|
<$SiKHooL$> |
|
دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵
خاک را فهميدن اما
آنگاه که دست نياز بر آري هماره شروعي خواهد داشت از ابتداي خاک در اثنايي که راز واپسين خلقت چشمان تو را بيارامد زان پس تويي بر خاک و به آسمان ليک دست دل باز و چشم دل روشن تا رسالت چشاندن طعم شيرين خاک را به اين خلق تلخ بر دوش خود بپروراني و هماره پاياني هم در انتهاي خاک _با دلي کنده شده از بيشمار قلب نافرجام_ بهنگاميکه در حس تب آلود خورشيد از ماه بوسه اي طلب کني و آفتاب را از بلنداي سايه ات سرافکنده سازي تا سکوت را بخشنده تر از قبل _در ترديد کرور کرور ستاره_ جامه اي بر اندامت بنشاني (يکي) یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵
آخيييي ،يادش بخير...
چي؟ من يه زماني بود که مي خواستم پرواز کنم. هنوزم ميخوام ها. خيلي مي خواستم پرواز کنم و برم بالا. برم بالا، هي برم اون بالا بالاها. بعد گفتم حالا که مي خوام برم اون بالا، برا پريدن چيکار کنم؟خوب... به نظرم عشق بالي بود که منو مي تونست به پرواز درآره. ببرتم بالا ، ببرتم بالا و بالا، هي ببرتم اون بالا بالاها. ولي نشد. بالام بهم نموندن، نشستم به راست و ريس کردنشون. حتما اون عشقه يه مشکلي داشته که اصلا کار عشق همينه، نه؟ که عشق کارش خيلي درسته. کي ميدونه؟ شايد...من تو چيزي که دستم بود اشکالي نميديدم ، گيرم در و تخته بهم جور نمي شدن. آره درسته ، ميبره آدمو ، من با همون بال شيکستمم پريدم ، به هر حال يه مشکلي بوده اما آخه مگه چقدر ميشه از يه بال شيکسته انتظار داشت، ها؟ قدر مسلم اينکه همه يه بالو دارن، عاشق که بشن ميشه 2تا. اونوقته که ميشه پرواز کرد. من نديدم عشق بال آدمو بشکونه شما ديدين؟ خلاصه اينطوري بود.عوض اش ميدونين چي شد؟ نه اينکه من مي خواستم بپرم، پرواز کنم، نميتونستم واسسم که، پريدم... اونوقت اين يکي بالم جور اون يکيو ميکشيد ، همينطوري پريدم. اونوقت اين يکي بالم قويتر شد. بزرگتر شد.خيلي ...تا اينکه يه روزي که هوا خيلي هم صاف نبود اين يکي بالم جدا شد..... حالا منم با يه بال بزرگ. نه ميشه پرواز کرد. نه ميشه نشست. زود خسته ميشم ولي نمي مونم. کاش انقدر بزرگ نشده بود. امروز تو نونوايي داشتم با خودم فکر ميکردم اگه همون موقع با بال شيکسته نمي پريدم هيچوقت اينطوري نميشد شايد دردناک بود اما درد داشتن يه بال بزرگ خيلي بيشتره..... (با تشکر از کسي که اجازه داد اين نوشته نوشته شود) شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۵
زندگي يعني با اطمينان از تاکسي پياده بشي ،
به صداي پاره گي شلوار ات ايمان بياوري و وقتي دوباره نشستي با نگاهي آنرا بپذيري و خم به ابرو نياوري. که اتفاق افتادني ست نه شدني دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۵
روزي روزگاري ماجرا نيمرو(ز) سگ(ي) امروز از اون روزها بود. کدوم روزها؟ اصلا روز کدومه ؟آقا من اصلا ميزنم زير همه چي .دبه درميارم. گير بدين دنبه هم در ميارما!!!کي گفته سيخول ها دنبه ندارن؟ کي گفته دنبه تو لذيذ تره؟ مگه تو دنبه من يا هر سيخول فرد اعلايي رو خوردي؟ ديدي ؟ من ميدونم اينا همه اش بخاطر اينه که يکي يه حرفي زده و مثل هر چيز اتفاقي ديگه اي تو اين مملکت که اتفاقا کم هم نيستن ، موندگار شده و همه هم فکر کردن که حتما هست که همه ميگن.دريغ از اينکه اگه فکر کنه اگه کسي ديگه نگه خب ديگه هيچکي نگفته و پس ميشه شک کرد . دليل اش هم اينه که حرفي که همه بتونن بزنن و همه ميگن خيلي حرف حسابي نيست که همه ميگن و پس همه ميدونن و چيزي که همه ميدونن هم گفتن نداره پس دليلي نداره بگيم. ازين به بعد بگين دنبه من لذيذ تره اما فقط اينام نيست. نميدونم اما خب شايد اصلا نخوام. خيليا از جمله خودم به اين نتيجه رسيديم که اينطوري فايده نداره و نميشه ادامه داد و بايد چاره اي انديشيد. منم چاره اي انديشيدم. خدايي خيلي چاره اش رديفه. اما هرچي فکر کردم و چه با عقل ناقص و چه با حس کامل ، هرطوري باهاش ور رفتيم درست نشد که نشد.