<$SiKHooL$>

یکشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۴

امروز يه اتفاقي افتاد

صبح پا شدم كه برم كوه. از 1 ساعت قبلش خواب و بيدار بودم و اين تازگي داشت برا كسي كه صبح بيدار ميشه و شكايت ميكنه از زنگ نزدن ساعتش غافل از اينكه زنگ زده و خاموش شده و عمق خواب مانع شده از لمس احساس تفاوت. چند وقته شروع كردم به مسواك زدن شبانه. قبلا خاطره خوبي ازش نداشتم اما الان به نظرم خيلي خوبه خصوصا برا من كه مشكل دو نعمتي كه موجودست و بر هر نعمتي شكري واجب رو دارم. كيفيت نعمت من خوب نيست. به هر حال رفتم و مثل هميشه اين چند هفته شير و يك قاشق عسل مرغوبي كه خودم تهيه كردم رو صرف كردم. مامانم دعوام كرد كه مگه نگفتم تنهايي نميشه بري كوه و منم گفتم كه جاي خاصي نميرم و تازه وقتي كسي نباشه كه آدم نميتونه خودشو ببرونه. تازه من بايد ميرفتم برا حرفي كه به يكي از دوستان زده بودم.
لبلس پوشيده بدون هيچ كوله يا اسبابي زدم بيرون. هواي خنك كه احاطه ام كرد منو كلي سر حال كرد. تابستون اگه هوا خنك باشه خيلي خوبه چون خنك سبزي ميشه با بوي هزار زندگي دور و برت. انگار هولت ميدن كه حركت كني. از ديشب كه اون اتفاق افتاد تو فكرش بودم و الان داشتم به برميگشتم سر صحنه جرم. نميدونستم بردنش يا هنوز اونجا بود. تو همين گير و دار بودم كه يهو قلبم ايستاد از اينكه از دور جسدي رو وسط خيابون ديدم. همونطور كه داشتم علامت سوالم رو بدوش ميكشيدم رفتم جلو. اون نميتونست اونجا باشه. اون جون نداشت دستش رو تكون بده. پس كي اونو گذاشته درست همون جايي كه من برش داشته بودم. انگار بايد اين حيوانات خياباني وسط خيابان بميرن. حتي اگر كسي مثل من پيدا بشه كه اونا رو جايي ببره يه دستي مياد اونا رو برميگردونه . انگار حق نداره جاي ديگه اي بميره. نه رد خوني بود و نه چيز ديگه اي چز اينكه آبي از دهانش خارج شده آسفالت رو پر رنگ تر كرده بود.هر چي امروز روز خوبي بود اين برخورد بر اون سايه انداخته بود كه نميتونستم بفهمم چرا اون بايد اونجا باشه و تازه شهرداري نبرده باشدش. شايد بايد كسي كه مرتكب شده بود با مقتول آشنا ميشد و ممكن بود كه اين كار من مانع ازش ميشد. رفتم تجريش و بعد دارآباد. وسط هفته و خلوتي . بر خلاف آخر هفته.دوست داشتم در چنين روزي و هوايي دوستانم هم همراهم ميبودن كه نشد كه به كسي بگم.
تا چشمه رفتم و نشستم. نمي خواستم زياد برم. هم اينكه به خاطر مادرم كه گفته بودم زياد بالا نميرم و همين كه گفت زود برگردم.
سايه و دره و سبزي و خنكي و خلوتي و تنهايي و خودم همه منو يه نيم ساعتي نگه داشت. ديدن يه سه چهارتايي اسب هم مضاف بر اينها شد تا امروز رو روز خاصي كنه.
بالاخره بر خودم غلبه كردم و پا شدم و برگشتم و در راه برگشت بود كه همش ياد گربه بودم كه حالا چي خواهم ديد. وقتي رسيدم تنها كمي خون تمام خاطره اون اتفاق رو به دوش ميكشيد. فضا طوري بود كه انگار اتفاقي نيافتاده و همه چيز عاديه.
انگار اتفاق صبح انجام وظيفه يا يك مراسم تشريفاتي بوده كه بايد قبل از بردنش انجام ميشده و حالام همه چي تموم شده و حتي ارزش يادآوري هم نداره.

