|
<$SiKHooL$> |
|
دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۴
از وقت? ننه ام گفت که نوشته هام به درد لا? جرز د?وار م?خوره د?گه ?ه طور? شدم.انگار د?گه نم?تونم بنو?سم. احساس ا?نکه چرت و پرت م?نو?سم و پس رفت? که خودمم متوجه اش شده ام منو از نوشتن ب? ملاحظه و ب? دغدغه مانع شده.م?گه ا?نا که تو م?نو?س? حرفا? خصوص? و شخص? توئه که نه به کس? ربط? داره و نه برا کس? جالبه. ب?راه هم نم?گه. حالا جدا? از ا?نکه فضا? وبلاگ کلا طور? تعر?ف شده که سوا? ا?ن محدود?ت هاست اما واقعا نم?فهمم ا?نکه من د?شب دل درد داشته باشم ?ا امتحانام خوب ?ا بد شده باشه برا ک? مهمه ?ا به درد ک? م?خوره و اصلا به بق?ه چه ربط? داره و براشون اصلا جالب ن?ست که بدونن من د?شب من چند بار به راست غلت?دم و چند بار به چپ. گرچه کس? که وبلاگ م?نو?سه با احساس د?ده شدن توسط همه مردم م?نو?سه ول? م?دونه جز ?ک? دو نفر کس? گذرش به ا?ن اطراف ن?فته که ?ک?شو هم از رو در با?ست? م?اد م?خونه.
د?گه احساس ن?ازم به نوشتن کم شده. اون شور اول?ه رو ندارم. احتمالا دارم به همون جا?? م?رسم که تا قبل ا?ن قضا?ا نم?خواستم برسم. که فکر م?کردم آدم ا?نطور? با مرده فرق? نداره ول? الان م?ب?نم که شا?د بشه ?ه طور? ا?نطور? شد که قابل تشخ?ص از مرده باشه. احساسم، روحم داره مسخ م?شه. مثل مرد? که به تصو?ر? ?ا آرزو?? دست ن?افتن? زل زده باشه. مثل آقا? رو? پل. د?گه با نوشتن ارضا نم?شم شا?د به ا?ن دل?ل که د?گه دل?ل? برا ارضا شدن نم? ?ابم. شا?د به ا?ن دل?ل که حس ارضا شدنم رو از دست دادم. شکل ارضا شدنم فرق کرده. از ا?ن به بعد با د?دن ?ه مورچه ارضا م?شم. با د?دن ?ه تابلو ارضا م?شم. من ول? باز خواهم نوشت. ول? ا?ن بار به شکل? د?گه . نه مثل قبل و به سادگ?. به سخت? خواهم نوشت. به سخت? شستن ظرف پس از ناهار. به سخت? ب?دار شدن برا? نماز صبح. به سخت? گذاشتن زباله دم در. و در نها?ت به سخت? کشتن ?ه مورچه. نم?دونم م?شه گفت جالبه ?ا نه که من نم?تونم مورچه بکشم. انگار بخوام مرتکب جنا?ت? نابخشودن? بشم. ا?ن موجود با تمام کوچک? و ظرافت? که داره من رو و دستم رو برا کشتنش م?لرزونه. شا?د تا به حال متوجه نشده باش?ن ول? هم?شه و همه جا حواسم رو تا اونجا که هست جمع م?کنم مبادا پام رو? ?ه مورچه بره.ا?ن قض?ه شا?د برا خ?ل? موجودات د?گه هم صادق باشه ?ا نباشه مثل پشه ?ا گربه(البته گربه نم?کشم ول? ازش اصلا خوشم نم?اد) ول? مورچه هم جا? خودش رو داره. شا?د برا ا?نه که ?اد کس? م?افتم که م?گن تا به روز آخر عمرش مورچه ا? رو ز?ر پاش نکشته. البته دق?