پنهون نيست از جدول خيابون خدا چه پنهون احساس مي کنم کسي در عوالم زماني تاريخ رو به شکل ماهرانه اي عوض کرده و با عرض پوزش اما گمانم بر اينه که کسي يه هفته از تقويم روز شمار رو دزديده. بعله آقا تو اين دوره زمونه براي پول همه کاري مي کنن. قبح همه چيز ريخته تصدقتان بروم. قبح همه چيز ريخته...
شما چنين احساسي نداريد آقا؟ به جان آقام من هرچي گشتم پيداش نکردم و هر کار کردم هم نتونستم بقبولانم به خودم که يه هفته کم نيست. همقطارانم هم در گوش هم نجوايي جز آنچه خدمتتون معترض شدم نمي کنند.
جداي از اين هجويات شما هم عجيب سرنوشتي بر پيشاني مبارکتان رقم خورده. اخيرا هم که مشتريان جدول نشين? زياد شده. قربانتان بروم خواب هم که نداريد. خسته نمي شويد از شنيدن هزار باره غم و غصه هاي مردم؟ و يا شايد غم و قصه هاي مردم. کدامين انسان بود که براي فهميدن بد بختي مردم دست به دامن هزار نسخه سر شماري و آمار گيري از در و مغازه شد و يک سوال هم از شما و ايشان که از شما مطمئن تر نيافتند نکرد و شما رو زبانم لال ناديده انگاشت؟ چه کسي بهتر از شما تمام بدهکاري ها رو ميدونه؟ کيه که بهتر از شما نشناسه اونايي رو که تمام تن شون درد مي کنه و منتظر خورده پولي هستن براي يه لحظه و فقط يک لمحه. دانستن تمام خيانت ها. مي دانيد حضرت آقا شما گويا همان جايي هستيد که مي گويند همه بد اقبالي ها و ناگواري ها ته نشين مي شوند. گويا کسي در اين شهر نيست که خودش را از چشيدن نعمت لختي نشستن بر شما محروم کرده باشد.
اما منم عرض حالي با شما داشتم. نه قربان جداي از تعارفات و کلمات ز?ادي من نه از اون قلب شکسته ها هستم که بخوام تيکه هاي قلبم رو بر صورت نا صاف شما سر هم کنم و نه هشتم گرو نه امه که بخوام طلبکارام رو بر مساحت شما تقسيم کنم. نه ، من نه کارگريم که 6 ماهه که حقوق نگرفته و داره تو خيالاتش برا همسرش توضيح ميده که چرا کارفرماش خيلي بد ميشه که آخر هفته هاش رو شيشليک نخوره و نه اون کشاورزي که نشسته رو شما و داره تمام محصول رو درخت گنديده اش رو مثل پدر عزاداري تو دل چشماش دفن مي کنه. من اون پسري نيستم که ساعت ها روي شما راه ميره تا بتونه برا نمره 19 اش دليلي موجه بياره. و نه اونکه از حالا حسرت نذري سال بعد رو داره. اما من هم يکي از همون هايي هستم که هر روز دقيقه هاش رو تا رسيدن اتوبوس روي شما سپري مي کنه. من همونم که ترجيح ميده بين خيابون و پياده رو شما رو براي عبور انتخاب کنه.من مي خواستم از تمام زحمتي که تو اين شهر به دوش شما گذاشته شده کمال تشکر رو بجا بيارم . مي خواستم بگم که اين شهر به وجود شما نياز داره و بهتون افتخار ميکنه. با اينکه شما هم از اونايي هستين که شغل تون رو دوست نداريد. فعلا که گويا سرتون خيلي شلوغه. خب من رفع زحمت مي کنم. ميدونم آخر سال است و مشتري هم زياده و نبايد وقتتون به لغويات من تباه بشه. فقط صورت حساب من رو اگه لطف کنين. تخفيف شب عيد هم که حتما مورد عنايت تون هست. خيلي ممنون. سال نوي سبک تري براتون آرزو مي کنم.

