|
<$SiKHooL$> |
|
پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۵
چند روز پيش واسه وبلاگم يه مشکلي پيش اومده بود و بلاگر هم انگليسي و فارسي و بقيه زبون ها رو ول کرده بود و با من از زبان حال سخن گفت و من هم که با وجود همه باحال بودنم تنها موشک ام تو گذشته پرواز مي کنه و خلاصه اينکه گفت يه ايرادي داره که نمي تونه هيچ بروز کنه. منم نفهميدم مشکل از منه يا بلاگر اما بعدا متوجه شدم که در هر صورت مشکل براي من که هست. از اهالي مغرب زمين مسالت جستيم .پاسخي نيامد و دست آخر به حربه هنر و بوي شعر مست اش کرديم و در کشاکش يه وزن ظريف، غرب را سر و ته کرديم و برغي نصيب اش شد که بيا و ببين. حتما بياي ها. وب کم؟ اينا رو بگذار آبميوه گيري آب اش رو بخور. خلاصه غرب جواب داد که من غربم کار نمي کند و از خود غرب بپرس شايد بفهمد تو کي اي و اونجا کجانه و اين را خطابه باري همان هنر و وزن کارگر است که طبع کرده بودم:
اي برادر ساز غمگين مرا تو گوش کن بر همه وبلاگ من کفپوش کن من يکي وبلاگ دارم بي نوا خورده پي سي سقف و پيکر اين هوا مر تو وبلاگم به چشم اندر کني شايد اين حال نزار بهتر کني يک عدد مشکل شده قدد خدا کشتي اش ويران بگشته ناخدا مشکل اش را "past" کردم دوش من ني شنيدم هيچ پاسخ نوش تن آفتاب رحمتت از من مگير رسم خون و مرحمت در پيش گير مي نخواهم ديدن خصم ات به جان من فدايت مي شوم خود وسلام (يکي) چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۵
هستي دختر خوبي است.هستي خودش به من گفته که خوب است. هستي مي گويد همه مي گويند که او خوب است. اما هستي نمي داند که خوب من هستم. اين را همه مي دانند جز هستي. هستي تابستان را خوب مي داند چگونه تا ته تمام کند. او هر روز ساعت ها با سگ توله ها بازي مي کند و آنها را بسيار دوست ميدارد. او هر روز ما را همسايه صدا مي کند. اما من به او مي گويم همسايه خودش است و هفت جد و آبادش.مادر من اما هيچ از جد و آباد هيچ کسي خوشش نمي آيد.هميشه اخمش به هوا است.اما خودش من را با پدرم صدا ميزند. هستي چند سالي است فرق تابستان را با ديگر فصل ها فهميده است. هستي در اين سالها خوب ياد گرفته است که آب از آسمان رسيده است. هستي مي داند و اين ها را همه از خانم طالبي ياد گرفته است که با اين حال زمين به آسمان نمي رسد. هستي فکر مي کند مي داند چطور زمين به آسمان ميرسد. آن هم وقتي است که در خانه آنچه را که از آسمان رسيده است به زمين برساند. آنوقت به اعتقاد پدر هستي مادر هستي نه تنها آسمان را به زمين ميرساند بلکه به اعتقاد مادر هستي پدر هستي زمين و زمان را بهم ميدوزد.
