|
<$SiKHooL$> |
|
شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۶
زمان را به رشته
سينه ريزي خواهمت كرد و بودنت را چنان مي سازم چون زمان اش بر قلبت آرام كند زان پس همه دانه دانه هاي زمان خواهند بود سر آخر منتهي به تو، بودنت و ماندنت (يكي واسه بهترين اش) پنجشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۶
صفحات نوشته هام ،
مثل نگاتيوي با سرعت بالا يا مثل آسانسوري كه درش باز باشه از جلوچشمام ميگذره تا اينكه بالاخره تموم ميشن نگاتيو ها و آسانسور به آخرين طبقه ميرسه. به زيرزمين به سردابي كه هر روز و هر ساعتي كه به ديدارش ميرم گودتر از روز قبل هست. نوبت اوست. و من مي ترسم. من مي ترسم همانطور كه گفته بودند هرآنچه بترسي به سرت مياد. من از اينكه خطي ديگه اضافه كنم ترسيدم. مي ترسم. نوبت اوست. قلم من راه نميره. مثل قاطري كه سر جاش ميخكوب شده. من از ديدن دوباره اسمم با چند حرف و هجا كنارش مي ترسم. و كافيه يك كلمه بنويسم كه همين جا خاكستر بشم. و تنها يه كلمه، يه كلمه كافيه بنويسه تا اين آتش خاموش بشه. نمي دونم از اون راه دور صدايي شنيده ميشه؟ بوي سوختگي مشام رو هشيار مي كنه؟ بنويسم؟ چشم مي نويسم كه ... من و نگاه و احوال ام به نگاه خيره اي شبيه شده. همان نگاه كه ميشه در انتظار كسي پيدا كرد كه بيمار اغما آلوده اش را نگران ايستاده و بيمار تنها و ناگاه چشمانش تكاني مي خورند و باز سكوت. باز سكوت... و هر بار يك ضربه. تكان اول چشم ها. يك ضربه. آرام گرفتن چشم ها. يك ضربه. خلسه اي ما بين. باز تكان چشم ها. يك ضربه. مدتي به همين شكل. آرام دوباره چشم ها. يك ضربه و .... تا باز شدن چشم ها سر انجام. منتظر اما، قلب فشرده اش در يك دست. تكيه داده بازمانده سنگيني اش را بر دست ديگر كه به ميله تخت فشرده شده. فشرده شده به مانند نگاه اش. منتظر، بيمارش را بيدار بازيافته. خودش به احتضار ليك... .............. .............. .............. Hey man, How are you these days? 41999…. I'm too 41999. دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶
مارگارين براي خوردن مخ گوسفند زنده در محل با مهر استاندارد موجود مي باشد براي زندگي كردن و يافتن چيزي كه نمي دوني كجا مي شه پيداش كرد علما فرموده اند كه بايد گشت........... زندگي همون كلمه اي هست كه روزي صد دفه مياد جلو چشم ام و سعي مي كنم باهاش جمله بسازم. بعضي وقت ها از ساختن كلمه بعدي هم عاجز ميمونم. براي زندگي با تمام بند و بساطي كه همه جا به اسمش پهن شده و همه ريخت و پاشي كه از بدو ورود در برمون ميگيره، براي اين چيزي كه اسمش "زندگي" شده تنها يه سوال وجود داره. براي اين همه تغييرات و تضاد ها و تناقض ها، براي همه اينها تنها چيزي كه لازمه يك علت هست. بعدا گفته ميشه زندگي خود اون علت يا وجهي از اون علت هست و بين اين دو فاصله و تفاوت ناچيزي قائل شده ايم. با تمام اين احوال زندگي يك مفهوم پوچ و تو خاليه. زندگي به خودي خود چيزي براي عرضه نداره. هويت؟ نداره. اندازه؟ نداره. زمان؟ نداره. جنس؟ نداره. اسم؟ حتي اسم هم نداره. اين چيزي كه من ميگم با هزار و يك چرخ مياد ميچسبه پس ذهن شما و آخر امر چيزي دستگيرتون ميشه كه اصلا معلوم نيست سر و تهش چيه. اين بلاييه كه سر هر مفهوم انتزاعي و گاهي بر سر مفاهيمي كه ما به ازاي عيني دارند هم مياد. اما زندگي (از اونجايي كه چيزيه كه همه مجبور هستند به سر و كله زدن باهاش و مادام العمر درگيرش هستند) مسيري رو طي مي كنه كه براي ساير مفاهيم به اين شكل صورت نميگيره. زندگي بيشتر از اينكه خودش چيزي باشه. درون اش هست كه مي تونه پر از انواع و اقسام مفاهيم و معاني باشه. پيرمردي را ميشناختم كه كيسه بزرگي به دوش داشت كه هميشه پر بود از هر چيزي كه به فكر خطور بكنه يا نكنه . و هميشه جماعتي از كودكان به دنبالش دوان دوان حركت مي كردند. بزرگترها گاه و بيگاه تنها چشم شان را پي اش ميفرستادند و بر خلاف تصويري كه زاده ميشد. نه كيسه و نه پيرمرد هيچ جذابيتي نداشتند. آن مجهول درون كيسه به سادگي بر تمامي پيرمرد و كيسه غلبه مي كرد. عدم به اين شكل بر قالب خود ( وجود)، غالب ميشود. زندگي هميشه پر كردني بوده. زندگي همان فكر و ذهن و احساس و انديشه ماست كه هر لحظه پر ميشه. و آنوقت برداشت و محصول انديشه ما به اسم زندگي تلقي ميشه. زندگي درك و حس هست. نه بيشتر و نه كمتر. چيزي كه ميشه انجام داد و نگشت، حس كردنه و نه چشم چروندن. از طرفي براي مرگ كه هيچ چيزي از پس اش نيست درك بسيار روشن تري وجود داره. عدم هيچ وقت جايي براي نسبيت نميگذاره و اين هنر عدم هست. با اين همه سوالاتي كه براي مرگ پيش مياد بسيار بيشتر هست از چيزي كه براي زندگي بوجود مياد. مرگ و خصوصا مرگ غير طبيعي. يعني همان خودكشي. يا كشته شدن يا كشتن. براي اينها علل زيادي لازمه. انواع و اقسام داره و هر قدم نياز و علت خودشو مي طلبه. تنوعي كه براي رسيدن به اين عدم هست هيچ در مسير رسيدن به وجودي مثل زندگي يا يافت نمي شه يا لااقل به جديت دنبال نميشه (توسط هر فرد عامه و نه لزوما فرد خاص). و همانطور كه گفتم اينها همه به اين علت هست كه قطعيت اتفاق، خودش رو به وجود و ما تحميل ميكنه. به همين جهت هست كه براي عدم و نبود عموما دليل ( علت ) قانع كننده تري وجود داره تا براي زندگي. به اين دليل كه زندگي امتداد آوره. روز و شب داره و در ادامه روزمرگي داره تا آدم رو به اين نتيجه ناخواسته برسونه كه همه چيز ميتونه بي مزه و طعم بشه. در حالي كه مرگ يك "آن" هست. يك لحظه. و تمام. و تنها بعضي ها هستند كه بلدند طوري خودكشي كنند كه طعم زندگي با طعم مرگ بتونه برابري كنه. كساني مثل سايمون در فيلم روز هشتم كه لذت وصف ناشدني شكلات هاي مرگ آور رو با مرگش مياميزه و به اين شكل ميتونه ادعا كنه كه در نهايت زندگي مرده. ( اين ادعا براي ما شكل ميگيره) علما بيشتر از اينكه احيانا با يافتن سر و كار داشته باشند در پي بازي با كيفيت اين گشتن هستند. ديريست ضمخت و بد تركيب شده ام. پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶
روزها از پي هم ميگذرند. حرف جديدي نيست. همين كه از پي هم ميگذرند بوي تكرار را بهمراه خود مي كشانند. حتي اگر گفته باشيم روزهاي جديدي از پي هم مي گذرند.