دينگ دينگ دينگ دينگ دينگ دينگ
.....
آغاز سال 1385
ديدي ددي ديدي ددي ديدي ديديديديدي ددي
سال نو بر تمام نوروز دوستان مبارک ها باشه!
نه يکي نه دوتا مبارک ها

قوري گل قرمزي
شيش سيخ کباب سيخ? شيش زار
سپر جلوي ماشين عقبي خورد به سپر عقب ماشين جلويي
دايي چاقه چايي داغه
دوغ گازدار ....
(چه ميدونم کي گفته)

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴

نگاه چارچوب?ده اول

نگاه کردن خ?ل? کار سخت? است. د?دن اما آسانتر?ن کارهاست.ا?نها رو م? دون?م نه؟ ا?نو م?دون?م که همه به چ?زا?? نگاه م? کن?م که در فکرمون م? گذره. اما ه?چ سع? کرد?د که نگاه کن?د. سع? کن?د که تمام مس?ر تا خونه رو نگاه کن?د. همه چ?ز رو بب?ن?د و بفهم?د. از چند زاو?ه نگاه کن?د. بالا و پا??ن کن?د و کج و کوله به تماشا بنش?ن?د.
اونوقت که به خونه برس?د کمتر از ?ک روز کار خسته نخواه?د بود تازه اگر در ب?ن نگاه کردن تنفس هم داده باش?د باز کار سخت? خواهد بود. اما برا? من ?ک تفر?ح بوده و خواهد بود. ا?نکه به ?ک ساختمان نگاه کنم و در حال راه رفتن چشم ازش بر ندارم طور? که ?ک ف?لم بردار با پ?رامون خودش برخورد م? کنه.
نابغه
نابغه که تا?پ کردن اش اصلا آسون ن?ست( پس حتما دل?ل? داره که ا?ن زحمت رو به خودم هموار کردم) چه موهبت? داره؟
چه چ?ز او رو نابغه م? کنه و من رو شا?د معمول?؟ آ?ا غ?ر از ا?نه که همه نبوغ او در ?ک د?دن ?ا بهتر بگو??م نگاه کردن خلاصه م? شه؟ ا?نکه او چ?ز? رو م?ب?نه که من نم? ب?نم. ا?نکه نبوغ وقت? نما?ان م?شه که سوال طرح م?شه. دو حالت وجود داره. ?ک? ا?نکه نابغه انقدر نابغه است که سوال? نبوغ آم?ز طرح کنه ?ا انقدر نابغه که سوال? تار?خ? را حل کنه. برا? من اما نابغه اول? با ا?نکه کار را سخت تر م? کنه و سنگ? تو? چاه اگر ن?انداخته باشه اما سنگ? در چاه را که ه?چ کس تا به حال متوجه اش نبوده را تشخ?ص م? دهد.
شما فکر م? کن?د نابغه خ?ل? باهوشه؟ ?ا بهتر بخوام بگم شما فکر م? کن?د نابغه خ?ل? ت?ز هوشه؟ نه نابغه نبا?د ت?ز هوش باشه. نابغه نم? تونه زود دل?ل رو پ?دا کنه. اگه قرار بود دل?ل مسأله اش رو زود پ?دا کنه به همون نت?جه ا? م? رس?د که همه رس?دن. پس چ?کار م? کنه. همه چ? رو لفت اش م?ده. انقدر که همه رو حرص? کنه. ول? در همون وقت? که همه فکر م? کنن او سر کارشون گذاشته مغز اون نابغه ب?چاره داره مثل چ? کار م? کنه که همون مسأله رو بفهمه و اون چ?ز? که موجب سوال اش شده رو پ?دا کنه. وقت? پ?داش کرد تازه سوال رو تونسته مطرح کنه. سوال? که جواب? اگر داشته باشه غ?ر از چ?ز?ه که همه برا سوال اول?ه اش داشتند. ?ه نابغه کلا خ?ل? عادت به تأ??د نداره. خ?ل? هنر داشته باشه سکوت م? کنه اگه نه انقدر سوال م? کنه که گر?ه همه رو در م?