<$SiKHooL$>

جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶

جملاتي در يادآوري تمارين "بنويسيم" يا همان جمله سازي: كازابلانكا محضر خداست. در محضر خدا حجاب اسلامي را رعايت فرمائيد

هي هي هي هي. هي هي هي هي هي. هي هي هي.....
.......يكي نيست؟ دو تا هست؟ سه تا چي؟ چهار تا چي؟ پنج تا چي؟ حالا دوباره از اول شروع مي كنيم.
هيچي هست؟ يكي نيست؟ دو تا هست؟ سه تا چي؟ چار تا چي؟ پنج تا چي؟ حالا ادامه ميديم.
هيچي هست؟ يكي نيست؟ دو تا هست؟ سه تا چي؟ چاهار تا چي؟ پنج تا چي؟ حالا خفه.
بدو بدو بدو بود؟ بدو بدو بدو بود؟ نبود بدو بود؟ نبود. بدو بدو بود؟ نبود. خاله پيرزن بود؟ نبود. گاو حسن بود؟ نبود. گاو حسن بود؟ نبود. بدو بدو بدو بدو. بدو بدو بدو بدو. عمه خانم بود؟ نبود. كره الاغ بود؟ نبود. كره الاغ كد خدا نبود نبود نبود نبود. نبود نبود نبود نبود. غير خدا، غير خدا غير خدا غير خدا غير خدا هيچكي نبود. نبود نبود. هيچكي نبود. نبود نبود. علي با نقي بود؟ نبود. تقي عرقي بود؟ نبود. كار بدي بود؟ نبود. بود نبود. بود نبود. غير خدا هيچكي نبود. كره الاغ نازنازي. بيا بريم باهم بازي. سوار بشيم موتور گازي. كره الاغ نازنازي. كره الاغ نازنازي. كره الاغ نازنازي. كره الاغ نازنازي. خفه