هستي تا امسال فکر مي کرد تنها 20 است که همه را خوشحال مي کند اما هستي امسال فهميده 9 هم مي تواند همه را خوشحال کند. او از من پرسيد که آيا من هم خوشحالم؟ و من گفتم نه چون زير قولش زده بود و 10 ليس از آبنبات کشي اي که خاله آرزويش برايش آورده بود به من نداد و من ديگر به او خرجي نمي دهم و من اين را از پدرم ياد گرفته ام و او اينطوري حرص مادرم را درمي آورد، ولي با اين حرف من هستي چشمهايش در آمد،مثل قورباغه اي که سال پيش پرچم سرخ پوست ها کرديم و در آخر تقديم به ابر سياه کرديم اما پدرم اعتقاد دارد که قورباغه ما نصيب کلاغ سياه شده است. هستي اما فرداي آن روز اصلا خوشحال نبود. و وقتي که من پرسيدم که کچل شده است؟ گريه کرد و به خانه شان دويد. هستي اما وقتي پشت پنجره بود اصلا کچلي اش ديده نمي شد. هستي در عوض روي سرش دو دسته موي بافته ديده مي شد که عين آنتن تلويزيون ما لق لق مي خورد. و من چون از جيغ هستي خوشم نمي آيد ديگر از او نپرسيدم که کچل است يا نه. اما خودش يکبار من را به پشت خانه شان برد و نشانم داد که کچل نيست و مادرش گفته بايد سرش را بپوشاند و ما هر دو ناراحت شديم. چون هستي ديگر نمي توانست موهايش را لق لق تکان بدهد و بدود و من هم ديگر نمي توانستم موهايش را بکشم و دنبال بازي کنيم. • • • و من يادم مي آيد روزي را که پدرم به من فهماند که تنها 10 و تک نيست و 15 هم مي تواند خيلي دردناک باشد..... لبخند گلسرخ لبخند گلسرخ دست دراز مي کنم و باز خاطرم تنها تو را مي شناسد و تنها تو بودي که درد مرا فهميدي از اشتياق انگشتانم در برگرفتن گلسرخ خنديدي و من هيچوقت تو را اينهمه گريان نديده بودم هيچوقت هيچوقت (يکي) شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵
زندگي را در سال هايش
گذرانديم من و نقشه ام پا به پاي هم و همواره به راه بي هيچ تفاهمي و تباه ليک با تفاوتي صد و هشتاد مرتبه سخاوتمند گاه سلسيوس حتي (يکي به چيله رو ترين دوستش) جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵
آي خورشيد
اي گرماي مجسم التهاب مقدس عريان من بتاب... هاي با توأم صورت خونبارت را نپوشان مرگبارترش کن ناز ميکني؟؟؟ جرعه آب امروزم را گواراتر مي خواهم نمي خواهم آن نگاه مرده و دل زده زمستاني ات را بي حيا ترين و خيره ترين اش را نثارم کن پس نگاهم کن امروز يک دل سير تا من هم گواراترين آب ها را قرباني ات کنم (يکي به ياد ولوديا)
براي من که همواره به حواشي مي پردازم
چه در ذهن و چه در درس و چه در کار اصل بنا نهادن حاشيه آنهم در حاشيه چه فراق بالي خواهد داد ارمغان اين وجدان دردآلود را در پي بازيگوشي هاي روزمره اش (يکي بر آنکه اصالت را به احساس مي رقصاند) چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۵
چه انتظاري بود
جز کوتاهي اي که همواره از او دو کوچه پائين تر سر مي زد سلماني پير با نگاه ملامت گرش به ما آنگاه که من در کوتاه ترين لمحه هايم هم بتو سر مي زدم دو کوچه بالاتر (يکي بر آنکه مصمم است به نگارش سفيد بر سياه)
چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۵
يه روزي مثل امروز که هيچکي فکر نمي کرد بعده ها بهش بخوان فکر کنن و چنين روزي راه بشر توش عوض بشه. روزي که شايد خيلي ها اگر آمدنش رو و شدن اش رو مي دونستن ترجيح شون به خواب ابدي بود تا رفتن به اون راه ................
امروز همون روزه. فرقي نمي کنه. ما هر روز نا خود آگاه تصميم ميگيريم به راهي که توش هستيم ادامه بديم. همين که من تصميم ميگيرم امروز هم مسلمان باشم. يعني من امروز مسلمانم و مسلمان امروزم هستم و ديروز هم مسلمان ديروز.......... من امروز مي شوم همانکه در اولين هشياري صبح گاهي تصميم گرفت. من شايد مي توانستم .....مي توانستم؟ اما مي خواستم. يادم آمد. من مي خواستم چه ها که بشوم. من مي خواستم چه شدن ها ، چه بودن ها و چه رفتن ها رو در اولين دمادم نگاهم و خورشيد تجربه کنم. مزه مزه کنم و لمس کنم. امشب اما....امشب اما........... مسلمان ديروز در آخرين لحظه هاي شامگاهي که فکرش دست در گردن خيال نعره هاي شادمانه سر ميداد براي لحظه هاي فردايش چه سفارش مفصلي داده بود از آميزه ي هزار خستگي و شوق دم افزون و کار شور انگ?