<$SiKHooL$>

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۵

عيني ترين هيچ به نام آزادي

عدم آزادي!؟
آن هم از ما؟
ما که آزادي را از همان کودکي آموخته شده ايم
آنوقت که آزادي ِ نوشتن را بر پشت دست چپ ثبت کردند
هنگام نوشتن نام خدا

و آزادي بيان را
در سرخي گونه ها از کشيده اي
آنگاه که گمان گفتن ِ ناگفته اي را
به خيال ضارب مي پروراندي در سر

و آزادي در نگاه و مواجهه و انتخاب
هماندم که پس گردنمان از نوازش قهرآلود ِ پدر رنگ مي گرفت
پيش از برآوردن سر به ديدن آنچه پدر
به ايمان سنگين اش،
حرام مي دانست
تجربه نتيجه خودآموخته اش را
آري ما آموخته گان آزادي هستيم
نه بر کلام
که در خون و پوستمان
ما آموخته ايم آنچه بايد را
به زور
ليک نه آنچه شايد را
در فرياد خالي ترين حجم حضور
الزام امروز را
خون و پوست جاندار ات را
به آنچه عدم اش سطر مي آفريند
در شدن ات باز خواهي يافت
در پوست کندن ات
در خون ريخته ات
(يکي بخاطر آزادي هرکي)

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

حرفهايي هست براي نگفتن

اين عکس خيلي حرف ها دارد که بگويد. اگر خوشتان آمد باز هم هست براي شنفتن
لينک

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵

درختي که کتاب بود

و آنگاه که ششمين ماه را به کتابتي جانسوز گذراند
آن زمان که ديگر خنکاي دشت، نوازشي مرموز را سر گرفت
چنان چون او را بر آن شد تا کمال ِشدنش را
بر پاره اعتقادات ترد و شکننده اش ثبت کند
پس در وسوسه هر روز باد
برگي از ايمان اش را به باد داد
بي آنکه بداند
آنکه گذر خيالش را به دست باد سپرده
دانه دانه اسرارش را با هر گام
_قطره قطره اشک زوال اش همگام_
رسوا ترين ِ فغان ها خواهد ساخت
(يکي براي آنکه هستي مي خوانندش)

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵

سه گانه ديالوگ: زايش مجدد

افتاده ام بر غلتک شعر
آنگاه که تو پادشاهي ات را بر اين گردش
بر خلاف اعتقاد هزار هزار عقربه و ساعت
مسجل يافتي
کلمات را به يک دور افتخار
من و تو
بر اعماق احساساتمان
سنگفرش خواهيم کرد
(يکي براي ژنرال که نيکي را لايق پرسش نميداند)

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵

سه گانه ديالوگ: تضاد مشدد

هيچ مي دانستي که ما هيچوقت خدا نخواهيم رسيد؟
به اين شيوه و راهي که به پا مي فشاريم اش
ما همواره راه مي رويم بي آنکه رسيده باشيم
بي خبر از آنکه تنها رها کردن شاخه ها
رسيدنمان را مژده خواهند داد
(يکي...)

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵

سه گانه ديالوگ: سکوت مردد

خب پس بگو
بگو شب بخيرت را
تا رسوايي ات به رقص وادارت نکرده
بگو که مي خواهي تنهايي ات را به تن کني در سايه ي ماه
بگو که آنقدر از دلگيري ماه گريزاني
که نمي خواهي روزنه اي اش حتي
نکند انعکاس ماه در چشمانم
اشک هاي صداقت لطيف ات را آشکار کند
(يکي...)

سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵

آخرين خشت يک بت

نه نه نه
آسوده مگير خوابش را
آنکه ميبيني چشمان اش
آرام هزار خواب را در چشمان ات وسوسه مي کند
بلواي بازار مراکش را
با هَزاران ِ قاصد خنده و طعنه
در آبگير دلش به نشست وا مي دارد
آنکه آرام ترين پلک ها را بر هم نهاده
حماسه هاي باغ انار را
بر برگ هاي نيلوفر به خاطر سپرده ،
قطره قطره نقش مي زند
نه نه نه
آسوده مگير سکوت اش را
آنکه پرواز مهاجرت را بر غروب رنگ مي بازد
تنها طراوت چشمانش را تمثالي
هم آهنگ جريان گردن ات مي سرايد
خاطرش را بخواه
آهنگ اش را با بيدارترين پرواز آخرين توکا همراه کن
پس در مشام بهارنارنجش غرقه شو
گمان مبر که شهد گلگون اش
ترش ترين شهيدان را مي پرورد
آنکه آخرين خنده را
واپسين ايثار به جا مانده اش را
در دستانت فشرد
دريغا که شدن اش را
استحاله ناگريز اش را
دردي جان کاه خواهدم بود
تا پريدني را سر آغاز شود
که دنباله دار ترين ستارگان هم
در پي ام هم ساز شوند
(يکي به ژنرال که در هزار توي خود شکستم اش و باز خنديد )

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

اتوبوس نوشت اول از وسط



ساختم اش آخر
با دو دست خويش
چارچوبش را خود بنا نهادم
با دو دست خويش
ز خون و عرق
به داد و سرود
با دو دست خويش باز

دستان تو بود اما
سخت و بي انتها
با منقبض ترين برهان عيان
چونان که شانه هاي مرا
به پذيرفتن نبردي اينچنين
متقاعد مي کرد
(يکي به چوپون دروغگويي که حقيقي ترين دروغ ها را مي سرايد)

