<$SiKHooL$>

پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۵

رابطه تنهايي با رابطه تنها

چيزي که اين چند وقته زياد ممکنه تو هر وبلاگي و هر سوراخ شخصي ديده بشه اينه که امتحانام تموم شد. واين هرچي هم که تکراري باشه اما حداقل اذيت کننده نيست با اينکه ممکنه پيش داوري ايجاد بشه که اين بابا هم مي خواد از کاراي کرده ونکرده اش حرافي کنه.
اما من با اينکه خيلي کارا نکرده ام و خيلي کارا هم مي خوام بکنم اما اينجا مي خوام چيزي بنويسم الان که تقريبا يه ماهي هست تو انگشتام ماسيده و اونم اينه: (البته از زياد بودنش مي تونين فحش هم بدين چون از اون مزخرفات نيمچه فلسفيه)
خوب چند وقتيه تو کله من دو تا کلمه دارن با هم کل و کشتي ميگيرن. ارتباط و تنهايي. خودشونن. داشتم به اين هم فکر ميکردم که قديميا تنها تر بودن يا ما جديدي ها. اونا بيشتر احساس تنهايي مي کردن يا ما. خب سوال آسوني نبود و نيست. بالاخره ما تو عصر (يا ظهر يا هر موقع کوفتي ديگه) ارتباطات هستيم نه؟ مگه تنهايي چيزي نبوده که در "فقدان" معني پيدا مي کنه؟ يعني تنهايي باري از انفصال و جدايي رو بدوش مي کشه. حالا اين تنهايي مي تونه هر طور باشه. هر شکلي و هر اندازه اي. از تنهايي هاي يه مهموني گرفته تا عاشقان تنهايي. از تنهايي هاي اجباري تا تنهايي هاي اختياري. از تنهايي هايي که بعد از کلي تنهايي ميان تا تنهايي هايي که احساس خفگي خارج بودن رو تداعي مي کنن. همه جورش بالاخره تنهاييه. و نهايتا تنهايي هايي که جدا از گذشته شون طولاني مدت خواهند بود تا اونايي که تا بخواي بفهمي شون شاهد طلوع روابط هنگفت خواهي بود. تنهايي باز هم از نظر من مي تونه هم جمعي باشه هم فردي . يه تنهايي عمومي. يه تنهايي آينه وار . تنهايي انعکاس در انعکاس. يه بي نهايت فقدان. اما در رنگ هايي نه فقط رنگ من و تو. حال و حوصله ندارم . دارم مشقي يک ماهه مي نويسم و ترجيحم در چنين روزي اينه که تو اين نوشته مخاطب ات قرار بدم اي " هرکي" .
اما ما معمولا ارتباط رو چي تعريف مي کنيم؟ ها؟ رابطه يه اتصاله. اتصال دو قسم. لازمه ارتباط يکي نبودنه . جالبه که ما لازمه رابطه رو انفصال ميدونيم و ارتباط رو در تضاد با فصل تعريف مي کنيم. و به عبارت ثاني در تضاد با تنهايي و باز ميگيم برا معنا يافتن رابطه تنهايي لازمه (قابل توجه اونايي که از تنهايي فرار مي کنن).
رابطه هم مثل تنهايي انواع و اقسام داره. بزرگ و کوچک و مهم و بي اهميت. براي اتفاق اين رابطه چيز ديگه که لازمه حضوره. يعني براي ارتباط داشتن بايد چيزي باشه که باهاش ارتباط بخواد بر قرار بشه. حالا ميشه راجع به اين حضور ساعت ها نوشت ، بحث کرد و بسط داد. خب ما هم يه خرده انجام ميديم. گفتيم که براش يه دو قلم حضور لازم داريم. برا دو طرف رابطه.(اينم جاي بحث داره که رابطه يه چيز دو سويه ست يا بيشتر هم مي تونه باشه) ميشه هربار يکي اش رو ثابت در نظر بگيريم و با اون يکي بازي کنيم. حالا اگه ما اينجا خودمون رو يه پاي رابطه بحساب بياريم طرف ديگه مي تونه چي باشه؟ وقتي از حضور حرف به ميون مياريم خيلي مهمه که اين حضور رو چي تعريف مي کنيم. اينکه حتما بايد حضور فيزيکي و نماد فيزيکي باشه يا مي تونه متافيزيکي هم باشه. نمي خوايم چيزي رو انکار کنيم ها. مي خوايم بگيم ميشه اسم نوع دوم رو هم ارتباط گذاشت؟ (ميدونم همه اينا خيلي عميق تر و فيلسوفانه تر بحث شده، مباحثي مثل ديالوگ و دياليکتيک) ما ميدونيم ارتباط مي تونه در شديد ترين حالت فيزيکي حضور کامل فيزيکي باشه يعني من و انقزي جايي همديگه رو ببينيم و همچين يه ساعتي همديگه رو بغل کنيم و ماچ آبدار و توفي و ديگر مخلفات اش . ارتباط مي تونه در حداقل حالت فيزيکي برسه به نامه. به نظر من چت هم فيزيکي تر از نامه ست چون منجر به جواب سريعتر و زنده تري نسبت به نامه ميشه.
حالات متافيزيکي چطوره؟ اون ميشه روابطي که عميق ترين و مهم ترين اش رابطه خالق و مخلوقيه که راه به راه ميشنوفيم. انساني ترش ميشه تله پاتي . احساس حضور ديگري در فضايي و تأثير گرفتن از اون حضور.
