|
<$SiKHooL$> |
|
دوشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۴
![]() خب اين نوشته رو خيلي پيش از اينا نوشته بودم و حالا فکر کردم بذارم اش اينجا. توش دنبال ربط نگردين چون به همه چي ربط داره و به هيچي هم ربطي نداره .... امروز چي داريم؟ خب من امروز دانشگاه نرفتم تا يه داستان براتون تعريف كنم. داستان چي؟ داستان كي؟ كي و كجا؟ بتون ميگم . خب داستان ما از اونجا شروع ميشه كه بقيه داستانا هم شروع شده. يكي بود يكي نبود. اون يكي خيلي تنها بود. گفت برم اونكه نبود رو صدا كنم تا ديگه نگن كه نيست. بگن كه همه بودن. پس راه افتاد بره دنبال اون يكي كه نبود. يه مشكلي بود اما. نه كه تا به حال فقط يكي بود ، بلد نبود چطوري بايد با بقيه حرف بزنه. چطوري باهاس حرفاشو بگه. به كي بگه و به كي نگه. ولي چاره چي بود؟ رفت و رفت و رفت. چون خيلي حرف زدن بلد نبود بيشتر نيگا مي كرد. نيگا ميكرد و ياد گرفت چطور آدما رو بفهمه. ياد گرفت كه چقدر ظاهر مهمه. بعد فهميد همون قدر كه ظاهر آدما چيز برا گفتن داره حرف برا پنهون كردن هم داره. خلاصه كلي از اين حرفا كه همه مون از بريم. بعد يواش يواش ياد گرفت يه چند كلمه بگه. ديد نه اينطوري نميشه. رفت نشست به كتاب خوندن. آخه هركي حرف مهم داشت اون جا نوشته بود. رفت و خوند و ياد گرفت. اونوقت ياد گرفت كه جوراي ديگه هم ميشه نگاه كرد. جوراي ديگه هم ميشه دنبالش بگرده. حالا خيلي خوشحال بود. هرچي رو نگا ميكرد هزار جور ميفهميدش . اصلا ديگه كارش شده بود فهميدن. همه چي رو چپه ميكرد و از نو نگا ميكرد. همينطور نگا ميكرد و هرچي ميديد به بقيه مي گفت و ميديد كه بعضيا هستن كه مي فهمن و چقدر هستن كه نميفهمن. چقدر دور هستند. ولي اون فكر كرد كه حتما اشكال از اوناست چون اون از كتابا خونده بود. تو كتابا هم چيزاي مهم مينويسن. رفت قاطي يه جماعتي شد كه هزار رنگ بودن و هزار نگاه . گفت حالا كه اينجام و اين همه آدماي جور واجور پيدا ميشه يه نگاهي بندازم شايد اينجا پيدا كنم اون يكي رو كه نبود. رفت و به هركي رسيد از چيزايي كه خونده بود گفت و با همه مهربون شد و همه رو دوست خودش دونست كه دليلي نداشت كه دوست نباشه. تا اينكه روزي رسيد كه فهميد اينجا همه با همه دوست نميشن چون دليلي نداره كه دوست باشن. پس گوشه اي برا خودش پيدا كرد تا با همون چهار نفري كه نصفه دوستي داشت باشه شايد باهاس بيشتر ميگشت. ديگه شست اش با خبر شده بود كه هر چقدرم كه حرفاي كتابا مهم باشن دليل نميشه كه همه خونده باشن كه هرچي كتابا بي حرف تر بود بيشتر مي خوندن. اگه مي خوندن. تا اينكه زد و يه روز وقتي دوستاش شده بودن يكي دو نفر يه بابايي رو ديد كه فكر كرد چقدر آشناست. يه طورايي بود انگاري دنبال يه چيزي ميگرده. هرچي نيگا كردن تابه حال ياد گرفته بود نيگا كرد تا ببينه نكنه همونه. كم كم نور اميدي كه داشت از بين ميرفت دوباره جون گرفت و خوشحال بود از اينكه بالاخره پيداش كرده و ميتونه داستان رو عوض كنه و ديگه فقط خودش نباشه. اما ميترسيد. ديگه به راحتي قبل حرفاشو نميتونست بزنه. پس از دور به تماشا ايستاد . گفت بذار مطمئن بشم. خلاصه يه يك سالي گذشت و ديد كه انگاري خودشه. رفت جلو و با تموم توانش گفت: ببخشيد شما هموني؟ گفت: نه چطور؟ - آخه اينطور به نظر مياد - نه من اون نيستم . من اينم - اوه چه جالب. من هميشه فكر كردم كه اوني كه دنبالشم همين قدريه كه ديدم. اما شما خيلي بهتري. - خب؟ - خب همين ديگه. ميدوني من هميشه از اينكه شما نبودي خيلي ناراحت بودم. اينكه تموم قصه هام بدون شما شروع ميشد. برا همين بود كه اومدم دنبالتون بگم كه جاتون خيلي خاليه. - مرسي . خيلي ممنون كه دعوتم كردي اما من بايد برم. - كجا؟ مگه نمياي؟ اينجا كه خيلي خوبه. - آره خوبه. خيلي هم. اما من ميخواستم برم يه جاي ديگه. - كجا؟ - نميتونم بگم - خب ميتونم كمك ات كنم؟ شايد بتونم اينجا رو شكل هموني كه ميخواي درست كنيم. اونوقت هم تو ميرسي به همون جايي كه ميخواي و هم من مي تونم قصه هام رو قشنگ ترشروع كنم. خلاصه كلي با هم حرف زدن و هرچي تلاش كرد ديد اون يكي حاضر نميشه بياد. خيلي غصه دار شد و اون يكي كه حالا با هم دوست شده بودن خيلي كمك اش كرد. سعي ميكرد دلداريش بده و بهش اميدواري بده كه بالاخره پيدا ميكنه اوني رو كه ميخواد. بعد از مدتي بالاخره حالش بهتر شد. تو همين صحبت هاشون بود كه كم كم متوجه شد دنبال چي ميگرده و چي ميخواد و خواست كمك اش كنه. گفت: حالا كه من به جايي نرسيدم بذار كمك ات كنم كه تو برسي. - نه بايد خودم تنها باشم. نميتونم تورو داخلش كنم - چرا؟ خب من دوست توئم. من ميخوام كه تو خوشبخت بشي. - آخه اين راه رو بايد تنهايي رفت. - باشه تنهايي برو اما من تنهات نميذارم - مرسي. - من هميشه كنارت ميمونم. - مرسي - من ديگه كسي رو نمي تونم برا داستانم پيدا كنم. اينطوري بود كه هر روز براش نامه مي نوشت و براش از همه چي ميگفت. از درخت و خورشيد و ماه. نخواست اذيتش كنه. نخواست خسته اش كنه. پس هر روز براش مي نوشت و اون رو دوست خودش مي دونست و از داشتن چنين دوستي خيلي خوشحال بود. فقط نمي تونست كنارش باشه. اما دوستش بهش گفته بود كه جواب نامه هاش رو ميده. خب حتما يه روزي جواب ميده. حتما چيزي شده كه حرفي نميزنه. دلش خوش بود كه بالاخره بعد از اين همه ماجرا كسي رو پيدا كرده كه ميتونه براش به درد بخوره. تازه چند تا دوست خوب هم پيدا كرده بود. داشت همينطور ادامه ميداد كه بعد از مدتي يه روز رفت پيش اش و ديد كه ديگه اون احساسي كه قبلا داشته رو نداره. دوستش يه طوري شده بود. انگار خيلي خوشش نمي اومد كه اون اونجاست. انگار محترمانه منتظره كه از اونجا بره. با خودش گفت كه حتما من اشتباه كردم. بعدا هم يه بار رفت پيشش و دوباره همون و اينبار خيلي سرد تر از دفعه پيش. انگار اين دوري اونا رو از هم دور كرده بود و نه . انگار رفته باشه سر قراري و متوجه بشه كه اصلا قراري نبوده. خلاصه اينكه خيلي