|
<$SiKHooL$> |
|
جمعه، دی ۲۱، ۱۳۸۶
«عريان كندم هر صبح دمي
گويد كه: بيا، من جامه كنم» مولوي يكي بود يكي نبود. يك مردي بود به اسم ناصر. ساحل نشين بود. آفتاب سوخته و لاغر و ريز اندام. با اينحال طوري مي ايستاد كه انگار او بلندترين كسي يا چيزي باشد كه بر زمين ايستاده است. هميشه سرش بالا بود و صاف و صوف قدم برميداشت. بهمين جهت هم بود كه همه او را ناصر كوهي صدا ميزدند. اگر ميزد و روزي ناصر كوهي را ميديدي شايد اول بار، از ديدن اينكه آدمي با اين قد و قامت، چنين اسمي داشته باشد كمي تعجب مي كردي يا سعي مي كردي خنده ات را گوشه اي بچپاني دور از چشم هايش. اما همين كه نگاهت به نگاهش دوخته مي شد بي برو برگرد دستگيرت مي شد كه چرا او همچين اسمي دارد. كه نه تنها كوه بلكه انعكاس كوه و با اينحال سكوتش، در آن چشمها خوانده ميشد. ناصر اما همه اش اين نبود. ناصر درونش ماجراي ديگري بود كه كسي را ازش خبري نبود. او هر روز صبح آفتاب نزده بيدار بود. مثل ديگر ساحل نشينان پيرهن سفيدي كه سرتاپايش را مي پوشاند تنش مي كرد. از سر عادت كمي آنرا از گرد و خاك ديروز تكان مي داد، سوراخ هايش را مي شمرد و حسابي دقت مي كرد در جاي ناجوري سوراخي سر و كله اش پيدا نشده باشد. آنوقت كه خيالش راحت شد لبخند رضايتي ميزد و از خانه مي آمد بيرون، توي حياط. از سر تاقچه مانندي كاسه ي شير و قرص ناني را كه بود برميداشت.آنها را لب حوض آبي كه وسط حياط بود مي گذاشت. صورت اش را چند بار شلخته آب مي پاچيد و وسطش فوت مي كرد. كاسه و نان را دست مي گرفت و باز مي گشت داخل. دستش را از آنچه بود خالي مي كرد. سرش را با دستمالي كهنه اما تميز مي بست. با انگشت اشاره دست چپ دندانهاي سفيدش را در آينه ي شكسته ي كوچكي حسابي مي شست كه گوشه اش پايين راستش كه سالم مانده بود، روزي با خطوط سفيد نقش و نگار زيبايش كرده بودند. طناب و تور و باقي وسايل اش را روي كولش مي گذاشت و ناشتا ميرفت سمت قايق اش. به ساحل كه مي رسيد قايق را با صداي قژ و قژ دلنشيني در آن سكوت سحرآميز صبح بر مي گرداند. باقي قايق ها هنوز دمر روي ساحل بودند و بيدار نشده بودند.وسايل را به دقت درونش مي گذاشت. به سرتاسر لبه قايق آرام دستي مي كشيد و بعد از نگاهي كوتاه اما عميق به دريا بي درنگ پشت قايق ميرفت و به سمت افق هلش مي داد تا اينكه ميانه ي راه وقتي قايق روي آب استوار شد، با پاهاي خيس بپرد توي قايق، جلبي بنشيند، و تند و تند شروع كند به پارو زدن تا آنكه ساحل را به اندازه اي ترك كرده باشد كه تنها خطي از آن با نوار باريكي از خانه هاي ده نمايان باشد. كه تك و توك ازشان دود باريكي بلند مي شد كه گويي تازه بيدار شده آرام نجوا مي كنند. آنوقت پارو ها را از آب مي گرفت. نفسي تازه مي كرد و نگاهي به اطراف مي انداخت. دست هايش را به دو طرف قايق مي گرفت با نگاه كسي كه گويي بخواهد از استحكام آنها مطمئن شود. آنوقت خودماني مي شد. دستهايش را توي دلش قايم مي كرد. خودش هم همراه دستهاي زبر و ترك تركش قاطي دلش مي شد. نگاهش را همراه با انتظاري دوست داشتني اما بي تاب و بي