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

منجوق

ديروز دست رازاليا رو گرفته بودم داشتيم تو خيابونا چرخ ميزديم. خيلي وقت بود صداش در نميومد. نه حرفي ميزد و نه بويي از شيطنت هاش به مشام مي خورد. خلاصه مطلب انقدر آدم شده بود که ديگه همه کفري شده بودند و همون رازالياي قديمي رو مي خواستند. همون رازاليايي که در يک کلام طراوت جمع از اون بود. رازاليا حرف نميزد و حرف نميزد. تا امروز که ديدم نخير. يه روز دو روز نيست. اين بابا ولش کنيم تا ابد الآباد مي خواد بغ کنه.
توي راه بوديم و من هرچند وقت يه بار زيرچشمي نگاهي بهش مي انداختم و منتظر بودم که يه عکس العملي از خودش نشون بده. منتظر يه کلمه بودم. بردمش جاهاي خلوت. بردمش جاهاي شلوغ. بردمش تو رستوران. بردمش کنسرت.....هرجا ميتونستم رفتيم و هيچ نيافتيم جز هموني که اونجا بود منهاي کلامي که در پي آمدنش بوديم.
آخر سر که داشت دير وقت مي شد و بايد يواش يواش ميرفتيم خونه ترسم گرفت که اگه امشب نشه ديگه نميشه.
نزديکاي خونه بود که ديدم يه جا دارن ماست محلي ميفروشن. گفتم شايد اين ماست کارگر باشه رفتم جلو و دو کاسه ماست گرفتم و با يه قاشق يه کاسه رو دادم دستش و خودمم مشغول شدم.
همين طور تو فکر همين قضايا بودم و هي راه حل ميچيدم که چه غلطي بايد بکنم و چه کاري ازم بر مي آد که نکردم که سر بلند کردم ديدم نگاهش تو يه جايي تو آسمون گره خورده.
معطل نکردم. دستش رو گرفتم يه تاکسي گرفتم زديم بيرون شهر تو سر يه کوه پياده شديم. اونجا ديدم همچين چشماش وا شده که نزديکه من توش غرق بشم.
صبرم تموم شده بود. کلافه بودم و ميخواستم بدونم اين وسط چه خبره. اونم که هي راه ميرفت و نوک دماغ اش رو مي خاروند. ميدونستم رازاليا وقتي دماغ اش مي خاره يعني دلش غش ميره. رفتم طرف و گفتم:
درست 3 ساعته ما داريم خيابونا رو گز مي کنيم تا سرکار عليه محض رضاي خدا يه کلمه حرف بزني[صدام داشت بلند و بلند تر ميشد که انگار هرچي تو خودم نگه داشتم بودم با هم سرازير ميشد] يه ملت جک و جونور تر از خودت الان تو اون خونه هستن که همه منتظرن که من تو رو با يه جواب تحويل شون بدم. حالا اومديم اينجا چشمات رو گرد شده تحويلم ميدي و ديگه هيچي. هيچي نميگي. آخه من ننه مرده چيکار کردم که بايد تو رو اينطوري ببينم. چرا با من اينطوري ميکنين آخه.....
ديگه کم آورده بودم. همونجا نشستم زمين و چشمام رو دوختم به زمين که اشکام قل قلي ميشدن روش و راه مي افتادن. همونطور بي حرکت ايستاده بود و منو نگاه ميکرد.سرش رو انداخت پائين. يواش يواش اومد و پشت سر من نشست زمين. خيلي آروم، طوري که کلمه ها همديگه رو گم مي کردن تو فاصله شون شروع کرد:
تو..... قول داده بودي. ما....ما... قرار نبود.....يعني اصلا .....اينجا تو اين شهر بمونيم. خودت اون شب گفتي به ماه.....گفتي اينجا نمي مونيم. بازم ميزنيم تو راه و دشت و بيابون. ماها مال اينجا نيستيم. اولش فکر کردم ميخواي کمي خستگي در کنيم اما تو درگير شدي. درگير هزار مساله ريز و درشت. من جام اينجاست. وسط همين کوه ها. تو اون خونه ها جز مرگ تدريجي چي منتظرمه؟ خودتم همينطور.... ما مال اينجا نيستيم سيخول. ما آخر قصه مون اين نبود سيخول......
صورتم رو برگردوندم و نگاهش کردم. صورتش پر اشک بود. فقط انقدر لطيف بودن که تو صداش موج نميزدن.
از کلمه خالي شده بودم. راست مي گفت. حرف حساب بود. جواب نداشت. ما اينجا نبايد ميمونديم .
رفتم کنارش نشستم. بهش يه لبخند تعارف کردم و يواش زير گوشش خوندم : غصه نخور. ما اينجا نميمونيم. ميريم و باز شروع ميکنيم به همون ماجراها و من ميشم همون سيخول و تو هم ميشي همون رازاليا. بازم همه از دست مانيل و ماگاز اعصابمون خرد ميشه و بازم....بازم منت مورچه رو بايد بکشيم....پاشو...همين فردا ميريم.
دستش رو گرفتم. پغي خنده اي زد و اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و رفتيم لونه. در رو که باز کردم دو برابر همه رفيقام چشم بودند که خيره به ما نيگاه ميکردند. يه نگاهي به همشون انداختم و گفتم:
فردا راه ميوفتيـــــــــم.همه زود وسائلشون رو جمع کنن.
يدفه همه نيششون تا بناگوش باز شد و دور من و رازاليا رو حلقه کردن و بلند بلند شروع کردن به هورا کشيدن و پريدن . بعدش هم رازاليا رو روي دست بلند کردن و کلي پرتش کردن بالا و اسمش رو صدا کردن...
......
حالا داريم راه ميوفتيم. باز هم داريم راه ميوفتيم و نميدونم باز هم شانس ميارم يا نه. از داشتن اين همراه هاي هميشه همراه نميدونم چطوري از خدا ممنون باشم. ديشب به ماه هم خبر دادم و قرار شد به خدا هم بگه. قرارمون رو هم با خورشيد هماهنگ کنه که وقتي خواستيم راه بيوفتيم پشت سرمون نور بپاشه. شگون داره.
دارم باز ميرم تو راهي که نميدونم چقدر من رو کمرنگ کنه. نميدونم چقدر ازم اثري اينجا بزاره.
سعي ام رو ميکنم که هر از چند گاهي برا آقاي گوسپند همسايه نامه بدم. اگه شانس بيارم نامه دست چوپون دروغگو نيوفته.
خدا نگه دار همه تون.....
خدانيگهدار

