<$SiKHooL$>

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵

دومينولوگ

اينم يکي ديگه از اون نوشته هاي سر به فلک کشيده خواهد شد که قرار بود صد سال پيش نوشته بشه اونم به خاطر اينکه يکي سنگ اش رو زد به سر من حالا من بايستي که پانسمان اش کنم.
تا همين حالاش هم کلي چرکي شده. اما چي بود؟ تعريف. مساله تعريف و ضرورت وجودش بود تو زندگي و همه جا و اينکه آيا همه چي نياز به تعريف داره يا نه. اونوقت اون تعريف چه شکلي باشه.
تعريف تا اونجا که من مي دونم کاري که مي کنه اينه که مياد وجه بارز و آشکاري از هرچه معرفي قراره بشه رو به معرض تماشا ميگذاره. تعريف مثل سيم خاردار ميمونه با اين تفاوت که بعضي وقتي محدوده با مشخص کردن داخل نما?ان مي شه و بعضي وقتا هم با روشن کردن خارج اون محدوده که ما داريم صحبت اش رو مي کنيم.
با همه اين احوالات تو تعريف کردن هر کاري که انجام بشه آخر هدف اينه که در نا محدود ويژگي ها و خصوصيات ما بخوايم يه چيزي رو به واسطه ي دليلي که مياريم که وجود داره و ميتونه يه مجموعه اي رو شکل بده، دست بگيريم و بعدا ازش براي اهداف بعديمون استفاده کنيم. مهم ترين هدف چي مي تونه باشه؟ مهم ترين هدف ميتونه اين باشه که هر وقت گفتيم بععععععععع. همه بفهمن که با يه گوسفند طرف هستن. حالا همين بععععععع وقتي بشه معععععععع گوسفنده هم ميشه بز. مسلما ما اينجا هيچ معجزه اي به عمل نرسانديم. تنها کاري که کرديم از يه تعريف استفاده کرديم. تا من توضيح ندم سيخول يعني چي ....خب همه همه چي مياد به ذهن شون جز جوجه تيغي. و اين طبيعيه. اما وقتي که من بگم داداشيييي.....سيخول يعني جوجه تيغي. اونوقت ما مي تونيم با هم صحبت کنيم. تعريف ها تو زبان کاربردشون انقدر بالاست که ابدا بدون حضورشون ما نخواهيم تونست آب هم از کسي طلب کنيم. دقيقا مثل کسي که زبون فرانسه بلد نيست و بخواد تخم مرغ بخره. حالا تصور بکنين چطور بايد توضيح بده....کمتر از خود تخم گذاشتن نيست.
حالام فکر نکين دارم خالي ميبندم ها. اين اتفاق برا يکي افتاده که مثالش رو آوردم.
اما يه چيزي هم هست. اينکه اين ضرورت رو چطور بايد برطرف کرد.بالاخره آدميزاد انتخاب ميکنه ديگه. اينکه چيزي رو تعريف کنه و رابطه برقرار کنه يا اينکه هرکي با تعريف خودش اون کار رو انجام بده. يه وقتي ميشه يه کشورايي هستن که همه چي توشون تا حد ممکن تعريف شده(گرچه همه جا نقطه کورش رو داره) اما يه جاهايي هم هست مثل مملکت ما که هيچي خداش توش تعريف درست حسابي نداره. اين هم وقتي خيلي حاد ميشه که افرادي نفع شون در عدم وجود تعريف باشه. گنگي. اين فقط هم مال اينجا نيست. همه دنيا همينه. هميشه يه جاي بازي برا تعريفه ميگذارن. خصوصا سياست مدار ها. تا جايي که تعاريف هم نسبي ميشن. اينکه تعريف تروريسم مثل فرفره داره عوض ميشه. معني عدالت داره ميشه آمريکا هرچي بگه. ميبينين؟ معني آزادي ميشه هرکي زورش بيشتره. ميبينين؟ هيچکدوممون نمي بينيم. حتي من. اما نمي خوام برم سراغ اين قضيه. بريم سر کاسه ماست خودمون.
اما بريم سر اين قضيه که حالا اين تعريف که اينقده مهمه چه شکلي بايد باشه. همه مي دونيم تعاريف هرچه قدر هم که از حقايق و واقعيت ها سر چشمه ميگيرن با اين حال خودشون اعتباري و فقط تو ذهن ما هستن. جايي نميشه ديدشون. ما نيازشون داشتيم و ساختيم تا افکارمون رو بتونيم به هم ربط بديم مثل يه کد رمز که حرف همديگه رو اونطور که منظورمونه به همديگه حالي کنه.