قرار مي دوخت به جايي كه آرام آرام بعد از چندي نوري و بهمراهش خورشيدي طلوع مي كرد و لبخندي بي آنكه لب از لب بازشود تمام چشم و صورت چين خورده اش را مي پوشاند. با اينحال آنچه ته نشين مي شد، غمي بود كهنه كه در چشمانش براي او دست تكان مي داد در حالي كه خورشيد از پس اش نور زيبايي را در چشمانش مي گستراند. چشماني بس باز و روشن كه سفيدي اش گويي اندازه تمامي آسمان بود. به مجرد آنكه خورشيد در آسمان تمام رخ مي شد و سرخي اش را در باراني طلايي قايم مي كرد، دست به كار مي شد. غم را گويي بي اختيار از چهره اش مي پراند كه انگار مگس يا پشه اي باشد. مرغان دريايي را و صداشان را با شور و شوق زنده اي نگاه مي كرد و مي خنديد كه گويي آن طلوع را پاياني نباشد براي او.كه انگار بهترين روز براي صيد باشد. كه امروز مي شود. پس لباسش را مي كند.دستمال سرش را باز مي كرد. تاشان ميزد و كناري مرتب ميگذاشت شان. آرام آرام تمام قايق كوچك اش را كه سالها تنها همنشينش بود، خميده گام بر مي داشت و دست هايش را روي سطح آب مي كشيد. و هرقدر كه دستش باز ميشد و دور ميشد سطح بيشتري از دريا ر دست مي كشيد. كه آنهم آرام و سر صبر و حوصله بالا و پايين ميشد،كه گويي توي دلش براي خودش سوت ميزند. دست مي كشيد تا تمام قايق را دور زده باشد. آنوقت دستهايش كه خيس آب بودند را بيرون مي آورد. سينه اش را جلو ميداد. و با آبي كه بر دستانش بود قاطي اش مي كرد. تا آنكه دستها به صورت برسند و چشمها. كمي روي چشم هايش صبر كند. و پره هاي بيني اش را از بوي گونه ي دستان دريازده اش سرشار كند. دستها را پس پايين مي آورد و بي معطلي با ذوقي كه به يكباره در چشمانش دويده بود بر روي آب خم ميشد. آب را نگاه مي كرد و عمقش را پي مي گرفت و انگار چيزي را آن پايين دنبال مي كرد. و وقتيكه كه انگار پيدايش كرده باشد با خنده ي محجوبانه اي كه بيشتر سرريز قلقلك دلش بود ابروهايش را بالا مي انداخت و با چشماني باز به آب مي جهيد و گويي خودش را به آن وصل مي كرد. زير آب ميرفت و عميق و عميق ميشد. پس سطح آب كه هيچ، حتي كلمه اي نم پس نمي داد، آن پايين شنا مي كرد. شنا مي كرد كه انگار كه مي دويد. گاهي به سرعت مسيرش را عوض مي كرد و همين طور ادامه مي داد تا كمي دور يا نزديك از قايق اش، بعد مدتي خودش را به سطح آب برساند و نفس بي امان عميقي بكشد. دو بار ديگر هم از پسش نفس بكشد و نگاهش را كه از عمق آب برچيده نميشد پيگير چيزي نگاه دارد و دوباره با ته رنگي خنده و با اينحال جدي پايين برود و باز همان آش و همان كاسه. تا اينكه باري كه بالا مي آمد و ديگر غروب شده بود، ديگر به همان سرعت و هول پايين نمي رفت. نگاهش را كه در نفس هاي تندش به آفتاب غروب دوخته بود چند بار باز و بسته مي كرد. غروب را در چشمانش مي نوشت. و بعد از مدتي اين بار از سر عادت، با سكوتي كه برش گرفته بود و خصوصا چشمانش را، دوباره پايين مي رفت و بعد از لختي با دو يا سه ماهي برمي گشت بالا. آنها را به داخل قايق پرتاب مي كرد. و شايد خودش را هم. و بعد پارو زنان آرام آرام در حالي كه پشتش به ساحل بود با نگاه صبور و مطمئن اما دوباره خاموشش به روبرو، به ده شان باز برميگشت. قبل از رسيدن به ساحل اما، توقفي مي كرد. پاروها را بيرون ميكشيد. دستش را به زانو مي گذاشت. بلند مي شد. تور را بلند مي كرد و با تمام دردش كه به جا مانده بود به دريا پرت مي كرد.