<$SiKHooL$>

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵

نوشته ي روز

سلام روز.
خوبي؟ من اين چند روز هر روز براي خيلي ها نامه داده ام اما هيچ براي تو نامه نداده ام اي روز.
روز! نکند تمام شان را خوانده باشي! نامه هاي من انقدر شخصي بودند که خودم هم به خاطر نميارم شان. اين چند روز همه اش به نامه گذشته، روز. تو خود شاهد بودي بر احوال و اخبار من. امروز را ساخته اند تا خودشان را گول بزنند که ديروزي هم بوده. پريروز و پس پريروز که ديگر فاجعه هستند. همان بهتر که مثل آن کوچولوي يک متري هرچه گذشته است را بريزم در يک گوني به اسم ديروز و همه گذشته ها، حتي اول همين نامه را با ديروز خطاب کنم. من که نه آدم کشته ام و نه دنبال قاتلم مي گردم. پس چه حاجتي به دونستن اين هست که در چه ساعتي و چه روزي فلاني کجا بوده. اسرار مملکت که هيچ، اسرار شخصي خودم هم پشيزي برايم ارزشي ندارند. پس چه حاجتي که بدانم بهماني در اين ساعت و آن روز کجا با کي قرار ملاقات داشته يا در چمدان فلک زده اش جز قبض هاي بدهکاري چه سر عظيمي بهمراه.
روز، تو ميداني چرا من وقتي ميخواهم کسي با اراده چشم خويش يک چيزي را ببيند يا بخواند به هر دليلي اراده اش نمي گيرد؟ اين چه انگشتي ست که من دارم که تا مي آيد خستگي اش را بر زمين بگذارد همه ميگويند "پر"؟
واقعا باحال هست ها.
روز، من نفهميدم بالاخره تو هر شب تمام مي شوي؟ تکرار مي شوي؟ مي خواهي برم جار بزنم که چه جنايتي اتفاق افتاده و خبيثي تو را دزديده و تنها تصويري از تو را براي اينکه ما شک نکنيم بجاي تو چسبانده؟ من از کجا فهميدم؟ ديروز که دست به دوربين بودم و مي خواستم بفهمم چرا وقتي در افق تو به دريا ميرسي خيس نمي شوي ، ولي من به دريا نرسيده خيس خيس ام، از صورت به پايين، همان موقع بود که گوشه ور آمده عکس ات را ديدم. اين درست قبل از آن بود که خورشيد بجنبد و غروب کند تا من را عاشق کند.حالا وضع اش بدتر هم شده. حالا که ميداند که فهميده ام پرده اي هست و پشت پرده اي هم بايد باشد و پشت پرده هم خبري، حالا که عاشق هم شده ام که ديگر حسابم با کرام الکاتبين است، حالا که ديگر بدين وسيله خودم را به درجه "بي اهميت تمام" رسانده ام و مي توانم با خيال راحت بگويم که همه سر کار رفته بوديم، حالا بايد کسي استخدام کرده باشد تا من را سر به نيست کند. خيلي زودتر از آنکه خورشيد پايين برود، ميداند که عصر بشود فاتحه اش خوانده است. آنوقت من به عصر ارتباطات حمله ور ميشوم و ديّاري توان مقابله با من را ندارد، حتي اگر "بر اساس قوانين جمهوري اسلامي دسترسي به اين سايت مجاز نباشد".
تا به حال فکر مي کردم باران ميبارد تا تو دلي از عزا در آورده باشي و ما خنده اي بجا آورده باشيم. حالا دست اش رو شده، اين را هم بگويم خيلي عوضي هم هست. براي تعميرات اساسي آسمان قلابي ات ما را خيس مي کني که چي؟ نمي دانم چطور اين را بر سر زبان همه انداختي که آب سرچشمه حيات است. آب تنها سر رشته شلنگ توي حياط است. نه بيشتر. خيلي وقت است که به روح اعتقاد پيدا کرده ام، فهميده اي شايد که اين چند وقت اينقدر زير شر شر بارانم گذاشتي. روز، خودت ببين. داشتم براي تو مي نوشتم اما اين پا برهنه تر از من، آمده وسط گپ خودماني مان.
روز ببين چي ميخواهم بهت بگويم. من دچار خنگي شده ام. آره خودم فهميدم که شده ام. به جان تو. آخه ببين چطور يه لنگ به هوا مانده ام! راستي بايد حتما حضوري باهات صحبت کنم. اينجا که نمي شود. اين همه آدم. اين همه دود. تو هم که آن همه بالا. بيا کوير امشب. همانجا باشد قرارمان. نه ابري دست اش به آنجا ميرسد و نه انساني بهم مي رسد. شلنگي هم نمي شناسم انقدر طويل که بتواند سرچشمه حيات را برساند. تو هم که نزديک تر از مني به خودم. ترجيح ميدهم دست به يک آزمايش ذهني در محيط غير آزمايشگاهي بزنم.
ببينم بالاخره کجاست چشمه ي اين سرچشمه حيات.
خيلي خوش وقت شدم از زيارتتان روز
به اميد ديدار شبانه
سيخول سر شکسته بخاطر يه ديوار خواب آلود