پس در هر نفسي دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكري واجب

از دست و زبان كه برآيد
كز عهده شكرش به درآيد
(سعدي جون!)

شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۴

رقص مرگ

راستش اصلا نميخواستم تو چنين روزي كه يكي از بهترين روزهاي ساله برا من ، چنين تجربه اي رو تعريف كنم اما حق بدين كه در چنين روزي با چنين اتفاقي و ديدن فيلمي مثل THE HOURS بهتر از اين چيزي از قلمم تراوش نكنه.
خب منم جزو اون انسانهايي هستم كه از براي طي كردن مسافت تا مقصدشون به وفور از پاي مباركشون استفاده ميبرن و گويي خستگي ناپذير نشون ميدن از اين همه كه تنها راه نفسي براشون باقي گذاشته و تمام آنچه رو كه در طول سفر درون شهري خود به دوش كشيدن به يك باره در مقصد خالي ميكنن تا ديگران از اون همه گرد و خاكي كه بلند ميشه دهان به تعجب باز كنند. همه مون با آه بلندي كه بعد از رسيدن از نهادمون بر مياد و آلودست به رضايتي از سر رسيدن به مقصد، آشنا هستيم.
ضمن اينكه من هميشه يه آهنگي همراهيم ميكنه. از CD player گرفته تا زبان خودم كه زمزمه اي در كنارم باشه.
ماشين با سرعتي حركت ميكرد كه نتونست از تصادف با گربه نگون بخت جلو گيري كنه. من وقتي متوجه شدم كه با وجود صدايي كه همراهيم ميكرد صداي جيغ گربه اي رو شنيدم. اول فكر كردم گربه ترسيده و پريده اون ور اما ماشين كه رد شد من گربه اي رو ديدم كه وسط خيابون داره در جا يك متر به هوا ميپره و به خودش ميپيچه و انقدر دور خودش ميچرخه و ميپيچه و ميچرخه و مي پيچه و ميچرخه و ميپيچه كه همه جونش از تنش خارج ميشه. اول حواسم نبود و فكر كردم كه اين گربه چرا انقدره شنگوله؟ بعد ديدم كه داره تمام انرژي اي رو كه در طول تمام اين سالها در خودش جمع كرده يك جا پس ميده تا حركتي رو يا پيچشي رو قبل از مرگش جا ننداخته باشه ويا شايد هم طوري بود انگار كسي داشت به زور و بدون هيچ لطافت و ملاحظه اي اونچه رو كه ازش طلب داشت از درونش بيرون ميكشيد و گربه هم در سرگيجه ....درسته، در سرگيجه اي ناشي از يك تغيير غير قابل پيش بيني و نا منتظره در اونچه كه تا به حال قرار بود باشد خودش رو رها كرده بود. احاطه شدن در نيرويي وراي او. بعد آروم شد و قفسه سينه اش بود كه هنوز مقاومت ميكرد و گاهي دستي و گاه پايي از سر نا اميدي.
اون كه همراهيش ميكرد با جيقي فرار كرد. گويي در اون لحظات اونچه كه ديگري بهش مبتلا شده رو درك ميكرده و از دست نيرويي كه دوستش رو به بند كشيده بود فرار ميكرده. اون چهره ي مرگ رو در صورت دوستش ديده بود . نميدونستم بايد چيكار كنم رفتم جلو تا شايد از بودن كسي در كنارش كمي آروم بشه و نميدونم چرا فكر كردم اون گربه از بودن يك آدم در كنارش بايد آروم ميشد اما شايد تنها بودن وجودي ممتد در كنار وجود مقطعي خودش كافي بود. به پهلو خوابيده با چشماني باز و دهاني نيمه و دندان هايي ناكام از رسيدن به لذت پاره كردن بيشتر. گوش راست بر زمين خوني به غليظي و قرمزي خون خودم جاري شده از آن. كمي اين پا اون پا كردم و نهايتا كيفم رو در آوردم و بلندش كردم و بردمش زير نور چراغ برق چوبي ، كنار كيسه زباله به منزله دسته گلي براي مردگان ما گذاشتمش تا آخرين نفس هاش مملو از بوي چيزي باشه كه تا به امروز اون رو روپا نگه داشته بود. كيسه زباله خيلي مرغوب بود. از اون خوباش بود كه هيچ گربه اي به خواب هم نميبينه. متنوع و از هر نوع مقداري در كيسه بود تا بتواند شام كامل و مقوي باشه براي گربه اي. انقدر كه بتونه سالها با تعريفش غبطه رو تو صورت همنوعانش ببينه. خواستم مست از دنيا بره. تمام بدنش رو ورانداز كردم. نه پارگي ديده ميشد و نه چيز ديگه اي. تنها گوشها...
با خودم گفتم اگه شانس زنده موندن داشته باشه هم بهتر كه كنار خيابون باشه تا وسطش كه هموني بشه كه بعضي اوقات تو اتوبان ها ميبينيم.صورتش رو نگاه كردم. خالي از روح هنوز دهان نيمه باز بود . چشمها اما ....
از حدقه بيرون زده و تمام وحشتي كه ميشه متصور شد رو در خودش جاي داده نشانگر ناتواني در فرار از تقدير و نداشتن فرصتي حتي براي قبول آنچه اتفاق افتاده.
كمي نوازشش كردم. هر گربه خياباني اين افتخار رو نداره كه در مدت احتضارش انساني او رو بدرقه كنه. پا شدم و كيفم رو طوري كه به دستم برخورد نكنه انداختم رو دوشم و در حالي كه هدفوني ازم آويزون بود اون رو در نور چراغ رها كردم و خدا رو شكر كردم كه در مدت رقص مرگ او چيزي نمي شنيدم ، در حالي كه دور مي شدم.
خانم همسايه مرتكب قتل شده بود.