پس آنرا كه در آب آرام و لخت مي آرميد و ولو مي شد تماشا مي كرد. بعد از چندي كه انگار كافي باشد، آنرا از آب مي گرفت، به گوشه ي قايق اش مي سپرد و خودش را به ساحل مي رساند. آنوقت ديگر صيادان هم بازگشته بودند به ساحل.قايقها پراكنده و معطل روي شنها مانده بودند و صيادان ماهي هاشان را سبد مي كردند. ناصر اما قايق اش را مي كشيد روي شن ها و خطي عمود بر افق را برشان نقاشي مي كرد. تور و طناب و ماهي ها را برمي داشت. قايق را برميگرداند و به سمت خانه اش راه مي افتاد. در راه به ديگران كه مي شناختند اش لبخند خسته اي ميزد و صداي آنها را كه از پشت سر در گوشش اش شعله مي كشيد خاموش مي كرد. و همينطور انعكاس شان را. همينطور انعكاس انعكاس شان را..." ناصر كوهي خسته نباشي." " ناصر كوهي تو انگار شانس بهت پشت كرده" " باز هم كه دست ات خالي مانده ناصر"" ناصر نكند طلسم شده اي. كاري بكن مرد"" يك نذر و نيازي، قرباني اي چيزي بده شايد اقبالت برگردد ناصر"" چرا از صيد دست نمي كشي ناصر؟؟"... روزها و روزها اين حرفها را مي شنيد و خودشان و تكرارشان را هر شب تا صبح خاموش مي كرد. و تنها آنروز بود كه وقتي شنيد كسي گفت "صيد"، لختي ايستاد. صورتش درهم رفت و زير لب آرام، بي آنكه حتي خودش بشنود گفت: صيد؟ صياد؟....مگه من؟... و انگار متوجه شده باشد ادامه حرفش را همراه با بغضاش خورد. قدم هاي خسته اش را هرطور شده به خانه اش رساند. ماهي ها را روي همان تاقچه گذاشت. وسايل ديگر را سر جاي هميشگي خودشان. دستمال را از سرش باز كرد. در آب حوض آبش كشيد و حسابي چلاندش. و مثل هر روز رفت داخل و ديگر بيرون نيامد. تنها نوري كم سويي از پنجره ي كوچك اما روشن اتاقش بيرون ميزد. پس آن فردايش بود كه سليمان وقتي نيمه شب آمده بود تا ماهي ها را بردارد و جايشان كاسه اي شير و قرصي نان بگذارد، از اينكه ديد از ماهي خبري نيست سخت متعجب شد. برگشت كه برود. اما دلش نيامد. كاسه و نان را گذاشت. دوباره دم در خانه قدم اش خشكيد. نگاهي به حياط و ديوار و پنجره كرد، كمي اين پا آن پا كرد و لاجرم دويد سمت در تنها اتاق ناصر. آنرا بي پروا كناري زد و وارد شد. ديد از ناصر خبري نيست كه نيست. و اينطور بود كه ديگر كسي ناصر را نديد. روزها بعد بود كه قايق اش با تور و طناب و ديگر وسايلي كه مرتب درونش گذاشته شده بودند، بي هيچ حرفي به ساحل نشست. همه ماهيگيران دورش جمع شدند و شست شان خبردار شد كه قايق، قايق ناصر است. همه بي آنكه كلمه اي بگويند يكي ديرتر يكي زودتر نگاهي به دريا انداختند. آهي كشيده قورت داده سر برگرداندند و خسته و نزار به خانه هاشان باز گشتند. بي آنكه فهميده باشند خورشيد، چندين روز است كه ديگر غروب نمي كند. (يكي در جستن يكي) شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۶