ناراحت شد. دلش سرد شد . مثل نيمچه درختي كه بعد از يه مريضي طولاني داره يواش يواش خوب ميشه كه يهو سرما بزنه همه برگاش بريزه و براي هميشه خشك بشه. اما اين يكي داستان ما خيلي هم اهل خشك شدن نبود. با خودش گفت كه اگه واقعا هموني كه گفت ميخواد بشه پس ايني كه من ديدم خيلي هم نبايد دور از انتظار باشه. باز هم خواهم بود و باز هم تلاشم رو خواهم كرد. من دوستم رو تنها نميذارم. حالا قول هم كه دادم و ديگه به هيچ وجه نميشه تنهاش بذارم. مگه من چند تا دوست به اين عزيزي دارم؟ اما با خودش يه فكري هم كرد. ديد كه انگار خيلي فايده نداره. راستش همين بود كه دلش رو سرد كرد. ديد كه انگار اون كمكي كه ميخواسته بكنه ازش بر نمياد. دوستش انگاري ديگه بهش هيچ احتياجي نداشت. شده بود همون قضيه ي خاله بازي تنهايي. پس تصميم گرفت بازم ادامه بده تا يه روزي خودش بهش بگه اين حرفو. نميخواست ديني به گردنش باشه. ميخواست اگه چيزي تموم شد برا دوسنش باشه نه برا اون. خيلي وقت پيشا فهميده بود كه ديگه براش تموم نميشه. اما يه چيزي هنوز بود. خودش. يه چيزي رو اين وسط فهميد. بعد از اين همه دنبال گشتن ها فهميد كه اون كسي كه اين جمله رو نوشته منظورش اين نبوده كه يكي بوده و اون يكي نبوده. اصلا فقط يكي بوده. هميشه هم يكي بوده و خواهد بود. يكي ديگه اي اصلا وجود نداره. يكي بود و فقط يكي بود. من همين قدر مي دونم که الان تو عصر سوم ماست خوري در دوره زمين شناسي بسر مي برم. نوش جون همه تون. اي ديده بر من غر نزن پول نداري عينک نزن گر ميروي تو سينما از پشت سر هي فک نزن (يکي) چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۴
آدم وقت? انگل?س? م? خونه ،وقت? بخواد پشت بندش چ?ز? به فارس? بنو?سه و ?ا کلا بخواد چ?ز? بنو?سه ناخودآگاه دستش م?ره سمت چپ صفحه کاغذ. جد?دا سع? دارم نگاهم رو نقاد? کنم. احساس م? کنم تو ?ه شکل پ?چ?ده و هوشمند نگاه گرفتار شدم که به شکل باور نکردن? خودش رو اثبات م? کنه و جا برا ه?چ شکل? از نگاه نم? گذاره. متأسفانه اطراف?انم آنقدر که با?د قدرتمند و بزرگ ن?ستند که بتوانند من رو از نگاهم منحرف کنند.
به عبارت بهتر ذهن من و نگاه من به هر شکل? شده م? تونه ازپس نقد ها? وارده بهش بر ب?اد. اما خودم هم م? دونم که ا?ن اصلا خوب ن?ست. از 2 جهت : اولا که نگاهه ا?راد داره. ?عن? جامع و کامل ن?ست(قرار هم ن?ست و نخواهد هم بود که باشه) پس من رو در بعض? جاها نگه م? داره. کار پ?ش نم? ره . دچار لکنت م? شه. مثلا م? دونم بعض? وقتا ، ا?نو د?روز تونستم قاچاق? وارد کنم، پنهون از مراقبت ها? هوشمندانه ا?ن نگاه. اونم ا?نه که احساس کردم برا موفق?ت و به هر صورت نت?جه کامل گرفتن (حداقل در مرجله ابتدا??) هر اطلاعات? و دانش? که بخوام رو دارم. انگار همه چ? جلو چشمم قرار داره و م? ب?نم و نم? فهمم. ترک?ب رو متوجه نم? شم. همه قطعه ها? پازل رو دارم. بعض? جاهاش هم چ?ده شده اما در نها?ت شکل کامل و ?