|
<$SiKHooL$> |
|
چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵
همبونه گوش کن از مکر زنون****فردا حاضر کن صد من زعفرون خيلي وقته چيزي ننوشتم. از نظر خودم خيلي وقت حساب ميشه. من کلا آدم عجولي هستم. نه اشتباه نکنيد من صبور هم هستم. ميگيد نميشه؟ من ميگم شدم. هيچ اصراري هم ندارم. هيچ اسراري هم ندارم. هميني که هَس. اما ننوشتم چون هم داشتم فکر مي کردم و هم اينکه داشتم چرخ چرخ عباسي ميزدم تا ببينم خدا ميندازتم يا نه. خدا انداختم. سقط ام کرد. به راحتي هرچه ناتمام تر. از طرفي خيلي دلم مي خواست يه چيزي بنويسم. امروز باز هم احساس عقب موندگي کردم. با وجود بارون باحالي که ميومد. فکر کنم همين باعث شد که دست به کار شم. فکر مي کنم مي خواستم با ديدنش به کسي اس م اس بدم که صرف نظر کردم. اينکه " يکي از زيباترين اتفاقات پخش شدن نور ملايم خورشيد از روزنه اي در ابرهاست بعد از يک بارون حسابي در هوايي يکنواخت و تاريک ، انگار بخواد براي لحظه اي بهت اين اميد رو بده که هي فلاني ، هنوز وقت هست." و البته اين احساس بعد از اون حس عقب موندگي شديدا زيبا بود. فکر کنم از امتحان کردن خودنويس جديد الخريد خواهرم بود که اتفاقي نوشته اي نوشتم. نوشته رو گذاشتم تو دفتر پرنده . براي نفر بعدي. اونجا هم بدجور تار عنکبوت بسته بود. اول خواستم اينجا هم منتقل اش کنم ولي خوشم نيومد. احساس پلاستيک بدي بهم دست داد. دارم خودم رو تيکه تيکه ميکنم. مامانم قول داده بذارتم تو فريزر کپک نزنم. چشمام رو دارم از حدقه در آورده بودم. فکر کنم لازم باشه به کاتالوگ يه نيگاهي بندازم چون يکيش جا نميوفته. شست پام ترش مي کنه. گوشام هم که خيلي وقته يبس شدن. مغزم هم که چند وقتي هست اسهال گرفته. زبونم هم دچار پارکينگسون شده. کم مونده ماتحتم هم لکنت بگيره. خلاصه اوضاع قمر در عقرب ميباشد. تا ببينيم اين دکون رو با مديريت جديد کي دوباره افتتاح کنيم. فعلا تحت تعليم مديريت جديد هستيم. اگر ياد نگرفتيم که کلا واگذار ميکنيم ميزاريمش به مناقصه. يه آتيش هم به مالمون ميزنيم بلکه زودتر از شرش خلاص شيم.پسرخاله ديديم عوض اش کوه نرفتيم. گفتيم يه دل سير صله رحم بکنيم. آخه ديدن اش رفت تا دوماه ديگه اگه برگرده و در دسترس باشه. گفتند کوه خيلي خوش گذشت. نوش جونشون. گوشت بشه تنشون. خودنويس خوب نويسي بود. خوشمان آمد. اگر فرداي روزگار ديديد داريم براي مرقوم نمودن پيچي را باز مي کنيم بدانيد که همانا آن پيچي نيست مگر پيچ خودنويس از رسته خودنويس خواهر پسند. باشه خفه ميشم. پا نوشت: تيتر يک ضرب المثل است که خيلي پارادوکس وار توسط مادربزرگم که قربانش بروم الهي نطق شده است. چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵
Suzanne Vega: When Heroes Go Down ![]() از خيلي وقت پيش دوست داشتم تو وبلاگم هر از چند گاهي خواننده و يا گروه موسيقي که دوست دارم و به هر دليلي برام مهمه رو به شکلي معرفي کنم يا نظرم رو راجع بهشون بگم. يادمه روزي هم بود که خيلي دلم مي خواست عنوان نوشته ام يک موسيقي باشه و فکر کنم از اين به بعد بتونم همچين کاري رو انجام بدم. گرچه ممکنه خيلي از دوستانم به علت روشن سرعت و هزينه دانلود نتونند ازش استفاده کنند که براي اين مشکل هم بايد فکري بکنم. چند وقت پيش بعد از مدت ها دوباره سوزان وگا گوش دادم. از خواننده هاي تقريبا قديمي زن که از حدود 1984 شروع به کار کرده و هنوز هم ادامه ميده. بعله خيلي هم قديمي نيست اما از اونجا که من در دوران نوجووني باهاش آشنا شدم باعث