<$SiKHooL$>

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

گله


عایدمان نمی شود
هیچ
مگر گریز از مرکزی
دوری ز حقیقتی که به گردش
حریصانه و خونبار
در پی یکی دیگریم
دریغا نفهمیدیم و ترسیدیم هماره
که حقیقت
تمام نمی شود
که حقیقت
جا دارد
کافی
برایمان
برای همه مان
(یکی...همین!)

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

ماجرای دیکی وینسون پیر یه لا قبا و ماهی چاقی که فکر می کرد چاقی واسه سلامتیش خوبه و به همه پز می داد


- خب نگفتی... به چی فکر می کردی؟
- ها؟ به هیچی.
- بگو دیگه. هر جور دوست داری بگو.
- خب... می دونی... عجیبه. با اینکه این خاطرات تمام و کمال مال منه انگار خودم توشون بودم اما...
- اما چی؟
- خب چطور بگم؟ تو که تازگی ها افتادی به کتاب خوندن ماشینی، حتما باید بگیری حرفم رو. مسأله اینه که تا حالا شده به گذشته خودت، خاطرات ات به شکل کتاب یا زندگی نامه یا همچه چیزی نگاه کرده باشی؟
- آره خب. شده. خصوصا وقتایی این حس بیشتره که قضیه از من هم فراتر میره. مثلا سرگذشت خانواده مادری و پدری از اون قدیما تا امروز هم که بهش اضافه می شه و انگاری خانواده تیبو رو گرفته باشم دستم.
- خانواده تیبو؟ این اسم یه کتابه؟
- آره یه کتاب چند جلدی
- خوب چه جور کتابی هست؟ چی شد که اسم این نگاه ات رو " دست گرفتن خانواده تیبو" گذاشتی؟
- من چه می دونم چه جور کتابیه. نخوندم اش که.
- نخوندیش؟!! فکر کردم یه شباهتی چیزی بوده توش که تو رو به یادش انداخته.
- نه فقط همین طوری احساس کردم. ساده نیست گفتن اش. می دونی یه احساسه مال قدیم ندیمای خودم. آخه اسم این کتابه خیلی برام معنا داره. خیلی هم دوست داشتم بخونم اش ها! اما هیچ نشد.
- هومممم. اینکه چطور اسم یه کتاب واسه آدم معنا دار میشه حتما فرق داره با اینکه آدم فقط و فقط از اسم یه کتاب خوشش بیاد. و آدم رو به این فکر می اندازه که حتما... حتما... پشت اسم این رمان کت و کلفت یه داستان، هر چند ساده و کوچیک، خوابیده. نه؟
- اوهوم. همین طوره که میگی.
- برام می گیش؟
- خب... آره اما نخندیا.
- تو بگو. دلم ام خواست می خندم یا گریه می کنم. تو چیکار به این کارا داری؟ آدم داستان گو و این قدر افاده ای!! یالا بگو.
- باشه بابا. باشه. میگم. عجب سرتقیه. خب.... داستان ما از اینجا شروع می شه که.... ببین من چه گنده ام.
- چی! عجب شروع هیجان انگیزی. خب... آره. یه نرره خری هستی واسه خودت.
- هووووششش. افسار پاره کردی عمو. یواش تر. خب من که از اولش گنده نبودم که. تازه انقدر لاغرو بودم. عمرا کسی به ذهن اش نرسه این چطوری یه وقتی "لاغرو" بوده باشه. خود این، یه داستان حسابیه. اما فعلا بماند. بماند؟
- بماند.
- خب. اون موقع ها ما، یعنی من و دو تا داداشام تو اون اتاق گنده ی خونه می خوابیدیم.
- همون که به ایوون خونه تون وا می شد و زمستونا سرد بود و تابستونا گرم بود و اصلا نور نداشت؟
- آره. خود خودشه. من تخت ام کنار اون پنجره فسقلیه بود. تخت دو تا داداشام کنار هم بالای اتاق بود. خب تو که این همه راجع به اتاق ما نکته بینی، بگو ببینم. اون سمت شمالی اتاق که نه پنجره ای بود و نه دری به ایوون چی بود؟
- خب.... اونجا یه کتابخونه ی درندشت سرتاسری توی دیوار کار گذاشته بودن و همیشه ی خدا پر کتابای بزرگ و کوچیک بود.
- آها. درسته. خب، اون کتابخونه، در طول حیات اش مفتخر بوده به اینکه کتاب های زیاد و متنوعی رو در دل خودش جا بده. کلا به نظر من این کتاب خونه اعصار گوناگونی رو پشت سر گذاشته. یکی از این اعصار "دوره ی طلایی" بود.
- میون حرفت. داداش من، برادر، تصدقت، اگه داری تعریف می کنی یه جوری بگو که آخه ما هم بفهمیم. یه کلوم. واسه ما تعریف کن، نه واسه خودت.
- یعنی چی؟ معلومه که دارم واسه حضرت آقا تعریف می کنم.
- یعنی اینکه "دوره ی طلایی" دیگه چیه؟