ز و قدم در پ? قدم. هر کدام به قله اي آنسوي کرانه هاي دست و پا گير واماند گي. هر کدام سرشار از پيروزي و دست يازيدن. روزي که ابري بودن و آفتابي بودنش تفاوت چنداني نداشت. روزي که من و تو هر کدام به اتاقمان بوديم خالي از هر فرصتي بر فرار خيال و نگاه. بايد اينطور بوده باشد آنروز. روزي که ما تنها خودمان را ديديم نمي توانست شاهدش تبريزي ها باشند و سينه سرخ ها. آسمان و لاجوردي منعکس شده اش. شرم و سرخي آنروز بيشتر از آن بود که بتوان در خرده ظرف هاي انسانيمان پنهان داريم..... ديوار هايي به قطر يک خود......تقصير همان ديوار ....من هم حتما....... قباحت مال خيلي وقت پيش از اين بود. آن هم البته روزي بود . آن روز براي همه سر ميرسد. تقصير او نبود. تقصير من هم بود. عالم زر که مي گويند اگر شنودي به اين جهان داشت به آن نيامده هم مي گويم که تقصير او هم هست و خواهد بود. حتي اگر روز او ي?گر روز نباشد......آنروز روزي بود که همه در دور هزار باره مان ترازوي دست ساز خودمان را با لبخندي مضحک به خودمان باورانديم و تبر را بالا آورديم. طناب را پايين آورديم و تور را پهن کرديم....... همه اش همان شد که امروز هست. خيلي سخت نبود اتفاق افتادنش. اما باور کردنش امروز خيلي ساده نيست. آنقدر که ديگر ديده هم نميشود در اين چشم ها که تنها ساده ها را م? بينند. قرمز را و سبز را. سياه و سفيد را. اما عجيب روزي بود که ديگر راهي نمانده بود. عجيب روزي بود مثل امروز که آن قباحت فراموش شده را بر طاقچه هاي افتخار به شادماني و سرور نهاديم و در باور کامل شعر برابري و برادري و صلح خوانديم و همان روز بود که من مردم. بعد ها شنيدم در پچ پچ ديگران که يافته بودند از خفگي مرده ام. از حجم مواج حماقت مان...... يادم مي آيد و مي دانم. امروز هم ميدانستم و حتي خيره شدم اما نرفتن را نمي دانم چطور بر ما صيغه کرده اند. پرواز حرام نشد. پريدن از يادمان برده شد....... آنروز که من و تو هر کدام به اتاقمان خالي از هر فرصتي براي بازگشت و ديدار واپسين خودمان را انتخاب کرديم و در اين انتخاب خودمان را هم فداي خودمان کرديم و از آن پس ديگر خودمان هم نبوديم و تنها آنچه بود اين حس منفور ماندن بود و خواستن، که گلوي خودمان را گرفت و اين دست وقيح زياده طلبي بود که چشمانمان را کور کرد از چشيدن طعم ابدي شدن. آنروز که فکرمان پشت کرده به خيالمان بهره ور شد و معقول و تقسيم کار، کار را به تقسيم روح کشاند و تقسيم زندگي. همان روز که فکر کنم امروز هم بود و تصميم گرفتيم بدويم و بدويم تا از هم جلو بزنيم و ندانستيم به کجا از هم جلو بزنيم و رقابت هدف شد و من نشستم به سوختن و تو برخاستي به ساختن تا در زير سقفي ما گرم شويم که هيچ دريچه اي به زندگي نداشت ........... نميدانم اسم بايد گذاشت؟ خيانت؟ حماقت؟ انسانيت به معناي انسان همين است؟ اما در چنين روزي من ندويدم. بازنگشتم اما دويدنم هم نيامد. نا خود آگاه نشستم. زمين را دست کشيدم . تو را بغل کردم. عينک سرتاسر دودي ام را برداشتم تا لاجوردي منعکس آسمان را ببينم و گريه مي کنم. با تمام وجود .....با تمام بي اشکيم مي گريم به اين هجوم که نرفتن من تنها کار سازمان کنترل کيفيت را بيشتر مي کند و سطل فرداي زندگي را سنگين تر. من دويدم اما هر روز تا به خواب هاي شبانه ام برسم. به آنجا که او نشسته رو به خورشيد و در کنار ماه و من خواب خواهم بود در آرامش زاينده ي ريشه هاي زنده اش در تماس عشق و زمزمه اشعار اساطيري باد به گوش من خدا مي دانست مي دانست جهنم خواهد ساخت اين بهشت را اختيار داده شده اش و چه بهشتي خواهد شد مي داند در پس اختيار باز پس گرفته اي آنجا که نا خوشي ابديت? ست نا مفهوم آنجا که بهشت لياقت نداشته مان را نا اميد خالي کرد (يکي باز براي ژنرال بندر انزلي که نامه که هيچ، هيچ هم نمي نويسد) شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵
اينم يکي ديگه از اون نوشته هاي سر به فلک کشيده خواهد شد که قرار بود صد سال پيش نوشته بشه اونم به خاطر اينکه يکي سنگ اش رو زد به سر من حالا من بايستي که پانسمان اش کنم.