قا ?ادم ن?ست که اصلش چ? بود ول? هر چ? بود مورچه هم جزوش بود. تا به حال نسبت به حستون احساس? داشت?د؟ حتما داشت?د. من از ا?ن حس? که ا?ن دو روزه داشتم اصلا خوشم نم?اد. فکر م?کنم قبلا هم تجربه اش کرده بودم و حس خوب? ن?ست. من رو ?اد حال? م?ندازه که سع? م?کنم اونطور? نباشم و نشم ول? حرف ?ک? از دوستام خ?ل? من رو مشغول خودش کرده. سع? ام رو م?کنم که خوب شم. م?دونم که م?شم. دوستتون دارم. هر ک? که باش? و ا?ن جمله رو خونده باش?. دوستت دارم. خصوصا اگه تو خونده باش?. کاش م?شد ا?ن کوچه را بن بست? ساخت کاش م?شد ا?ن کوچه را بست تا شا?د بتوان?م در همهمه ا?ن فضاها? به هم تن?ده دوباره به هم برس?م (?ک?) یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۴
آخييي تموم شد اين امتحانا. ديگه تا 2 ماه ميتونيم از وقتمون سواستفاده كامل ببريم. ديگه هر چي پدر داشتبم دراومد تموم شد.ولي جدا ميخوام ببينم ميتونم يبار هم شده يه تابستون پربار داشته باشم.پارسال كه تابستون نفهميدم چطور شروع شد و چطور تموم شد انقدر كه لامصب خوش گذشت.ديدم خوب نيست آدم انقده بهش خوش بگذره ايندفه چند تا برنامه گذاشتم.
خوب بگذريم.بازم چند وقتي شد كه ننوشتم و بازم خلوت شد اينجا.مطالب انقدر تكراري شده كه حال هر باحالي رو هم به هم ميزنه.انقدر قديمي كه اگه وقتي اينو ببينين فكر ميكنين حالا چي نوشتم. در حالي كه شايد اون تكراري ها صدبار خوندني تر از اين باشن. ديروز رفتم شب شعر طنز.اگه برا يه برنامه اش نبود همونجا سكته ميكردم. اصلا حال نداشتم.امروز خوبم.ميدونم خيال تون راحت شد. راستي ديشب يه خوابي ديدم كه توش يه نوار كاست پيدا كردم. هركي نوار كاست گم كرده نشوني بده تا بهش بدم. بعضي وقتا احساس ميكنم كه ديگه نوشتنم با خميازه كشيدن فرقي نداره. خلاصه اينكه نميدونم شما چرا هنوز داريد به خوندن اين نوشته خميازه اي ادامه ميديد.يواش يواش بايد پاشم برم كلاس. برا همين همين جا تمومش ميكنم. ببخشيد اگه زوري خونديدش. مجبور بودم بنويسم. شايد فكر ميكردم كه اگه بيام بنويسم چيزي ازش در مياد ولي...فكر ميكردم حتما بايد بتونم بنويسم ولي مثل اينكه دارم تموم ميشم. دارم مي خشكم. شايد دوباره يه سري زدم تو خاكي شايد زنده شدم. اميدوارم كليد گم شدم رو پيدا كنم شايد تونستم چيزي اون تو پيدا كنم. اين فصل جديدي در نوشته هاي من به نظر ميرسد. It doesn't matter how hard you hold on everyone leaves in the end چهارشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۴
اول از همه تولد رفيق چه گوارا رو بتون نبريك ميگم.
