<$SiKHooL$>

شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۸

چمدان: قاب کهنه، دست خسته، صورت چین و شکسته، رو به سوی درب سالا سال بسته، می نهم گام... می نهم گام


ته دلم احساس خوبی ندارم. پنچه و چنگول را امتحان کرده ام. جواب نمی دهد هیچ که هیچ. دست و پا را هم به همین طریق. دیوار ها سست و صیقل زده بالا رفتنم را ناممکن کرده اند. پایین هم نمی شود رفت ها. فکر نکنی. پایین خبری نیست. چرا؟ چون بوده ام؟ نه من پایین نبوده ام. من هم مثل شما میان راه قرارم دادند. چند صباحی هست که فهمیده ام کسی از صفر شروع نمی کند. کدام صفر؟ زندگی صفر بردار نیست. میان راه ام و تنها و تنها دستانم خسته تر می شوند از تحمل خودم، احساس ام و بودنم. شاید روزی روزگاری همه چیز را رها کرده بودم و فهمیدم که حتی با رها کردن هم سقوط نمی کنم. خیلی درد داشت. خیلی درد داشت. من که زمین نخوردم اما سقوط نکردن گمانم دردش بیشتر باشد. یادم هست زمانی رفیقی قدم هایش آهسته بود و محتاط. ترس سقوط داشت. ترس افتادن. و من همانجا، روی کوه، کنار دره ای، نشان اش دادم هر قدر هم که شلنگ تخته بندازی سقوط نمی کنی. چیزی برای سقوط کردن وجود ندارد. حتی افتادن هم آنقدرها راحت نیست. و .... و وقتی هم که بیوفتی تازه حالیت می شود که جای دوری نرفته ای. همانجایی که بودی.
آن روز می خواستم بگویم که راه ات را برو. فکر افتادن نباش. به هر کجا که به مزاج ات می خورد برو. اما حالا مشکل ام شده رفتن به آنجا که به مزاج ام می خورد. شکر خدا کسی آنجا از من نمی پرسید که حالا که نمی افتم کجا بروم. اصلا کجا می شود رفت؟ و بیشتر سوال این بود که کی می رسیم؟ هنوز مونده؟ و همه اینها از فرسودگی گام ها بود البته. همیشه می شد نقطه ای را نشان داد و گفت: آنجا. می بینی؟ به آنجا که برسیم تمام می شود....
کاش تمام می شد. می دانستم که تمام نمی شود....
دیروز بود انگار که رفتم سراغ مرتضی ماست بند. پرسیدم: خب مرتضی. کسب و کار چطوره؟ مردم که به قوه الهی هنوز از ماست خوری نیافتاده اند که؟
جوابی نداد. پقی خنده زد. جواب ام را نداد اما. انگار چای لازم شده بود. رفت دو استکان چای ریخت. سیگاری هم حواله اش کرد و نشست کنارم. دو سه قدم آنور تر.
دو سه تا پک زد و گفت: آخه چطوری می شه به ماست آب بست؟
پرسیدم: مگه لازمه؟
گفت: نه.
و ساکت شد.
همینطور زیر زیرکی نگاهش کردم. کلنجار رفتن را گذاشتم کنار. دو قلپ چای خوردم و گفتم: خب قیمت ها فرقی نکرده؟
دوباره پقی خنده ای زد اما اینبار گفت: چه فرقی می کنه؟
بدون فکر گفتم: خب زندگی خرج داره آخه.
نگاه ام نکرد. نگاه اش به سیگار نصفه اش بود. محکم تو نعلبکی خاموشش کرد و گفت: آره خب... زنده بودن خرج هم داره.
پا شد. تفاله ته استکان را نگاه نکرده پاشید کف پیاده رو و رفت داخل. هاج و واج موندم. کمی صبر کردم دیدم پیداش نشد. خواستم برم پی اش که دیدم خودش اومد. گفت: محسن
گفتم: ها؟
دست اش یه عکس بود. اومد سمت ام و همینطور که داشت می دادش دستم گفت: چند؟
عکس را نگاه کردم.... عکس را نگاه کردم.... چشمام درد گرفت. خیلی... بهش نگاه کردم. تازه حالیم شد. چشاش قرمز قرمز بود. خجالت کشیدم. سرمو انداختم پایین.
خسته شده بود. ولو شد روی صندلی اش. چراغ پیاده رو دونه دونه داشت روشن می شد. چند دقیقه همون طوری بودیم. تو عالم خودمون. دستشو گذاشت رو شونه ام. دستش بزرگ بود و گرم. گفت: ولش کن.
من و منی کردم و آهسته گفتم: آره ولش کن...
سرمو بلند کردم و گفتم: خرت و پرتی همراه داری؟
گفت: نه. من نه.
گفتم: منم نه. بریم؟
سر تکون داد که آره.
پا شدیم. دبه ها و سطل های ماست و سرشیر رو برداشتیم از مغازه آوردیم بیرون. داشت آخریاش رو می آورد بیرون و من نشستم. یه تیکه مقوا برداشتم و روش نوشتم که: صلواتی یا هرچی. ماست اش شاید نمک داشته باشه اما آب ندارد.
مقوا رو گذاشتم روی دبه ها. کرکره رو کشید پایین اما قفل نکرد. اومد و نفس نفس زنان نگاهی به مقوا انداخت. نیشش باز شد و زد پس کله ام و گفت: یالا. راه بیوفتیم. مرتیکه با اون دست خط اش.
پقی خنده زدم و راه افتادیم.
گفت ام: آوردیش که؟
گفت: آره. بیا.
دوباره نگاه اش کردم. خودمان بودیم. با رضا و کاظم و ابوالفضل. پای صنوبر. گوشه های عکس رفته بود. با اینکه خوب نگه اش داشته بود اما زمان این حرف ها را گوشش بدهکار نبود. بیل دست مرتضی بود. صورت من گلی بود و اخم کرده بودم. ابوالفضل زیر پای کاظم نشسته بود. کاظم برادرش بود. رضا بالای سر همه مان ایستاده بود. دیگر هیچ کدام شان نبودند. نه رضا که تیرباران شد. نه کاظم که همان اوایل فرار کرد و خبرش آمد که گرفته بودنش و همانجا محاکمه و .... و نه ابوالفضل که از بعد کاظم کارش به تریاک کشید و ذره ذره آب شد....
سرم را از عکس برداشتم. اتوبوس آرام و بی حوصله مانند شوفرش، حرکت می کرد. به مرتضی نگاه کردم. نگران بود. من هم. نمی دانستیم هنوز... کاش زنده بود و کسی نبریده بودش...
(یکی برای یک عکس)