همه چيزاي ديگه درس شد ها! اما اين يکي که يکم قضيه دلي ميشه قابليت بي خياليش خيلي کم ميشه. آخه دلم ميسوزه. يه جورايي تو يه کاشکي بزرگ گير کردم اينجام ماست گير نمياد بيکار موندم.دلم ميسوزه که (با اينکه زندگي و روزگار خيلي چرا بردار نيست) آخه چرا باهاس اينطوري ؟ خب يکم هم اونطوري. چي ميشه آخه؟ چه خسيسي تو . خوب نيس انقده کنس. نمي خوام تيريپ ناراحت بيام. کاري نداره اما دليلي هم نداره. که چي بشه؟ من هميشه با خودم ميگم اين دنيا انقدر بلد هست خودش که ناراحتي و بدي بسازه . ديگه لازم نکرده من دم به دمش بدم. اگه خيلي اينکارم بهتره يه کاري کنم يه آدمي(اگه هستين) يه انساني(اگه هستين) يا يه جونوري مثل خودمو سبک کنم. بهتره نه؟ ميدونم تا خودم خوب نشم نميتونم بقيه رو حسابي سرحال بيارم اما نميدونم اين يکي رو چيکار کنم. اونا که منو ميشناسن ميدونن من هم پررو ام (هم لوسم چون ته تغاريم) و هم سمج و خيلي اهل بيخيال شدن نيستم. نميگم خصوصيات باحال و خوبيه (چون پدرم دراومده به خاطرش) اما همينه ديگه.من فکر کردم و فهميدم من نميتونم با يکي ديگه. واقعا نميتونم.و واقعا تر اينکه نميخوام. خوشم نمياد. سيستم خيلي روشن تر از اين حرفاست. هرچي و هرکي شد ،شد. اگرم نشد که خب....نشده ديگه. من دنبال اش بگرد نيستم که نيستم. خودش حال کرد پيدا بشه. قدم اش رو چشم. سازم به دست خيابان را به کناري ميزنم از ميان واژه هاي خفته "کوچه" را به نوازش سازم بيدار ميکنم در ميان اشک هاي نريخته ات در نهايت کوچه به دلداري خودم در انعکاس تو ميسوزم (يکي) پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۵
سوره هاي انتقام خداوند
از آنهايي که اختيار داشتند نخواهند پندار ژنرال در هزار توي خود آنچه ميافت بر ما خواندني و مقدس ميافت حتي شمار کشته گان و گشته گان اش (يکي) شاد بود و من امتداد خنده اش را بر کمال شمعداني پنجره ات به دنبال پرندگان خيالم در آن دو آبگير آبي و نمناک به پرواز در آمدم آنقدر صميمي بود که رفتن اش را تصوري نداشتيم پس آنگاه بوسيديم، زمان را بر چشممان، نشانديم اش خورشيد را ساعتي ساخته بوديم با خورشيد آمديم و با ماه آميختيم و در تولد زمين آسمان را در ميهماني پيامبران بامداد به شرابي سرخ آغشتيم (يکي) نگاه تنهاي تو کافي بود تا مرا از تنهايي قرون پيشين ام باز رهاند تنها نگاه تو کافي بود تا من بفهمم چرا هزار لب تشنه را چشمه اي کافي ست (يکي) چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵
من هم
فرياد زدم، نه! من هم از فرو رفتن تن زدم ليک فرو نرفتن من کافي نبود تنها که بالا نيامدني هم باري آنچه فرو نرفتني مي نمود به فرو رفت ديگران بالا آمدني شد (يکي در سايه اي شاملو وار) آشنايي را جامه اي اگر به تن داشتي ، خشونتي جاندار را نهان،لمحه اي، نوشدارويي، سهراب زنده مي ساختي (يکي) یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵
تعجب کردم
و باز هم که چگونه حکمتي بود بخشيدن روح و دريغ کردن روحيه اي، هرچند؟ که اين روح دردناک را لمحه اي روشنايي اي در برش گرفت و لمحه اي از پس اش خاکسترش به باد، آنگاه که روحيه اي سرشار در تناقضي توفنده به کناره ها و سنگ پاره ها، شراره اي سوزان به روحم افکند تا معنايي گمشده را براي هميشه به ياد آورم به راستي تو را آفريدن چه حکمتي بود؟ (يکي) چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۵
و تازه من
بعد از رفتن به نيمکره جنوبي شب هنگام بود که فهميدم خدا گفته بوده: ¬_ موقع آفرينش آسمان _ دو آتيشه خاشخاشي (يکي) هم من ، هم تو من بخاطر تمام حقيقتي که گفتم تو بخاطر همه دروغ هايي که شنيدي تو مي سوزي مرا مي سوزانند .... مي بينمت .... پل صراط دست راست... (يکي) دفترم را که به سپيده اي کوتاه و وسوسه انگيز آغاز کرده بودم به رعدي از اطميناني خلسه آور ازهم گسيختم اش که آبستن ميوه ي سه گانه اي بود ارمغان مرارت و کمال (يکي) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|