هيچ خوشم نيومد. كه چي؟ آخه موسوليني بايد ديكتاتور باشه؟ به نظر من موسوليني بايد يه چيز بود كه.....كه خوشمزه باشه. خنك باشه و دل آدم رو خنك كنه. برا اون كه ميخواست آدم بكشه چه فرقي ميكرد كه اسمش چي باشه؟ ميتونست ...... ميتونست اسمش كيارش باشه اصلا .امروز با همه خستگي هاش و كندي هاش شب شد(نميگم تموم شد)ولي خالي هم نبود. امروز به شكل عجيبي با خودم همدردي ميكردم و به شكل باور نكردني خودم رو تسكين ميدادم و سعي ميكردم اگه يكم گرفته ميشم روحم سبك بمونه كه از پروازم نمونم حالا نيشم باز نبود ، موقع پرواز ايرادي نداره كه بعضي وقتا خود پرواز اون غم رو هم دلنشين ميكنه و شكلات تلخ اش ميكنه. چقدر دلم هوس يه موسوليني با كلي شكلات روش كرده. من اگه جاي شما بودم فردا قبل از اينكه بخوام از خونه برم بيرون يه 25 تومني مينداختم ته كيفم. زمان ما كسي نبود اينا رو بهمون بگه(اين جمله بسيار روي اعصاب ميباشد)يعني اگه من اين كار رو كرده بودم مجبور نميشدم بخاطر 25 تومن يه عالم راه رو پياده برم تا بتونم از جايي سوار تاكسي شم كه پولم برسه. هه آقا رو باش خيال كردي من يادم نبود؟ بعله منم فكر ميكردم كه با اتوبوس برم ولي از بس مردم برا اين انتخابات حضور در صحنه داشتن كه دير رسيديم ترمينال و ديگه اتوبوس بي اتوبوس. پس وقتي ميگم يه 25 تومني بنداز تو كيفت با من يكي به دو نكن. بگو چشم. چشمت بي بلا ولي جالب بود كه برا 25 تومن الاف شده بودم. به بستني بچه نگاه ميكردم و .... بعله به حساب من ميشه 12 تا 25 تومني. داره يواش يواش 25 تومني ها رو ليس ميزنه. چقدر هم كيفوره. يه عكس تبليغاتي ميبينم و ميگم اين چقدر براش تو خرج افتاده؟ اينكه آدم به خاطر كوچك ترين ها مجبور باشه گنده ترين ها رو انجام بده يه طورايي برام جالب بود.با اينكه امروز داشتم از گشنگي و خستگي تلف ميشدم ولي اين قضيه با روحيه مسخره كننده اي كه در اون لحظه داشتم جفت و جور شد و تركيبي ساخت كه من رو تا خونه رسوند. هر روز مي ليسد با آن زبانش كه بوي اسيد معده اش را كمال حضور مي بخشد ، مي ليسد هر روز هر روز با زباني كه از ديروزش و صورتش آشفته تر است و از دندان هايش نا متقارن تر است مي ليسد دندان هايي كه هر يك برگي از گذشته اش را به رخ برگ ديگر ميكشاند. چنديست كه بايد چندين بار بليسد. قبل انقلاب يكبار كه مي ليسيد كافي مي نمود تا بتواند زنده اش كند با ليسيدن هر روزش و تا به مرگي دوباره نرفته بر آرامگاهش بنهد هر روز مي ليسد پير مرد تا نامه من بتواند از شباهتش با تو دهان بگشايد (يكي) چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴
هيچ تا به حال توجه كرده بودين؟ نه اين قرار نيست مثل نوشته قبلي بشه. راستش اون هم قرار نبود كه اونجوري بشه ولي "شد". سؤال من اينه كه هيچ توجه كرده بودين كه چقدر سيب داريم؟
در رنگ هاي مختلف.سبز قرمز. زرد و انواع متنوعي از تركيب رنگ ها. سيب هاي هوايي و زميني.در مورد درياييش اطلاعي ندارم. ولي ميوه ايست اين سيب ها!هزار جور بو داره. هزار جور اندازه. و برا هر كدوم هم يه اسم كه اين ديگه كار خودمونه و به خود سيب ربطي نداره اما بايد ديد كه هيچ موجود ديگري هست كه انقدر تنوع داشته باشه؟ آدم با همه آدم بودنش همش رنگ هاش عوض ميشه. آدم زميني و هوايي كه نداريم.