<$SiKHooL$>

یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶

آه گاليور... من ديدم کريستوفر کلمبوس را وقتي در اولين ديدارش با اهالي بهشت گمشده از اينکه مي بايست اينقدر بلند بالا بوده باشي متعجب دهانش باز بود

برادران سانچز بعد از چندين ساعت بحث و گفتگو پشت ساعت خورشيدي شان حک کردند "در جاي گرم و نورگير نگهداري شود"، بحث بعدي راجع به حک کردن جمله اي بود با اين مضمون " ضد آب"

- خيلي ساده ميشد گفت نه!؟؟؟؟ انکار سخت ترين کاري بود که در قبال هر بي نوايي به سادگي صورت مي گرفت. امروزه روز از بس تاکيد مي کنن که ياد بگيريم "نه" بگوييم حسابي فکري ميشم مگه ملت از جون هم چي ميخوان که بايد از کله سحر تا بوق سگ اين تاکيد رو تو کله دم دست داشته باشيم که به همه بتونيم بگيم نه.
بعد از گفتن اين جملات به پسرک بستني فروش بود که آليمو موناريني ِ پير با تکان دادن سرش به حک کردن اسمش روي قبر گاليله براي يادگاري ادامه داد.

آنطرف تر گالوينارديو سيب را با آستين برق مي انداخت و خطاب به سالواتوره گوستين ، برادرش که بالاي درخت مشغول کندن سيب به اندازه کافي!!! بود مي گفت:
نه برادر، اشتباه ميکني. اينا که ميبيني مقصرش من و تو نيستيم. سرنوشت ما کم و کاستي نداشت. گيرم اونايي که صب تا شب علم رو با مشقت تو کله هاي کوچيک تر از اين شون ( با اشاره به سيب توي دستش ) مي کنن حاليشون نيست که با بالا بردن دقت، شگفتي از آب در نمياد. نباس واسه اشتباهات طبيعت بهش لعن و نفرين فرستاد و شماتت اش کرد. اينطوري همونطور که شاهدي داداش من، زمين خدا بار و بر نميده. بايست اشتباه کني تا بتوني اشتباه ها رو ببيني و بفهميشون و تازه اونوخت ازش شگفتي بدستت مياد و تا آخر دنيا اسمت دهن به دهن ميگرده. اگه اين ( مجددا به سيب اشاره مي کند ) اشتباه نمي کرد که اون مردک بريتانيايي تا ابد الدهر از هفت تا سوراخش هم نمي تونست جاذبه در بياره. به اين مي گن شگفتي.
مگه همين بابا نبود که اين برج رو روي زمين خدا ساخت و از سر اتفاق زيرش خالي شد و حالا هر ننه قمري که تو اين مملکت پا بذاره با ديدن يه برج کج دهنش به اندازه ي اين ( باز به سيب اشاره مي کند ) واسه تموم عمر وا ميمونه؟ نه داداش من. اگه اشتباه نکني که اونوقت چيزي دستگيرت نميشه. نه از خودت و نه ازطبيعت خدا.
در همين حين اشتباها يکي از سيب ها از دست سالواتوره ميلغزد و بعد از اصابت به سر برادرش روي زمين مي غلتد.
گالوينارديو با ياس به سيب نگاهي مي اندازد و مي گويد:
هـــــي.....هييييي.... اينو ديگه همه فهميدن رفيق......خيلي وقته.....................

شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۶

قير اگر قير شد نه به خاطر چسبندگي اش. بلکه سماجت باران

شک نکن بوزينه بودن شرف دارد به شباهت به آن چند ميلياردي که براي توصيف شان لغتي به صرافت زايش نيافتاده. من لغت را مي خواهم به تنگنا بياندازم. به باريکه راهي که ظريف ترين لغت ها در طي آن خود را ضمخت ميابند. و براي اينکار دست روي ساده ترين ها مي گذارم. روي همان يک ميليارد

جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶

قصه هاي ويشلو مونيتو را به سبک شيربرنج در هاون تمام نمادهاي زيست امتحان مي کنم تا گند قضيه ته نشين شود. مثل گل هاي قالي

مال حالا نيست. چند وقت پيش ازين، اين مثلا شعر رو گفته بودم. قيافه اون موقع ام هم يادم نيست. مسلما کم درد نمي کرده، مثل حالا اما شايد جاش يا علت اش يا.... اون موقع ترديد کردم تو پست کردنش از بس درب و داغون بود. و اينکه فکر ميکردم که دستي به سر و صورت پسر مو ژوليده ام با آستين هاي کبره بسته و صورت لک دارش بکشم اما اگه پسر من انقدر ضمخت هست بگذار دست ها ازش بي تفاوت نگذرند.
در ابتدا با يک شروع روزانه بي نظير در ادامه روزهاي بي نظيري که گذشته( و چرا که نگذرد) ، و بعد از يک اشتباه بي پدر مادر در بازکاوي مقداري نامه و جواب نامه هايي از ماضي تا چند وقت پيش استمراري ام و با پاياني غوطه ور در سيلي اي جانانه از راه دور به تلخواري حقيقت و به سبک واقعيت در ماضي کاملا استمراري در غالب مضارع اخباري با پيش فرض هميني که هست و نه دل بخواهي، مصمم شدم به عياني اين پسر