اره. خصوصا در دوران کودک? و به ندرت نوجوان? که هنوز مس?ر خودشو پ?دا نکرده باشه ا?ن سوالات پراکنده نشان دهنده تشنگ? ب? حد و نصاب مغز ا?ن طفل معصومه. تا بزرگ بشه و ?ا مثل بعض? ها بازم به همه گ?ر بده و رو اعصاب همه خصوصا طبقه حاکم راه بره مثل ملا صدرا ?ا بدتر از اون سهرورد? که آخر هم بزنن ناکارش کنن ?ا خ?ل? مودب بش?نه سر جاش و به کارش برسه و هم خودشو بدبخت نکنه و هم بق?ه شب سر آسوده به زم?ن بذارن مثل واگنر خر پول و ان?شت?ن ب? نوا و خ?ل? از ا?ن دانشمندا? ر?اض? و ف?ز?ک و از ا?ن قسم. و خصوصا نوابغ امروز? که ب?شتر هم در علوم طب?ع? وارد م? شن و خ?ل? با جانور? مثل انسان کار ندارن و تک و توک که م?ان تو رشته ها? انسان? شا?د صداشون در ب?اد. تازه اگه به جا پژوهش ها? محض به مسائل اجتماع? گ?ر بدن که نمونه ها? هر دو بس?ار د?ده شده. بالاخره فرق هست ب?ن کس? که فرهنگ دهخدا م? نو?سه و کس? که م?گه کارگران جهان متحد شو?د.
ز?اد? گ?ر داد?م به نوابغ. چرا؟ چون نابغه م? تونه اگر هم داخل چارچوب نگاه م? کنه در ?ک چارچوب نو و جد?د نگاه کنه تا جر?ان جد?د? رو ا?جاد کنه. مثل ا?نکه کس? در دانش رنگ جد?د? رو به جعبه مداد رنگ?( خب اگه دوس ندار?ن آبرنگ ?ا رنگ روغن ?ا ...) اضافه کنه. اونوقت همه ازش استفاده م? کنن و دانش رو شب?ه تر به واقع?ت م? کشن. بعض? ها رنگ ها رو با هم قاط? م? کنن و ط?ف م?ان? رنگ ها رو هم در م?ارن.
اما م?دون?د من ک?ا رو دوست دارم؟ نگفتم "ک?ا" رو دوست دارم؟ قابل توجه همه "ک?ا" ها. من اون نابغه ا? رو دوست دارم که اصلا در چارچوب حرف نم?زنه. حرف اش تخت و صاف ن?ست. حجم داره و چند وجه?ه. نم? شه راحت و ?کجور باهاش برخورد کرد. ا?ن حرف درسته که چن?ن حرف? معنا? کاربرد? اش ز?ر سوال م?ره اما خوب? ا?ن چن?ن نگاه? ا?نه که نم? م?ره. ا?ن حرف زنده اس ?عن? م? تونه به نسبت چ?ز? که م? خوا?م حرف بزنه. ?عن? ما م? تون?م چارچوب هامون رو روش بذار?م و ازش معنا در?افت کن?م. کار? که ب?شتر از پس ف?لسوف ها بر م?اد. ?عن? ب?شتر تو کار اونا معن? پ?دا م? کنه. انگار قبل از چارچوب خود نگاه رو بهت نشون م?دن. حالا تو م?تون? در هر چارچوب? که خواست? اونطور? نگاه کن?. مثال قد?م? و لوس ع?نک( حالا چه دود? و چه طب?) اتفاقا مثال خوب? هم هست. د?گه فرق نم? کنه دار? قر م?د? ?ا مسأله ر?اض? حل م? کن?. اگه اون ع?نک به چشم ات باشه فرضا همه رو کله پا م?ب?ن?. ا?نکه در ?ه مسأله ر?اض? حت? کج هم نگاه اش کن? بعض? وقتا م? تونه خ?ل? نت?جه ها داشته باشه. همونطور? که گوس ا?ن کار رو کرد و جمع 1 تا 100 رو خ?ل? هنر مندانه بدست آورد. چون گوس نم? تونست تأ??د کنه.
فعلا کاف?تونه تا بازم راجع بهش صحبت کن?م. م?تونم الان طبق فرمول مخصوص? که دارم تعداد فحش ها رو محاسبه کنم.