ا قابل فهم? در دست ندارم. و بدتر ا?نکه فکر م? کنم تا کامل شدن اون شکل تنها ?ک حرکت ساده اما ز?رکانه مونده. دوم?ن مشکل ا?نه که اصلا کار? که من م? خوام بکنم تلاش? برا? آزاد شدن از ?ک نگاه جزم? و تک بعد? هستش. حالا تو خود اون نگاه هر چقدر هم بعد وجود داشته باشه در نها?ت اون هم صفحه ا? در ب?ن تمام نگاه هاست. آخرش م? شه بهش "?ک برش" نام داد و هم?ن. و من خواستار تمام برش هاهستم. من ا?ن چند وقته شد?دا احساس م? کنم که لازم دارم کنده بشم. (شا?د هم?شه احساس م? کردم، نم?دونم) ا?ن ق?د ها? که بهم وصل شده رو م? خوام آزاد کنم. قض?ه آزاد? از آزاد?ه و حت? آزاد? از فکر به آزاد? از آزاد? و هر چ? مطلق و غ?ر مطلق. و حت? از هر " هر".نم? دونم. شا?د کسب علم برا? ندونستن به هدف ندونستن. قض?ه خانم چاقالوئه ?ا کوزه به سرهاست. م? خوام "وارسته" بشم. وارسته. م?دون? وارستگ? ?عن? چ?؟ خلوص، م? دون? ?عن? چ?؟ و وارستگ? از خلوص رو هم م? فهم?؟ من نه منم ، نه من منم. من همه جهان و جهان همه من. خدا و رستگار?. گسترده از ازل تا ابد. فنا. رق?ق، م? خوام به مثال هوا رق?ق بشم. انقدر که تنها وقت? من اسم اش رو م? برم شما ?ادتون م? افته که با ا?ن هواست که زنده ا?د. اون وقت ، سر به کار و دل به ?ار. قدرت. از ب?ن رفتن اهم?ت بودن و نبودن که نه که باشم و بودن اهم?ت نداشته باشه. حرکت به ورا? بودن و نبودن. س?ال شدن. قدرت. امروز داشتم به ا?ن فکر م? کردم که عشق و خدا و معشوق. بعد از عشق؟ چ?ه؟ چه خبره؟ ا?نم از اون مراحله که فقط با?د ط? شده باشه؟ حالا هر چقدر هم مهم ?ا شدن? ?ا ناشدن? ?ا ب? اهم?ت برا هر کس؟ خب من عاشق. من رس?دم. حالا چ?؟ بعد اش چ?؟ من به سکون اعتقاد ندارم. س?ر در عشق؟ نم? فهمم. فرض کن?م که همه چ? هم سر جاشه. آ?ا معشوق با?د رس?دن? و دست ?افتن? باشه؟ اگر باشه ?ا نباشه چه فرق? م? کنه؟ معشوق چه فا?ده ا? داره در عشق جدا از ا?نکه سر منشأ عشق هستش؟ ?عن? عشق اگر در راه معشوق باشه کمال رو ا?جاد م? کنه؟ لذت؟ چقدر سؤال دارم خدا?ا؟ ب?شتر از ا?نکه جواب داشته باشم سوال دارم. جواب ا?ن سوال ها شا?د فقط ?ک جواب باشه. وحشتناکه. ن?ست؟ بعد از عشق چ?؟ ا?ن همه خودمو کشتم. پدر خودمو در آوردم. رو حرفم وا?ستادم. فقط به خاطر ا?نکه بق?ه هم عاشق شدن؟ فقط برا ا?نکه مولانا و حلاج شا?د عاشق بودند؟ خاک بر سرم اگر نتونم جواب? براش داشته باشم. با?د باشه. نم? دونم. ?ه جا?? ا?ن گوشه ها. تو ?ک? از سوراخ ها? وجود? ام با?د پ?داش کنم. ?ه جا داره خاک م? خوره و م? پوسه. ا?نا همه اش ا?راده. ا?راد. ا?ن نگاه لعنت?. با?د خارج شد. با?د انقدر خارج شد و انقدر ورا رفت که در هر ذره ا? بشه گنج?د. جا بگ?رم. باشم . با?د... بعض? وقتا از همه چ?ز و همه کس احساس غر?ب? م? کنم. احساس م? کنم مال ا?نجا ن?ستم. احساس م? کنم متعلق به ه?چ جا ن?ستم. متعلق به همه جا. برا? همه جا. انگار در برابر خ?ل عظ?