فوتوبلاگ دوباره چرخ اش می چرخد.


جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۸

دوخت و دوز: یا همان که تکرار و اصرار می کرد تا همه شیرفهم بشوند و باری همه رد می شدند و نصیب اش می کردند یک کلمه را: دیوونه!


روزی روزگاری یک مرد همراه یک گاری در سراشیبی و سربالایی آواز سر داده بودند که: قیژژژژ قیژژژژژ نمکی قیژژژژ قیژژژژژ نون خشکی......
روزی روزگاری در یک میدان اصلی یا لا اقل نه چندان فرعی زنی نشسته بود فال حافظ می گرفت و به جای پول طلب دعا و شفا می کند برای خودش. اگر روزی روزگاری از آن میدان گذر کنید محال است صدایش را نشنوید و بگذرید. التماس دعا دارم آقا.... شفای عاجل طلبم کنید خانم. آن دنیا مرا فراموش نکنی.....
روزی روزگاری دیوانه ای در شهر سر و کله اش پیدا شد که تنها و تنها خودش به دیوانگی خودش آگاه نبود و از این حیث همیشه خود را نسبت به دیگر دیوانگان شهر بسیار خوش اقبال تر می دید و هر گاه می دیدشان با تفاخر می گفت: حداقل من انقدر بدبخت نیستم که خودم هم بدانم که دیوانه ام......
آن روزها صدای خاکشیر می داند. آن روزها، روزهای خاکشیر مزاجی محسوب می شدند و هماره با یک پیت، من بودم و روزهایی که به ناف شان خاکشیر سرد و گرم می بستم تا بلکم افاقه کند و روز جمع و جوری برای فردایش تیار کند.....
اگر روزی کسی زنگ خانه ی ما را فشار می داد و می پرسید که آقای فلانی؟ من به راحتی جواب می دادم که خیر آقا. زنگ بغلی را بزنید. روزها بعد بود که کسی با من گفت که درست نیست که اسم تان را روی زنگ نوشته اید. و من درست چند لحظه پیش بود که فهمیدم که اشتباه می کرده است طرف. چندان هم به چشم شان نمی آید انگار.....
خسته و شکسته تمام مسیر را پیاده آمده بود اما همچنان مصر به لگد کردن دانه دانه ی برگ ها. دیروز اما گریه اش تمامی نداشت. یکریز باران می آمد آخر.....
از شما چه پنهان....


سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...