گاو? که در ب?ابان نزاکت
دم م? چرخاند و به بوته ا? تمنا? سبز ماندن داشت
به نا ام?د? گر?ه ا? ساخت
که شد در?ا?? از نزاکت.
(?ک?)

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

قيلي ويلي

- بيا اينجا...خوبه؟
- هي بد نيست اما بايد ببينم
- خب پس بجنب تا دير نشده
.......
- نه خوب نبود. (بد گفتن اين حرف راهشو کج مي کنه انگار داره کارگرشو سرزنش مي کنه)
- اي بابا تو اين مملکت هيچ چي رو درست نمي سازن. همه اش يه جاش مي لنگه
از ديروز تا حالا دارم دنبال يه سوراخ مي گردم. يه دقه صبر کنين يکي پيدا کردم انگار. نه اينم پر شده. از وقتي اومديم شهر بند کرده که يه سوراخ مي خواد.
آخه راضي هم نميشه. بهش مي گم ما چند روز ديگه مي خوايم از اينجا بريم اما گوشش بدهکار نيست. هي مي گه من که نمي تونم بدون سوراخ بمونم که.
- آخه تو شهر از اون سوراخا که دلخواه تو باشه پيدا نمي شه که. بيا و بي خيال شو. حالا مگه وقتي با ما هستي بد مي گذره؟
ا?نو که مي گم شاکي ميشه و مثل خيل? از رفقاش قرمز مي شه که:
- شما ها سر سوزني من رو درک نمي کنين. شما نياز هاي من رو ناديده مي گيرين شما فکر مي کنين فقط خودتون آدميد و حق داريد شما ....
- خب حالا.....نه ما اتفاقا همه حيوونيم. تو هم شلوغ اش نکن. از ديروز تا حالا برا خاطر ارواح بابام دنبال سوراخ مي گشتم مگه؟ يه جور حرف ميزنه انگار ما زابراه اش کرديم. داداش هرکي نمي خواد بياد همين حالا تصميم اش رو بگيره. امروز اين سوراخ مي خواد. فردا اون يکي از من بارون مي خواد. پس فردا اون يکي ديگه هم از من جوب مي خواد. اي بابا ولم کنين ديگه خستم کردين.
ميرم و يه گوشه ميشينم. پشتم به همه اس. خسته از اين راه طولاني و تحملم رو از دست دادم. مي دونم حال اونايي هم که دنبال من راه افتادن بهتر از من نيست. همه شون ساکت از پشت سر نگاهم مي کنن و اونا هم ناراحتي شون و محبت شون از پشت سر نوازشم مي کنه. ميگه: خب باشه. من از سوراخم گذشتم. اصلا خب منم قاطي کرده ام. خب آدم بعضي وقتا دلش برا ....
- آخ خ خ خ خ خ خ خ خ
- چي شد؟
- اين ديگه چيه.اين شست پاي ما هيچ جا نداشت بره همين يه سوراخ مونده بود؟....... سوراخ؟ سسسسوراخ خ؟ هي بيا يه سوراخ. عجب سوراخ رد?ف?ه. بابا دمش گرم عجب چيزي ساخته. اصلا فکر نمي کردم تو شهر چنين سوراخي پيدا بشه.
- اوه اوه من به خوابم همچين سوراخي رو نمي ديدم
......
هر کاره اي شدين از من گفتن که هيچ وقت تو شهر برا يه مورچه دهاتي دماغ آويزون دنبال يه خونه نگردين. زمين اش که همه آسفالته مورچه هاش هم که يا ميرن تو توالت خونه ميگيرن يا تو آشپزخونه. همه اش فضاي بسته.
بعدا برام تعريف کرد که توش يه آشپزخونه اوپن داشته و سيستم صوتي و تصويريه عالي( اشتباه نکنين که اين مورچه ما خيلي هم چشم و گوش بسته نيست و خيلي به اين چيزا اهميت ميده) و از همه مهم تر اينه آفتاب خورش خيلي خوبه و ميتونه غروب رو هم تماشا کنه. از لحاظ امنيت هم هيچ لوله يا شلنگي رو دقت کرديم که دور و برش نباشه. چيزي که ديگه داشت وسوسه اش مي کرد که برا هميشه اينجا موندني بشه يه باغ ريشه بود که درست انتهاي خونه اش سبز شده بود و هر روز مي تونست يه دلي از عزا در بياره.