حالا اينم كه بذاريم به حساب اسم و نتونيم ربطي بين سيب زميني و هوايي پيدا كنيم بايد متوجه باشيم كه آدميزاد اگه انقدر با هم قاطي نميشدن اين همه رنگ نداشتيم ولي سيب ها كه نمي رن قاره كشف كنن و همديگه رو قتل عام كنن يا با هم قاطي بشن. به عنوان نفر هزارم وظيفه ميدونم كه تبريك بگم ورود تيم ملي فوتبال رو به جام جهاني 2006. جالبه كه ما يه بار در ابتداي دوره آقاي خاتمي رفتيم جام جهاني و يك بار هم در انتهاي دوره رياست جمهوري ايشون تونستيم بريم جام جهاني. قابل توجه كساني كه ميگن آقاي خاتمي كاري نكرده و از ورزش هم سر در ميارن عرض ميكنم كه ميتونن با نگاهي به سير رو به رشد ورزشمون طي اين 8 سال يكم به شك بيافتن. نه فقط فوتبال. واليبال. وزنه برداري و ... من اينجا تا الان حرف سياسي نزده بودم از اين به بعد هم نخواهم زد جز در حالتي كه چنين چيزايي به ذهنم خطور كنه كه احساس كنم از ديد ديگران به دور مونده. ضمنا دو كلمه حرف حساب(خدا رحمت كنه آقاي صابري رو) خدمت دوست سيلي خورده خودم: با نگاه كردن غروب تنها ميتوني دور شدنش رو نظاره گر باشي و بيشتر در سرنوشت غرق بشي. غروب غمگينه. غروب مغمومه ولي با فاصله گرفتن ازش باز غروبه و غمگين تره اما اگه رفتي طرفش ، اگه به سمت اش هجوم بردي ، اگه خودت رو به آغوشش انداختي اونوقت شايد قرمزيه آسمون كمرنگ بشه. شايد اثري از نور طلايي خورشيد ديده بشه. حرارت زندگي پوستت رو نوازش كنه. شايد اونوقت بتوني اون رفته رو باز برگردوني. ايستادن فايده اي نداره. با سكوتت تنها اجازه ميدي كه راه بازگشت سخت تر بشه.طولاني تر و سردتر. پس به شمارش من يك......دو........سه ... ما همه مينويسيم سرنوشتمان را در كتاب سرنوشت پس شايد بهتر آن باشد آنگاه كه فرزندانمان كتاب ما را ورق ميزنند آن را چون دفتر خود نا نوشته نيابند (يكي)
هيچ تا به حال توجه كرده بودين؟نه؟قرار نبوده توجه كنيد؟ كي گفته؟مزاحم نشم؟ من كيم؟ آآي خوب باشه رفتم چرا ميزني مگه زبون نداري؟
يعني تو واقعا ترجيح ميدي به جاي استفاده از زبونت از زورت استفاده كني؟ فكر نميكني اينطوري بهتره؟ چرا ميپرسي كه بيكارم يا نه. اين به بحث مون ربطي داره؟ يعني ميخواي با سوال هاي غير مستقيم به درون من پي ببري؟پس تا 1 دقيقه ديگه كه اينجا بايستم خواهم فهميد؟ چي رو خواهم فهميد؟ نه اشتباه نكن من معني كلماتي مثل گوساله يا سيريش يا كودن يا ديوونه رو ميدونم. واقعا تو راجع به سطح دانش من چه فكري كرده بودي؟ كجا ميخواي بري؟ يعني به اين زودي داري جا ميزني؟ از حقيقت نميشه فرار كرد. منظورت از زر زيادي ميزنم اينه كه نميري؟ خودكشي؟ تو از من ميخواي خودم رو بكشم؟ با دستاي خودم خودم رو خفه كنم؟هيچ خوشم نمي آد وقتي دارم حرف ميزنم با تلفن صحبت ميكني. داري آژانس ميگيري؟برا كي؟من و تو كه هنوز داريم با هم صحبت مي كنيم.چند دقيقه پيش كه گفتي يه دقيقه ديگه مي فهمم .حالا ميگي تا چند لحظه ديگه معلوم ميشه. ميخواي با اين كارا من رو غافل گير كني؟اينا رو تو دعوت كردي؟ چرا با من هماهنگ نكرده بودي؟ ممنون كه داري من رو بهشون معرفي ميكني.كجا؟ تو نمياي؟ من كه اينا رو نميشناسم. وقت به اندازه كافي هست. برا چي؟ آشنا شدن.اِاِاِاِ چيكار ميكنيد؟ تو نميخواي چيزي بهشون بگي؟ مگه لباس خودم چشه؟ولم كنين. اصلا من از پيش تو نميخوام برم. اَه اَه اَه.من اين لباسو نميپوشم. من از سفيد بدم مياد. چرا آستيناش اينجوريه؟ كمكككك.........كمكككككككك يكي بياد منو از دست اين ديوونه ها نجات بده دارن منو با خودشون ميبرنننننن. كمكككككككك......كمممم.... اينجا بايد يك شعر نوشته شود سهشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴
اولين بار كه.....