اضطراب تو را
منتهي به آرزوي چهار دست هم بشود
خواستن ام به فرو رفتن
آنچنان جذابم مي کند
که تنها غمي بجا مي نهد
از دستان دراز تو
تا چشمان نگران من
(يکي براي ژنرال بندر انزلي که مي انديشد من خيال ميکنم در حالي که من مي انديشم اوست که خيال مي کند)

نوشته ي جا مونده

قبل از نوشته قبلي ، نوشته اي نوشته بودم که الان بخاطر ندارم چرا نگذاشتم اش.يادمه ناراحت شده بودم چرا شکل و شيوه نوشتنم مخاطب بيروني دار شده. يعني نمي تونم برا خود خودم چيزي بنويسم. خلاصه اينکه اين برا کساني بود که فکر مي کنند اگه يه نوشته من از دستشون بره دنيا زير و رو ميشه. من هم فکر کردم اگر به شما اين مسأله رو نمي گفتم دنيا زير و رو مي شد

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

pappalonia

Most of the time we assume that the worst situation is
when we do our best or tried more than ever but ...no achivements,
Still you might find yourself in some conditions where you want to be the worst and the most cruel one around
and again failure.
After all there is still a more worst situation where these two events happen right after each other and this is the best time to find yourself by the real meaning of "a loser

سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۵

Moments beyond Elemenst

شديدا احساس متناقضي دارم. اينکه ترکيبي از ترس، احتياط، خوبي در من موج ميزنه و در نهايت نتيجه اي تلخ و شيرين ميده. اينکه شديدا دارم اعتقاد پيدا مي کنم به لحظات، من رو به اين سمت ميبره که با چيزايي و خصوصا آدمايي که بوي آينده ميدن مشکل پيدا کنم. يعني همونطور که درک لحظه رو دارم کمي هم نگاه آينده نگرم نگرانم ميکنه که حواسم جمع باشه. اين قضيه عاشق شدن هم تازگي ها بساطي شده که داره يواش يواش ميره رو اعصابم. اينکه عاشق بشم؟ نگذارم که بشم؟ اصلا درسته که از عاشق شدن فرار کنم؟ حالا عاشق درست آدمي ميشم؟...
چقدر تصوراتم از ظاهر آدما دوره؟ چرا فکر ميکردم آدما راحت شيوه من رو خواهند فهميد و همراه اش خواهند شد؟ حالا اينطور فکر نمي کنم و برعکس هم شده. اينکه فکر مي کنم آدما خيلي ساده نمي تونند با شيوه من ارتباط برقرار کنن و اين سبک زندگي کردن رو به دليل بي شکل بودن اش نمي پذيرن. از همين بودنش خوششون نميآد يا هرچي.... يه مشکل ديگه هم قبل اينا هست. اينکه اصلا بايد به اين مساله فکر کنم يا نه. اااااه حالم بهم خورد از خودم. "گندش رو در آوردم"( قال معلم هندسه( سلام من عليه)) که واقعا هم همونطور که ما مسخره ميکرديم"بو گندش رو درآوردم". مثل اينکه واقعا لازم دارم يکي يه اردنگي مامان بهم بزنه. شايد به خودم اومدم. با پس گردني هم موافقم. جديدا سلموني هم رفتم خيلي پس گردني خورم ملس شده. پيش فروش هم نمي کنم. صلواتيه. نذريه.
حالم بد ميشه وقتي مسأله ام ميشه عشق و اين چيزا وقتي ميدونم و ميدونم و ميدونم که مسأله ام ميتونه چيزاي خيلي باحال تر و هيجان انگيز تري مثل اقتصاد و جامعه و نقد انسان و فلسفه باشه. همه اش زير سر همين عرفان شرق. دليل اش هم اينه که در شرق هرچي ميگردي نه ساعت پيدا مي کني نه زمان. يه موج حرکت خروج از زمان توشون راه افتاده. بدبختي هم اينجاست که آدم رو مست مي کنه. اونوقت يهو حرف عشق مياره وسط. ما هم که مي خوايم بريم دنبال ماستمون. ميبينيم اي دل غافل سر راه، کاسه مون از دست برفت و حالا بايد با هزار مصيبت دنبال راه برگشت بگرديم. د آخه مگه ميشه آدم ماست خور باشه و کاسه نداشته باشه؟؟
خلاصه اينکه اگه کسي نقشه داره. پس گردني زدن اش خوبه، به من خبرش رو بده.
در مورد چهار خط اول: هرچي مي کشم از دست اين رابطه ها ست و بازي هاي نفس
به قول پري..."از دست اين نفس"
باز خوبه اينجا" حکومت مطلقه نفس و من با من هيچ فاصله اي نداره.... "

دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۵

خنزر پنزر

در يک روز پاييزي و در يک روز بهاري هر دو هم باد دارند و بارون و اگر از زردي برگ ها تا حدي چشم پوشي کنيم دماي هوا هم آنچنان فرقي نمي کند. اما با اين حال وقتي خرمول تصميم گرفت که اولين خري باشد که در مسابقات فرمول 1 شرکت کند ترجيح داد که شروع اين حرکت ملي را در روزهاي پاييزي به ثبت برساند.
پيشيل هم تصميم ميگيرد تابستان را تا مي تواند به کثافت کاري بگذراند تا وقتي باد خشک پاييزي شروع به وزيدن نمود اثر او چنان خشک شود تا شما که هيچ، هيچ کدام از نتيجه هايتان هم نتواند خود را از شر خاطره اثر کثافت پيشيل خلاص کند و حالا حالاها پا بر جاش بماند. البته اينکه جاش هم کجاست بماند. پيشيل اين کار را کرد تا تنها در چشم ديگران و با شنيده شدن اسمش حالت انزجار را نبيند. بلکه خواست اگر چنين توانايي را دارد و اگر واقعا انقدر انزجار آور است اين انزجار را رسمي و عيني کند که هم خودش سهمي در اين انزجار داشته باشد و دست از ملامت پدر و مادر مادر مرده اش بردارد و هم ديگران طعم تلخ و گس انزجار را با جريان الکتريسيته از تمام ارگان هاي بدنشان لمس کنند. همان الکتريسيته که تنها در چنين مواقعي سر و کله اش از پس کله آدم پيدا يش مي شود.
شامورتي نظر بهتري دارد. دليل اش اينست که او به دليل اينکه شامورتي است دليل ديگري نمي خواهد که دلالت بکند بر اينکه او نظر بهتري ندارد. او هميشه نظر بهتري دارد. شامورتي تصميم گرفته که نظرش را بگويد. او مي گويد که نظر بهترش را تنها وقتي مي گويد که همه به حرفش گوش کنند و براي اينکه او يک شامورتي حسابي است به شکلي شامورتي بازي در ميآورد و جوري نشان مي دهد که کسي هست که به حرفش گوش نميدهد. شامورتي تنها دليلي که دارد بر اينکه کسي حرفش را گوش مي دهد اينست که او يک شامورتي است. پدر مادر مادر مرده اش او را يک شامورتي اصيل بار آورده اند. آن هم در طويله.
گند دم هم مستثنا نيست. گند دم هميشه از اينکه وقتي او در توالت هست بايد رول دستمال توالت تمام شده باشد به اين نتيجه رسيده که پدر مادر مادر مرده اش چه اسم با مسمايي روي او گذاشته اند. او فکر مي کند و فکر مي کند و فکر مي کند. البته خيلي بيشتر از اينکه من و شما حال و حوصله اش را داشته باشيم فکر مي کند. گند دم خيلي اعتماد به نفس دارد. اين را ياد گرفته که افتضاح ترين شرايط هم با ته لبخندي و سيخ ايستادن و کمر راست کردن به شجاعانه ترين حرکت هاي راديکال تعبير مي شوند. گند دم اصلا از بوي مناسبي برخوردار نيست اما منطق به او اين درس را داده که مساله را مي شود از راههاي متفاوت حل کرد.
گيلقرت تابستان اش را فکر مي کنيد چگونه گذرانده؟ گيلقرت تنها دختري است که در عين گيگيلي بودن خيلي توانسته جنبه قرتي اش را پرورش دهد. گيلقرت تمام شهر را گشت و آخرش هم پيدايش نکرد. عوض اش سفارش داد و برايش يکي از آن خوب هاش را ساختند. گيلقرت عادت دارد صبح ها با قر از تخت پا شود. او اين را هم به آقاي ساعت ساز گفت و تمام تلاش اش را کرد که نشان دهد اين يک عادت قابل چشم پوشي نيست. آقاي ساعت فروشي اما به اعتقاد ما اصلا کار خوبي نکرد وقتي پرسيد چطور وقتي تا بحال چنين ساعتي نداشته عادت اش را پيدا کرده است. البته گيلقرت هم او را کاملا متقاعد کرد. گيلقرت آموخته شده چنين شرايطي است که تنها بلاهت اش را در پشت پودر و رژ لب ورچيده اش قايم کند و دست آخر اگر هنوز متقاعد نشده بود نگاه عاقل اندر سفيه کارش را يکسره مي کرد. آنهم چه جور. اما در اين روزهاي پاييزي گيلقرت تنها به اين فکر مي کند که چطور مي شود براي عادت سيگار تعارف کردن اش به آقاي رئيس يک جاسيگاري پيدا کند که از ناخن شست اش آويزان شود تا راحت تر بتواند آن نگاه " گيلقرت که مي گويند من هستم" را بخورد آقاي رئيس بدهد.
......
فکر کنم در يکي از همين روزهاي پاييزي بود وقتي خرمول داشت خودش را در خيابان براي مسابقه آماده ميکرد و پيشيل مصرانه از شامورتي ميخواست تا نظر بهترش را راجع به کثافت کاري اش بدهد دم گند دم زير چرخ خرمول گرفت و خرمول کنترل اش را از دست داد و گيلقرت هم تنها منتظر لحظه اي براي از دست دادن کنترل است به سمت ماشين خرمول دوان شد و شامورتي که ميخواست از شر پيشيل خلاص شود گيلقرت را نشان اش داد که نظرش را به او گفته و ديگر تکرار نخواهد کرد و مي تواند از گيلقرت بپرسد.
در صحنه بعدي يادم مي آيد خرمول در حالي به پيشيل و گيلقرت برخورد کرده که گيلقرت جاسيگاري اش را به پيشيل تعارف ميکرده و پيشيل هم مصرانه مي خواسته نظر شامورتي را بداند. خرمول که وحشت برخورد حتي در پس برخورد در چهره مرده اش زنده بود و گيلقرت و پيشيل چنان بر هم اوفتاده بودند و مرده بودند که همه بعدها به اين نتيجه رسيدند که اينها خوشبخت ترين زوج بدبختي( از سر اين حادثه) بودند که کسي مي توانست تصورش را بکند. گند دم از افسردگي و خونريزي دم اش جان داد و اما شامورتي. شامورتي که خود را خلاص شده از دست پيشيل يافته بود ، براي استراحت هم که شده دست به تکيه گاهي برد و به افتضاح پيشيل تکيه داد و در همين حين بود که پيشيل برخلاف تصور عامه که او را در حال بوسيدن گيلقرت متصور شده بودند داشت با تمام وجود داد ميزد که باد پاييزي چنان نوزيده هنوز که افتضاح او کاملا خشک شده باشد که حالا حالاها بماند و خطر ريزش آن ميرود.
در روزنامه هاي فردا ميدانم چه بايد بخوانيم"سهل انگاري و خواب آلودگي راننده جان خودش و چهار نفر ديگر را گرفت."
پاييز را براي همين اخبارش دوست ميدارم. حتي اگر خبر رسانش کلاغ الدين غيوبي باشد.
(يکي به اين گندگي)

