|
<$SiKHooL$> |
|
سهشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶
قصه ي مردي كه خواب نداشت يا (اگر من گلي داشته باشم كه...) دستهاش را سخت بهم مي ماليد. شايد تنها چشم هايش هم سن دستانش بودند. و شايد قلب اش هم. مابقي حرف خودشان را ميزدند. قد و قواره و موهاش. باري از همه سمج تر همان سجل اش بود. اگر آن كلاه پر لك بافتني ي سبز سير با حاشيه ي سفيد سرش نبود و آن شلوار گل و گشاد قهوه اي سير و چند دست پيراهن سفيد و زرد روي هم پوشيده و جليقه ي پشمي تنگ نارنجي سير به تن اش، بي گمان آن كت سياه و بلند ژنده كه وصله پينه ها بر همه جايش حكم مي راندند به تن اش زار مي زد. سرما نفس اش را سنگين كرده بود. وسط حياط ايستاده بود. با پشتي خميده و سري كه تكان چنداني نمي خورد. چشم ها بر لرزش عميق اما آرام دستها ماسيده بودند. هر از گاهي گويي توان نگاه داشتن از دست داده باشد، لبهاي فشرده اش از هم گشوده مي شد و همه نفس اش همراه با همه آنچه بر قلبش سنگيني ميكرد سرازير مي شد اما....اما از آن سبكي چيزي نمي گذشت كه همراه با دانه هاي برف، آهسته و كم پشت باز بر او فرو مي نشست. تمام تلاش اش را كه مي كرد قدم از قدمي برمي داشت و دوباره مي ايستاد.دست ها گاه به جيب فرار مي كردند اما طاقت نمي آورد و دوباره به پيش چشمها برمي گرداندشان. نتوانست با خودش كنار بيايد. بعد از يك هفته خودش را راضي كرده بود برگردد قمصر. دلش هواي گل سرخ ها و محمدي ها را كرده بود و تاب نمي آورد. اصلا...اصلا دلش آنجا بود و او بود كه طاقت بي دلي را نداشت. با خودش فكر كرده بود كه بالاخره آنجا كس و آشنايي دارد و هرچه باشد از خانه به دوشي بهتر است. فكر كرده بود بتواند براي خودش كاري دست و پا كند و باقي عمر را بي منت و دردسر از سر بگذراند. فكر كرده بود....از وقتي يادش مي آمد سر و كارش با گل بوده و درخت. با گياه و خاك و آب. چه آنوقت كه مادرش بي آنكه دليل آنچناني داشته باشد در گهواره و بعدها بالاي تخت اش كاسه اي آب و مشتي گل محمدي يا رازقي مي گذاشت چه بعدها كه او خودش از وقتي راه افتاده بود هر صبح سرمست ميان بوته هاي گل مي چرخيد و با همه شان خوش و بشي مي كرد. رازقي ها را با محمدي آشتي مي داد، بهار نارنج ها را پيش از آنكه باد ببردشان يا پا لگد كند در بغل اش جمع مي كرد و گل سرخ ها را كه با خورشيد سهيم مي شدشان، سلام مي كرد. آنوقت سهم همه را مي داد. رازقي ها را در جانماز مادرش.بهار نارنج را براي خواب خوش خواهرش و محمدي ها را...آنها را هميشه در كاسه اي آب مي گذاشت كنار عكس پدرش كه ديگر نبود. مادر هيچ وقت از او صحبتي نمي كرد. گاه او را هنگام گذاشتن گل ها روي تاقچه كنار عكس مي پاييد. خودش يكبار از اصرارهاي طاهر گفته بود پدرش محمدي را بيشتر دوست داشته... يادش نمي رفت. همان روزهاي آخر سوم راهنمايي بود كه عمويش از تهران آمده بود خانه شان. خانه ي كوچك كاه گلي اما زيبايي كه گويي تنها سقف آنجا بود كه سقف بود. كه تنها نسيمي كه شبهاي تابستان از روي حوض شش بري شان سرازير ميشد، مي توانست خواب هايش را نقاشي كند. عمويش بعد مدت ها آمده بود و مي خواست او را با خود ببرد تهران. به مادرش گفته بود: خدا كه به من پسري نداد. بگذار طاهر بيايد تهران. هم كمك دست من خواهد بود. هم كمك خرج شما. فردا پس فردا هم كه خودش اوستاي كار شد برايش دست بالا مي زنيم و ...اصلا دختر خودم را بهش خواهم داد. چرا كه نه؟نظرت چيه؟ عاليه خانم سكوت كرده بود. دلش هيچ طور رضا نمي داد اما قاسم هم چندان بيراه نمي گفت. جدا از همه اينها چطور مي توانست بگويد نه؟...در همين گيرو دار بود كه قاسم بحرف آمد: ببين عاليه خانم، چرا راه دور بروم؟ من ديگر آفتاب لب بوم ام. امروز نه فردا عمرم را ميدهم به شما. آنوقت اين آهنگري مي ماند بي آهنگر.