آخرين بار كه.... به كار بردن اينا برام بينهايت سخته. نميتونم بگم اولين بار چون تا بخوام از اول حرفي به ميون بيارم بايد اول فكر كنم كه اول داشته و تازه آيا اين همون اوله يا اولي انقدر ريشه اي بوده يا تأثيرش انقدر نا محسوس بوده كه الان متوجه نميشم و با اين حرف ممكنه در حق اش ظلم كنم و حرف نادرستي زده باشم. نميتونم بگم آخرين بار چون اول بايد به اين نتيجه برسم كه ديگه اتفاق نخواهد افتاد و بايد قبول كنم كه ميخوام تموم شه و خودم رو از ادامه و يا تكرار و هر چيزي كه در راستاي معنا بخشيدن به اون باشه محروم كنم. ولي در عوض تا دلم و دلت بخواد تو خيابون ميشه اين كلمات رو شنيد.اينكه اين همه بذل و بخشش ميكنم و علاوه بر دل خودم دل شما رو هم توش سهيم ميكنم به اين علته كه از فرط شنيدن دارم استنشاق اش ميكنم. كلمه قشنگيه"استنشاق" خوبيش اين بود كه يهو اومد تو سفره كلمات ذهنم. يه رفيقي گفت چرا wish you were here؟ ميگم پس wish who were here؟ آخه وقتي تنها راهي كه جلو آدمه عقلانيه، كاري نميشه كرد جز آرزو كردن. داشتم تو بازار تجريش قدم ميزدم كه صداي يه آقايي رو شنيدم كه تو مغازه اش داشت كار ميكرد و با صداي بلند اين شعر رو ميخوند: آهويي دارم خوشگله فرار كرده ز دستم دوريش برايم مشكله كاش كه اونو مي بستم (شاعر خودش ما رو ببخشه كه نميدونيم اسمشون چيه كه پاي شعر نغزشون حك كنيم) جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴
به نظر من از همه قشنگ تر "ننه" و بعد"مادر" و در آخر هم "مامان" هستش.شايد به هر كي بگي در جواب بگه كه ننه اصلا قشنگ كه نيست هيچ خيلي بي ادبانه يا حتي امليه ولي به نظر من با اينكه ننه شايد خيلي خشن باشه يا به نظر تحقيرآميز بياد اما در ته اش يه وابستگي و خلوصي داره كه من رو به سمت خودش جلب ميكنه.از مادر هم خوشم مياد چون خيلي بزرگه و هميشه مادرم رو جز مواردي معدود جلو ديگرون مادر خطاب ميكنم.ولي به خودش ميگم ننه. باحاله. اگه ميتونين و دچار صدمات جدي نميشين يه بار امتحان كنين. ولي حواستون باشه لحن تون اگه بد باشه خيلي افتضاح بالا مياريد.