كريم با دو دست من را بلند كرد و به هوا پرتاب كرد. من به زمين اصابت كردم. و انقدر از دستم همه چيز خارج بود كه حتي فرصت نكردم با زمين برخورد كنم. در نتيجه اصابت من با زمين، زمين شكاف برداشت و من تا گردن درش فرو رفتم. از آن روز من تبديل شدم به يك درخت. هر سال بهار به جاي شكوفه سيخ هاي بلند و خطرناكي ميدادم. قد كوتاه ها را كور مي كردم و قد بلند ها را نفله.
تا اينكه رستم در آپديت جديدي كه داشت تصميم گرفت در طي خان هشتم الي پانزدهم شهريورماه حضور به من رساند. من را از بيخ ريشه كن كند. و به خيال خودش در اعماق مخوف دهان دره شده ديوي سركش و جان به سر كننده بيافكند. از شما چه پنهان رستم كاري بلند نيست. يا پي مي افكند. يا از پي مي افكند. يا از سر ناچاري هرچه دستش باقي مانده را مي افكند.
شما حتما داستان زاغ و روباه را خوانده ايد. من هم داستان زاغ و روباه را خوانده ام. ميبينيد چه كيفي ميدهد از مشتركاتمان صحبت كنيم؟ اينطور بهم نزديك و خودماني مي شويم و ديگر لازم نيست نيشمان را با كش جوراب جمع كنيم تا نكند كسي ببيند كه ما هم در زندگي خنده را مثل چي بلنديم. بياييد راجع به ديگر مشتركاتمان هم صحبت كنيم. يكهو ديدي دوستي چندين و چند ساله بهم زديم. آنوقت باليديم. باليدن كار آساني نيست. و براي همين هم هست كه در انتهاي كارهاي سخت مي بالند. به خود. به ديگري يا هركسي كه كار سخت را انجام داده. فقط بايد در حين باليدن از لوازم پيش گيري كننده و بهداشت لازم بهره جست. من معمولا در افتضاح ترين جملاتم مي توانيد ببينيد كه بهره را جسته ام. اگر نه هيچ ننه مرده اي را نمي شناسم كه با بهره جستن اش بگيرد.
راستي حتما شما هم. حتما تصميم كبري را خوانده ايد. و ميدانيد. ميبينيد؟ مشتركاتمان چه غوغايي مي كنند. لا مصب با اين همه مي شود دوستي اي بهم زد كه تمام عمر را هم صرف اش كني كم مي آوري.
آه ديگر نگوييد كه شما هم معلم كلاس اول داشتيد. آنهم كلاس اول دبستان؟؟؟ چه اتفاقي.... چه جالب. هركس نداند فكر ميكند ما همه مسير زندگي را باهم طي كرده ايم.
قاطر از كنار جاده حركت مي كند. هيچ حيواني را مي شناسيد كه با آن همه بار و احساس مسئوليتي كه دارد اين همه خطر كند؟ پس چرا اين همه اصرار و اصرار كه يك مدير بايد و بايد اهل ريسك و خطر باشد. نكنه اينطوري مودبانه ميشه؟ خيلي هم دلش بخواهد. من قند تو دلم آب مي شود اگر روزي بتوانم مثل قاطر حسين آقا اينا، اونطوري از لب پرتگاه تند تند راه بروم. جميله را بدوش بگيرم، و زنبيل ننه بتول را به يك دست، اشعار متاليكا در دست ديگر به حفظ ترتيل آنها مشغول شوم. و با اين حال دست از پا خطا نكنم. دست از پا خطا كردن نمونه زيبايي است از نوشابه باز كردن اين پا براي پاي ديگر يا تعارفات رايجي كه گاهي بين پاهاي آدم حادث ميشود و اين پا به اون يكي ميگه بفرماييد. گاهي موجب در رفتگي چشم آدم هم ميشود! من ديده ام.
حسني نگو يه دسته گل. تر و تميز و تپل و مپل. توي ده شلمرود حسني ديگه تنها نبود.
حسن به مكتب نميرفت. وقتي ميرفت جمعه ميرفت.
اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره؟
حسن يك حسن دو حسن سه. حسن دنده به دنده. حسن بشقاب پرنده. حسن نوكر بنده. حسن چرا نمي خنده؟
اين حسن را تو كله هر قصه گويي با مته فرو كرده اند. فكر كنم اگر تمام حسن هاي تاريخ را جمع كنيم يك جا همه جفنگي به چشممان بيايد الا يك حسن ناقابل.
حالا فهميدي چرا حسن نمي خنده؟؟؟؟؟ فهميدي يا نه؟؟؟؟؟؟ حسن واسه چي بخنده؟ به قبر باباش خنديده باشه كه حتي يه دفه بخنده.
من يك گوساله هستم. قرار است گاو بشوم. ولي قبل از من كسي گاو مشتي حسن شده. پس من گاو قاطري ميشوم. يا شايد هم قاطر گاوي مي شوم. و آنوقت به عنوان يك هنر پست مدرن و تلفيقي همراه با يك موج نو در هنر درهم سازي همه زهرماري آنقدر لب پرتگاه با حبه قندي بين دندان ها، دور كوه دماوند ميدوم كه ملك الشعراي بهار يادش برود كافور را بر چه ضماد كردند.
من حاليم نمي شود. همه چي رو ميزنم زيرش. خودم هم قاطي اش ميروم آن زير و هاي هاي به حال خودم و ننه چغندر گريه مي كنم كه چرا نميشه مثل آدم بود. آدم هم نه. مثل....شبيه. نزديك.... چيزي كه دست هايش جاي دست و پاهايش جاي پا كار كند.
من نمي خواهم و نمي دانم كي را بايد ببينم. فكر كنم بايد حسين را ببينم. حسين كسي بود كه سالها در ساختمان ما به عنوان عمله مقيم زندگي مي كرد و تومني سنار با آنهايي كه آجر را جزو وسايل تفريحي ميديدند فرق ميكرد اما مثل هر عمله اي از حول و حوش غروب چنان بوي هميشه يكجور غذايش آدم را از دل و دماغ مي انداخت كه بايد به گوگول التماس ميكردي نقش مرد بي دماغ را در داستان دماغ اش به تو بدهد. بايد پيشش بروم و او مرا نگاه كند. نگاهي كه نه گاو به آدم مي اندازد، نه انيشتين مي اندازد، نه داستايفسكي مي اندازد، نه فاكنر مي اندازد، نه بتهوون مي اندازد، نه راجر واترز مي اندازد، نه ماركس مي اندازد، نه ماركز مي اندازد، نه گلشيري مي اندازد و نه هيچ كوفت زهر مار ديگري مي اندازد. نگاهي كه من را تا اعماق قطب شمال در سيبري پايين ببرد تا بتوانم آخرين آرزويم را به اولين ماموت خواب زده آن پايين به يادگار بسپارم:
من ابراهيم ام را مي خواهم. فقط....
(يكي وقتي به اينجا، اونجا و جاهاي ديگر ميرسد و نه راه پس دارد و نه راه پيش. درست مثل تراژدي اره)