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

روز وش

داشتم به اين فکر مي کردم که آيا خسته ام؟ نه خسته نبودم. فهميدم که اتفاقا خيلي هم انرژي دارم. و شايد مشکل از همين باشد که کلي انرژي داشته باشي و احساس تهوع باشد اما جايي برا تخليه نمانده باشد. ذره اي زيادتر از آنچه هست همه چيز را به باد مي دهد.آنوقت مي نشيني کنار دوستي تا اندازه اي از قماش خودت و آن را هم در همين درد ها و کشش ها احساس مي کني ليک دنيا ها کمي در فاصله از هم. شايد براي اين باشد که درختي که صبح بيدار مي شويم و مي بينيم با هم فرق دارد.
دوستي ديگر دارم که خيلي با کره زمين فرق ندارد. هم به دور ديگران خيلي آهسته مي چرخد و هم تند و تند به دور خودش ميچرخد.طفلک اما تمرکز ندارد و سرگيجه اي گرفته ست که نگو. حالا هم که روي دور افتاده است و حالا حالاها قرار بر ايستادن ندارد. دوستي دارم از قماش خودم. يادتان آمد؟ همان بود که شب و روزش را به دور اين دوست زميني ام گذراند و با اين حال تنها نيم نگاهي به کفايت نيم روز، همان شبانه روز نصيبش شد.
اين سرگيجه اما دوست زميني ام را نه شب و نه روز بجا گذاشته و دوستم را هم ، همان که از قماش خودم است را هم از روز و شب انداخته است. در اين افتادن از روز و شب شکستني ها شکستند و خورد و خاکشير شدني ها هم خورد شدند و هم خاکشير.
اين شکست در شکست را نه مي خواهم ببينم و نه مي توانم نبينم و با همه اين همه، هرچه مي خواهم ازين التهاب جانگداز برهانم اش دستانم دستگير نمي شوند و هرچه نگاه ش را مي طلبم تا تمرکز به مرکز را از همه ترس ها و دلهره هايش برگزيند و خورشيد اش را ببيند و نور را در دست برگيرد .....
دوستاني داري انار و سيب. يکي خون و يکي ناز . سبد ذهن ات را نوازش مي کنند. درون يکي عطر و نوش است و ديگري را انعکاس هزار خنده زاينده مي يابي. اکسيري دستت ميدهند تا عمر را بر هضم جان معطرش به سر کني و خم به ابرو نياوري.حسود مي شوي و خود را از اين لمس ، از اين شور گرمازاي دور ميابي. هرچند هشدار آن هم قماش ات را به ياد ميآوري. همان که گفت از ترس بيزار بود و سببيّت اش را به انکار برخاسته بود، چه حتي آن حسد باشد فرزند آن ترس.
دوستان انار و سيب را پاس مي داري. دوست هم قماش ات را و دوست زمين زار ات را هم در نگاه مي داريشان.
خود را ليک همان مي يابي که مي خواستي. همان که همه را مي خواست براي خودشان. همان که عهدي بست بر بودنش. بر شدنش به راهي هرچند صخره و سخره. تو هم خورشيد را ديده اي. به آهنگ شبانه پيموده اي. تو هم زمين را فرزند خلف بوده اي.
خوابم مي آيد. شايد اينبار من به پيشوازش رفتم. انتظارش پس درهاي خيال لطافت اش را جريحه دار مي کند....
شايد اينبار...
شايد....شايد....
(يکي به هم آنان که عشق را خورشيد خواستند)

