درختي که کتاب بود
و آنگاه که ششمين ماه را به کتابتي جانسوز گذراند
آن زمان که ديگر خنکاي دشت، نوازشي مرموز را سر گرفت
چنان چون او را بر آن شد تا کمال ِشدنش را
بر پاره اعتقادات ترد و شکننده اش ثبت کند
پس در وسوسه هر روز باد
برگي از ايمان اش را به باد داد
بي آنکه بداند
آنکه گذر خيالش را به دست باد سپرده
دانه دانه اسرارش را با هر گام
_قطره قطره اشک زوال اش همگام_
رسوا ترين ِ فغان ها خواهد ساخت
(يکي براي آنکه هستي مي خوانندش)