و عجيب ميداني چيست؟ اينكه خورشيد چندين قرن است از آن بالا به همراه زمين و ماه و باقي دم و دستگاه سماوي كه شبيه كارمندان منظم اداري هستند به ما نگاه مي كنند كه مياييم و مي رويم و آنوقت پوزخندي به تمامي حرف هاي ما مي زنند كه اين بابا، اين ذره جانور، اينكه دماغ اش را بگيري جانش در ميرود.... اصلا حرف حسابش چيست؟ من مي گويم: من حرف حسابم چيه؟؟؟ تو حرف حساب ات چيه؟؟ اصلا همه تون حرف حساب تون چيه؟؟ همه رو الاف خودتون كردين كه چي؟؟ همه رو مچل كردن و تازه ميفرمان حرف حساب من چيه؟؟ خورشيد بي رمق مي گويد: برو بابا حوصله داري. زمين هم اصلا توجه نمي كند. خورشيد از من رو ميگيرد و غروب مي شود. زمين هم تنها بخاطر اينكه كمي در صندلي اش جابجا شود چند نفر را صرفا براي طي مراحل اداري به زلزله اي ماماني دعوت و كله پا مي كند. خورشيد حوصله نداشت. فكر مي كرد كه چي؟ معلوم است. اگرمورچه اي هم براي شما داد و هوار راه بياندازد نهايتا له اش مي كنيد، نمي كنيد؟ خيلي دوستدار حيوانات باشيد منتقل اش مي كنيد به آكواريوم هاي مورچه. نهايتا از كنارش رد ميشويد يا از رويش و متوجه اش نمي شويد. گرچه من و شايد خيلي هاي ديگر هستيم كه ترس عجيبي داريم از اينكه پا روي مورچه بگذاريم. و اين ترس براي من اينقدر عجيب است كه خدا مي داند صد دفه پا روي خودش گذاشته ام و جرات نكرده ام روي مورچه اش بگذارم. اصولا له كردن خيلي شرايط خاصي مي طلبد. الان كه فكر مي كنم ميبينم نمي توان حس خرد و خمير شدن بدن آن جانور را دفع كرد. ناديده گرفت. انگار كه با هم له شده باشيم. نه براي سوسك دلم نمي سوزد و نه براي مورچه. تنها به وحشت ام مي اندازد. دردم مي گيرد. واسه همين اصلا تو كتم نمي ره. يعني اگر بره كه ديگه هيچي. كار خودمو يكسره مي كنم. د آخه چطور ميشه تصور كرد اين همه به حساب نيامدن رو آدم حسابي؟ حالا هي بگو ميليون ميليون آدم ميميرند و آب از آب تكون نمي خوره. يه مولكول آب بيار صاف بگه:" به هيدروژن ام كه سقط ميشي". اگه گفت من سيخول نيستم. اصلا بگو تو اين چند ميليون سالي كه خورشيد و زمين داشتن ميچرخيدن (و هر روز سي و يكم شهريور مثل كارمنداي كسل و خواب آلود به رديف رد ميشن و كارت مي زنن تا تن گت و گنده و پهن شون رو يه مدت استراحت بدن، اونم از نوع كارمندي، در حد يه خواب شش ماهه)، من كه بيست و خورده اي سالمه اندازه يه فوت قورباغه هم سهم ام نيست. بگو يه موج بلند مياد و ميبردم و رفته ام تا بلكه خبرم بياد. اصلا هرچي دلت مي خواد بگو. منم مي گم الاغ ما از كرگي يه پا داشت. اونم گذاشته كنار از فابريكي نيوفته. انقدر نگو ما چون يه دونه، يه ذره ناقابل هستيم هيچ به حساب نميايم. تو از كجا مي دوني آب از آب تكون نمي خوره؟ از كجا مي دوني اگه زمين 80 كيلو سبك تر بشه سرعت اش بيشتر نمي شه و روز ها و سالها كوتاه تر نمي شن؟ از كجا مي دوني؟؟ از كجا ميدوني ماه از زمين دور تر نميشه اگه من كله گنده روش نايستاده باشم؟ از كجا ميدوني اگه من نباشم بشر منقرض نشه؟ نمي خوام قصه ببافم اما تو هم با ترازوي خونه ننه بزرگ ات همه چي رو وزن نكن. يه نيگا به مال بنداز ببين جنس اش به ترازو ات مي خوره يا نه. درسته هيچي مال كسي نيست. ولي هركسي حق داره خورشيد خودش رو داشته باشه. كاسه ماست خودش رو سر بكشه و شب به ماه خودش نگاه كنه و نهايتا كپه مرگش رو روي زمين خودش بگذاره. هر كسي حق داره احساس كنه كه زمين و خورشيد و همه اينها و گلي كه امروز باز شد براي او هم بوده اند. تا به امروز و از اولين روز خلقت حركت كرده اند تا امروز او بتونه بيدار بشه و چنين منظره اي رو از پنجره اتاقش ببينه و همزمان با خيال راحت يه پشه روي ديوار بكشه. چون به خاطر او هم بودند. همونطور كه هم او بخاطر همه هست. مال همه هست. تا شايد اون پشه ي نفله شده، من رو امشب نيش نزنه، خوب بخوابم، شايد معماي هستي رو حل كردم. پاچه پيچازي: نه كنتر داره نه كيلومتر شمار. مشكليه؟؟؟ پاچه برمودا: حالا تازه داره حاليم ميشه چرا روزاي اول مدرسه هيچ حس شروع نداره آدم. از بس زمين و زمون دارن تموم مي كنن و ميرن واسه يه چرت خواب. پاچه خمره اي: كار ما ديگه از مرغ گذشته. همه اش هم واسه تورمه. باور كن. جمعه، تیر ۱۵، ۱۳۸۶
اُمّل فيل ( يا همان عذر خواهي الزامي و معوقه) "خواندن براي عموم آزاد است" سل عامبه اميد بهروزي تمامي خلايق اين كره خاكي از جمله " حتي شما دوست عزيز و متفرقه" روزي است از روزهاي گرم پاييزي و همچنين در ادامه اش روزي است از روزهاي سرد زمستاني. همان حوالي. يك جورايي در مرز احتضار بودن..... او بود. همان روزي كه هر سال غافلگيرانه گرماي ماسيده و ته گرفته تمامي تابستان را شبانه قي ميكند تا صبح دم، با حنجره اي بس سوزناك و سرد همه مان را در كلاه و شال بپوشاند و امان ندهد به آنها كه مجرايي برايش بجا آورده باشند. در چنين روزهايي ست احوالاتش و او مزاجش به نفس اش تعلق خاطر دارد. پس چنين روزهايي را برنمي تابد. خرد مي شود و پاره پاره تا شايد سال بعد بتواند از بي دست و پايي درآيد. و آنچنان متلاشي كننده اين اتفاق مي افتد كه هوش و حواسش را كه هميشه كم پرت نبود، اينبار پرتاب كند به همان جا كه عرب ني انداخت و البته آقاي احمدي سالهاست كلاه اش آنجا بومي شده و ديگر براي خودش كسي است. او در چنين تضادي كه طبيعت بدست اش داده نه تنها خودش بلكه چون گردبادي هر كه دم دست اش است را مورد لطف خود قرار داده. او از آنجا كه فردي صاحب اراده است و آنچه معتقد است را افتاده و شده مي خواهد در اين چرخ ها و عباسي ها كم مايه نمي گذارد. خسته شده. از خودش كه تكليف اش مدت ها معلوم نبوده. از تضادي كه بين جايگاه اش و خواستن هايش هميشه بوده و هست. و گاهي از ديگران هم خسته مي شود. عقده ي خوش آمدن براي او شبيه جوشي شده كه هر روز دستمالي اش مي كند و مردد است بين داشتن اش و نداشتن اش. او "نمي داند" را به همه زبان هاي دنيا ياد گرفته، تا نكند كسي سوالي كند و او نتوانسته باشد تنها تابلوي بالاي زندگي اش را برايش تقرير كند. نه مي داند چطور و چقدر بخندد. نه مي داند چقدر خوشحال باشد. نه مي داند چقدر عصباني شود و ناراحت. نه مي داند چه مي خواهد و نه مي داند كه مي خواهد. او ابدا نمي داند مگر احساس ها را. او احساس ها را عين يك دسته گل كه معلوم نيست از چه آب و خاكي بر آمده در دستش بوضوح مي يابد. او سعي زيادي كرد تا بتواند رگ و ريشه اين احساس ها را بيابد اما بعد ها ديد كه آن رگ و ريشه ها چطور جاخالي دادند و او طبق معمول تاريخي سرش به سنگ و ديوار و رادياتور و شست پايش خورد. از اين هم خسته شده. تنها چيزي كه نگه اش مي دارد