يه وقتي ما قراره احساس همديگه رو درک کنيم. يه وقت منطق همديگه رو. يه وقت يه واقعه رو. يا هرچيه ديگه. اما بايد حواسمون باشه تو تعريف کردن هامون چه ابزاري به کار ببريم. ساده ترين و متداول ترين ابزار زبون لامصب خودمونه. آره. ديديش؟ اما زبون هميشه کار درست کن نيست. خيلي وقتا هم گند ميزنه به کل ماجرا. مثل چي؟ مثل اينکه تو بخواي احساسي رو که در يه لحظه يهو شادي رو با زبون تشريح کني تا طرف مقابل ات درک اش کنه. نهايت اش اينه که اون بابا مي فهمه که تو خيلي شنگول شده بودي. شنگولي تو به اون منتقل نمي شه که. چرا نمي فهمي اينو خنگ خدا. (خنگ خدا کجاش ميشه؟؟؟) حتي واژه ها هم لزوما احتياج به تعريف زبوني ندارن. آخه مگه زوره؟ بيشترشون رو ميشه تعريف کرد اما بنامون که لزوما نبايد بر اين باشه که تعريف کنيم. تازه تو هر دستگاه زباني هم واژه ها به شکل خودشون تعريف ميشن. مشکلي که مترجم ها با اون مواجه ميشن براي انتقال مطلب که چه کنيم چکار کنيم. بعضي واژه ها تعريف شون همونيه که هستن. مثل خوش بختي. مثل دل تنگي يا دل زدگي. حالا هستن اين روان کاو ها ميشينن ته و توه مخ آدم رو ميارن رو دايره و ميگن اين برا اينه و اون برا اونه. اما وقتي من در يه لحظه احساس خوش بختي مي کنم چرا بايد براش تعريفي زبوني وجود داشته باشه.در يه برحه از زمان ا?نجانب به خوشبختي مزمن دچار شده در ثانيه پسين حوصله هيچ کي رو نداشته ام. تنها چيزي که ميشه گفت اينه که يه سري اتفاقات باعث شدن که اين حس به من دست بده. رستگاري مثلا..... خب اين يه حسسه نه يه جا. چيزايي که خودشونم ذهني هستن تعريف کردنشون بيخ داره. من رستگاريم اين نيست لزوما که فلان طوري بشه و بهمان طوري باشم. يهو ميبيني شدم.
حرف آخر اينکه منم قبول دارم که تعريف لازمه . خيلي هم و همه جا هم. اما اينکه ،من تعاريفم بايد رو کاغذ بياد حتما، رو قبول ندارم. من ميگم بعضي چيزا تعريف اش ميشه خودشون. اينکه يه حس مشترک شکل ميگيره که اونم وقتي شکل گرفت از نشونه هاش قابل درکه. اما نکته اينه که اگه بخواي اين نشونه ها رو برا تعاريف ات به کار بگيري گنديه که زدي برا اينکه نشونه اين قبيل چيزا اصلا حساب کتاب نداره. هر آدمي اونم در زمان و مکان خاصي نشونه هاي متفاوتي از شرايط ديگه نشون ميده . مهم اينه که ما حاليمون ميشه که آره يا نه.
برا اين چيزا همين که بتوني احساس رو منتقل کني کافيه. همين ميشه هنر يه شاعر. کسي مثل لينکستون هيوز. 4 خط ميگه خودت تا ته اش رو ميري. درستش هم همينه که خود بري.
من رستگاري. خوش بختي و دل تنگي رو برات تعريف نخواهم کرد. من به تو نخواهم گفت که چطور رستگار ميشم يا زندگي تعريف اش چيه. منم مثل تو قبول دارم که همه اينا وقتي درست کار کنن به هم ربط پيدا ميکنن. آدم که واقعا زندگي کنه هم رستگار ميشه و هم خوش بخته اما اينکه من زندگيم هرچي باشه مهم شايد نباشه. مهم شيوه برخورد منه. نگاه منه و حس منه. هيچ کدوم اينا هم تو حرف نميان. من ترجيح ميدم که نيارم

ميخواس بزرگ شه
انقده که بتونه ديو سه سر بکشه
برا کله پاچه
انقده هميشه دو سه تا آدامس بادکنکي
تو جيب اش صدا کنن مثل قلب اش
وقتي ميدوه
انقده که وقتي .....
هيچ فکر نمي کرد وقتي بزرگ بشه
آدم بزرگا انقده کوچيک شدن
که تصور کله پاچه ديو سه سر
براشون هيچ حسي نداره
هيچ شوري
هيچ زندگي اي
(يکي برا ژنرال بندر انزلي که نامه نمي نويسد)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...