- مگه اینو تو خاطرات ات نکاشته بودم؟
- نخیر.
- خب باشه. این دوره ی طلایی همون وقتی بود که این کتابخونه پر بود از دسته دسته داستان و رمان و کتب ارزشمند دیگه ای که هر کدوم قله ای بودند در دنیای ادبیات، هنر، فلسفه و اندیشه. خلاصه وزن این کتابخونه با وزن کل خونه برابری می کرد. چه انسان ها و داستان ها و درد و سعادت و خنده و گریه هایی که در این کتابخونه چسبیده بهم جا نگرفته بود و با اینکه اکثرا پشت شون به مخاطب بود اما انگار فریاد بلندی از هر کدوم بلند بود که " هی تو! چرا من رو بر نمی داری و دنیات را با من رنگ و جلای بیشتری نمی دی؟ قول می دم چنان در تو و زندگی ات حل بشم که تا روز مرگ منو تو سینه موندگار داشته باشی".
تخت من درست روبروی این حجمه ی فریاد ها و تقاضا ها و پیشنهادها قرار داشت و به همه اشراف داشت. باری من شب های کودکی دچار مشکل بزرگی بودم. تو هیچ می دونی من یه روزی بود که از هیچی نمی ترسیدم؟
- آره یادمه. تا وقتی اون کابوس ها شروع شد.
- می دونی، همین قضیه کابوس ها هم کم داستانی واسه خودش نیست. ولی این هم بماند. بماند؟
- بعله.
- خب ولی اینو باید بگم که از سر قضیه کابوس ها من تا مدت ها، قبل خواب نمی ذاشتم چراغ اتاق خاموش بشه و البته چون زودتر از بقیه می خوابیدم (طبق مقررات جاریه خونه و مدرسه رأس ساعت نه شامگاه) کمتر مشکلی هم واسه دیگران پیش می اومد.
خب دیگه اینکه آدم وقتی می خواد بخوابه یکم غلت و غولت و کج و راست و اینا می شه و فکر و خیال می کنه تا خوابش ببره. وقتی هم که نور لامپ مثل چراغ علاء الدین صاف بزنه تو چش آدم کار سخت تر هم می شه. من در حین عملیات خواب روی، جدا از رفتارهای فوق الذکر، رفتار دیگه ای هم ازم سر می زد که پایه و اساس همه این ماجراست.
اگه گفتی چیکار می کردم.
- می نوشتی؟ آره؟
- نه. گند زدی. کدوم آدم شیر پاک خورده ای وقت خواب چیز نمی نویسه آخه؟
- تو
- هاه؟ من؟؟
- بعله حضرت عالی. چند دفعه بشمرم؟ اون شعره. اون داستانه. اون نوشته هه. آره خصوصا اون نوشته هه که مال همون موقع ها هم بود.
- خب.... حالا یه چند دفعه هم اینطوری شدا. گیر نده. داشتم می گفتم..
- چرا چرا. خصوصا اون نوشته هه. راستی داریش هنوز؟
- کدوم نوشته هه؟ می ذاری حرف ام رو تموم کنم یا نه؟ بماند؟
- نه نماند. یادته یه شب نشستی نوشتیش؟ خواب ات نمی برد و اومدی نوشتیش؟
- خب.. مثل اینکه ول کن معامله نیستی، نه؟ یه نوشته... یه نوشته که من خواب ام نمی اومده و نشسته ام به نوشتن اش. خب.... خب آخه اینم شد نشونی؟ هیچ به خاطرم نیست. خب آخه چطور یادم بیاد صد قرن پیش یه شب چی نوشتم. ولش کن. خب... داشتم چی می گفتم؟
- ااااا. خیلی نوشته هه مهم بود واسه ات. چطور یادت نمی آد؟ همونی که سرش گریه می کردی؟ شاید یه صفحه هم نشد. راجع به خود و درد و وجدان ات بود و همیشه می گفتی توش شاید واسه اول بار فریاد زدی و ..
- بسه.
- هنوز داریش؟ پیداش کردی؟ برام می خون...
- گفتم بس کن! بس کن! وقتی می گم بس کن یعنی بس کن. آره. آره. یادم می آد. خوبم یادم می آد. خیلی خوب هم یادم می آد. ندارم اش. ندارم اش و پیداش هم نکردم دیگه. آب شد انگار رفت زمین. حالا بس می کنی یا نه؟ راحت شدی؟
- ببخشید... خوبی تو؟ ببخشید..
- مهم نیست.
- خب... خب اصلن می خوای باقی ماجرات رو تعریف کن. اونجا بودی که گفتی خواب ات نمی برد. که گفتی یه کاری می کردی. که خیلی جالب بود و اصل قضیه بود و ... تعریف می کنی....؟
- نه...باشه...خب....اصلن...شاید بعدا....هیچی اصلن ولش کن. مهم نیست دیگه.
- خب...
- نه نمی تونم الان. مهم نیست. شاید بعدا... شاید بعدا واسه ات تعریف کردم. اما الان... نمی دونم..
- ....ببخشید.
- ...عب نداره. مهم نیست... خوب بخوابی. شب بخیر.
- شب بخیر...



سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...