رقص ضجه به مسافت يک و نيم بند دايره
بشکن بشکنه بشکن
من شيکسته ام************* بشکن
درب و داغونم************* بشکن
خرد و لا جونم ************ بشکن
لال و حيرونم************** بشکن
خوابم و خيال************** بشکن
عاصيم به فال ************* بشکن
دستامم سياس ************* بشکن
آسمون سياس ************* بشکن
آسمون سياس ************* بشکن
آسمون سياس ************* بشکن
کر شدين مگه؟ ************ بشکن
جونم لبمه *************** بشکن
باز نميشکنم ************** بشکن
من نميشکنم ************** بشکن
ول کنين برم ************** بشکن
زور چرا ميگين؟ *********** بشکن
از من چي مي خواين؟ ************************** بشکن
عمو زنجير بافو ساکتش کنين ********************** بشکن
اين دفه زنجيراشو پاره کنين *********************** بشکن
اينجا من ديگه چيزي واسه گفتن و خوندن ندارم *********** بشکن بشکنه بشکن
اينجا رنگي که برام بوي حنا داشته باشه من ندارم ********** بشکن بشکنه بشکن
من ديگه طاقت اين شکستنا رو ندارم ****************** بشکن بشکنه بشکن
هر کار که مي خواين با تن خسته ام بکنين *************** بشکن بشکنه بشکن
آره خوشحالي کنين خونه امو ويرونه کنين *************** بشکن بشکنه بشکن
آره هي دس بزنين شادي کنين پا بکوبين ***************** بشکن بشکنه بشکن
دلبري کنين خونمو رو صورتتون جاري کنين ************* بشکن بشکنه بشکن
خون من مگه ارزش اين حرفا رو داشت؟ **************** بشکن بشکنه بشکن
اين همه سيا سفيد رنگاي ديگه نمي خواس **************** بشکن بشکنه بشکن
من تمومم به خدا آب روونم بخدا ********************** بشکن بشکنه بشکن
باز اگه خدافظي بود
نه عزيزم چه دليلي باسه ي کشتن اين ثانيه ها
بشکن بشکنه بشکن
چه دليلي باسه سوزوندن اين قافيه ها
بشکن بشکنه بشکن
بشکن بشکنه بشکن
گردو....
......شکستم!
(يکي بي اونکه توضيحي...)

اين سال تحويل هم بدتر از روز تولد نيست. همونطور گس و خِرت خِرت. اگه ميخواين مبارکتون
فکر مي کردم روزي رو که نهايت سعادتمندي بود داشتن عيدي به مقداري کمتر از آنچه امروز بي تفاوت کف دستم را مي پوشاند.
واقعا خوش به حال لک لکا

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

از دست اين زمونه ...چشاش همش خزونه

جاي همه ابناي بشر خالي. دم دماي صبح يه نيمرويي زديم درجه يک. هيچ فکرش هم نميکردم شاملو دست پخت اش انقده خوب باشه. حيف شعرايي که خوند و يادم نمياد.
اگه زد و فرداي روزگار ديدين يه شعر معرکه گفتم شايد سرريز ناخودآگاهم بوده باشه از اشعار فراموش شده اي که ديشب تو گوشم خونده شد.
فکر کردم آدم بعضي وقتا از خواب شانس مياره.
از اون شانساي تخيلي

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

ليک انسان

شرف
چه بار سنگيني ست شرف
و درين پرش هاي وحشت زده
چه سنگين تر
و موهاي پدرم را چه زود و چه بي شرم سفيد کرد
دنيايي که بنايش بر دويدن هرآنچه زيست توانست کرد
سرسام آور سرعت اش ليک هر ناکجا آباد را
از پيش ناکجا چشمانمان به کوته ترين زمان ربود
پس اينچنين اوج گرفته موج شهوت مرگزاي تندتر گامي به پيش
در لخته اي ز خون و نفس به پس
ايجاب کننده آن سبکي ديوانه واريست سرانجام
تا تارنماي جاندار جهنده را در خصم هر لگام
در کندني و انکار ديرپاي
در پرده اي کبود و پريده رنگ
رقصي دهد چنين خموش و چنان نا تمام
(يکي واسه ...)

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

پس طلوع ديگربار

شباهنگام هر بار
دوشادوش هم به کناره هاي مجعد دريا
و در ضيافت مهتاب
من غرق غرقاب رخسار ماه در آن بيکران
جاري مي شدم و
او اما در خيرگي اش در ماه
ذره ذره
چه هر ذره صدبار و هزار بار
ناپيدا مي شد و آشنا مي شد
و نا پيدا تر
و آشناتر
و آشنا ناپيدا تر
چنانکه من اين آشناترين ناپيدا را
در اعماق حلال خود معجوني سپيد و جانفزاي
بخود مي آميختم
و در تلألو آخرين
خورشيد را به طلوعي ديگر
دگرگون باز مي خواندم
(يکي براي ...)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...