<$SiKHooL$>

جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۸

در باب شکست یا: قاصدک را برای همه مقصد هایش دوست داشتند. و قرارشان این بود که همه اش را فوت نکنند. فقط یک پرش را بکنند. که به بقیه هم برسد



داستان های نیمه تمام. داستان ها، قصه ها، رویا ها و افکار نیمه تمام، ذره ذره تمامی فکر و روحش را تسخیر کرده بودند. مدت ها بود که نه چیزی می نوشت یا اگر می نوشت چیزی نبود که بشاید. تنها و تنها محض یادآوری طعم بودن قلم در دست بود. دیگر نه نای غصه خوردن داشت و نه نای خالی کردن خودش را. گاه به گاه چشم اش می افتاد به دست نوشته های دیگران. رفقا و هم صحبت های قدیم اش. از اینکه می دید دست شان به نوشتن هنوز می چرخد حسرت می خورد. هزار کلمه در دستانش سنگینی می کردند و دریغ از نوشته شدن یکی شان. نمی دانست. بارها با خود خلوت کرده بود و نمی دانست چطور می تواند بنویسد اش. مدام ابیات شعر در سرش چرخ می زدند که:
یادش بخیر پاییز
با آن طوفان رنگ و رنگ
که برپا
در دیده می کند.
و باز سکوت. شاید شعر دیگری از شاملو هم اضافه می شد در پی اش که
بیابان را سراسر مه گرفته ست
چراغ قریه خاموش است...
بیابان خسته، لب بسته، نفس بشکسته
عرق میریزدش آهسته از هر بند....
... گل کو نمی داند
مرا ناگاه در درگاه می یابد
به چشم اش قطره اشکی
بر لبش لبخند
خواهد گفت:
بیابان را سراسر مه گرفته ست....

و باز سکوت. غم تنهایی ماندگار شده بود. حرص اش گرفته بود که هرطور شده یکی از داستان هایش را به هر ضرب و ضوربی هست تمام کند. بنویسد و نفس راحتی بکشد. بعد با خودش فکر کرد که اینهمه داستان نوشته، چند بارش به نفس راحت ختم شده؟ از خودش خجالت کشید.
روز ها گذشت و او دیگر حتی خجالت می کشید بگوید که اهل نوشتن است یا اینکه بگوید داستان نویس است و یا اینکه نویسنده است. با صدای خفه ای همیشه می گفتش. و بعد ساکت می شد. اگر کمی خودمانی بود اضافه می کرد که البته چندی ست که چیزی ننوشته است. و اینبار واقعا ساکت می شد. و نگاه اش را به خودش می دوخت. به همه آنچه می خواست نوشته شده باشد. و اینکه چه طلسمی شده این نوشتن اش. پیش از این مگر چه بود که می نوشت و حالا دیگر پیدایش نیست؟
باید هرطور شده می نوشت. حتی اگر به احمقانه ترین شکل ممکن به سرانجام می رسید.
پس شروع کرد به نوشتن. و طبق معمول به جای اینکه برود سر اصل مطلب هی به مانند فرفره دور موضوع چرخ زد و صحبت کرد و صحبت کرد تا اینکه تصمیم گرفت نوشته اش مسخره به نظر بیاید. خواست بعدا حوصله نکند سری به این نوشته اش بزند. حتی تصمیم گرفت برایش یک اسم انتخاب کند که دیگر نور علا نور شود. یادش آمد که تصمیم گرفته بود چه کارها که بکند. یادش آمد که چقدر قرار مدار با خودش بسته بود. یادش آمد که اگر تنهاست تقصیر دیگران نیست. یادش آمد که دیگر نمی تواند بعضی کارها را بکند.
و یادش آمد که او یک کارمند است. و کارمند را جز مسخرگی نشاید.
تصمیم گرفت این نوشته اش مسخره ترین نوشته اش باشد تا بلکه توفیری کند.
هیچ می دانی توفیر کردن یعنی چی؟
توفیر کردن یعنی اینکه منتظر جرقه ای نشسته باشی و نشسته باشی و نشسته باشی و درست آندم که ذله شده ای و کلافه ای از بی جرقگی، بی هوا از جایت بلند بشی و به سبب این واکنش بی هوازی جرقه ای رخشان از ماتحت ات منتشر شود و تو تازه بفهمی که جرقه بی جربزه معنا ندارد.
هنوز دستگیرت نشد؟ یعنی فکر نون باش که خربزه آبه. یعنی اگه منتظر من منونی، شوهر بکن بیوه نمونی.
یعنی اگه پیره و میلرزه، به صدتا جوون می ارزه.
یعنی بلند بشی و سرش داد بکشی که مردک، مگه منو نمی بینی تو؟
توفیر کردن یعنی اینکه حتی آبشار نیاگارا هم با آنهمه عظمت اش بعد از سقوط باشکوه قطرات در آبگیرش، محض رضای خدا هم که شده چند قطره اش از آن چند میلیون به عنوان قرض الحسنه برای چند لحظه، برای چند سانت برمیگردند بالا و بعد سقوط می کنند دوباره. و اینکه آدم دلش می خواهد فکر و خیالی که به سرش زده بلکه به حقیقت بپیوندد که یکی از آن قطرات عشق اش بکشد و به جا اینکه قطره بماند بشود بخار، و بی خیال بزند به دل آسمان و گور بابای قرض الحسنه. آسمان آبی و چشمان زلالی مرغان دریای را بچسب.
دیگر نمی خواست چیزی بنویسد. اشک اش سرازیر شده بود و با کلمه ها سرجنگ برداشته بود. یادش آمد که می خواست نوشته اش مسخره باشد. عصبانی و مسخره باشد. غمگین و عصبانی و مسخره باشد. تنها و غمگین و عصبانی و مسخره باشد. ویران و خسته و تنها و غمگین و ....
یادش آمد که اگر می خواهد نوشته اش اینطور بشود نباید آنها که می گفت را ادامه دهد. پس تصمیم گرفت که دیگر دست از نوشتن در همان لحظه بردارد....

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...