نميخوام خيلي گير بديم به اينا. حيفه. چيزاي بهتر تري هم هست. حالا تقريبا يه نيمچه تعريفي از تنهايي داريم و از رابطه. حالا مي خوام برگردم به سوال اولم که آيا ما فرزندان عصر اطلاعات تنها تريم يا بابا بزرگ.
تنهايي يه احساس درونيه که همه ميدونيم هيچ ربطي به تعداد اهالي طويله نداره. يعني دليل نميشه بودن من در يه جمع که تنها نيستم. اتفاقا همونطور که پيشتر از اين اشاره کرده بودم در جامعه احساس تنهايي بيشتر جلوه مي کنه. وگرنه تو بيابون تفاوت ظاهري بين هيچ کي وجود نداره و هيچ فاصله اي هم وجود نداره که بخواد اذيت کنه چون چيزي نيست که بخواد نسبت بهش فاصله اي باشه. چيزي که به نظر من مي تونه اينجا مقياس قرار بگيره بر اينکه بالاخره کي تنها تره امتداد وعمق روابطه. بيان يه آدم رو تو بيابون در نظر بگيريم. جدا از نقصي که گفتيم يه بيابون بهمراه داره لزوما اون آدم تنها نيست. چرا؟ چرا احساس تنهايي نميکنه؟ تو ميدوني؟ من مي گم اين بابا فرق اش با من و تو اينه که جنس رابطه اش فرق مي کنه. اينکه اون جدا از اينکه با عناصر طبيعي اطراف اش رابطه بر قرار کرده. به طور کلي اون با خود زندگي رابطه بر قرار کرده. ظريف شده و بينا. طبيعت رو احساس مي کنه. به قولي روح طبيعت رو درک کرده باشه و همراه اش شده باشه و تونسته باشه توش سازگاري بهم برسونه. ما ميدونيم باز تنهايي به عقل خيلي ربطي نداره. بالاخره همه ديديم که يه قناري هم مي تونه ازتنهايي بميره. ولي ما باز ديديم يه سوسمار تو بيابون خيلي مسخره اس که بخواد از نبود يکي مث خودش بغض کنه. جدا از طبيعت جانوران، که خب مثل اين مورد و مواردي مثل زندگي اجتماعي و فردي صدق ميکنه، مثل همين مورچه خودمون.
در رابطه با انسان که نيازمند رابطه است براي بقاي خودش متوجه ميشيم که انسان امروزي پايه عظيمي از روابط اش رو روي خود انسان ها گذاشته و اکثرا بر نوع فيزيکي اون. براي همينه که ضربات بيشتري مي خوره. و در عين حال در تعدد روابط خيلي وقتا خودشو گم مي کنه. بابا بزرگ من تو کوچه شون فقط با اصغر و تقي رابطه نداشته. بابابزرگ من يه حياطي از خودش داشته که چه ساعاتي رو که صرف اون نمي کرده و چقدر مي تونه اين رابطه طبيعي جانشين ممتددي و مناسبي براي تنهايي باشه. نميدونم دستگيرت شد چي مي خوام بگم يا نه. من در طول روز هزار نفر رو ميبينم و با ضربات پي يا پي و مقطعي روابط هزارتايي خودم رو از تنهايي خالي مي کنم . يه موبايل دارم و اينترنت هم که ميبينين دارم. همه اينا مظاهر رابطه اس مگه نه؟ بعد يواش يواش وابسته اينا ميشم. وابستگي بد نيست اما وابستگي به چيزي که مي تونه به راحتي نباشه خيلي لغزنده است. به همين دليل که به مجرد اينکه يکي دو نفر از کنارمون ميرن يه حفره تو دلمون وا ميشه اين هوا. من ميگم آدماي اين دوره زمونه خيلي دور تر هستند هم از همديگه هم از خودشون و هم از طبيعت که همه اش باز برميگرده به همين دوري از طبيعت خودمون . اين رابطه ها بد ن?ستن ميدونيم اينو. نميخوايم بزنيم کاسه کوزه عصرمون رو بهم بريزيم اما اينم بايد حواسمون باشه که نداشتن رابطه با غير آدميزاد ها هم فاجعه اي غير قابل گذشت هست. اگر روابط انساني مون هم بويي از روابط طبيعي داشت و چيزي بيشتر از تنها پر کردن دقيقه ها بود شايد هم همديگه رو بهتر مي فهميديم هم انقدر به هم نمي پريديم و بازار دل هاي شکسته و دست دوم انقدر داغ نميشد.
فکر کنم انقدر نوشته ام که کسي به اين خط نرسه. غير تو که رسيدي و ازت ممنونم که پايداري کردي و از همه بيشتر حق داري که فحش بدي. ديگه هم توضيح نمي دم. اگه نفهميدي چي مي خواستم بگم يا از اول بخون که مگه مغز خر خوردي يا متأسفانه بايد بگم خيلي پرت شدي از خودت. (چون من سعي کردم که خيلي واضح بيان اش کنم) لازمه که يه رجعت به خودت داشته باشي تا معني اين چيزا رو بفهمي.بازم ممنون که تا آخرش موندي.