ميشه که احساس کنم قديميه. اما اين خانم محترم از قرار معلوم خيلي به گيتار آکوستيک علاقه مند هستند و خيلي اين مساله تو موسيقي ايشون مشهوده. از تنوع نسبي کار هم برخوردار بوده . با اينکه خودش ميگه ته و توه همه چي رو در آورده اما کارهاش خيلي تجربي نيستند و بيشتر در طيفي از پاپ و فولک و راک پرسه ميزنه. موسيقي لطيف به همراه صداي خيلي گوش نوازي که داره و همچنين شعر. وقتي ميگم صدا فکر نکنيد که حالا چه صداي درجه يکي داره. صدايي به شدت ساده و در عين حال دلنشين که دقيقا همه اهميت اش به همين ترکيب هست اش. تا حدودي طبق چيزايي که راجع بهش خوندم دستگيرم شده که از اون آدماي مينيماليست هستش. و البته هم ميشه تأثيرش رو توي خيلي از آهنگ هاش ديد. و البته طنز ملايمي که توي کارهاش من احساس کردم که اتفاقا اين رو ميشه توي چهره خودش هم ديد. از طرفي اشعارش که بسيار شکل و شماي مينيمال داره شديدا احساس خود من اينه که برخواسته از جامعه هستش. يعني نه از اون شکل پاپ هايي که از اول تا آخرش موکدا تکرار مي کنه که چقده قربونت ميره و الهي فدات بشه و يادت مياد اون روزا.... و نه از اون شکل راک هايي که يا شکست عشقي خورده و يا دنيا رو از فاجعه اي که معلوم نيست چيه نجات بده و اصرار داره در هر صورت با گيتار بيس عمق فاجعه رو نشون بده . خلاصه مسايل روشن زندگي روزمره رو که شايد خيلي هم توجه مون رو جلب نکنه به ظرافت دوست داشتني اي توي اشعارش مياره . از جمله تو آهنگ معروف لوکا luka که ميگه راجع به يک پسره هست که مورد سوء استفاده واقع شده. تو سايت اش نوشته بود که ملت کلي با اين آهنگ اش صفا کردن و هي اي ميل هست که بهش ميدن از زندگي خودشون براش مي گن و خلاصه با مخاطب تونسته رابطه خوبي برقرار کنه. خودش گفته بود که اگه مردم فقط اون رو بخاطر همين يه آهنگ به ياد داشته باشند اين واقعا خيلي عاليه. و يا آهنگ هاي ديگه که خيلي خوب و طبيعي ميشه روابط اجتماعي و نوع نگاه ها و شکل برخورد آدمها رو توشون لمس کرد. اين آهنگه رو که آدرس اش رو اينجا گذاشتم خودم دوست داشتم و نخواستم آهنگي گذاشته باشم ازش که خيلي معروفه يا لزوما عميق. اسم و متن اش هم که هست. شايد بعدا چند آهنگ ديگه هم ازش گذاشتم. When Heroes Go Down When heroes go down They go down fast So don't expect any time to Equivocate the past When heroes go down They land in flame So don't expect any slow and careful Settling of blame I heard you say You look out for the feet of clay That someone will be falling next Without the chance for last respects You feel the disappointment When heroes go down Man or woman revealed You can't expect any kind of mercy On the battlefield I heard you say You look out for the feet of clay That someone will be falling next Without the chance for last respects You feel the disappointment When heroes go down Man or woman revealed Do you show any kind of mercy On the battlefield? When heroes go down When heroes go down When heroes go down یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵
If a creature is what I am, so why should I try my best to have god’s specifications? حقيقت به حقيقت شرِيف ترين قاتلي ست که مي شناسم من. از آن جهت که نه احمال مي کند در کشتنم و نه خود او به غير خواستم مرا قرباني خواسته ام مي کند. باري شک مي کنم که اوست که مي کشد مرا يا که من خنجر هماره بر افراشته اش را به آغوشم به سرخي اي شتابنده ، عاشقانه آغشته مي کنم.سهشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵
نظريه هايي در باب همزماني خوردن آب و کتک ديروز تو مکان هميشگي مون در طي اين سالهاي اخير نشسته بوديم و جمعي بود از قديمي و جديدي و مهمان و ميزبان. فقط انواع و اقسام زيادي نداشت که اکثرا يه گوشه از پازل شون شبيه هم بود.اين دفعه به شکل استثنايي در طي همين سالها موسيقي از مخرجي غير از ساز و آواز ادا مي شد. اينبار مخرج را سپرده بوديم به تکنولوژي. من الان طي يک نظريه کاملا فلبداهه به ذهنم رسيد که اين آدميزاد عجيب کاري کرد. که آدم داره واقعا تبديل ميشه به يک پردازشگر مفرح. مفرح از اون حيث که پردازش تنها در باب يافتن تفريح اتفاق مي افته. گيرم زماني اين تفريح خيلي عيني و ساده بود و حالا خيلي پيچيدگي هايي پيدا کرده که نداشت. اين پيچيدگي معلول همين حرکت هست به سمت تبديل شدن به پردازشگر مفرح. انسان از درد عقل از حيوان وجودش منزجر شد. پست شمرد و فاصله گرفتن رو آغاز کرد تا بلکه هم مجزا ديده بشه( نکته اينجاست که او در ديالوگ با خودش بوده و مي خواسته در چشم خودش مجزا ديده بشه) و هم به برتري بر محيط اطرافش نائل بشه. جدا از اينکه برتري جويي خود احساسي کاملا حيواني باشه. اما وقتي توسط عقل صورت بگيره هم توجيح پذير ميشه و هم شرعي! در اين بين البته دوره هايي بوده که انسان هنوز آنقدر عاقل به معناي امروزي نبوده به نظر من. دوره هايي مثل دوران يونان قديم که انسان ها عقل شان هم ارز ديگر ابعادي بوده که در نظر خودشان حضور داشته. احساس و تخيل و اسطوره هم در ديد آنها وجود واقعي و موثر داشته اند. با همه اين اوصاف انسان يکبار از حيوان بودنش گريخت و در اين گريز هيچ چيز نبود جز حيواني که از هراس تنها دست به فرار ميزنه. که حالا تنها يک وجهه برايش باقي مانده. که دارد ميرود که همه چيز را تبديل کند به دستگاه خودکار و فروش الکترونيکي. انسان حالا از انسان هم فرار مي کند. انسان با همه ارتباط هايي که به ظاهر با ديگر انسان ها دارد از آنجا که در طي تبديل به همان عقل و تنها عقل است اين ارتباط را پس ميزند و تنها از آن به عنوان آويز شخصيت و جايگاه اجتماعي استفاده مي کند. و در همين بين هراس خود را از نشان دادن آنچه احساس مي کند و درک آنچه که در ذهن خود شکل ميگيرد که خارج از استاندارد هاي تثبيت شده بيروني ست، به دقت پنهان مي کند. پس بروزآنرا مي سپارد در برخورد با تکنولوژي. و به شکلي قديمي تر در برخورد با همان طبيعت. اگر قديم تر ها در خانه با حيوان خود بيشتر سر و کله مي زدند، امروز در چت و سايت هاي مختلف خود را خسته و خواب آلود مي کنند. از آنجا هم که تکنولوژي در دست و پا زدن در سطح فکر به ظاهر پيش رونده اما در باطن ثابت است تا بتواند با حجم بالاي تنوع خود انسان را آرام نگه دارد و حواس او را به جايي غير از خلاء دست ساخته خودش پرت کند. به جايي غير از اينجا که من اشاره خيلي کوچکي به حجم ناتواني ام از آن داشته باشم. در پي ساختن اين حجم بالا که هر روز احتياج به نوآوري دارد و اشکال جديد دارد اين انسان است که اينبار زير سلطه خودش و توهم خود ساخته اش مي رود. اينبار تکنولوژي به شکلي غير مستقيم اين برتري را بر انسان کسب کرده تا روزي که او هم بتواند در اين راه با دست خويش خودش را نابود کند يا تبديل شود به موجوديتي مستقل از انسان، چيزي مثل شهر ماشين ها. اما حالا که ذهن انسان به بردگي تکنولوژي در آمده بايد براي حفظ اين مخدر