اينم براي اون كسي كه امروز روز او بود:

آينه اي در برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو ابديتي بسازم
(شاملو)

دوشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۴

كليمانجارو

خب من به حرفم عمل كردم و نه همون موقع اما يه شب از رو از نصفه شروع كردم به نوشتن با همراهي يه ليوان آبجو خوري پر از شدبت آلبالو و صداي بي مانند احمد آقا شاملو در باب لنكستن هيوز با نام "سياه همچون اعماق آفريقاي خودم"و بعد از يك برگ كامل و فشرده من و كاغذ هر دو سيراب به خواب رفتيم.اما طبق قرار نذاشته مون يه قسمتي ازش رو مينويسم چون نميشه همش رو نوشت.
راستش تو وبلاگ رفيقي ديدم كه راجع به هامون نوشته بود كه دوست داشتن به دليل عادت رو تو دليل دوست داشتن هامون دوست نداره و چندي هم باهاش هم عقيده بودنشون رو ابراز كزده بودن.
اما من هرچي با خودم كلنجار رفتم نتونستم به اين سادگي هامون رو متهم كنم. پس نشستم و اين رو نوشتم تا شايد توجيهي باشه بر تبرِئه هامون ضمن اينكه اين نوشته به هيچ وجه عليه نظر رفيقم نيست بلكه گونه اي از نگاه است موجود در كنار همزادانش:
دلم ميخواد كمي هم راجع به جمله اي كه گويا هامون گفته كه عادت به دوست داشتن مهشيد(اگه اشتباه نكنم)داره، حرف بزنم. خيلي ها ايراد گرفتن به اين جمله كه تو دوست داشتن عادت كردن جايي نداره. اما من سعي ميكنم توجيهي براش بيارم. اينكه آدمي مانند هامون چطور عادت مي كنه. عادت كردن هامون يعني چي؟چطوريه؟ يه فكري اومد كه شايد علاجي بر درد ما باشه. اينكه چه زماني ما عادت مي كنيم. لزوما عادت معناي روزمرگي نميده.لزوما عادت معناي بي مفهومي نميده. به نظر شما كسي كه هر روز عادت داره بعد از شام مسواك بزنه(ميدونم عشق و دوستي با مسواك زدن فرق داره)،معني مسواك زدن رو از ياد برده يا مسواك زدن براش بي فايده شده تنها به اين دليل كه عادت شده براش. ما چطور چنين حرفي رو ميتونيم بزنيم. بحث من سر(حقوق زنه!)دليل عادت كردنه. وقتي برا من اينكه او رو دوست داشته باشم مسلم شده و در نظر و قلبم به احساسم ايمان پيدا كرده باشم ديگه هر روز كل زندگي رو از جلو چشمم نمي گذرونم و شروع به گفتن تمام دلايل دوست داشتنم نمي كنم. شايد هر از چند دفه خودم رو امتحان كنم يا يادآوري كنم اما خودم رو با تمام مسأله درگير نمي كنم. چون لزومي نداره. كسي كه مسائل هندسه رو حل مي كنه بعضي جاهاش از قضايايي استفاده ميكنه و از اصولي بهره مي بره كه قبلا