به بينهايتي يك براي صفر
به قدرت صفر در برابر بينهايت
(يکي)

جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۴

اتوبوسي که نمي رفت...!!

يه اتوبوسي بود که نمي رفت. نه جلو نه عقب نمي رفت. اين اتوبوس به يه اتوبوس شيک و مدل بالا هم نمي رفت. اين اتوبوس مال من بود اما هيچ به من نمي رفت. به يه مين? بوس درب و داغون هم نمي رفت. بالا و پاين که اصلا نمي رفت. اتوبوسم به اتوبوس هاي خراب هم که هيچ جا نمي تونن برن هم نمي رفت. اتوبوسم به ماشين هاي دو در اسپرت يا خونوادگي 4 در جادار يا ليموزين هاي 12 متري سياه هم نمي رفت. اتوبوس من توش حتي 1 آدم هم نمي رفت. نه غريبه نه آشنا نمي رفت. نه بچه ها و بزرگ تر ها هم اصلا نمي رفت. داخل اش جايي که داشت به جاي يه اتوبوس نمي رفت. شيش جور هم خودتو کج و راست مي کردي حتي شست پات توش نميرفت. اتوبوسم تميز بود خيلي اما به اتوبوس هاي نو نمي رفت. با اين حال قيافه اش هم اصلا به اتوبوس هاي خالي نميرفت. اتوبوسم پر از آدم هاي جور واجور شده بود و باسه همينم کسي هيچ رقمه توش نمي رفت. آدماي توي اتوبوسم به آدماي معمولي نمي رن چون اتوبوسم به جايي که هر اتوبوسي معمولا ميره نمي رفت.
هم من و هم اتوبوسم همديگه رو خيلي دوست داشتيم اما نه من بهش مي رفتم و اونم به من نمي رفت.
وقتي داشتم برا اتوبوسم يه ايستگاه اختصاصي مي ساختم از خوشحالي و هيجان چش دوخته بود به من و هيچ جا نمي رفت. وقتي خواستم آخرش براش مقصد بنويسم اشکم ميومد و دستم به کار نمي رفت. نگاش کردم اما هيچ مقصدي به ذهنم نمي رفت.
همه مقصد ها رو آوردم به مبدا حالا که قرار بر اين شد که اتوبوسم نمي رفت. شايد بعضي ها گه گداري ازش بيرون مي رفتن اما هيچکي برا هميشه با پاي خودش ازش بيرون نمي رفت. اتوبوس من قديم? بود خيلي و همه دوسش داشتن و برا همينم بود که جاي ديگه اي نمي رفت. اتوبوس من گرد و قلمبه بود و برا همينم بتون مي گم به هيچ اتوبوسي نمي رفت. داشت يادم مي رفت بگم که اتوبوس من خيلي گنده بود و توش به هيچ کي سخت نمي رفت.
اتوبوس من....نه که نره ها... مي رفت اما از پيش ما جايي نمي رفت. جاي خاصي هم نمي رفت. هي دور خودش مي چرخيد و هي چرخ چرخ ميزد و برا همينه که مي گم هيچ جا نمي رفت.

خورشيد مثل هميشه داشت در آخرين لحظات چپ چپ بهم نگاه مي کرد و خون جلو چشم اش رو گرفته بود از اينکه من عزيز دلبند اش رو تشبيه کرده بودم به اتوبوسي که نمي رفت....