ذهن اش و توهمي که از بهروزي خود ساخته تماما ذهن اش را و من مي گويم حتي همان عقل اش را در چارچوب تکنولوژي و پردازشگري ببرد و اسباب تفريح خود را مهيا سازد. عقلي داشته باشد که تنها کار مي کند که به ظن خويش بهروزي ( و مخصوصا نه خوشبختي) بيافريند و زندگي را بهتر و سالم تر و کم درد تر کند. و همواره اين را بپوشاند که آن درد خواستگاه اش جايي نيست جز درون انسان که با ساختن پيرامون اش نمي توان آن را ساکت نمود و تنها مي شود کمتر شنيدن آنرا و غريبه شدن با آنرا که اتفاقا در زمان کنوني همان درد آدم را حفظ و نگاه داشته امکان بخشيد. اما قبل از اين مسأله داشتم مي گفتم که چي؟ که تو مکان هميشگي مون يکي از بچه ها به يکي ديگه از بچه ها و در مورد خاصي بهش گفت که خب يکم هم فکر نکن و اينکه همش که نبايد فکر کرد. اينکه آدم چقدر بايد فکر کنه و کجا و چطوري به جاي خود بماند براي مخ خوري هاي آينده. من خودم فکر مي کنم که بعضيا هستن که اساسا فکر مي کنن. يعني به شکلي همزمان نگاه مي کنند و فکر هم. حرکتي که نه لزوما خيلي عميق هست و ريشه درآور و نه به شکلي، رو و تابلو. اينکه در متن قرار داره و حرکت خودش رو انجام ميده. حساسيت هاي خودش رو داره و به بعضي کنش ها و پديده ها واکنش نشون ميده. خلاصه همچين چيزي هست. و وقتي کسي خيلي در اين حيطه حرکت کنه و کمتر به مسائل ديگه زندگي اش رو مشغول کنه مي شه همچين چيزي که واقعا با اين کار زندگي مي کنه. وقتي کسي کارش فکر کردن باشه فقط پشت ميزش کار نمي کنه. بيرون هم که ميره سعي مي کنه هم ذهن اش رو تر و تازه نگه داره و هم به تطبيق بيروني با ديگر پديده ها بپردازه. بيرون رفتن براي همچين آدمي شبيه امتحان دادنه. که ببينه چقدر چيزي که فکر کرده نزديک هست به چيزي که فکر شده.خيلي طول اش نميدم. فکر کنم به اندازه مفيدي توضيح دادم که چرا بعضي ها خيلي زمان ها و در خيلي مکان ها فکر مي کنند. قسمت اول نوشته رو تو وبلاگ گروهي هم آورده ام. گيرم اونجا کمتر از اينجا خواننده هام رو پيدا مي کنم. نه که خيلي معروف هستم. همينه ديگه . اگه خوشتون اومد يا بدتون اومد من خيلي اصراري برش ندارم. نظري اگر باشه که خيلي خوبه اما از اونجايي که واقعا اين نوشتار يکباره و بدون بازنگري ريزبينانه و هيچ پرداختي همينطوري کر و کثيف در معرض ديدتون گذاشته شده حتما خيلي ايرادات مردافکن خواهد داشت. چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵
بشکن بشکنه بشکن. من نميشکنم. بشکن. پس حقوق شهروندي من چي ميشه؟ بالاخره آب را از هرجا روان کني تمام سوراخ ها پر مي شود. چه از سر دلسوزي چه از سر بي سوراخي يا هم سر ديگري. من هم چند روزيست که دعوت شده ام به اين يلدا بازي. چه حالي ميکنند يا حالي بهم شان مي خورد اونا که اسمشون يلداست. هرچه باشد خطر کمتري دارد تا سيخول بازي. چيزهاي جالبي ديده شد در اين آب رواني که به سوراخ سيخولگون ما هم ريخته شد. بعضي ها نوشتند و بسنده کردند به همان 5 نکته و 5 سوراخ پيشنهادي. خيلي ها مقدمه اي نوشتند مثل کاري که من حالا انجام ميدم بر اين آبياري گسترده وبلاگي. که خيلي چيزها بود که ميشد تو همين ها که خصوصيات شمرده نشدند پيدا کرد. بعضي مثلا جر زني کردند و هزار شکل و حالت ديگه. اما من خودم تا اونجا که ميدونم عملا داشته ام يلدا بازي مي کرده ام. چون خيلي وقتها خصوصياتم رو گفته ام و خيلي وقتها هم قابل فهم از نوشتارم بوده که چه جانوري مي باشم. دليل ساده اي هم داشته هميشه. گرچه اکثر اوقات و خصوصا اين اواخر براي خوردن نيمرو