م کسان? که دارن راه? رو ط? م? کنند ، ط? شده ? کرور کرور آدم ، جلو من رو گرفته اند و برا? رس?دن ، شا?د به همون جا?? که همه دارن م? رن راه? رو بهم نشون م? دن که سال ها? سال پ?ش . شا?د کس? ازش رد شده که نه م? دونم ک?ه و نه م? شناسم. که انگار وقت? به پا?ان م? رسه نوبت نفر بعد? م? رسه و حالا هم که نفر بعد? من هستم. انگار با تمام کوچک? که در خودم احساس م? کنم. با تمام ذره بودنم که ا?نکه د?گه تو ا?ن دن?ا ?ک نفر خ?ل? بحساب نم? آد و خصوصا حالا که اسطوره ها مرده اند و تنها شده اند دستما?ه سرگرم? بچه ها و د?گه کس? به فکر آرمان ها? اسطوره ا? و بزرگ و همه گ?ر ن?ست. د?گه کس? حاضر ن?ست باور کنه که م? شه. که اون اتفاقه افتادن?ه. وقت? که د?گه ه?چ کس و ه?چ چ?ز ، جز ه?چ ن?ست. با ا?ن حال م? دونم که با?د ا?ن راه رو ط? کنم و ترسم همه، ترس و شک? عظ?م از خ?ال بودن ا?ن همه من رو در ابتدا و شا?د در وسط راه? که شا?د حالا متوجه تفاوت اش با بق?ه شده ام و انگار ب?دار شده در م?ان راه باشم و نم? تونم و نم? دونم چگونه و چرا و کجا قدم بردارم. نه کس? رو م? شناسم که ازش بپرسم و نه د?گه تو خودم چ?ز? پ?دا م? کنم و حت? به خودم اعتماد هم نم? کنم از ترس ا?ن نگاهه. حالام که ا?ن نگاه استعمارگر که به جونم افتاده و حت? الانم نم? دونم که خودم ام ?ا نگاهم که داره م? نو?سه. حالا د?گه نم? دونم. تا بعد.... الان ?ادم اومد . من راه رو دارم. ش?وه راه رو م? خوام. چگونگ? ط? طر?ق . من لازم دارم که مر?د بشم. هه بازم اون نگاهه پ?داش شد.... د?شب احساسم شب?ه رفتگر پارک? بود که بهش با جد?ت کامل و حت? هشدار بگن که در تو پارک آشغال نر?زه. یکشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۴
![]() رف?قم م?گه روزگار خ?ل? ب? وفاست.به ه?چ ک? رحم نم? کنه.منم م?گه آره راس م?گ? ، اصلا قرار بر رحم کردن ن?ست. اون آسفالت اش رو صاف م? کنه و حالا اگه تو هم سر راهش باش? دل?ل? نداره که له نش? که دل?ل? هم هست که له بش?. اما نباس خ?ل? هم ب? حساب کتاب باشه. ?عن? خوب بالاخره روزگار هم رسم و راه خودشو داره،نه؟ ?عن? باهاس باور کن?م که روزگار شلم شورباست و هرک? هرک?ه و ه?چ نظم? نداره؟ آخه نامرد?ه. م?دون?؟ خ?ل? هم نامرد?ه. بعض?ا هم هستن که م?گن خب نامرد هم هست. خ?ل? هم نامرده. اما من تو کتم نم?ره که نم?ره. بالاخره ما که ا?ن وسط باقال? ن?ست?م که. هرچند بعض? ها خ?ل? باقال? تشر?ف دارن اما عموم مردم هرچ? هم که باقال? دوس داشته باشن باقال? ن?ستن.?عن? ?ه حساب کتاب? داره. ?عن? ?ه جا ?ه آقا پ?ره ا? هست که داره چرتکه م?ندازه. چا? دم کرده اش رو از گلو? نا صاف اش فرو م?ده و با کج خلق? به همراه هم?شگ? اش زمونه نساء نگاه? م?ندازه و از سر نا ام?د? از دست ا?ن جماعت باقال? خور سر تکون م?ده. مگه غ?ر از ا?نه که تموم اش رو دار?م جون م? کن?م و خودمونه خسته م? کن?م که بفهم?م چطور? باهاس باهاش روبرو شد؟ من درس م? خونم. تو ب?ل م?زن?. اون ?ک? درختا رو آب م?ده؟ شب هم دوستمون خ?ابونا رو با نوازش اش م? خوابونه. همه ا?نا برا چ?ه؟ برا ا?نه که بشه،نه؟ برا ا?نه که اون اتفاق ب?فته.نم?دونم دق?قا چ?ه. همه اش بودن و موندن و بقا ن?ست. چ?زا? د?گه ا? هم هست.?ه ام?د. ?ه نور بار?ک و هم?شگ? و گرم...گرم مثل....مثل نون سنگک تازه. مثل بربر? و پن?ر و خ?ار و گوجه. مثل ماه من.که پ?داش ن?ست. که باز رفته. تازگ? ها ز?اد م?ره و م?اد. قد?ما ?ا م?رفت و بعد از چند ماه م?ومد ?ا ?ه مدت? رو حساب? بود و از خجالت تموم اون نبودن ها در م? آورد. د?گه نم?دونم وقت? م?ب?نم اش خوشحال بشم ?ا نه. د?گه نم? تونم آروم کنارش بش?نم و باهاش گپ بزنم. م? ترسم باز بره من تنها بمونم دلم مثه حالا تنگ بشه ندونم با چ? بازش کنم.چ?ز? هم نم?شه بهش گفت. شا?د تقص?ر از خودمه. نم? دونم. قد?ما انقدر م?موند تا کامل و مهتاب بشه اما حالا تا کم? از هلال? در م?اد ?هو غ?ب اش م?زنه. با?د باهاش ?ه عکس دسته جمع? بگ?رم تا موقع تنها??ام نگاش کنم. اگه رسم روزگار دستم بود ا?نطور? ازش رودست نم? خوردم. با?د ?اد بگ?رم. با?د باهاش باز? کنم. اونوقت شا?د خوش هم گذشت. داوود خطر صدا?ش مانند د?شب آمد ا? ساربان هست? ا?ن قصه هم سر آمد چون د?ده و دلت را بر دست خ?ر داد? ?ارت به دل بب?ن? ک?ن د?ده ب? سر آمد (?ک?) دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴
آقا ما بعد از اين چند روز در طي تماسي البته فكري با يكي از خواننده گان كاملا محترممون در يافتيم كه گويا همه اينگونه نوشته قبلي را دريافته اند كه همه اش كلهم برداشت شده از كتاب رمادي مي باشد كه فقط همون جند خط آخري از اين كتاب است و لاغير.مطلب بالايي اش را خودم به طبع رساندم.
نه به خدا جمعه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۴
بر سنگ قبرش نوشته بودند : تحمل زندگي را نداشت. دليل اش زيادي بزرگ بود. له شد.
بر سنگ قبرش نوشتيم: آنچه او نتوانست نمردن بود. بر سنگ قبرش خواهند نوشت: انقدر بزرگ بود كه زندگي كرد. بر سنگ قبرت نوشتند: مردن تنها گامي بود كه خودش برداشت. بر سنگ قبرم خواهند نوشت: آنقدر سنگ قبرها را درنوشت تا سنگ قبري شد اش سرنوشت. بر سنگ قبرم؟...... چيزي ننويسيد.تنها اما، اما، بنويسيد آنچه نوشتني بود نوشت. تا آنچه خواندني ، چه باشد! آنچه از سنگ قبر بر مي خيزد براي مني كه هزاران زنده را هم نمي شناسم چه برسد به صدها مرده چه مي تواند داشته باشد جز اينكه آنچه ياد مرا بخواهد نگاه دارد هرجا باشد روي اين تخته سنگ هاي به هر رنگ يافت نمي شود. گرچه ياد من هيچ وقت براي خودم هم ارزش نداشته، ترجيح مي دهم به ياد من هزار خنده شكوفا شود تا هزار چشم گريان هرچند كه باران محبت هاي بي دريغ باشند. من گداي خنده ام. باشد كه ساقي خنده شوم. گفتند: نام تو چيست؟ گفت: تنگاتنگ. گفتند: اين چگونه باشد؟ گفت: اين نيكوتر نامي است مرا كه دست، تنگ است و دل تنگ... (رمادي،آرش جواهري) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|