امروز رفتيم خونه ماماني(مادر مادرم)يه عالم برامون حرف زد. خيلي باحاله. عمرا اگه كسي مادر بزرگ به اين باحالي داشته باشه.همه حرفاش شنيدني و عبرت آموز و پر مايه ست. خدا برامون حفظ اش كنه. تنها وقتي از خاطراتش ميگه مثل بعضي وقتا كه مامانم هم ميگه مي تونم گذر زمان رو درك كنم كه چطور پشت سرش هيچ باقي نميذاره و تنها خاطره ها هستند و گاهي حس هاي يخ زده اي كه هيچ وقت از بين نرفتن يا زخم هايي كه هيچ وقت خوب نشدن و گاهي جاشون تير ميكشه. و وقتي كه دارن خاطراتشون رو بازگو ميكنن ميشه همه اين سال ها رو با تمام درد و سختي اي كه به نظر من هر دوشون كشيدن تو نگاهشون ديد و ته اش هم يه غم كهنه اي ديد ناشي از ناكامي در برابر سرنوشت اما سخت و مقاوم در عقايد و معاني زندگي شون. كاش ما هم ميتونيستيم مثل اينا كمي اعتقاد داشته باشيم. به قول مامانيم كمي غيرت داشته باشيم. اينا از مزاياي قيمت دار شدن همه چيز تو اين روزگاره. قاصد روزانه ابري داروگ كي ميرسد باران (نيما) چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۴
انقدرام بد نيست. تازگي ها دارم به تجريد فكر ميكنم. به اينكه يه آدم مجرد چجوريه و چرا اينجوريه و از اين حرفا.با اينكه امر از بالا رسيده كه آينده رو پيش بيني نكن ولي آخه بايد خودمو آماده كنم كه شايد آخر عاقبتمون اينطوري شد.
مكان: تاكسي مسير: تجريش - ميني سيتي افراد:خودم كيميا عمه كيميا احتمالا مامان(ننه)كيميا و باز احتمالا برادر كيميا موقعيت:من اينور ، كيميا وايساده كنار من ، عمه كيميا نشسته وسط، مامان(ننه) كيميا نشسته اونور ، برادر كيميا تو بغل مامانشه(ننه اش) عمه:كيميا اون خرگوشه رو دوست داشتي؟ كيميا:آره چرا برام نخريديش؟ -نميشه گاز ميگيره - نه خير خيلي هم خوب بود تازه به من گفت نازي تازه دندونم نداشت -خودش بهت گفت؟ -آره -خرگوش كه نميتونه حرف بزنه - چرا ميتونه -تازه اگه دندونم نداشته باشه كه نميتونه هويج بخوره -سكوت مامان(ننه) كيميا داره به برادر كيميا شير ميده و اونم داره خوابش ميبره و بر خلاف خواهرزاده من دو لپي داره ميخوره. همه از جمله من خنده شون گرفته غير از كيميا كه اخم كرده و ناراحتيش از سقوط برج هاي جهاني هم بيشتر اهميت به هم ميرسونه. عمه: كيميا چرا دروغ ميگي؟ كيميا: نخير دروغ نگفتم خودش با دم اش بهم گفت نازي -آخه مگه خرگوش با دم اش حرف ميزنه؟ -بعله حرف ميزنه(ميان كلمات به اندازه تنفس تمام هواي اطراف كيميا فاصله هست)قلب اش به دم اش ميگه ، با دم اش ناز ميكنه باز روش رواونور ميكنه و با اخم به بيرون نگاه ميكنه -كيميا از اون شلوار آبيه خوشت اومد؟ - آره چرا نخريدي؟ -آخه فكر كردم تو قرمز دوست داري -نه من قرمز دوست ندارم -تازه مامانت هم يه شلوار برات خريده بود -آره كرمه. خيليم نرمه - نه خيلي نرم نيست -چرا هست عمه كيميا تمام اين ديالوگ را با صداي مهربان خودش ميگه در عين حال كه با كيميا يكي به دو ميكنه. قبل از من پياده ميشن من دو قدم اونور تر پياده ميشم و تو فكر اينم كه يه وقتي و فقط يه بار برا اينكه يه چيزي ميخواستم وسط راه ايستادم و مامانم گفت ميرم ها! گم ميشي ها! و من باز لجاجت كردم كه حقم رو ميخواستم و مامانم هم پيچيد تو كوچه و من هم نشستم كنار ديوار و بعد از چند لحظه ترسيدم و بعد چند دقيقه مامانم اومد و بردتم خونه. از اونجا تا خونه مون خيلي راهي نبود اما من كوچيك تر از اون بودم كه خودم بلد باشم. از اون دفه فكر كنم ياد گرفتم كه بهتره كنارش بمونم. شده به از دست دادن بعضي چيزا. هي فلاني زندگي شايد همين باشد (اخوان ثالث) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|