هم هزار زاويه ديد و لايه و دليل و برهان کشف و شهود مي کنم که ديگر نمي دانم نخ دليل ها در اين گوله کاموايي که از مغزم ساخته ام به کدام واقعه ختم مي شوند اما اکثر مواقع در گفتن آنچه بوده خيلي مسائل امنيتي نداشته ام و معمولا همه چيز را گفته ام. خلاصه خيلي آدم لايه لايه داري نيستم که بخواد کشف بشه. اما اين چند روز که گاهي فکر مي کردم بالاخره 5 نکته خيـــــــلـــــي مهم و مخفيانه از خودم کشيدم بيرون تا روي رفقا رو زمين ننداخته باشم. يه تفريحي هم شما کرده باشين.1. اول از همه اينکه من جدا از اينکه با حمام رفتن مشکلات زيادي دارم چه فيزيکي و چه متافيزيکي اما چيزي که خيلي دوست دارم اينکه تو خونه اول از همه جوراب در ميارم و بيرون خونه بدون جوراب و تو رختخواب با جوراب نفسم بند مياد!!!! 2. من به عنوان يک نويسنده کار کشته افتخار مي کنم که ديکته کلاسي سال اول دبستان انقدر گند زدم که معلم بجا نمره علامت سوال گذاشته بود و سال دوم دبستان هم ثلث سوم ديکته شدم 15 3. من زمان بچگي بر خلاف حالام شديدا شيطون و بيچاره کننده و دلقک و شديدا حراف بودم و زبون دراز ( گيرم حالا هم درازه اما عاقل تر شده) همه اينها اون موقع خيلي رو بود و عيني اما حالا دروني تر شده و در مواقع خاص بروز پيدا مي کنه. کودک درون که ميگن ايــــــنه. 4. از اونجا که در دوران کودکي بر خلاف حالا مقدار متنابهي مو بر کله اينجانب حضور فعال داشتند و اين بنده موي چتري و تو دل برويي داشتم و از همونجا که من شديدا تخيل گرا بودم، در نتيجه قيچي را برداشته بودم و در خفا در چتري موهام به خيالم يک خونه بريده بودم و حتي براش در و پنجره هم ساخته بودم که باز و بسته مي شد!!!!! 5. من شديدا دچار صحبت کردن با خودم هستم و گاهي کار به مشاجره هم کشيده ميشه. گاهي صدام رو هم بلند مي کنم. در اين صحبت ها از قديم توانايي و يا مرض خاصي داشته ام که در مقعيت هاي زماني آينده دست به سناريو سازي با آدم هاي واقعي( که اکثرا چهره شون تو ذهنم مبهم اند چه اگر 10 سال بشناسمشون) بزنم. و در ادامه نسبت به اون موقعيت ها تو ذهنم واکنش نشون بدم. موقعيت هايي که معمولا خوب نيستند و کار به دعوا کشيده ميشه. خب اينم از من. اميدوارم لازم نشده باشه زحمت بکشين بريد توالت. اما کساني که بايد معرفي کنم خيلي سخت تر ميشه. از برادر گوسپند و برادر چوپان دروغگو ، کوچه مردابي ، سوشيانت ، ارتفاع ، تا نيمه راه دعوت مي کنم اگر حرفي واسه گفتن و رسوايي هرچه بيشتر دارند بيان وسط. سرگرميه بدي نيست. لااقل واسه خود آدم. بعدا اضافه شد: دليل اش اينه که اول ديدم که من چه قدر آدم قدر( و بعضا نمک) نشناس و بي ادبي هستم که از دعوت کننده خودم تشکر نکردم. اين واقعا مايه خجالت و سر افکندگي بود. اونا که دعوت شون کردم حواسشون جمعه؟ ما از آقا محمودرضا آقاي زمستان است خيلي ممنونيم و کلي از اينکه ما رو لايق دونستن که پديده بودنمون رو آشکار کنيم ابراز شادماني مي نماييم. ايشااللا دست به خاکستر بزني طلا بشه ننه. بعدش هم خواستم از رسوايي هرچه بيشتر خودم جلوگيري کنم. اينطوري که پيش ميره و فردا ملت تو خيابون تا منو ببينن نيششون باز ميشه که. بابا جون من که 5تا شيرين کاريه خودمو گفتم که. الان شما دوستان عزيز نامبرده بايد از خودتون بگيد نه از من. اگر هم هيچ نمي دونيد اينا چيه و اين خين کيه که دست همه رو به خودش آغشته کرده مي تونيد بريد از اين آقاي سلمان آقا بپرسيد که اينجا گفته چه خبره. |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|