<$SiKHooL$>

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

روز وش

داشتم به اين فکر مي کردم که آيا خسته ام؟ نه خسته نبودم. فهميدم که اتفاقا خيلي هم انرژي دارم. و شايد مشکل از همين باشد که کلي انرژي داشته باشي و احساس تهوع باشد اما جايي برا تخليه نمانده باشد. ذره اي زيادتر از آنچه هست همه چيز را به باد مي دهد.آنوقت مي نشيني کنار دوستي تا اندازه اي از قماش خودت و آن را هم در همين درد ها و کشش ها احساس مي کني ليک دنيا ها کمي در فاصله از هم. شايد براي اين باشد که درختي که صبح بيدار مي شويم و مي بينيم با هم فرق دارد.
دوستي ديگر دارم که خيلي با کره زمين فرق ندارد. هم به دور ديگران خيلي آهسته مي چرخد و هم تند و تند به دور خودش ميچرخد.طفلک اما تمرکز ندارد و سرگيجه اي گرفته ست که نگو. حالا هم که روي دور افتاده است و حالا حالاها قرار بر ايستادن ندارد. دوستي دارم از قماش خودم. يادتان آمد؟ همان بود که شب و روزش را به دور اين دوست زميني ام گذراند و با اين حال تنها نيم نگاهي به کفايت نيم روز، همان شبانه روز نصيبش شد.
اين سرگيجه اما دوست زميني ام را نه شب و نه روز بجا گذاشته و دوستم را هم ، همان که از قماش خودم است را هم از روز و شب انداخته است. در اين افتادن از روز و شب شکستني ها شکستند و خورد و خاکشير شدني ها هم خورد شدند و هم خاکشير.
اين شکست در شکست را نه مي خواهم ببينم و نه مي توانم نبينم و با همه اين همه، هرچه مي خواهم ازين التهاب جانگداز برهانم اش دستانم دستگير نمي شوند و هرچه نگاه ش را مي طلبم تا تمرکز به مرکز را از همه ترس ها و دلهره هايش برگزيند و خورشيد اش را ببيند و نور را در دست برگيرد .....
دوستاني داري انار و سيب. يکي خون و يکي ناز . سبد ذهن ات را نوازش مي کنند. درون يکي عطر و نوش است و ديگري را انعکاس هزار خنده زاينده مي يابي. اکسيري دستت ميدهند تا عمر را بر هضم جان معطرش به سر کني و خم به ابرو نياوري.حسود مي شوي و خود را از اين لمس ، از اين شور گرمازاي دور ميابي. هرچند هشدار آن هم قماش ات را به ياد ميآوري. همان که گفت از ترس بيزار بود و سببيّت اش را به انکار برخاسته بود، چه حتي آن حسد باشد فرزند آن ترس.
دوستان انار و سيب را پاس مي داري. دوست هم قماش ات را و دوست زمين زار ات را هم در نگاه مي داريشان.
خود را ليک همان مي يابي که مي خواستي. همان که همه را مي خواست براي خودشان. همان که عهدي بست بر بودنش. بر شدنش به راهي هرچند صخره و سخره. تو هم خورشيد را ديده اي. به آهنگ شبانه پيموده اي. تو هم زمين را فرزند خلف بوده اي.
خوابم مي آيد. شايد اينبار من به پيشوازش رفتم. انتظارش پس درهاي خيال لطافت اش را جريحه دار مي کند....
شايد اينبار...
شايد....شايد....
(يکي به هم آنان که عشق را خورشيد خواستند)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...