|
<$SiKHooL$> |
|
پنجشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۶
هر چرخ ز ايام خدا خونين است..... اين رقص و فغانم همه بي آئين ست امتحانات تموم شده تلقي مي شوند. چون تمام شده اند. اينبار همراه شان درس و مشق تمام شده تا.....كتاب و نوشتن و خود بودن شروع شده اما. جايتان خالي امروز خيلي اتفاقي چند وبلاگ خواندم كه همه افسرده و غمگنانه آدم را به در و ديوار مي كوبيدند. من هم كوبيده شدم. اساسي. ملت از بس دمار از روزگارشان درآورده خود اين روزگار لاكردار تخصص پيدا كردند در انواع روضه نامه و غمنامه و مصيبت نامه. من خودم هم كم بي استعداد نيستم اما نمي دانم چرا....شايد دوست دارم.... من خيلي نيستم اهل اما.... نه كه نباشم. من خودم آينه دقي هستم از نوع سفارشي اما نمي نويسم اش اينطور. كسي گناه نكرده اينطور بخواندشان. كرده؟ (البته خيلي ها از جمله خود من گناهكار هستيم. گويا امروزه روز ما ديگر در اقليت نيستيم.) به هر صورت داشتم فكر مي كردم دق كردن در نوشته شايد كار سختي نباشد. خيلي وقت است كه نكرده ام. از وقتي ديدم اين نوشتن. اين سبك تنها دم دادن به آتش درون است خفه اش كردم. جنايتي كه تاريخ نگاران هراس دارند از ثبت اش. اما خفه اش كردم چون نمي خواستم روضه سرا باشم. نمي خواستم....نه، مي خواستم من، مي خواستم و مي خواهم. من بلا و مصيبت را انكار نكرده و نمي كنم. اما نه اينطور. من اينها را بسيار در نوشته هايم آورده ام. قصه شان كرده ام اما. داستان شان كرده ام. خنده شان كرده ام. خنده ي تلخ براي مزاج من و شما تجويز كرده ام من. من سيب را بر سر كسي كوفتم تا سرخوردگي اش را تاكيد كرده باشم. سرخوردگي ام را. من كنار كسي تا صبح نشستم كه به آتش خيره شويم تا بيابم آنچه نيست و همه چيز ازش مي لنگد و باز نيست و نيست و نيست. من همه اينها را نوشتم و .... كسي نگفت خوبي؟؟ يا كسي نپرسيد..... نكند اينها حرف دل و زخم جان باشد....... و چه خوب. نمي خواستم هم. قرار بر اين نبود. قرار دقيقا همين بود كه خوانده شوند. خنديده شوند و لذت برده شوند. اين قرار بود و بهتر از اين نمي توانست باشد قرارمان. من اين قرار را دوست دارم. من از قراري كه در آن كسي ايچنين شك نمي كند جدا نمي شوم. من نمي خواهم غمي اگر هست. غصه اي اگر هست را پنهان كنم پس كلمه ها. حواس ها جمع. اينجا جز اين كه ديدنيست نيست. اينجا عمق خلق كردني نيست. عمق را همان قدر كه دستتان آمد بگيريد. آب را همانقدر كه كف تان را برگرفت بنوشيد. خودش است. ديگر حفر نكنيد. كه شايد من نباشم. چون نبوده ام. من اما نمي دانم چطور كسي مي تواند انقدر حالش بد شود. من نمي دانم وقتي ميروم و مي خوانم وبلاگ هاي ديگران را چطور با اينكه نه انقدر شاملو خوانده ام و نه انقدر كامو و برشت و نه هيچ از اينها_منظورم به خصوص دوران راهنمايي و كما بيش ديگر دوران زندگي ام است_ من چرا احساس مي كنم اين آدمها كه اينطور، اينهمه خوانده اند پيداشان نيست. انگار همه اينها كه خوانده اند درونشان آب شده. چون بايد من كف و آنها چندين متري بالاي سر من باشند. كجايند پس؟ ارتفاعشان كو؟ خواندم كه چقدر حال نزارشان را در وبلاگ ريخته بودند به تماشا. نه توصيف پر طمطراق و خالي. كه طرف واقعا در حد و حدود جنون به سر مي برد. من نديده ام تا به امروز خودم را اينطور. من از غم تا به امروز دچار رعشه و حال تهوع نشده ام. نبوده براي من جز اشك. من اشك را ريختم اما اين عقل من نمي دانم چطور هميشه بيخ يقه مرا از سر منع افتادن گرفتار كرده. حسودي ام ميشود. باور كردني نيست. ناگاه ميبينم كه حسودي ام شده و شايد خجالت مي كشم. شايد احساس مي كنم تقصيري به گردنم باشد. شايد چون هميشه خودم را جاي نويسنده گذاشته ام. زندگي من واقعا ملال آورست آقايان* امتحانات تمام شده اند. من مسئوليت هاي درسي ام تمام شده اند. جز چند بار دويدن به دنبال نمره و تحقيق. اما جالب اينجاست كه هيچ احساس نمي كنم كه ديگر قرار نيست درس بخوانم و كلاس بروم. هنوز احساس دانشجويي دارم. خوابم برده چنان كه متوجه نيستم. كه تمام شد. ليسانس اين جانب تا چند وقت ديگر صادر مي شود. تا در قعر فراموشي ذهنم مصادره اش كرده باشم. خوشم نيامد. از ليسانس ام. معمولا آدم ها از رشته اي يا خوششان مي آيد يا نه و بعد وارد دانشگاه مي شوند و باز از آن درس بيشتر خوششان مي آيد يا مي فهمند كه اشتباه كرده اند و حسرت و نق و نوق. من اما علوم اجتماعي دوست داشتم ( و دارم هنوز) و اقتصاد تنها من را ياد اسكناس 20 توماني و 50 توماني مي انداخت و چرخ هاي اقتصاد كه قديم تر ها خيلي توي تلويزيون روي هم مي چرخيدند تا فلان و بهمان شوند. وقتي وارد دانشگاه شدم ديدم كه عجب. اين كه خيلي رشته خوبي ست. بهتر از صد علوم اجتماعي. و همراه اش اتفاقي كه افتاد اين بود كه هرچه من بيشتر از درس خوشم مي آمد از استاد بدم مي آمد. از درسهايي كه به آن شكل مسخره به ما تحميل شان مي كردند بيشتر. و اينكه اعتقاد مرا در اينكه من رياضي نخواهم خواند ( بدم نمي آيد از رياضي) و به جاي اقتصاد قالب اش نخواهم كرد، راسخ كرد. و بيشتر از همه اينكه .... بايد كاري كرد. من خيلي حرف ها دارم كه بزنم. فكر كنم براي يك پست زيادي هم نوشته ام. ببخشيد كه حرف هايم انقدر پراكنده اند و بي سر و ته. حتما از جايي ( يا شايد جاهايي) آب مي خورند. نه؟ زنده ي زنده با ساطور و رقص و فرياد با تكرار و تكرار و تكرار با پتك و شعله و سندان با تكرار و تكرار و تكرار با پنبه و خنجر و مضراب با تكرار و تكرار و تكرار و همه به رنگ تو به رنگ زندگي به طعم تكرار با تكرار و تكرار و ... ( يكي براي آنكه نمي دانم ) پاچه كاشت: دنياي ملال انگيزيست آقايان( نيكلاي گوگول) چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶
كامبيز چه شد كز بر ياران رفتي...از عرصه ي تك تازي ما بي دل و جان رفتي چقدر كه حساس است اين كامبيز. ما كامبيز را به بخش مراقبت هاي ويژه تحت نظارت ننه جان سپرده ايم بلكه فكري براي اين ريزش مويش بكنند. فرق من و كامبيز در اين است كه كامبيز اگر مويش بريزد تمام اش ريخته هاكذا ديگر هيچي نيست. اما من نهايتا يك كچل خواهم بود كه باز هم هيچ چي نخواهم بود سر آخر، اما اقل كن زندگي ام اينطور به باد نميرود اگر همين حالاش با باد نرفته باشد. و من براي كامبيز تمامي امكاناتي كه به عقل ام ميرسيد را قائل شدم بلكه ثمر دهد و جان بگيرد. كم آب دادن و حسابي آب دادن و نان و غذا و شير و ماست و حمام عافيت و غيره و ذالك هيچ افاقه نكرد كه نكرد. موسيقي ملايم و ناملايم و نسيم بهاري و باد كولر و بوي برف و خاك مرغوب هم همينطور. از اين جهت كه او همه اينها را بي خيال شده و تنها دارد از سر بند كردن، از محيط اطرافش تاثير ميگيرد و هرچه ميگويم باباجان چه مي كني؟ ميگويد باباجان دارم با محيط اطراف همرنگ مي شوم. و هرچه مي گويم محيط اطراف كه فقط من نيستم. آخر عاقبت ندارد. من براي همرنگي به دردت نمي خورم ولي او همين كه گفته است را تأكيد مي كند.امروز ديدم انگار نيست روي ميزم. گويا چند روزي بود كه نبود و اين واقعا زشت مي بود كه من اصلا حاليم نشده بود نبودش. ديده بودم چقدر روي ميزم باز شده. نگو همين بوده. جاي خالي كامبيز را پر كرده بودم خبرم. تنها هم تخصير* من نبود. آدم اگر بنشيند پاي منقل، عقل و حواس اش جمع تر مي ماند تا بنشيند پاي جزوه درس هاي ناقص اساتيد تعطيل از بالا و فعال از پايين. امروز رفتم ملاقات اش. كنار ديگر گياه هاي خانه بود. ديدم اش كنار بقيه. انگار پيش رفقا بوده باشد و دور و برش هم شكل خودش. احساس كردم چقدر غمگنانه است. شبيه شده به بيماران روان پريشي كه از سر افسردگي آب دهان شان دائم الآويزان است و نگاه شان خيره وار تا كشف كنند آن خلايي كه نگاه شان به سويش است. هميشه فكر مي كردم كه انگار كلي دارند فكر مي كنند.... اميدوارم هنوز هم بخواهد همرنگ محيط اطرافش شود و ناگاه احساس كردم كه.... نكند تنها بوده اينطور...اين همه.... و حالا احساس مي كنم كه نكند تمام اتاقم همرنگ من شده. نكند اتاقم ريزش گرفته. چه من تاثير گذاشته ام بر چند متر مكعب خاك و هوا و پلاستيك. انگار كه طفلي هيچ تقصير نداشته از سر نبود هيچ مفري خالي از رنگ من، بوي من. اگر خوب شود حالش، يعني من از آن دست ها هستم كه مي گويند ( در گوششان البته به پچ و پچ) انرژي منفي دارند. اميدوارم خوب شود. گرچه اسم بد نومي* باشد. پاچه نگاشت: همين تخصير كه گفتم درستشه. شما فكر كن تقصير از من بوده. من جووني كردم. شما پيري كن اصلا هيچ رقمه نمي شود گفت اسم بد نامي پنجشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۶
صدا ها
فرياد و نعره ي شادي باز مي دمند حجم عقيم و پوچ دستشان گدايي ِ مكرر ادا مي كنند سوت ها خون را به جوي شرافت روانه مي درند وجدان در انجماد منقضي ِ تعميد تشييع مي كنند سكوت ها.... گفتم سكوت هان؟؟ آري در اين زمين دگر آن خورشيد تابناك نيست آن شعله هاي فروزنده در ركاب نيست امروز هر دمي كز دهان ِ خزاب بر شود از هر كه بر ِ سايه ي عمومي اش خزد مشتي سكوت متعفن به هوا مي پراكند ليك آنكه كركس خوابش را زدوده كشته شده به تلاش خونبار و برافروخته پولاد بر جگر، شرافت گمشده اش نفروخته، در كوچه هاي نمره شده از بيخ به انتها وز ابتدا به بن ِ خوابزده در بست پست شده، راز نبود خرده خرد جانانه مي خرد خشكيده لب به تمناي يك جواب مي گزد ديگر درين سراي سرد كسي گوشدار نيست بر جاي نشانده هر پنج حس ناتمام در اين قمار هوسناك و تلخ در التماس و شهوت دالان ششمين آن حس اخته ولي تحفه گون واپسين آن حس كه تا كنون درك اش نبوده است دست با چشم كور و شعله عصيانزده به دست جانش به خاك و جهان اش به خون كشيده است آري دگر خبري جز رنج روح نيست در پيش چشم اين تا ابد خمار هيچ متاعي جز رمز عبور نيست (يكي براي همانكه بوي دور مي دهد) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|