سه نقطه
سه نقطه و باز هم
سه نقطه
هرچه بود را به درگاه نوشتم
در اين خانه هيچ يافت نمي شود
اين خانه عشق سرشار بود
عشقي که ندانست واهمه رفتن چيست
کليد خانه بر سر در آن ماند
لياقتي به سرآمد در شايد باز گشايد
اين خانه را
(يکي براي آنکه ماه شب 14 را ميخواند)

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵

کاکا گور به گور

بعضي وقتها هست که اندازه يک نگاه، يک لبخند ، يک همراهي 10 دقيقه اي حتي،....
بعضي وقت ها هست که ضعيف ميشوم اندازه يک قدمگاه، يک منظره، يک همراه. واقعا احساس مي کنم اين را و اطميناني بي مايه من را سوق داده به اين سمت که اين چيزها را شانس بياوري خوابش را نبيني.
بعضي وقت ها هست که ذره اي از اين لحظات مي توانند تو را به مدت مديدي نگاه دارند و به تو بقبولانند که ادامه دهي و در عين حال احساس خلا نکني. همه اش از همين احساس خلا ناشي مي شود. هرچه هم ساز بدست بگيري، آنچنان چقر شده اي در آن دم که حيرت پيرکس را بر مي انگيزي و باز نمي سوزي از اين سازش ها.
نهايت را هم از همان اول مي دانستي. يا نگاه و يا دست به نوشتن بود راه پايداري مضحکي که داري. فقط هم که اينها نيست.
وسط راه ما را برميگرداند. نگاه آن لحظه اش ديوانه ام مي کند. اينکه درونش چه بساطي بر پاست و چه آتش سوزي عظيمي براه افتاده. بعد همه اينها که آشکارا از چهره اش برميخيزد مي داني چکار مي کند؟؟ دقيقا همان کاري را مي کند که هميشه خودم در ذهنم داشته ام که در چنين لحظاتي از خودم سر خواهد زد. تو روي ما ميخندد. لبخند ميزند و ميرود و هر سه مان را به اين دروغ بزرگ آن هم سر چهارراه که گويا نبايد با ميدان فرقي داشته باشد مهمان مي کند. اينش انقدر زور دارد که مي خواهم خودم را خفه کنم. اصلا هم به او کاري ندارم. طاقت اين لحظات را ندارم. با اينکه هيچ از دستشان هم نداده ام و در تمام اين جلسات روح گداز شرکت کرده ام.
حالا هم خودش آمده دارد اين سطور را مي خواند و شايد زير لب فحشم هم مي دهد و ..فحش نمي دهد اما حالش عوض خواهد شد. کمي گرفته يا گير و گنگ. خدا کند امروزش که من اصلا چنين احساسي ندارم خوب به پايان رسيده باشد. بار اول که بپرسي ميگويد خوب است. بعد که بگويي مطمئن باشم؟ راستش را بگو ... کاشف به عمل مي آيد که خوب نيستند. تازه اين دليلي بر کوتاه آمدنش نيست ها...اشتباه نکنيد يک وقتي.....
همه اش آن نگاه آن موقع اعصابم را به هم ميريزد.
از دست تو که وقتي ديوانه هم مي شوي نمي شود قل و زنجيرت کرد
از دست تو


قرار مداري نداشتيم
تو بودي در ترک ما
ما بر ترک تو نشسته بوديم
آه ماه
آه ماه
اين همه پنجره و باز
ديوار را مي شکافي؟
در پيچ و خم نگاه هاي سه گانه مان
تو بودي اما که خم ابروهايت را
بر لبانت نشاندي
و چشمان باز شده ات را
به تأييد حقيقتي سرشار بستي
آه ماه
آه ماه
مرگ ِ درگاهي اينچنين سترگ فرا نرسد
آنگاه مگر ديوارهايش را
از عبورت به شرم بنشاني
(يکي بر دوست هم قماش اش)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...