سه‌شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۶

اگه ميشه Comment نگذاريد: در باب وقتي آدم نمي داند كه چطور بازگشتش را گرم كند و آغوش بگيرد

باز هم خيابان قديمي ام را مي پيمودم. به طرف خانه ام.هوا ناپايدار مي نمود و دم دماي غروب بود . پسرك را ديدم كه حالا مرد جواني بود. هنوز هم سر نبش ايستاده بود. كنار درخت و همچنان فرياد ميزد: خورشيد خوني.... كسي خورشيد خوني نمي خواد؟؟؟؟ نزديك تر رفتم و شناختمش. خودش بود. نزديك كه ميشدم سرفه مي كرد و دستمالي بيرون آورد و دهانش را پاك كرد. مرا شناخت. دستمال را كه خواست در جيبش بگذارد متوجه نگاه خيره ي من شد به دستمال اش كه لكه هاي خونش قابل تشخيص بود. مكسي كرد و اينبار با عجله و دستپاچه دستمال را در جيبش چپاند. نگاهم را بالا آوردم و به نگاهش دوختم. لبخند زد و خنديد. نتوانستم به لبخندش پاسخ ندهم. ممكن نبود. نگاهم از چشمانش جدا نمي شد. همينكه نمي توانستم پاسخ لبخندش را ندهم بيشتر سوزاندم. نزديك تر شدم.
هر دو نشستيم.نزديك ترين حالتي كه مي شد رو در رو بود. و تا صبح فردا به آتشي كه نمي توانست نباشد خيره شديم.
حرفها بيشتر از آن بود كه به كلام بيايد....
(يكي چون ... فقط چون. چيزي ندارم اضافه كنم)

شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶

رازيانه

نردباني ساخته ام
تمام اشتياق و سراسر به رنگ زيباي رعنايي ات
پله هايش را از سر صبر
به سنگيني بودنت پرداخته ام
پايه هايش به چشمانم دوخته ام تنگاتنگ
كه ماندگار تر نيافتم از ايشان به تو، من
نويدشان داده ام
به لمس بيدار دستان ات
كه خضر را از خواب اعصار خموده اش به تماشا وا مي دارد
تكيه داده همه به ديوار سينه ام
صبورترش نيافتم از پس زخم خون و خروش تو
نگاه ات را و ديدارت را مي طلبد مدام
تا به بالا بر آيي و ببيني
نجواي شبانه ي گوش ات را
بي تابي بي خواب اش را
قلبم را
و از آن بالا
در خون زنده اش
به لبخندت كه ماه را در ميانه به رقص مي آورد
آسوده و تيمار
غرقاب كني
(يكي فقط يكي)

جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶

سو زن

من و چراغ نفتي
اون وسط اتاق خالي
من وسط خالي خيال
هر دو تا صبح سحر
مي سوزيم يواش يواش
( يكي تو اتاقي از يكي)