تو را به خدا حيف نيست اين همه سال زحمت به هدر برود؟ ريش و قيچي دست خودتان. فردا مي آيم و اگر راضي بوديد وسايل اش را جمع و جور كرده باشيد كه همان اول وقت راه بيوفتيم. فردايش طاهر مثل هر روز تمام كارهايش را كرد. گل سر تاقچه و سر تخت و روي جانماز گذاشت. با همه خداحافظي كرد. دم در خانه مادرش چادر گل گلي آبي و زردي زده بود زير بغل اش و بغض كرده بود. همان روسري آبي آسماني اي را سرش كرده بود كه طاهر دوست داشت. او از پنجره ماشين سرش را بيرون كرده بود و دست تكان مي داد. فرياد زده بود: مامان خدا نگهدار...مامان خدا نگهدار... مادرش كه هر لحظه از او دورتر مي شد و كاسه آبي ريخت پشت سرش. مادرش كه نتوانسته بود تاب بياورد. مادرش كه يكباره چادر را رها كرده بود و دويده بود سمت ماشين. و ماشين كه سر كوچه بيرحمانه پيچيد... اخمهايش را در هم كشيد.نشست روي پله ي كنار در. هيچ وقت آن دويدن از خاطرش نرفته بود. تقصير او نبود اما آن قدمها هميشه در سر او مي دويدند. تمامي اين سالهايي كه او در آهنگري دوام نياورد و عمو قاسم كه از نافرماني اش براق شده بود، از خانه انداختش بيرون و او به گلخانه اي كه متعلق به شهرداري بود پناه آورد. روزي كه به آنجا رفت بعد سالها توانسته بود دوباره نفس بكشد. هنوز جوان بود و غرورش اجازه نمي داد برگردد قمصر. خاصه آنكه حتما عمويش همه را عليه او شورانده بود. و حالا....مگر نه آنكه باز ميان گل و گياه بود؟ كه شايد مي توانست زندگي اش را به هر شكل شده بچرخاند؟ پس همانجا مشغول به كار شد. خيلي طول نكشيد كه صاحب كارش كه خود كارمند شهرداري بود حسابي با طاهر گرم گرفت و هوايش را داشت. چرا كه طاهر براي گل ها از دل و جان مايه مي گذاشت و توانسته بود آنها را به مراتب زنده تر و شاداب تر از پيش كند. طاهر همانقدر كه بتواند پول بخور و نميري در آورد راضي بود. كم حرف ميزد و بيشتر خودش را تا مي توانست در گلها غرق مي كرد. صبح زود شروع به كار مي كرد و تا غروب مشغول بود. آقا اسماعيل كه صاحب كارش بود محبت كرده بود و اتاق پايين خانه ي ارث پدري اش را به او داده بود و اجاره ي ناچيزي مي گرفت. و بعدها حتي سراغ اجاره را نمي گرفت و خود طاهر بر حسب وظيفه آخر هر ماه كرايه خانه را مي پرداخت. طاهر حتي حياط مخروبه ي خانه را هم از نو آباد كرده بود و بوي گل هاي آن حياط كوچك با ديوار هاي نيمه سالم و كوتاهش همه محله را برميداشت. به همين سبب اهالي محل هم از در دوستي با او در آمدند. همسايه ها گاه به گاه كمكش مي كردند و تا وسع شان مي رسيد هوايش را داشتند..... همانطور كه بر پله نشسته بود برگي را تماشا كرد كه سر خوش و آهسته بر آب حوض دايره شكل كوچك شان نشست و آب را قلقلك داد.اشك در چشمهاي بي قرار طاهر حلقه زده بود. اما سرازير نمي شد. خاطره ها رهايش نمي كردند. تمامي خانه و در و ديوار و محل با او اياق شده بودند و حرف مي زدند. يادش آمد هر روز صبح زود پيش از آنكه ديگران سركار حاضر شوند، محمدي و رازقي و رز را تر و تازه كنار هم مي چيدشان. حواسش بود نگاهي به آنها كه حال ندار بودند بياندازد و دلداري شان بدهد. بر برگشان دستي بكشد و انقدر باهاشان خوش و بش بكند تا از دمقي در بيايند. بعد همان موقع ها سر و كله ي همكاري پيدايش شود و او باقي حرفها را بگذارد براي دم غروب. تا از همه شان خداحافظي كند. يك ساعت تمام همه شان را سفارش كند مواظب خودشان باشند و آنوقت چندتايي از آنها كه لطيف تر و درشت و بانشاط تر از ديگران بودند بردارد، در را قفل كند و برود. گل ها را براي خودش بر نمي داشت. براي بچه هاي همان پارك كنار گل خانه مي بردشان و هميشه چندتايي را هم بين راه خانه به بچه هاي محله مي سپرد و جايش خنده ي بي غش و بي منت آنها را نصيب مي شد و همين ها تن اش را گرم