تأييد شده و لازم نيست همه اش رو بگه. گرچه اگه ازش بخوان و لازم باشه مي گه. منم مي گم نه در اين مورد و در تمام زندگي و همه چيزش آدم بايد هر از گاهي و با هز قدم خودش رو كنترل كنه كه درست جلو مي ره و با اهداف و ارزش هاش تطبيق بده. پس من ممكنه به دليل مسلم بودن مسأله عادت كنم به دوست داشتن او اما اين دليل نمي شه همواره به يك شكل دوستش داشته باشم و هميشه يه سري كارهاي خاص رو كه تنها نمادي پوچ هستند به اجرا بگذارم كه تئاتر بازي نمي كنم. زندگي مي كنيم خير سرمون. عادت كردم به دوست داشتن او اما هر روز او را به هزار دليل دوست خواهم داشت. جلو خواهم رفت. پايه ثابت ميمونه اما روش مي شه هر طوري ساخت(البته نه هر طور هر طور). اينكه آدما عادت مي كنن شايد به اين دليل باشه كه همه ما گرايش به آرامش داريم و تو اين آرامش عادت رو هم به كار مي بريم. تا بعضي قسمت ها رو بتونيم تو راهمون بپريم. جاهايي رو كه چند بار تكرار ميشن كامل نمي خونيم. فقط نگاهي از سر اطمينان و بعد مي پريم جلو. به نظرم عادت دوست داشتن خيلي بد نيست. گرچه عادت داريم تا عادت. هاموني كه من شناختم و ترس و لرز مي خوند و يه علي عابديني داشت و اون طور به دنبال مهشيد مي گشت هنوز دليل دوست داشتن مهشيد رو داشت.
اون عادت بدي نداشت.

اينم به مناسبت روز مادر:
مادر گناهكار طبيعي ست
(فروغ فرخزاد)

یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۴

دستم بو

باحاله!
اين وبلاگ نويسي با تمام بدي هايي كه داشت يه بدي داشت كه من رو از مداد و كاغذ دور كرد.دلم تنگ شده براشون. هيچي يه مداد نميشه. هيچي ورق كاهي نميشه. مخصوصا اوناش كه قديميه و بوي كهنگي شون منو مست ميكنه. چيكار ميشه كرد.ماها با يه ورق كاهي مست ميشيم.جنبه مون كمه. نيازي به مست كردن نيست. به نظر من البته من خيلي تجربه ندارم اما آدم بايد مست بشه نه اينكه مست كنه. يكمي فرق دارن اين دوتا. آدمي مثل من هم ميتونه بدون خوردن چيزي مست بشه اما كسي كه مست ميكنه خودشو داخل حسي ميكنه بدون اينكه متعلق به اون حس باشه لزوما اما كسي كه مست ميشه در واقع به بودن در اون حس دعوت ميشه. اجازه ورود پيدا ميكنه. چيزي كه اتفاق مي افته خارج از اونه و بعد در اون حس غرق ميشه اما ....بسه ديگه ميخوام برم رو كاغذ بنويسم.
شايد يه وقتي مثلا همين فردا بقيه اش رو نوشتم اما الان
الان من مستم
يه سيخول تنها زده
اگر داري تو عقل و دانش و هوش
ستمكاري بود بر گوسفندان
(مشوش)

شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۴

خربس

چي خيال كردي؟ اين يه اسمه. اسم غار . يه سري غار تو قشم. اسمش دو تكه هم نيست. سرهم.اينو گفتم چون نخواستم كل هفته رو به همچين چيز بي اهميتي فكر كني.
چند تا كلمه با خون داريم؟خون چرا ميبايست قرمز باشه؟ اونوقت چرا همه آدما بايد خونشون قرمز باشه؟چرا با تفاوت رنگ آدما خونشون فرقي نميكنه؟چرا خون آدماي بد و آدماي خوب هردو يه رنگه؟آدماي خوب و بد رو بعضا ميشه از روي قيافه هم تشخيص داد اما از روي خونشون؟مزه خون به چي ربط داره؟ اگه خوش اخلاق باشم شيرين ميشه؟ اگه اخمالو باشم شورتر ميشه؟به غذاي ديشب ربطي داره؟اشكنه خون رو چه مزه اي ميكنه؟ اونايي كه دچار كمبود غذا هستن خونشون بي مزه ست؟
خون....خونه....خونواده هركي بالاخره يه بابا ننه اي داره.هيچ وقت نفهميدم اينكه آدم تو چه خونواده اي به دنيا بياد چطوريه.تصور اينكه تو خونواده اي غير ايني كه دارم به دنيا ميومدم برام دشواره.
اگه بابام يكي ديگه بود من چقدر فرق ميكردم؟چقدرش به بابام مربوطه؟ چقدرش به خودم؟اگه بابام يكي ديگه بود همين كه چقدرش به خودم مربوطه رو هم تحت تأثير قرار ميداد.
ميخوام بگم وجود ما چقدرش به بابا مامانمون برميگرده؟هممون ديديم آدمايي رو كه تو خونواده هايي بودن كه بعد ها تبديل به شخصيت هايي شدن كه هيچ ربطي به خونواده هاشون نداشتن. خيلي آدماي برجسته كه فرزنداني ناشايست تحويل جامعه دادن و چه آدماي حقيري كه هيچ لياقت فرزندانشون رو نداشتن.
بازم واژه با خون داريم. مثل استخون،شبيخون، خوندن و هزار كلمه كه خودشون با خوندن ساخته ميشه.
دنيا هيچوقت به دليل نياز نداشته. اين ما هستيم كه برا همه چيز دليل درست كرديم.زمين برا چرخيدن دور زمين به دليل احتياج نداره.خورشيد برا بالا اومدنش از كسي مواجب نميگيره.راستش به نظر من تا وقتي ما آدما نبوديم همه چيز بود و تنها بود.اما ما اومديم و شروع كرديم به محدود كردن. تعريف كردن.تو قران يه آيه داريم كه خيلي باحاله. ميگه عقل رو به هر موجودي از جمله زمين و آسمان دادن قبولش نكرد تا به انسان دادندش و اونم قبول كرد. به راستي كه انسان از نادان ترين هاست.
خيلي خوشم اومد.انسان موجود بسيار جالبيه نه؟ اگه خدا برا طبيعت لبي برا خنده ميذاشت خود خداش ميدونه كه تا الان طبيعت هزار بار از خنده روده بر شده بود. ما يبار ميزنيم همه چي رو خراب ميكنيم. بعد ميايم درستش كنيم خرابترش ميكنيم و بعد هزار بار يكم شبيه اولش درست ميكنيم. بعضي وقتا انقدر هنرمندانه خراب ميكنيم كه خدا هم با همه عظمتش بايد كله رو به كار بندازه تا گره اي كه مخلوقش كور كرده باز كنه. گرچه انقدرام بد نيست. بعضي وقتا ازش خيري هم ميرسه.چهار تا بيابون رو آباد ميكنه.چند تا حيوون رو از خطر انقراض نجات ميده.به هر حال نميشه آدميزاد رو خارج از طبيعت دونست. اونم جزِئي از طبيعته . طبيعت بايد نسبت به آدما بردبار باشه.اين بچه خيلي مونده تا بتونه بيشتر از اينكه خراب كنه درست كنه يا حداقل كاري نكنه.