سه‌شنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۶

سه، دو، يك.... تموم مي كنيم

تصويرسازي به زبان ساده استمراري:
مواد لازم: يك عدد شمع
يك عدد پروانه
روش ترسيم: ابتدا فضا را حسابي تفت مي دهيم تا جانش به لبش برسد. انقدر رمانتيك شود كه دماغ هميشه آويزان بز به آبشار نياگارا تبديل شود. چشمان هميشه خيس گوسفند به رود نيل و دهان هميشه جنبان گاو از حيرت انقدر باز بماند تا از گشنگي سقط شود. درست در همين لحظه شمع را در وسط فضا محكم مي چسبانيم. تا فضا نفهمد از كجا خورده. در ادامه پروانه را چنان پرت مي كنيم وسط فضا كه يادش نيايد ديروز ننه اش مرد بود يا زن. در ادامه پروانه را ول مي كنيم چون خودش انقدر زغال فروش بوده كه شيرفهم شده باشد در حضور يك شمع تنها بايد به سمت اش برود تا كمي تا قسمتي در آن حل شود. وقتي خوب پروانه را در محيط شمع آماده كرديم براي هم زدن. كه اگر يك لحظه صبر كنيم جانش از شوق بالا مي آيد، درست در همين لحظه دم پروانه را ول ميكنيم. و وقتي پروانه به سمت شمع هجوم برد، درست در همين لحظه شمع را به دلايل امنيتي و جلوگيري از سوختگي هاي احتمالي پروانه و تصويرمان خاموش مي كنيم. در اين لحظه ديگر كار ما با تصوير تمام است. بقيه اش اتوماتيك اتفاق مي افتد. شمع بعد كمي دود كردن خفه مي شود و ما كلي از شهامت اش هوررا مي كشيم. و در سمت ديگر تصوير پروانه را ميبينيم كه تنها دماغ اش به كلي سوخته. كه آنهم از خودش ناشي شده و ربطي به شعله ي شمع نداشته. كاملا مستاصل و يخ زده و بي هيچ نوري در تصوير سياه و تاريك ميبينيم كه خودش را به در و چارچوب تصوير ميزند. كمي صبر كه بكنيم جان ميدهد.
تصوير ما حاضر است
نقاشي از: خدا، خودش ميدونه چند ساله، از هرجا فكرشو بكني. هر جا ....هر جا تو مخيله ات حتي نگنجه

