<$SiKHooL$>

یکشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۴

امروز يه اتفاقي افتاد

صبح پا شدم كه برم كوه. از 1 ساعت قبلش خواب و بيدار بودم و اين تازگي داشت برا كسي كه صبح بيدار ميشه و شكايت ميكنه از زنگ نزدن ساعتش غافل از اينكه زنگ زده و خاموش شده و عمق خواب مانع شده از لمس احساس تفاوت. چند وقته شروع كردم به مسواك زدن شبانه. قبلا خاطره خوبي ازش نداشتم اما الان به نظرم خيلي خوبه خصوصا برا من كه مشكل دو نعمتي كه موجودست و بر هر نعمتي شكري واجب رو دارم. كيفيت نعمت من خوب نيست. به هر حال رفتم و مثل هميشه اين چند هفته شير و يك قاشق عسل مرغوبي كه خودم تهيه كردم رو صرف كردم. مامانم دعوام كرد كه مگه نگفتم تنهايي نميشه بري كوه و منم گفتم كه جاي خاصي نميرم و تازه وقتي كسي نباشه كه آدم نميتونه خودشو ببرونه. تازه من بايد ميرفتم برا حرفي كه به يكي از دوستان زده بودم.
لبلس پوشيده بدون هيچ كوله يا اسبابي زدم بيرون. هواي خنك كه احاطه ام كرد منو كلي سر حال كرد. تابستون اگه هوا خنك باشه خيلي خوبه چون خنك سبزي ميشه با بوي هزار زندگي دور و برت. انگار هولت ميدن كه حركت كني. از ديشب كه اون اتفاق افتاد تو فكرش بودم و الان داشتم به برميگشتم سر صحنه جرم. نميدونستم بردنش يا هنوز اونجا بود. تو همين گير و دار بودم كه يهو قلبم ايستاد از اينكه از دور جسدي رو وسط خيابون ديدم. همونطور كه داشتم علامت سوالم رو بدوش ميكشيدم رفتم جلو. اون نميتونست اونجا باشه. اون جون نداشت دستش رو تكون بده. پس كي اونو گذاشته درست همون جايي كه من برش داشته بودم. انگار بايد اين حيوانات خياباني وسط خيابان بميرن. حتي اگر كسي مثل من پيدا بشه كه اونا رو جايي ببره يه دستي مياد اونا رو برميگردونه . انگار حق نداره جاي ديگه اي بميره. نه رد خوني بود و نه چيز ديگه اي چز اينكه آبي از دهانش خارج شده آسفالت رو پر رنگ تر كرده بود.هر چي امروز روز خوبي بود اين برخورد بر اون سايه انداخته بود كه نميتونستم بفهمم چرا اون بايد اونجا باشه و تازه شهرداري نبرده باشدش. شايد بايد كسي كه مرتكب شده بود با مقتول آشنا ميشد و ممكن بود كه اين كار من مانع ازش ميشد. رفتم تجريش و بعد دارآباد. وسط هفته و خلوتي . بر خلاف آخر هفته.دوست داشتم در چنين روزي و هوايي دوستانم هم همراهم ميبودن كه نشد كه به كسي بگم.
تا چشمه رفتم و نشستم. نمي خواستم زياد برم. هم اينكه به خاطر مادرم كه گفته بودم زياد بالا نميرم و همين كه گفت زود برگردم.
سايه و دره و سبزي و خنكي و خلوتي و تنهايي و خودم همه منو يه نيم ساعتي نگه داشت. ديدن يه سه چهارتايي اسب هم مضاف بر اينها شد تا امروز رو روز خاصي كنه.
بالاخره بر خودم غلبه كردم و پا شدم و برگشتم و در راه برگشت بود كه همش ياد گربه بودم كه حالا چي خواهم ديد. وقتي رسيدم تنها كمي خون تمام خاطره اون اتفاق رو به دوش ميكشيد. فضا طوري بود كه انگار اتفاقي نيافتاده و همه چيز عاديه.
انگار اتفاق صبح انجام وظيفه يا يك مراسم تشريفاتي بوده كه بايد قبل از بردنش انجام ميشده و حالام همه چي تموم شده و حتي ارزش يادآوري هم نداره.

پس در هر نفسي دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكري واجب

از دست و زبان كه برآيد
كز عهده شكرش به درآيد
(سعدي جون!)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...