مي كردند. با سوز حسرتي كه گاه و بي گاه ميانه ي راه ناغافل او را به خودش مي پيچاند. اسماعيل مي دانست طاهر گلها را برمي دارد اما چيزي نمي گفت. آن چند شاخه گل در مقابل آنچه طاهر به آنجا بخشيده بود بسيار ناچيز مي آمد. و البته فكر كرده بود اينكه طاهر بيشتر از ديگران براي گلها وقت مي گذاشت شايد مي توانست به عنوان اضافه كاري علت دهان پر كني براي كساني باشد كه جز عدد و رقم هيچ نمي فهمند. و چون چندين سال بعد بازنشست شد و جايش را به ديگري داد نبود تا ببيند كه همين يك هفته پيش صاحب كار جديد چه قشقرقي به پا كرده بود و طاهر را سنگ روي يخ كرد. طاهر با آنكه هنوز نفهميده بود چرا اخراجش كرده بودند بي هيچ حرفي سرش را انداخت پايين و رفت. اما صاحب كار جديد گويا براي درس عبرت ديگران هم كه شده طاهر را از پا انداخت. گفت: ديگه اينورا پيدات نشه. من پول به آدم دست كج و دزد نمي دم. طاهر نفهميد چطور خودش را به خانه رسانده بود اما تمام هفته از رختخواب بيرون نيامد. بالاخره تصميم گرفته بود برگردد قمصر. انتظار نداشت ازش استقبال كنند اما ديگر اينجا چه دلخوشي مي توانست داشته باشد؟ شهري كه همه چيزش را از او گرفته بود و به جايش...تهمت دزدي؟؟ او كه شب و روزش آن گل ها بودند...؟ آخر چرا؟ آقا اسماعيل وقتي از قضيه بو برد هركار كرد نتوانست جانشين اش را راضي به برگرداندن طاهر كند. اسماعيل وقت برگشت خنده ي تلخي كرده بود و بلند گفته بود: البته معجزه هم چشم ديدن مي خواهد. البته.... طاهر آنروز صبح بنا بود برود سمت ترمينال. اما همان وسط حياط خشك اش زد. دله دزدي آمده بود و چمدانش را از هم متلاشي كرده بود. چمدان نيمه قراضه اي كه او را به تهرانآورده بود و ديروز زير درگاهي گذاشته بود تا خداي ناكرده در تصميم اش ترديد براه ندهد اما حالا..... نه. بايد...هرطور شده بايد مي رفت.تمام توانش را جمع كرد. دستش را به چارچوب در گرفت و بلند شد. دهانش را در دستانش گرفت و ها كرد. در را كه باز كرد هاجر را ديد دستش را به هزار زحمت دراز كرده بود بلكه بتواند زنگ خانه را بزند. با ديدن طاهر از جا پريد. قدمي به عقب رفت و سلام آهسته اي كرد و سرش را انداخت پايين و انگار داشت حسابي با خودش كلنجار ميرفت.آروم و قرار نداشت. مي شناختش. او را كه هميشه آن چكمه هاي قرمز گلدارش را مي پوشيد، كلاه رنگ و وارنگ منگوله دارش را سرش مي كرد و شلپ شلپ دنبال او راه مي افتاد و تا يكي از آن گلهاي سرخ بزرگ دستگيرش نميشد جيغ و شيطنت اش آرام نمي گرفت و خوشحالي و خنده اش برپا نمي شد. حالا شلوار قرمز كلفتي به پايش بود و پليور قهوه اي نارنجي اش را تنش كرده بود كه عكس بزرگ خرگوش خنداني رويش بود. طاهر نمي فهميد چرا هاجر آنجا بود. تنها توانست كمي از اخم و رنج را پاك كند و گرمي خنده اي را به صورتش بدواند. سرش را كمي آورد پايين و گفت: سلام دختر گلم. كارم داشتي؟ هاجر با ترديد سرش را همراه دستي كه از همان اول پشت اش بود بالا آورد. در آن دست كوچك بر ساقه ي باريكي گل ظريف و كوچك يخ به تنهايي همراه با هاجر لبخند مي زد. طاهر چشمانش روي گل خيره ماند. دست راستش بي اختيار جلو رفت و گل را گرفت. دست چپ هواي چارچوب در را داشت. نگاهش را از گل به او چرخاند. هاجر از خجالت سرخ شد. سرش را انداخت پايين و سر گذاشت به دويدن سمت خانه شان. و تنها آن صداي شلپ شلپ آشنا بود كه در سر طاهر مي پيچيد. وقتي طاهر سرش را به سمت خيابان گرداند هاجر رفته بود. همانجا وا رفت. به لنگه ي باز در تكيه داد. دوباره گل بود كه او را نگاه مي كرد. بويش كرد. دوباره بويش كرد.ناگهان اشك و خنده اي بر صورتش شكوفيد. گل يخ را در بغل فشرد و پيشاني اش بر زانويش كه ديگر برف هايش آب شده بود، تكيه كرد. |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|