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

همه اشتباه اش اين بود كه ترسيد به آينه هم نگاهي بياندازد

ادگار سعي مي كرد هر طور شده دستمالش را از جيب اش در بياورد. همه چشم ها به او دوخته بود و اين بيشتر دستپاچه اش ميكرد. بالاخره بعد از كمي كلنجار توانست به انتظار كساني كه ساعتي بود گرد او جمع شده بودند پاسخ دهد. او دستمال را بالا آورد و تمام تلاشش را كرد با توجه به قد نسبتا بلندش بتواند كسي را از ناتواني اش سرخورده به جا نگذارد. آفتاب هيچ كس را از آغوش ملتهب اش دور نمي گذاشت و شيوني حجيم را بر سراپاي همه جاري ميكرد و همه را با ابروهاي درهم كشيده و عصبي در تقلايي نا فرجام رها مي كرد. گويي اما هيچ كس از بودن اين آفتاب آنچنان غافلگير شده باشد. بلا استثنا همه عينك دودي به چشم داشتند و با اين حال نشانه اي از آرامش در چهره شان ديده نمي شد.
ادگار بار ديگر خطاب به مردم با صدايي اعتراض آلود كه توأمان قشري از ترحم كلماتش را دربر گرفته بود، گويي خطاب به عالم و آدم فرياد مي زد: اين دستمال من است. اين منم كه ميدانم چطور آنرا به كار بگيرم. پس اين منم كه تصميم ميگيرم كي و كجا آنرا استفاده كنم....
و هلهله مردم اجازه ادامه صحبت را از ادگار ربود. همه اعتراض ميكردند و با اين حال صحنه را ترك نمي گفتند
و انگار خواهان سهم شان بوده باشند. خواهان حق شان بوده باشند.
.....................................................................
من فكر مي كنم نبايد ادامه داستان را بگويم. دليل ش كاملا واضح است. خودم مي دانم و حتي فكر مي كنم نبايد دليل اش را بگويم. يك نويسنده هيچ گاه دليلش را بازگو نمي كند. اين جزو معدود دادگاه هايي ست كه براي حكم اش، استدلال، فرياد نمي شود. تنها و تنها كافي ست قاضي را به نجوايي رازآلود و آهسته مجاب كند. معمولا اين دادگاه در پس ذهن هر ننه قمري دم و دستگاه اش را گسترده است. حتي اگر چاقويي كه اين دادگاه به تيزي اش حكم كرده، قرار باشد بر گلوي فرزند امتحانش را پس دهد.
دلم مي خواهد داستاني از خودم برايتان نقل كنم. چندين روز پيش در خياباني در مركز شهر كسي را ديدم كه درست وسط هزاران كتاب باد خورده و خريده نشده پشت هزار و صد رنگ ويترين مغازه، چند عدد كتاب به دست گرفته بود، يكي را هم به سينه اش حايل كرده بود و اينطور مي گفت: خاطرات خود ِ من. نويسنده اش هم خود ِ من.
و من هم درست مثل بقيه _با ته خنده اي كه كمي تلخ بود و كمي عمق داشت و به هر حال به احوالات خودم ميخورد_ از كنارش گذشتم و به راهم كه به ناكجا خرابه اي ختم ميشد ادامه دادم. و درست يادم مي آيد به اين فكر مي كردم كه بايد كسي باشد كه يك كتاب از او بخرد. به اتاق اش رجعت كند و شب و روز بشيند و روي آن عميق شود و بفهمد كه چطور همچين پديده اي واقع مي شود.
چند روز بعد بود كه در خياباني در شمال شهر داشتم دنبال كارم مي رفتم و با صداي هم او كه جملات آشنايش را تكرار مي كرد غافلگير شدم. دوباره نگاهش كردم و دوباره به فكر فرو رفتم. ناگهان احساس كردم خيلي وقت پيش هم او را ديده ام. و ناگهان در ادامه احساس كردم كه هر روز او را ميبينم. و اين حس به شكلي پيش رفت كه همه را گويي هر روز ميبينم و همه كتابي به بغل گرفته، داد خفه اي در گوشم سر مي دهند كه كتاب خاطرات خود ِ من. نويسنده اش هم خود ِ من....
صورت ها را ميديدم و تنها نمي دانستم بار پيشين اش كجا بود كه ديده بودم. و بار پيشترش. و بار .....
مسلما احساس كرده ايد كه تنها و تنها در خواب تان هست كه مي توانيد واقعا خودتان را و بودنتان را احساس كنيد و كاملا لمس كنيد و براي چندي هم كه شده خودتان را مجزا از ديگران، تفكيك شده از ديگران، ببينيد.
لطفا به دستتان همين الان نگاه كنيد. به كف دستتان. آيا تا بحال امتحان كرده ايد كه دستتان را جلوي صورتتان بگيريد و اين بازي خطاي ديد را انجام دهيد كه با تمركز و نگاه به آنسوي انگشتان و دستتان بتوانيد آنسوي اش را ببينيد؟؟ واقعا چيزي غير از همين نبوده و نيست؟ من جاي شما بودم دستم را بي درنگ در جيبم فرو ميكردم.....
...............................................................................
باز هم فكر كرد و شك كرد و باز فكر كرد و شك كرد و نهايتا ديد واقعا پيدا كرده. ديد آنچه لازم داشته تا بتواند عينك اش را پاك كند پيدا كرده. چند بار امتحان كرد. دستمال هاي ديگر را هم امتحان كرد و ديد هيچ شكي در كار نيست. توانسته بود آنچه سالها در پي اش بوده را به سرانجام برساند. دستمالش را با دستاني كه لحظه اي بند نمي شدند، به هر شكل كه شده در جعبه اش به احتياط قرار داد و در جعبه را قفل كرد.
خيلي طول نكشيد كه اطمينان حاصل كرد كسي نيست كه از بودن دستمال مطلع نباشد. همه گرد خانه اش جمع شده بودند و از او دستمال را طلب مي كردند. و او براي اثبات ادعايش با عينكي كه دودي نبود بيرون آمد و همه ديدند كه توانست چندين و چند ساعت در آن آفتاب دوام بياورد و خم به ابرو نياورد. و اين آنها را ناآرام تر از پيش و پا برجا تر از هميشه در جايشان نگه داشت. و البته او خواستار همچين چيزي نبود.
.........................................................................................
فكر مي كنم داستانم را بخواهم از همانجا كه رها كرده بودم ادامه دهم. واقعا فكر كرديد داشتم داستان را ادامه مي دادم؟؟؟
.............................................................................
پس از لختي ادگار احساس كرد جمعيت قانع نشده دارد به سمت اش حركت مي كند. مطلقا توان هر حركتي از او سلب شده بود. جمعيت نزديك و نزديك تر شد و نهايتا انگار ادگار را در خود حل كرده باشد، همه جا را پوشاند. و وقتي جمعيت از صحنه خارج شد، جسد بي جان ادگار بر زمين به جا مانده بود با چشماني كه گويي تا آخرين لحظه نتوانسته بود ايراد كار را بيابد. با چشماني كه گرد شده از وحشت، به آسمان خيره مانده بود.
مسلما فرداي آنروز هيچ كس با عينكي كه دودي نباشد از هيچ خانه اي خارج نشد. دستمال بارها و بارها امتحان و امتحان شد اما دريغ از اينكه عينكي را توانسته باشد پاك كند. طوري كه بتواند آفتاب را تاب بياورد.
آه يادمان نرود خبر مهمي را. كه درست فرداي آنروز خبر ناپديد شدن كودكي در دهان همه جويده ميشد. و هيچ كس نمي دانست او كجا رفته و چه بر سرش آمده. و اين براي شهري كه سر سوزني اتفاق از چشم اش پنهان نمي ماند بسيار تعجب آور بود. همين چشم هاي همه جا گسترده بودند كه بعدها در حاشيه، اعتراف كردند اين همان كودكي بود كه چشمان باز مانده ادگار را برهم نهاده بود.
(يكي براي آنكه هيچ چيز چشمانش را بر هم نمي آرامد)