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

عشق هليوم ناک

صبح پا ميشي و ميبيني آسمون ابريه. بعد متوجه ميشي رو پيشونيت برچسبي هست که روش نوشته دل گرفتگي.
احساس اجتناب ناپذير گم شدگي يا گم کردگي.ترکيبي مضاعف از عقب موندگي جبران ناپذير همراه با آگاهي از عدم استمرار در تلاش هاي جسته گريخته.و البته زنده نگاه داشتن خواسته ات بر شدن.
احساس عروسک خيمه شب بازي اي که دراين هواي ابر آلود گم کرده سر رشته نخ هايش را که به کدام مقصود ختم مي بايد شدن. تحرکي بي ذره اي علم بر مبدا حرکت. روزهايي که مي داني، با تمام وجود مي داني و هزار خنده و طعنه هم کار را بدتر مي کند. مي داني تنهايي و اين تنهايي ات را عزيز هم ميداري اش و با اين حال دوست هم داري با کسي کنارت تنهايي ات را شريک شوي. حضوري در کنارت، حضوري در خاطرت باشد که بتواني تنهايي ات را بر خودت دلنشين کني. و آنوقت اگر تنها نگاه باشد چه آدم خودش را و راه اش را باور مي کند. بي آنکه به تکيه گاهي مدد جوييده باشد.
و چه زيبا ميبيني خورشيد را و با خودخواهي تمام باور مي کني که به خاطر توست آمدن اش تا ارزاني بدارد آن ريشه ي گم شده ات را. تا آغوش اش را از تو دريغ در خاطرت نگذارده باشد. و بعد ياد روزي همسان امروز مي افتي نه با حال و هواي امروز ليک. روزي اينچنين که باز آمدِ خورشيد بر شانه هاي سبک شده ات را جشن گرفتي. شده خود را آنقدر بسوزاند تا ذره اي از وجودش از پس اين ابر جان تو را سيراب کند.
پس از لختي مستي ،آنوقت که ميبيني خورشيد را مي خواند و ابرها را به کنار مي آورد و ناگاه تو چه زيبا مي يابي که خواسته اش چه باور کردني تحقق مي يابد و باز خود را مي سوزاند. آنوقت که ميبيني آنرا و حال را هم که خودت چنين يافتي خورشيد و ابر را، چه مي خواهي ديگر؟هان؟ چه مي خواهي؟
يادم آمد. کاريست که شده. رنگيست که برت گرفته. تنهايي اي به گستردگي ابرها. ليک اينبار خنده ميان اش
(يکي به همان که کلام اش را خوانده بود)

تنها راه رسيدن به خورشيد ، کشيدن مرارت خورشيد شدنست. استهاله اي ناگريز از سوختن به سوزاندن(يکي به آنکه احساس اش را تکلم نمي کند)