به قفل بيهوده خشم ميورزي
به قفل بيهوده خشم ميورزي
درهاي همه زندان ها از درون باز ميشود
(رافائل آلبرتي)

سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۴

قيلي ويلي

خب هر كسي كه در مورد خودش همچين حسي داشته باشه بيشتر از اين نميتونه بنويسه.راستش احساس مهمل گويي بدجوري من رو از اين نوشته ها دور كرده ضمن اينكه الان اصلا در موقعيتي نيستم كه بتونم چيزي بنويسم كه يك بي اتفاقي زندگيم رو پر كرده. نه كه روزمره شده باشم اما اتفاقي هم دور و برم نمي افته يا شايد اتفاقي كه من بتونم يا بخوام ببينمش.چند روز پيش رفته بودم شهر يكي از دوستام و باهاش قرار گذاشتم و اول بردتم خونش و ميخواست شب هم منو نگه داره كه نشد و بعد رفتيم و شهرش رو بهم نشون داد و كلي كيف داد و از اين كه چنين دوست با مرامي دارم يه عالم حال كردم و جالب اينجا بود كه مدتي كه باهاش بودم چندين بار اشتباهي اين حس بهم دست داد انگاري پسرخالم كنارم ايستاده.
وقتي تو وبلاگ يكي از دوستام راجع به روح و تأثيرات ديگرون روي اون خوندم باعث شد كه به صرافت نوشتن هميني كه مي بينيد بيافتم.يه تعبيري كه تو ذهنم اومد و حالا ميخوام بنويسم اش.آدما. زندگي ما و تمام اونچه كه ما به نام گذشته مون ميشناسيم. و اين گذشته ، چيزي كه هر كسي به شيوه خودش باهاش برخورد ميكنه.يكي مثل من ميشه كه خيلي به گذشته اش متكي و براش مهمه و خيلي بهش فكر ميكنه تا شايد براي آينده مفيد باشه و شايد بتونه به بعضي سؤالاش جواب بده يا هدفش رو تو زندگي بهتر بشناسه و خودش رو هم همينطور. بعضيا نسبت به گذشته شون بي تفاوت هستند و در لحظه حركت ميكنن و من فكر ميكنم خيلي كم پيدا ميشه از اين نوع كه بتونن موفق باشن. بعضيا هم فراري هستند و دائم ميخوان خودشون رو فارق از گذشته شون نشون بدن اما چيزي كه هست يه كشش و يه پيوستگي بين گذشته و خودشون دارن كه فصل نشدنيه. بعضا هستند كساني كه دست به تحريف گذشته ميزنن و جاي تعجبه كه خودشون هم باورش ميكنن تا شايد بتونن خودشون رو از بار مسؤليت يا گناهي كه روي دوششون احساس ميكنن تبرئه كنن.
اما اينا هم اون چيزايي نبود كه اون لحظه به ذهنم اومد.چيزي كه به ذهنم اومده بود اين بود كه تأثيراتي كه هر اتفاق روي من يا شما ميذاره تا چه حد روي مسير زندگي ما تأثير داره؟چندتاشون تحت كنترل مون اتفاق ميافته؟تعبير من از روح چيزيه كه همه مون ميشناسيم اش و اون چيزي نيست جز "روحي".يعني همون ظرف روحي كه تو خونه خيلي ها پيدا ميشه.حالا چرا.اگه تو يه ظرف روحي چندين و چندين بار غذا درست كرده باشيد و شسته باشيد و چند باري هم توش غذا سوزونده باشيد ديگه بعد از شستن همون ظرف روحي كه مثل روح همه مادر ابتدا پاك بوده نيست. لكه ها و سياهي هايي روش ديده ميشه كه هر چي هم سيم ظرف شويي روش بكشيد از بين نميره. من ميگم روح هم غير اين نيست. يعني كه يه روزي خداي ناكرده يه اتفاق بدي براي هر كدوم ما بيافته ،هر چي هم تلاش كنيد نميتونيد اون رو فراموش كنيد. بعضا زخم هايي كه روي روح ما ديده ميشه كه تا ابد جاش خوب نميشه و با هر بار يادآوري مثل دست كشيدن روي زخمي سوزشش رو احساس ميكني و از اينكه اون موقع تو هيچ اراده اي از خودت نداشتي و با استفاده از نقطه ضعف ات كاري ميكنن كه تازه وقتي بزرگ شدي ميفهمي اون كار يعني چي دلت برا خودت ميسوزه و هميشه بايد با خودت همه جا ببريش.زخمي كه هيچ جور پوشيده نميشه و هميشه جلو چشمته.
البته اين شكلش برا همه اتفاق نميافته.
با همه اين اوصاف بايد ايستاد و زندگي كرد.