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

اگه يكي نباشه....اگه يه چي نباشه...

اگه يكي نباشه، دور و برم انقدر و انقدر خالي ميشه كه ميشه وسط اش واسه هزار تا بچه قد و نيم قد كه از تو باغچه ننه بزرگ شون هم زمين فوتبال يا خاله بازي يا عروسك بازي بهم ميزن، اسباب سرگرمي چندين و چند ساعت از روزشون رو چيد.
اگه يكي نباشه، اگه يكي نباشه يعني يه چيزي اون ته مه ها آب ميره. غيب اش ميزنه. كه بعدش خب يه چيزايي ام خراب ميشه. يه چيزايي كه فقط و فقط اونجا پيداشون ميشد. اونوقت عينهو اتاقي ميشه. اون ته مه ها رو ميگما. مثه يه اتاقي ميشه كه لوسترش رو برداري با يه لامپ شصت عوض كني. اونوقت خيلي بايد چشمات رو ريز كني تا بلكه يه چيزي به چشت بياد. و وقتي حسابي ريز كردي چشات رو. تازه دستگيرت ميشه كه هي ننه جون.... اينجا چرا اينقذه خلوت شده. انقذه خلوت كه هيچ بچه اي. هيچ كدوم از اون قد و نيم قدها رغبت نكنن سرك بكشن توش. تا بتونن با اون چيزا خيالاتشون رو نقاشي كنن. هيچكي نمياد وقتي اون ته مه ها خالي ميشه. كم نور ميشه. اونوقت نمور ميشه.
اگه يكي نباشه ديگه كرم ات به خيلي كارا نميگيره. ديگه معلق نميزني وسط مرباي خنده و قهقهه.
اگه يكي نباشه نمي ميري. فقط نمي ميري.
من همه اينا رو گفتم. يه چيزي موند تو گلوم كه نميتونم نگم. كه اگه يكي باشه... بايد يه چيز ديگه هم باشه. كه تازه بتوني زنده بموني. اونوقته كه يه مزه هايي يواش يواش مياد زير دندون. يه چيزي كه ببرتت جلو. هل بده تو رو. يقه ات رو بگيره با خودش بكشدت اين ور و اون ور و خلاصه هرطرف رفتني شد خودش. تا يه ذره هم كه شده واسه خودت معنايي داشته باشي.تا وقتي اين چيزه نباشه كه اينطور سرگردون ات بكنه، بعضي وقتا حتي اگه يكي هم باشه، واسه من يكي كه هنوز وسط قد و نيم قد ها پي خودم ميگردم، جايي واسه بازي كردن و دلخوشي دست نمياد.
اگه يكي هست كه بهم بال ميده واسه پرواز.يه چيزي هم هست كه يادم ميندازه آبي آسمون رو. اونايي رو كه تا كجاها پريدن....

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...