تا همين حالاش هم کلي چرکي شده. اما چي بود؟ تعريف. مساله تعريف و ضرورت وجودش بود تو زندگي و همه جا و اينکه آيا همه چي نياز به تعريف داره يا نه. اونوقت اون تعريف چه شکلي باشه. تعريف تا اونجا که من مي دونم کاري که مي کنه اينه که مياد وجه بارز و آشکاري از هرچه معرفي قراره بشه رو به معرض تماشا ميگذاره. تعريف مثل سيم خاردار ميمونه با اين تفاوت که بعضي وقتي محدوده با مشخص کردن داخل نما?ان مي شه و بعضي وقتا هم با روشن کردن خارج اون محدوده که ما داريم صحبت اش رو مي کنيم. با همه اين احوالات تو تعريف کردن هر کاري که انجام بشه آخر هدف اينه که در نا محدود ويژگي ها و خصوصيات ما بخوايم يه چيزي رو به واسطه ي دليلي که مياريم که وجود داره و ميتونه يه مجموعه اي رو شکل بده، دست بگيريم و بعدا ازش براي اهداف بعديمون استفاده کنيم. مهم ترين هدف چي مي تونه باشه؟ مهم ترين هدف ميتونه اين باشه که هر وقت گفتيم بععععععععع. همه بفهمن که با يه گوسفند طرف هستن. حالا همين بععععععع وقتي بشه معععععععع گوسفنده هم ميشه بز. مسلما ما اينجا هيچ معجزه اي به عمل نرسانديم. تنها کاري که کرديم از يه تعريف استفاده کرديم. تا من توضيح ندم سيخول يعني چي ....خب همه همه چي مياد به ذهن شون جز جوجه تيغي. و اين طبيعيه. اما وقتي که من بگم داداشيييي.....سيخول يعني جوجه تيغي. اونوقت ما مي تونيم با هم صحبت کنيم. تعريف ها تو زبان کاربردشون انقدر بالاست که ابدا بدون حضورشون ما نخواهيم تونست آب هم از کسي طلب کنيم. دقيقا مثل کسي که زبون فرانسه بلد نيست و بخواد تخم مرغ بخره. حالا تصور بکنين چطور بايد توضيح بده....کمتر از خود تخم گذاشتن نيست. حالام فکر نکين دارم خالي ميبندم ها. اين اتفاق برا يکي افتاده که مثالش رو آوردم. اما يه چيزي هم هست. اينکه اين ضرورت رو چطور بايد برطرف کرد.بالاخره آدميزاد انتخاب ميکنه ديگه. اينکه چيزي رو تعريف کنه و رابطه برقرار کنه يا اينکه هرکي با تعريف خودش اون کار رو انجام بده. يه وقتي ميشه يه کشورايي هستن که همه چي توشون تا حد ممکن تعريف شده(گرچه همه جا نقطه کورش رو داره) اما يه جاهايي هم هست مثل مملکت ما که هيچي خداش توش تعريف درست حسابي نداره. اين هم وقتي خيلي حاد ميشه که افرادي نفع شون در عدم وجود تعريف باشه. گنگي. اين فقط هم مال اينجا نيست. همه دنيا همينه. هميشه يه جاي بازي برا تعريفه ميگذارن. خصوصا سياست مدار ها. تا جايي که تعاريف هم نسبي ميشن. اينکه تعريف تروريسم مثل فرفره داره عوض ميشه. معني عدالت داره ميشه آمريکا هرچي بگه. ميبينين؟ معني آزادي ميشه هرکي زورش بيشتره. ميبينين؟ هيچکدوممون نمي بينيم. حتي من. اما نمي خوام برم سراغ اين قضيه. بريم سر کاسه ماست خودمون. اما بريم سر اين قضيه که حالا اين تعريف که اينقده مهمه چه شکلي بايد باشه. همه مي دونيم تعاريف هرچه قدر هم که از حقايق و واقعيت ها سر چشمه ميگيرن با اين حال خودشون اعتباري و فقط تو ذهن ما هستن. جايي نميشه ديدشون. ما نيازشون داشتيم و ساختيم تا افکارمون رو بتونيم به هم ربط بديم مثل يه کد رمز که حرف همديگه رو اونطور که منظورمونه به همديگه حالي کنه. يه وقتي ما قراره احساس همديگه رو درک کنيم. يه وقت منطق همديگه رو. يه وقت يه واقعه رو. يا هرچيه ديگه. اما بايد حواسمون باشه تو تعريف کردن هامون چه ابزاري به کار ببريم. ساده ترين و متداول ترين ابزار زبون لامصب خودمونه. آره. ديديش؟ اما زبون هميشه کار درست کن نيست. خيلي وقتا هم گند ميزنه به کل ماجرا. مثل چي؟ مثل اينکه تو بخواي احساسي رو که در يه لحظه يهو شادي رو با زبون تشريح کني تا طرف مقابل ات درک اش کنه. نهايت اش اينه که اون بابا مي فهمه که تو خيلي شنگول شده بودي. شنگولي تو به اون منتقل نمي شه که. چرا نمي فهمي اينو خنگ خدا. (خنگ خدا کجاش ميشه؟؟؟) حتي واژه ها هم لزوما احتياج به تعريف زبوني ندارن. آخه مگه زوره؟ بيشترشون رو ميشه تعريف کرد اما بنامون که لزوما نبايد بر اين باشه که تعريف کنيم. تازه تو هر دستگاه زباني هم واژه ها به شکل خودشون تعريف ميشن. مشکلي که مترجم ها با اون مواجه ميشن براي انتقال مطلب که چه کنيم چکار کنيم. بعضي واژه ها تعريف شون همونيه که هستن. مثل خوش بختي. مثل دل تنگي يا دل زدگي. حالا هستن اين روان کاو ها ميشينن ته و توه مخ آدم رو ميارن رو دايره و ميگن اين برا اينه و اون برا اونه. اما وقتي من در يه لحظه احساس خوش بختي مي کنم چرا بايد براش تعريفي زبوني وجود داشته باشه.در يه برحه از زمان ا?نجانب به خوشبختي مزمن دچار شده در ثانيه پسين حوصله هيچ کي رو نداشته ام. تنها چيزي که ميشه گفت اينه که يه سري اتفاقات باعث شدن که اين حس به من دست بده. رستگاري مثلا..... خب اين يه حسسه نه يه جا. چيزايي که خودشونم ذهني هستن تعريف کردنشون بيخ داره. من رستگاريم اين نيست لزوما که فلان طوري بشه و بهمان طوري باشم. يهو ميبيني شدم. حرف آخر اينکه منم قبول دارم که تعريف لازمه . خيلي هم و همه جا هم. اما اينکه ،من تعاريفم بايد رو کاغذ بياد حتما، رو قبول ندارم. من ميگم بعضي چيزا تعريف اش ميشه خودشون. اينکه يه حس مشترک شکل ميگيره که اونم وقتي شکل گرفت از نشونه هاش قابل درکه. اما نکته اينه که اگه بخواي اين نشونه ها رو برا تعاريف ات به کار بگيري گنديه که زدي برا اينکه نشونه اين قبيل چيزا اصلا حساب کتاب نداره. هر آدمي اونم در زمان و مکان خاصي نشونه هاي متفاوتي از شرايط ديگه نشون ميده . مهم اينه که ما حاليمون ميشه که آره يا نه. برا اين چيزا همين که بتوني احساس رو منتقل کني کافيه. همين ميشه هنر يه شاعر. کسي مثل لينکستون هيوز. 4 خط ميگه خودت تا ته اش رو ميري. درستش هم همينه که خود بري. من رستگاري. خوش بختي و دل تنگي رو برات تعريف نخواهم کرد. من به تو نخواهم گفت که چطور رستگار ميشم يا زندگي تعريف اش چيه. منم مثل تو قبول دارم که همه اينا وقتي درست کار کنن به هم ربط پيدا ميکنن. آدم که واقعا زندگي کنه هم رستگار ميشه و هم خوش بخته اما اينکه من زندگيم هرچي باشه مهم شايد نباشه. مهم شيوه برخورد منه. نگاه منه و حس منه. هيچ کدوم اينا هم تو حرف نميان. من ترجيح ميدم که نيارم ميخواس بزرگ شه انقده که بتونه ديو سه سر بکشه برا کله پاچه انقده هميشه دو سه تا آدامس بادکنکي تو جيب اش صدا کنن مثل قلب اش وقتي ميدوه انقده که وقتي ..... هيچ فکر نمي کرد وقتي بزرگ بشه آدم بزرگا انقده کوچيک شدن که تصور کله پاچه ديو سه سر براشون هيچ حسي نداره هيچ شوري هيچ زندگي اي (يکي برا ژنرال بندر انزلي که نامه نمي نويسد) سهشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵
کودک از مرگ نهراسد
آنگاه که خنده هاي مرگ را با پاکي اساطيري خود بزدايد انگار کن ترانه هاي آتش را دسته گلي بر آب داده باشد باري خاکستر ست که مي ماند خاکستر ...خاکستر...خاکستر آنچه نمي داند اين مرگ سالار عقل مرده آتشي ست منم نهان دل خاکستر خواهمش آويخت سرنگون به سردابه هاي آتشکده ام (يکي بر آن کودک که نفهميد چرا او) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|