هي فلاني
زندگي شايد همين باشد
(اخوان ثالث)

دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۴

غم باد

خوب هر كسي ممكنه يه روزي غم باد بگيره.ولي دليل نميشه كه بره همه جا جار بزنه كه چه مرگشه.
اين جمله بالايي نوشته شد چون دليلي برا ننوشتنش پيدا نكردم.چند روز پيش سوار يه اتوبوسي شدم و با خودم گفتم الان ميرم ميشينم يكم استراحت ميكنم اما تا سوار شدم (راستي من اول خط سوار ميشم)راننده پرسيد كه كجا پياده ميشم و منم گفتم تا آخرش باهاتم و اونم ديد كه با يه آدم با مرام طرفه گفت بيا بشين بغل دست خودم داداش .
منم ديدم نميشه روي داداشمون رو زمين بندازيم و با همه زوري كه بهم اومد نشستم. آخه انصافه اين همه هيكل رو يه ميله بشينه؟ همونطور كه تو فكر اين مرام راننده بودم كه چي شده منو نشونده كنارش گفت كه پس بلدي مسير رو؟ منم گفتم آره. گفت پس بهم بگو كجا برم و كجا بايستم. منم در حالي كه تو كف غوطه ور بودم گفتم رو چشمم .
خيلي جالب بود كه بايد من به راننده ميگفتم كجا بره و انصافا تو راننده هايي كه تا امروز ديده بودم خيلي خوش اخلاق بود.آدم خوشرويي كه هي حرفاي خنده دار ميزد و كلا خيلي خوب با همه چي برخورد ميكرد و روح آدم رو شاد ميكرد.
اين كتابي كه اين اواخر مشغولشم خيلي باحاله. تصويري كه از ايران و تهران تو ذهن ايجاد ميكنه انقدر جالبه كه باعث ميشه شما از تهران خوشتون بياد. از شلوغي تهران، از آشفتگي تهران و تهران با همه بهم ريختگي اي كه داره يه لحظه زيبا ميشه.
چند روزي بود كه دلم برا دوستام خيلي تنگ شده بود.خصوصا بعضيا كه جاشون محفوظه. اونايي كه تلفني بودن با تلفن و اونايي كه اينتر نتي بودن با off ازشون خبر گرفتم.بعضيا رو هم كه نميشه هيچ جوري پيدا كرد.
ميبينيد؟ تصور ميكنيد ميشه يه آدم انقدر ساده بنويسه و اونوقت اين جرات رو به خودش بده كه در برابر بقيه قرارش بده.يه دليلش اينه كه آدم يا شايد من نميتونم در آن واحد در دو جاي مختلف بنويسم.
وقتي مينويسم انقدر خالي ميشم كه فوق اش بشه تهش يه نوني كشيد و دو جمله اي نوشت ولي بقيه اش مهملاته.
بايد برم برا فردا آماده شم.
كلاس عود دارم و بايد تمرين كنم فردا خوب جواب بدم.

باز هم

اي علي عابديني
اي هم محله اي قديمي و
استاد من ، آقاي من
چرا باز غيبت زد؟
....

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...