تخيل اش است. او در خيابان ها راه ميرود. پاييز را نگاه مي كند و ساعت اش را هم. و تاريخ را قبل از حركت از ديوار فهميده بود. با اينكه از اين روزها بوي آشنايي مي شنود اما سعي مي كند اينبار پرت نشود. اينبار متلاشي نشود اما ما كه از اين فاصله او را مي پاييم به حقيقت دريافته ايم شروع هر فصل جشني مي خواهد و پرتاب شدن او لازمه قهقهه هاي يك فصل سرد است مبادا انعكاس يخ بزند. او تنها علتي كه يافته تا هنوز به اين بازي تن دهد همان چيزي بوده كه هيچ وقت از خواستن اش دست نكشيده. و البته دستانش هم آنچنان آلوده و آميخته به هزار رنگ شده كه..... قوه اي براي تشخيص اش بهمراه اش نمانده. قوه اي براي تشخيصي ناب از لرزش خواب آلوده و كسالت آور پلك يك مگس در زندگي اي كه به آهستگي اتفاق مي افتد. آهسته ي آهسته ي آهســــته. هر ندانستني تركي ست در جمجمه اش. و هر ترك در هر بار مخاطب قرار گرفتنش عمق مي يابد. او بعد از مدت ها طغيان كرده. مقاومت كرده. و حالا چيزي را خواسته و پا سفت كرده، جم نخورده از جايي كه ايستاده. از آنجا كه هيچ گاه اينطور پا سفت نكرده بوده نفهميده است كه پايش را بر دم همه سفت كرده. و هر كسي به نوبه خود دادش به آسمان ها عروج كرده. و او فكر مي كند اين دادها بي داد هستند و از اين رو بيشتر پا سفت مي كند و بيشتر داد همه را رستگار مي كند. در قدم بعدي حكم صادر كرد. اراده كرده بود به قطعيت چاقويي بسازد و رحم نكند. كه آتو دست كسي ندهد. او براي خودش حكم صادر مي كند و محله را بوي جگركي برداشته است. نه به دل رحم كرده و نه جگر. همه دل و احساس و تعلقاتش را آورده به محكمه رسالت شعبه عقل زير نظر قاضي" راه روشن زاده". نتيجه چون چراغ گازي بالاي تكيه محبان كودكان مسلم چشمك ميزند. درهاي محكمه به سختي قضاوت روي پاشنه باز مي شوند و كسي خارج شده كه بناست چندين و چند نه بلند بگويد. و همه را تقديم كند به كساني كه دوستش داشته اند و دوستشان داشته. هر كدام به علتي كه حاجت هيچ استخاره شان نبوده. صبر جايز نيست و وقت براي تعلل و اتلاف موجود نمي باشد. • • بوم م م م • حالا زمان زيادي از آنروز ها گذشته. او ديگر بيدار شده است. و البته كاملا ويران. آنهم در صبح بهاري در يك قدم زني همراه با آقاي احمدي بي كلاه و چند گشت زني با چند دوست دور و نزديك. زمستان و پاييز و همه دردسر هايش تمام شده اند و فصل هايي ديگر ورق خورده اند. شاد نيست. خوشحال هم. اما چيزهايي دستگيرش شده. توانسته آن طوفان را بخواباند. حكم خيلي وقت است باطل و پاره شده به هر نسيمي بر ديوار سيلي مي خورد. دل و جگرش مي سوزند هنوز و تحت درمان هستند. آنها را در رسته بيماري هاي شديدا خاص قرار داده اند. شده اند آن خنده هاي مبهم ِ گاه گاه آنهايي كه در بيمارستان ها ساعت ها خيره مي مانند. كه قبلا هم گفته ام. از يك جعبه 12 رنگ ياري هايتان خوشش ميآيد و مدت ها نگاه اش را از پشت ويترين بهشان ميدوزد اما آندم كه مي پرسي مي خواهدش با لبخنده اش كه كاملا باز و باز و يكدست در صورتش پخش شده نگاه ات مي كند و دوباره به اعماق خودش فرو مي رود. و مي رود. از آنهايي كه زير پا گذاشته چندي را دوباره پيدا كرده. دست آنهايي را كه حكم سبك تري داده برايشان ،راحت تر در دستش بازيافته. دست بعضي ها را به سختي دوباره يافت كه