براي روزي که مي خواستيم دستهايمان يکدست تر از امروز باشند
(يکي)

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵

بار بي وه

درخت بي بضاعتي مان را
در باغچه هاي عشق مان پرورانديم
گرچه آسمان زندگيمان
خورشيد را از ما دريغ داشت
به شور اشکمان درختي ساختيم
که اگر از سايه ناتوان شد
سرشار شد از ميوه ي عشق مان
وتکيه گاهي براي زمين
تا ماه را به ساحل خورشيد
نظاره کند
(يکي براي کسي ...دوستي...منتظري)

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۵

ژولي پولي

گاوماندن
آنهم
در سرزميني که يونجه يافت مي نشود
کاري ابلهانه ست
هرچند که آرزوست
(يکي)

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۵

زينگينگيزززز

خيلي عوضي شده ام
گاه حتي اشتباهي هم مي شوم
اين تو بودي
با زنگهاي هر روزت
مجبور به اعترافم کردي
چيزي که نمي فهمم اما
عذرخواهي هاي تو بود
در منتهاي من هر بار
به انتهاي ما
ديگر بار
(يکي)

یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵

مزه هاي دلتنگي

تاريکست و نه شوم
خداوندگارش خودمم اينبار
نمي خواهم ديگر ببينم بردنم را
تکه تکه شدنم را
نمي خواهم ببينم ديگر لحن اين جيغ هاي مکرر را
فرياد هاي متصل اش را
آري اين نشاط گونه فريادي مي بايد و آنها غرقآبه هاي شادي
ديگر نمي خواهم شاهد اين انتظار هاي نمناک و مرده اي باشم
که از فرط انتظار
به عادت منتظرند
نه اصرار نکنيد
اصرار نکنيد نشانم دهيد خنده هايي سخت را
که تقاص شان را هزاران آه ميدهند
در کوچه هاي باريک
دل هايي بزرگ در تنگناي وسع شان
و خسته بر پنجره
از اينهمه اصطکاک روح و تن شان
خنده هايي که کريه ترين وجهه ذلت را
به سطح تصوير مي کشند

اينبار تنها مي خواهم تنها
بنشينم سيال
در تاريکخانه ام
و لمس کنم اينبار آنچه ديده ام را
لحن اش را
رنگ زمخت دست و دل اش را و زخم اش را
و سر به درون اين رنگآبه هاي خندان فرو برم

آنچه ديده ام را
در اين تاريکخانه
نشسته ام باري
به اميد
به آماده شدنشان
براي ظهور
(يکي)

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۵

غروب صعودي

زخم زانوي من
پيش از آنکه به غايت دردگونه اش نايل شود
يادآورد دوستان منست
در يکي حادثه دور و رنجور
درخت تو که به هزار ريشه جان گرفت
اينک تنها گرده ي مرا تکيه گاهش
مي يابد آرام
اما
اما
اشتياق من به بودن
هر لحظه فزونتر
تا درخت تو ميوه خورشيد را
به جان شيرينش
بوسه اي به خاک هديه کند
شايد آنوقت
در اشک شوق زمين
از غروب ديرپايت سرباز زني
و آنگاه نگاه مرا دريابي
که خورشيد به اميد حضور تو
غروب مي کند
(يکي براي يکي از دوستاش هويجوري)

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

بيقرار بيدار

ميبيني؟
درخت مانده و ما به گذر آنسوي تر آبها
ليک درخت به نظاره و
تنها
ما به تمناي درخت پاره ي ذهن
که اينسوي به فراموشي و غفلت

باري درخت
همچنان نگران است
نگران است
و شاخ هايش به هزار فرياد
به فغان است
و چشمان سحرش دگربار
به انسان پاره ي وجودش به ياد
گريان است
نمناک است
نگران است هنوز
درخت
ما را نگران است.....
(يکي)

پنجشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۵

خاش خش

سکوت برگهايي که دستان تو را بر خروشاند
ناله هايي پياپي را مبدل شدند
آنچه تو ميخواستي باري
وجودي بود گرچه به سبکي برگ
به سادگي صدا
و به کوتاهي من
(يکي)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...