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵

د آخه چرا؟؟؟؟

ايندفه نه از شعر خبري هست و نه از داستان و نه هيچي و هيچي جز اينکه يکمي هم بريم تو عالم واقع. حتي ايندفه نه از راه فلسفه. از راه......اقتصاد. بـــــــعله. ايندفه مي خوام يکمي راجع به اقتصاد بگم اما چون سيخولستان من اصلا حس و حال اين جينگولک بازي ها رو داره و اخماش عمرا تو هم نميره که محض رضاي خدا هم که شده يکمکي جدي باشه يه وبلاگ ديگه ترتيب دادم به اسم همون کاري که مي خوام بکنم تا هنرهاي آنتي سيخولي رو اونجا خالي کنم.حالا يه فلاش بک براتون بزنم کيف کنين.....
اول امسال من با يه کتاب سر و کله ميزدم و مي خوندمش که بعدا ارائه اش هم کردم و اون کتابي بود به اسم" چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت " تحت تأليف و تحقيق آقاي دکتر کاظم علمداري.
اين کاظم آقا يه کتاب 500 صفحه اي نوشته که چه دلايلي آوردن باسه اينکه ايران عقب مونده و اونوقت نيشسته دونه دونه اينا رو واکاوي کرده و نظرش رو راجع به اون تحليل ها آورده و البته خودشون راه حل اساسي ارائه نکرده اند و گفته ن تو کتاب بعدي شون مينويسندش. اما من دليلم از اينکه ميخوام خلاصه اين کتاب رو اينجا بيارم اين بود که تصور کردم دونستن اين مطالب و آشنا شدن با اين ديدگاه خيلي ميتونه مفيد باشه از اين جهت که نگاه افراد هم واقعي تر بشه به مشکل حال حاضر ايران و هم خيلي از توهماتي که ما داريم رو برطرف کنه. از طرفي چون لحن کتاب دشوار و و فني نيست اگر خودتون بريد سراغ اش که خيلي خوبه اما چون حس و حال اش رو نداريد احتمالا توصيه اکيد مي کنم اين نوشته ها رو دنبال کنين که خيلي خودم کيف کردم وقتي فهميدم که همينا که تو تاريخ ميخونيم جدا از اينکه يکي طرفدار شاه ميشه و يکي جمهوري اسلامي و يکي آويزون کورش ميشه و از اين حرفا ، چقدر ميتونه آدم رو از جانب داري آزاد کنه خيلي شنگول شدم.
تنها يه مشکلي در اينجا وجود داره که اين خلاصه هايي که من اونجا ميارم برا شما روشن نباشه و باهاش ارتباط برقرار نتونين بکنين که اينم دست خودتون رو ميبوسه. به تعداد دفعاتي که دستتون رو بوسيد يه نظر باسه اون نوشته من بگذاريد و سوال تون رو مطرح کنيد. اونوخت منم تا اونجا که سوال تون رو کتاب جواب داده باشه از کتاب مي گم و اگه خودمم چيزي بلد بودم و به سوال شما مربوط بود اضافه مي کنم.
حرف آخر اينکه لقمه گرفتن با من. چايي خور هستي بيشين.

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

زمين گير

اي که خط بر خط
سطر بر سطر از من مي گذري
خريدارم همه منّت ات را
بخوان مرا
نام مرا، جان مرا، مرگ مرا
اراده ام ده اي خاک
اي سرزمين
اي موطن
اراده اي سترگ
مرا به گرده ات بگير
در هجوم عشق ات بر گير

نام ام را بخوان
تا خورشيد را به گردشي واژگون برقصانم
گر تو مي خواهي

جان ام را بخوان
تا آسمان را سراسر با خون خود
شرمسارت کنم
خواسته باشي اگر

مرگ ام را بخوان
مگر حضور من خاري به تن
مگر مرگ من ققنوسي به کار
جان و نفس شود تو را
گر اينت باشد
خواسته ات را خاستارم

نامم را نمي خواهم گر شدنم تورا مجاب مي کند
جانم را نيز گر اراده اي دهدم
تا به مرگم تو را هزار دور عاشقانه ات نظاره کنم
به سرعت خورشيد
در خنده هاي آسماني ات
به دور نور
(يکي)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...