خاطرش مانده ديگر از دست نروند. همان ها كه كم در اين چرخ ها نچرخيدند. او هنوز براي خودش سخت است. كه چه چيزهايي را از دست داده كه شايد ديگر بدست نيايند. او حكم هايي سنگين صادر كرده بود كه حتي نميداند توان برداشتن شان را دارد يا نه. شايد كساني هستند كه سوخته اند و صدايشان درنيامده. كساني كه حتي نمي داندشان. هست هنوز كسي. اين را مي داند. اين را مي داند... تمام من حرفي ديگر ندارم. انگيزه اين بود آنهايي كه راهي براي يافتن و يا فهميدن شان نبوده را اينجا مخاطب قرار دهم تا شايد بتوانم از آنچه روزي بسرشان آورده ام اگر آزرده شدند و حتي اگر نه، به عنوان شروع دلجويي كنم تا شايد... پس اين نوشته براي: ژنرال غريبي، ليلا، كاوان، هستي، درنا، سوشيانت، ريحانه، حامد سيبيل، زهرا، همايون، زهرا، كساني كه جور همزيستي با من را كشيده اند و مي كشند پدر و مادر و خواهرانم، و تمامي آنها كه نمي دانم و خوشحال مي شوم كه بدانم. كه اميدوارم بيش از اين نباشد. ممنون هم خواهم بود از همه شان. گرچه نمي شود گفت كه همه يك جور و همواره. هر كس به نوبه خودش، هرقدر كه خودش و خودم ميدانيم. گرچه بعضي روزها تير شكارچي به هم قطارش اصابت مي كند، اما من نه گله اي داشته و نه دارم. بخصوص از آقاي احمدي(دائي دختركشه) و برادرانم هم متشكرم. پاچه انگاشت: يكي از الزامات شيوه مناسب حل مساله در توانايي پر شدن است پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶
تا تو داني قصد من از من ندانم هاي من....... يكدم ات زآن شهد نوشم تا شوي پيمان من كوتاه و زودرس؟ هيچ وقت، پرهيزبه فرياد در خواب و بيدارباش زمزمه كن: مباد و هرگز و لاتَغَيَر و گريز. كوتاه لاجرم، هميشه اما به تجويز هراس و ناگزير درد مريض، چمنده غريزه به مرغزار هوس بسپار بتازش و خروش تند و جوشش تيز سر فرصت اش ليك نامده، خام خمار انتظار يك لمحه خواهد شد سرخ و هُرم گون گلوله هاي نياز نشايد از دهن افتند به قصد تميز سپيدار سقوط مان چه آخر كار آيد بكار همان قبرهاي عريض (يكي براي همه آن سكوت هاي زنده) و زندگي هميشه پس گردني هايش را رو در رو مينوازد. (جملاتي در باب تاملات و اعتقادات پران) دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶
اين تنها يك تجربه است، نه كشفي خارق العاده و نه گوهر معرفتي نويافته نمي دونم چي بايد گفت. اتفاق مي افته.هرجا به شكل و موقعيت اش. تو امريكا اتفاق شايد اين باشه كه داداش سياه ات تو عراق منفجر بشه. تو عراق اينكه كل خونواده ات همراه اون داداش سياهه نفله بشن. اما اينجا....اينجا هم اتفاقاي خودشو داره. بالاخره ميوفته. هر روز براي كسي كه نمي شناسي. امروز براي دوستت . فردا هم براي خودت. و از آنجا كه از قديم رسم بوده دست به پايين تنه راه برويم و بگوييم به فلانم كه همانا مرگ مال همسايه است، صبر مي كنيم تا برايمان اتفاق بيوفتد. كه مي افتد و البته در همين حين بقيه هم در صف انتظار اتفاقاتي هستند كه دير يا زود برايشان خواهد افتاد. از اين رو من به خودم اجازه اينطور اعتراضي رو نمي دم. من حق ندارم چون براي خودم اتفاق افتاده اعتراض كنم. چون علم داشتم كه هر روز براي ديگران اين اتفاق مي افته و هيچ كلامي اينجا از اين بابت به نثر نياورده بودم. در چنين موقعيتي من هم همان "يكي به درك" هستم. اما