قابلمه ام زير سينک ظرف شويي گم شده.
يه قابلمه لازم دارم.
سک?نه داري؟
نه نه...
فاطي تو داري؟
نه نه...
بهرام آقا شما چي؟ داري؟
نه نه....
(برداشت آزاد از "دستمال من زر درخت آلبالو...." توسط يکي)

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۴

تند تر از حد مجاز سرعت ذهن

در تمام لحظاتي که تو در برابرم بودي تنها چيزي که به ذهنم مي رسيد اين بود که آيا آنچه خواهد گفت ماه و خورشيد را به هم خواهد رساند يا در همين حد که زمين به آسمان برسد باقي مي ماند. در تمامي لحظاتي که داشتي زمين و آسمان را به هم مي رساندي تنها کاري که توانستم بکنم اين بود که دور از چشم تو خورشيد را غروب دهم و ماه را به روي نيمه تاريک اش بگردانم تا جلوي چشمت نباشند. مي دانم که در اين لحظات تو خودت نيستي و با اينکه شديدا اصرار داري که خودت هستي مي دانم که خودت نيستي. تنها مي دانم که تو الان قابل گفتگو نيستي. تو الان تنها قابليت گفتن يک سري حرفي را داري که تنها زمين و آسمان را بهم مي رساند که فکر مي کني مي تواند تو را از سر در گمي که دچارش شده اي نجاتت دهد. تو حتي فکر مي کني با اين کلمات داري به خودت کمک مي کني. تو مي انديشي که با کلماتي از اين دست مي تواني همه چيز را تمام کني. تمام کردني که انگار نه انگار که چنين چيزي بوده. تو با دروغي چنين بزرگ از سر استيصال داري به خيال خودت به خودت کمک مي کني. اما تو نمي داني که کمک مي کني اما به شکلي که هيچ انتظارش را نداري. تو داري کمک مي کني که بفهمي در حالي که در اين لحظات احساس مي کني با اين حرفها ديگر نيازي نيست که به چيزي در اين مورد فکر کني و از اين پس مي تواني آسوده بشين? و آرام بگيري. در حالي که خواهي ديد که با اين کلمات در آينده اي نه دور و نه نزديک و به عبارتي دور و بس نزديک خواهي ديد آنچه که از دست دادي را. تو خواهي ديد که همه بر همه حاکم نيستند . تو خواهي ديد که عقل بهترين راه حل نيست.
در اين روزها وقتي از ديگران نزديک مي پرسم که تغيير کرده ام آيا؟ جوابم مثل جواب سوال هاي پيشينم منفي ست. نمي دانم کي بود که تخصصي پيدا کردم در پرسيدن سوال هايي که جواب منفي دارند.
اما من تغيير کرده ام. من خيلي نغيير کرده ام و باز و باز و باز هم تغيير خواهم کرد و آخر سر من چيزي نخواهم بود جز يک متغير بر محور انديشه. چرخي خواهم شد بر محور ايمان. و خواهم در نورديد. همه را و همه جا را. سنگين? ايمانم را به همه خواهم چشاند و سختي همه را به ايمانم. و مي دانم که از چرخش من اگر من بشکنم اما نه همه کس و همه جا صاف نخواهند شد و نه ايمانم خميده.
ول? نه. با شکستن من ايمانم سقوط نخواهد کرد. ايمانم خرد نخواهد شد و زمين نخواهد خورد که ايمانم به پرواز در خواهد آمد تا چرخي ديگر را به حرکت در آورد تا شايد پس از اين چندين و چندين کرور قرن زمين آنقدر صاف شده باشد که مورچه براي بردن دانه به خانه اش نياز نباشد که کفش کوه نوردي همراه داشته باشد.
و تو اينها را نمي داني و نفهميدي هم آنچه که مي دانستي را و ترديد کردي و نخواستي قبول کني که به اين فکر رفتي که "اين نيز بگذرد"و ديدي که نتوانستي بگذري و روزي خواهي فهميد. همه خواهند فهميد . گيرم تو خيل? زود تر خواهي فهميد و نمي داني که ولي خيلي زود مي فهمي که ديگر من آن نيستم و تغيير کرده ام و ديگر به محور زمين نمي چرخم.
ديگران هم خواهند فهميد که ديگر .......
و اين زماني خواهد بود که آن اتفاق بيفتد.


داشتم بر گليم زندگي ام نقش گلي مي زدم که حيف.... پيش از تمام شدن گليم پژمرد.

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...