تجربه مي تونه دستاورد داشته باشه. سيخ داغ درسته كه در اثر فرو رفتن اش آدم رو بيچاره مي كنه و شايد اعصاب هم از كار بيوفته و كركره رو بده پايين و خيلي عذاب هاي اليم ديگه. اما بالاخره به هر علت، اين اتفاقيه كه افتاده. ميشه نگاه ش كرد . مثال: درد دندون و كشيدن اش فقط تو وجود خود آدم پيدا نميشه. بالاخره اون دكتر هم كه داره دندون مي كشه احساس داره و نحوه برخوردش با درد هم يك جور واكنشه. گرچه درد متعلق به من است و اون لمس لحظه اي ازش نداره اما علم به وجودش رو داره و عصب رو ميشناسه و من الان مي خوام تجربه ام رو بگم. اون چيزي كه به چشم ام اومد رو كمي شرح بدم. خلاصه فشرده ماجرا: من، يك دختر، يك گشت ارشاد، حضور آقاي پليس و راهنمايي ما به سمت ديگران برادران و البته خواهران، سوال رابطه مدار، دك كردن اين حقير ( از بس هيچ در سر و پاي من براي گير دادن نبود) ، گير دادن به اون حقير(همان دختر از خدا بي خبر)، بردن او براي تعهد، آزاد سازي او توسط مامورين و منصوبين. و دلخوري ها و ناراحتي ها و غيره و ذالك. فكر كنم بقيه اش فضاهاي مابين باشه كه همه با تخيل مي تونيم پر كنيم اش. انقدر كه مثال ها زيادند و لزوما تفاوت فاحشي با هم ندارند و البته.... واقعا چه اهميتي بهم مي رسونه؟ تجربه: تمام تجربه اي كه مد نظرم هست در بازه زماني ايست كه من به محل توقف دوستان گشت ارشاد رسيدم تا آنجا كه من مجبور به ترك آنجا شدم. چه اتفاقي افتاد؟ من در لحظه متوجه عمق نشدم. سوال خيلي ابتدايي بود و كمي كه از ماجرا گذشت بيشتر با خودم فكر كردم و به همين جهت زاويه ديد روشن تري بدستم اومد. موضوع در ابتدا خيلي ساده بود... "من دستگير نشدم". دلايلي اوايل به چشم اومدند. از جمله اينكه به هرحال معمولا ظاهر من انقدر معمولي هست كه بيشتر حال بهم مي خورد تا مايه و بهانه اي براي اين ماجراها باشد. در ادامه به اين فكر كردم كه خب من كه آنجا بودم چرا به نظرم با تمام اين اوصاف اوضاع غير عادي بود؟ بدون در نظر گرفتن عقيده كه كلا اين ماجرا چگونه به نظر مي آيد. يعني فكر كردم كه وقتي از من پرسيدند كه شما رابطه تان چيست؟ گفتم كه من دانشجو هستم. ايشان هم دانشجو هستند. ولي ديگر هيچ چيزي نبود. من كه نفهميدم به او چه گفتند خواهران. اما بعد از اين سوال در آمدند كه خيلي خوب برو از اينجا. و من كمي تعلل كردم كه ببينم آخر يعني چه؟ اما باز هم گفتند كه مي توانم بروم و اينكه اصلا بايد بروم. و حالا چيزي كه من متوجه شدم موضع اين دوستان زحمت كش بود كه در چنين گرمايي كار مي كنند. اول اينكه احساس مي كنم اين كار شده مثل ماجراي برگه جريمه هاي پليس كه مي گفتند دستور دارند تمامش كنند. پس آنها هم بيخود ايست مي دادند و جريمه مي كردند. و انجام وظيفه محوله ي اخير كه ديگر آن اصرارها و جديت هايي كه اوايل احساس مي شد ديده نمي شود.و مي ديديم در همان بين كساني بودند كه خوانده مي شدند اما نگه داشته نمي شدند. و شايد وضع شان بهتر از دوست من نبود. من فكر مي كنم كه اين موضوع يك موضوع عقيدتي ست. يعني بر اساس ايدئولوژي خاصي كه تحميل مي شود صورت مي گيرد. پس بايد عقيده اعمال شود در حالي كه من بعدا متوجه شدم تنها چيزي كه احساس نكردم و همواره در ذهنم لنگ ميزد همين عقيده بود. بالاخره من كسي بودم كه همراه اين خانم بودم. من نامحرم آن خانم بودم. و داشتيم كلي باهم صحبت مي كرديم. پس كار من گويا بنا بر شرع صحيح نبود. و البته مگر مفاسد اجتماعي از همين جاها شروع نمي شود؟ پس چرا حتي به من يك تذكر هم داده نشد؟چرا كسي نپرسيد كه من با اين خانم چكار داشتم؟ نكند "املي" يا ارتجاع محسوب ميشد؟؟؟؟؟ خيلي مهم است. چرا تلاش بر اين بود كه من آنجا نباشم. چرا احساس كردم كه گويا آنچه مي خواستند اتفاق افتاده و آن هم نگه داشتن دوست من بود. همين كه او به دست آمد كافي بود. همين و ديگر تمام. انقدر بي توجه و عادي و معقول برخورد كردن با اين مساله جاي شك داشت. اينكه همراهي و هم صحبتي دو جوان نامحرم انقدر طبيعي و عادي به نظر مي آيد و از همه مهم تر پذيرفته شده توسط اين برادران و خواهران. اينكه همچين چيزي اتفاق مي افتد انقدر قابل قبول باشد كه جاي هشدار هم نداشته باشد. پس اين ظاهر تا چه حد از واقعيت درون اين ها خبر مي دهد؟ اين تناقض ها قابل چشم پوشي نيستند. جداي از اينكه كل اين موضوع مبارزه با مفاسد اجتماعي چقدر انگيزه هاي ديني داشته باشد به كنار. اما كساني كه مجري اين بازي هستند بايد داراي خصوصياتي باشند كه براي اين كار مناسب باشند. مسلما من را براي اين كار انتخاب نخواهند كرد. يا كسي كه چادر تا امروز سرش نبوده به اين كار گماشته نمي شود. كسي كه تماس نهايي را با مخاطب خود (يعني جامعه) برقرار مي كند بايد بيشتر از هر كس داراي اعتقاد سخت تر و راديكال تر و غير قابل انعطافي باشد. چون او بايد بتواند به سوالات و احساساتي كه شكل مي گيرد جواب دهد. بايد بتواند حتي اگر دختر به گريه و زاري افتاد لغزش به خودش راه ندهد و در ادامه بتواند در مقابل اعتراضات خود را كنترل كند. پس چطور همچين كسي به راحتي از كنار چنين مساله اي رد مي شود؟ چطور تنها و تنها در پس بدست آوردن و چپاندن آن دختر درون ماشين خودش است؟؟ ديدن انسان ها به شكل شكار و نه ارشاد. و نه هيچ عقيده اي. متوجه باشيد وقتي از تعاريف صحبت مي كنم در ديد اوست. ارشاد به شيوه خود او هم اتفاق نيافتاد. و اين نشان از پذيرفتن واقعيات جامعه است. از اين جهت كه او فهميده است كه نه تنها اين روابط وجود دارند بلكه ديگر قبح اين مساله به چشم او نمي آيد. نتيجه گيري خاصي نمي خواستم بكنم اما مي شود چيزهايي برشمرد: منظور اينكه دوستان ما ناخودآگاه در جامعه حل شده اند و ارزش هايشان داخل جامعه ي واقعي و نه فقط مسجد و نماز جمعه، شكل گرفته است ( بر خلاف تصور و تلاششان). و نهايتا فهميدن اين مساله كه لزوما اين رابطه هلاكت بار نيست و يك غول بي شاخ و دم نيست كه جامعه و اسلام را به باد دهد. او حتي اگر خودش همچين رابطه اي نداشته باشد حق ندارد با توجه به جايگاهي كه دارد نسبت به آن بي تفاوت باشد. پس او از جايگاهش در ديد خودش نزول كرده. يعني او شك كرده است. يعني اعتقادات او ديگر به سفتي ديروز نيستند. و نهايتا اينكه عوامل حكومتي مطابق خواسته ظاهري سياست گذاران حكومت برخورد نمي كنند و ناخودآگاه قصد نهايي حكومت را عملي مي كنند و عينيت مي بخشند. يعني همان اعمال فشار با پوشش دين براي تحت كنترل قرار دادن جامعه. يعني شكار و تهديد و ترساندن جامعه و نه ارشاد شان. حتي در ظاهر. قصه ما به سر رسيد. |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|