احساس حماقت سرتاپام رو گرفته. هيچ نشده بود اينقدر احساس بي دست و پايي كنم. احساس كنم كه هيچيه هيچي ازم بر نمي آد. من تا حالا گمونم نشده بوده كه صراحتا بگم كه كسي رو دوست دارم. چرا. از شعر ها، از برخي نوشته ها و شايد پانويس ها چيزي احساس مي شد كه لزوما براي كسايي كه خبري ندارند نبايد خيلي قابل اعتماد باشه. اما من يه بار. شايد اولين بار( چون نمي خوام بي خود لاف بزنم) باشه كه اينجا مي گم كسي رو دوست دارم. شايد اون اوايل چيزي گفته باشه. خيلي وقت پيش از اين. مطمئن نيستم. انرژي گشتن دنبال اينكه تا به حال اينجا همچي چيزي گفتم رو هم ندارم. اما امروز يا بهتره بگم امشب دارم مستقيما مي گم كه من كسيو دوست دارم. من خيلي وقته همچين فريادي نزدم. شايدم بهتر باشه تا آخرش جلو خودمو بگيرمو نگم اسم كسي رو كه وقتي من تو سفر بودم. وقتي هيچ كي نبود اينجا يكي بود كه با صبر و حوصله نارنج رو آب مي داد. مورچه رو خواب مي كرد. و دعواهاي مانيل و ماگاز رو ختم به خير مي كرد. نمي تونم ساكت بشينم. دلم داره مثل اسفند رو آتيش جلز ولز مي كنه. مي دونين چند وقت بود كه دلم اينطور جلز ولز نكرده بود؟ آخه تازگيا داره سر پا ميشه. تازگي ها برگشتم خونه. چند وقت پيشا گفته بودم كه برگشتم به اون پسره كه خورشيد خوني مي فروخت. يادتونه؟ آخه داشتم برمي گشتم خونه. نگفتم. ببخشيد. راستش مي خواستم برگردم ببينم اوضاع چطوره. خب بعد هم اينكه بايد يه دستي به سر و روي خونه مي كشيدم يا نه؟ اما حالا.... دوستم. كسي كه اين چند وقته قلبمو روشن كرد. كسي كه دل به دلم داد و يواش يواش دستمو گرفت و پيش برد حالا گمونم زدم دلش رو شكستم. حالا ديگه نمي آد اين ورا. حالا ديگه هيچكي جوابمو نميده. همه باهام قهر كردن. نه مورچه از لونه اش بيرون مي آد. نه مانيل و ماگاز تحويلم ميگيرن. رازاليا هم رفته اون بالا هرچي صداش مي كنم جواب نمي ده. نارنج اما چندتا برگش ريخته. باقي شو دور خودش جم كرده و زده خودشو به خواب. همه مي گن تقصير توئه. شايدم راس مي گن. خدا اما مي دونه. تنها اونه كه ازم دلخور هست اما دلش اومده و نرفته. ولي نگاهش سنگينه. يه پارچ آب دادم پاي نارنج. دريغ از يه قطرش كه رفته باشه تو خاك. مي دونم. دوستم فقط دوست من نبود. ديگه كلي با همه اياق شده بود. كاش مي دونستن كه خودم از همه جگرم خون تره. از همه داغ تر دلم. اما خب اونا هم داغ ديدن. اونام دلشون شيكسته. نمي دونم چطوري دوستمو پيدا كنم دوباره. دوباره اين خونه و چراغ شو روشن كنم. فكر مي كنم اگه يه خورشيد خوني خريده بودم از پسره.... حالا شايد به كارم مي اومد. شايد مي شد.... ديگه خودمم دست و دلم به كار نمي ره. انگار همه چي به دوستم بند بود. كاش كه برگرده. كاش كه ببينه اينو و بدونه كه ما همه اينجا دم پله ها نشستيم تا برگرده و دلشو مرهم باشيم. اگه ديدينش كسيو كه خوب بود. دلداريتون مي داد. كنارتون مينشست و همين و همين شما رو گرم مي كرد. با صداش شما رو آروم و خواب مي كرد. با نگاهش شما رو غرق مهربونياش و زندگي مي كرد.... منو لطفا بي خبر نذاريد....
جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶
خوني كه مي رود، خوني كه زندگي ست خون خود رامن رها كردم نگاه ام چون بهمراهش چو اندوهي كه گويي نيست فرجامي واپسين تك پاره ي جوشنده ي خود را كه در اين جسم بيمار دمارش مجال هيچ غليان نيست قطره قطره قطره چكنده، دونده، جوشنده زين رگ ديرينه دردآلود رها كردم قطره ها را حسرت جوشيدني گويي بر دلم ماتم زده فرياد مي كردند من بدايشان اينچنين گفتم: آي اي رفته، دونده، زين رگ بگشوده ي زار تا تواني در تو مانده بگذر و بگريز زين جان هاي بي مقدار وين تن خسته دل خونبار نابيدار نا بيدار خانه ات، كاشانه ات، دريا وجودي مست و رقصان است هان برو كين خانه ويران است چون سكوت شور مرداب تلخ و نالان است هر دم اش بي روح مي دمد سرد و تن اش عرياني اندوه مسخ و خفته از پس هر تاول چركين و مرده نعش خود را مي كند از خالي اش انبوه ...آه از چه مي گويم؟ سخن از خويش مي رانم كه ديري گشته تاريك و كنون اما سيه فام است ناكام است سخن از خويش را بس كن كه دردي نا به پايان است ....... ليك باري دشت بازي برگشوده آفتابش هرم بي پايان خنده مي دهد هر دم تو را آواز پي در پي ز پروازي كه بي تاب و درخشان است سرخي ات چون شرم بيداري ست مي تراود،مي دود در آسمان صبح مي سرايد التهاب بوسه ي خورشيد چنان چون مست بوي خاطر اميد تا سرور و شادي جاويد (يكي براي...تنها و همه يكي) چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶
خيلي وقت كه چه عرض شود، بسي گذشته از وقتي كه آخرين نوشته هام رو در سبك چطورم و هوا چطوره نوشته ام و اينجا رويت شده. كسايي كه مي شناسن من رو مي دونن كه حتي اگر اينجا هم چيزي نوشته نشه اون خطاط همچنان خط بنوشت. حتي اگر نه خود خواندي نه غير.( ارجاع دارد به كتاب "خط سوم")
امروز مثل چي برف مي باره. و زمين و زمان رو چنان سفيد كرده كه مطمئن ام امشب آسمون حسابي سرخ خواهد بود و روشن. آسموني كه تموم روز رو باريده و نه بارون كه برف و حالا سرخه از خجالت؟ خجالتي كه نه خودش بلكه برفها و روشنايي كه ازشون بر مي آد اين پرده رو ورميداره. كه چطور بي هيچ راه گريزي تمامي برفها فرياد مي زنند كه او بود. او بود كه ما را زمين زد. ما را به حقارت زميني شدن نشاند. كه سپيديمان را به همه آلايش اين خلق از دود و خاك گرفته تا حتي نفس شان آلود. او كه توان نگه داشتمان نداشت. آيا همين مي خواسته بگويد؟ يا هم آن عرياني ست كه از صورت چروكيده و زجر كشيده اي باز در زايشش انعكاس يافته. انعكاسي از اشكي كه به سختي و سنگيني و كندي جاري مي شود و هر قطره ش چنان كه يخ بسته نبسته از سراپايش مي بارد. و آنوقت نگاهي را به جا مي گذارد خون بار و خونالود. كه ديگر ناي باريدن ندارد. كه ديگر هيچ براي خالي شدني دوباره به جانش نمانده. طاقت اش طاق(؟) شده و همه آنچه روزها به دلش يخ زده، يخ بسته نبسته، از خود بيرون رانده. آيا همين مي خواسته بگويد؟ من نمي دانم. من مي دانم. من باري آنسوي پنجره جسته ام. ديده ام چگونه دانه هاي برف تاب و توان ماندن در دستان مرا ندارند. من دستانم را نيز ديده ام كه از نشستن آنهمه سپيدي به رويشان چه سرخ شده اند. باري او آن بالا از رها ساختن ش سرخ مي شود و من در قعر از نشستن اش بر دستانم. و برف.... اين سپيدي كه هيچ توان ماندن ش نيست. نه به آسمان و نه بر زمين. و شرمي همه گير را در همه عالم مي پراكند. برفي كه نه بر تهي آسمان بند مي شود و نه التهاب و غليان زمين نگاهش مي دارد. و هر روز... هر سال... سال به سال.....خانه به دوش در كوچه ها و ابرهايي قرن زده، خداحافظي مي كند، سلام مي كند. پس خداحافظي اي ديگر و سلامي به دنبالش و باز و باز و همچنان. آيا همين مي خواسته بگويد؟ آيا اصلا چيزي مي خواسته بگويد؟ خط كش ات را بياور. اندازه بزن. دوربين ات را بياور. اندازه بزن. پيش بيني كن. اندازه بزن. بله همين گونه ست زيستني**بي هيچ معجزه. بي هيچ مرگ. تنها و تنها شكي بي پايان كه نجوا مي كند از دور....خب اونوقت چي؟ نگاه ها سنگين نيستند. من سبك شده ام. دست ها سرد نيستند. من منجمد شده ام. لبها بي حس نيستند. من نمي يابم حس گمشده ام را. و آنوقت در چنين روزي كه بي شرمانه زيبا بود تا حقارتم را جلوي چشمم بياورد كه "هي فلاني زندگي شايد همين باشد."(اخوان ثالث) و من با خود بيانديشم مدام....پس چرا آغوش من آسمان را و پهناي زمين را نمي گنجد؟ چرا اين همه از من سرريز مي كند و باري من غرق در اين زيبايي...... كه زيباست كه زيباست كه زيباست حتي اگر من بد باشم. كه زيباست حتي اگر من گشنه باشم.كه زيباست حتي اگر حقير باشم، كه زيباست حتي اگر هيچ دليلي براي زيستن نداشته باشم. آنقدر زيباست كه من اين وسط.....حتي لكه ي سياهي بر بوم نيستم. و اين او را بس زيبا تر مي كند. روزي كه برف باريد. روزي كه من بيرون نرفته بودم. روزي كه من سرما يا سرما من را خورده بود يا برده بود. و آنوقت با اينكه پيشينه شبم در آتشي بس سياه سوخته بود..... ميروم سبزي بدست بگيرم. ميروم خيابانمان را گز كنم. متر كنم و اما....... اندازه؟ نه اندازه نمي زنم. اما كاش خط كشي با خود آورده بودم. مي شد دست گرفت براي خنديدن. ميشد تا تمام شدن برف تا آب شدن برف خنديد. من اما ديگر دوربين ندارم. حسرتش دلم را آتش مي زند. گيرم دوربيني هم نبود ازان من. هرچه بود لطف ديگري بود چند روزي دست من. دوربين رفت. همانطور كه خواهرم. همانطور كه گوشه ي گرمي از اين خانه همراهش..... آه داشتم مي گفتم. سبزي بود صحبت مان. رفتم سبزي بگيرم. آش پشت پاي خواهر نه سرما مي شناسد نه گرما و نه مريضي. تنها و تنها دل غمزده ي مادر مي شناسد. آشي كه بوي خون مي دهد.خون دل. بوي رنج مي دهد. بوي زحمت چندين و چند ساله مي دهد. بوي غربت و دلتنگي. و نمي شود خون دل را به حال خودش گذاشت. نمي شود دل رنجور و خسته ي مادر را به حال خود گذاشت. نمي شود به او، به آن نگاه ها و درد ها و بغض ها گفت: فردا هم مي شود......فردا؟ فردا مگر امروز نبود كه او ديگر نيست. مگر فردا همين امروز نبود كه همه ترسش از همين رفتن بود؟همين امروز كه ديگر نايي نمانده. كه آنچه بايد ميشده شده. لحظه هاي لغزنده نهايي سخت و بي رحم سپري شده و..... فردايي ديگر؟ فرداي ديگر غمي ست كه گويا قرار است من به دلش بگذارم. مفتخرم به اين همت والاي خودم. گفته بودم، نه؟ كجايش دست ما بود كه اينجاش دست ما باشد؟ پس بهتر نيست كه سبزي را گرفته ام؟ نه بهتري در كار نيست. جبر است. كاش و اي كاش انتخابي بود. كاش ميشد نگاه داشت و لمحه اي آسود. پس من چه؟ من كه بيرون نرفته بودم و برف آلود نشده بودم چه؟ و حالا؟....... حالا تنها حرفهاي بي سر و ته اي ست كه از من تراوش مي كند. چون زخمي ناسور كه خونابه پس ميزند. سبزي......... مي دانيد؟ خيابان ما هيچ به خيابان آدميزاد ها نرفته ست.....نگفته بودم؟ها؟ گفته بودم؟ چرا. خيابانمان را يادم است گفته بودمش. چل پاره گي اش را گفته بودم. درخت و ديوارهاش را. ديوارهايي نو كه تازه در بر گرفته اندش. نبودند. خيابانمان لخت لخت بود. و زيبا نيز هم. عرياني ش را به شاخ و برگ مي پوشاند و شرم ش بدين سبب زيبا بود. سرخي كوچك شكوفه اي شاخ ها بسي زيباترش مي كرد. مي دانيد؟ سفيد نمي شوند. آن رنگ نازك خون درون شكوفه ها دويده است و انگار بفهمي نفهمي نجوايي ست بكر و ظريف كه زنده ست هنوز......همچنان...... خيابانمان را گز مي كردم امروز. نيمروز....غروب......و حسرت دوربين عكاسي مرا تا آنجا كشاند كه بگويم.... خب ندارم دگر. چكار كنم؟ تنها دوربين ديگري بود كه حالا بكارم نمي آمد. اما اين نبود كه كشت مرا. نه اين نبود. اين غم ام بود اما مرگم نبود. و حتي مرگم آن زمان سر نرسيد كه دختري از بين چندتايي جمع شان آمد سراغ ام و گفت آقا مي شود عكس بگيريد؟ و دوربين اش از قماش دوربيني بود كه بكارم نمي آمد. اما من....من مي خواستم بگويم شما هيچ مي دانستيد كه من عكاسم؟من جدي جدي عكاسم. رهگذري نيستم تنها فشار دهنده ي دكمه اي و...... مي دانيد؟ مي گويند "عكس هاي خوبي مي گيري. ناب است. اينكاره شده اي براي خودت.".... ميدانيد؟ گريه ي مادرم را هم در آورده ام. آخر عكس را دوست دارم. عكاسي را و اينكه همه چيز را به نگاه بياوردي. خودت را بگنجاني در... چند سانت در چند سانت..... گفتم اما به جاي اينها همه: آماده است؟ ..... و پاسخ داد در حالي كه سوي جمع چندتايي شان را گرفته بود: بله. (در دلم شكر خدا ميكردم كه نگفت آن دكمه را تنها فشار دهيد)پرسيدم باز: با درخت يا بي درخت؟ و او...... او ترديد داشت....باورش آسان نبود. از ديگري پرسيد و گرچه آخر سر در حالي كه همه زير درختي نشسته بودند سپيده ي برف، نتيجه آن شد كه: با درخت. من زانو زدم. عكس گرفتم . تشكر كردند و نفهميدند كه من عكاسم. نفهميدند من....آن عكس چه شكلي مي شد آخر؟ يعني مهم نبود؟ كه من آنرا گرفته ام؟ خوب از آب در مي آمد؟ بي هيچ مكثي براه افتادم. و تازه آنوقت بود كه فهميدم حسابي خودم را برفآلود كرده ام. كار خطرناكي بود.....عكس ام را دادم دستشان و راه افتادم....به سمت سبزي آش. سبزي آش آنجا چند قدم آنسو تر منتظر من در كيسه اي لميده بود. ميديدم اش از پشت ديوارها. اما قدم ها جلو نميرفت. نه به خاطر او. كه اگر رفت تنها و تنها به خاطر او بود. نمي رفت چون آنچه آن بيرون بيداد مي كرد (كه آن جمع چندتايي تنها به عكسي در ميانش اكتفا كردند شايد براي خاطره).....مرا از خودم بيخود كرده بود. تنهايي دودزده ام قلبم را شكافته و درونش خزيده. گويي مسافري ژوليده و ديرينه سال به خانه اش بازگشته باشد. دست نخورده مانند قبل. گفتن ندارد كه سبزي را گرفتم. سبزي حرفي نزد. شايد بخاطر آنكه من سعي كردم نگاهم بهش نيافتد. بازگشتم. تصميم داشتم. تصميم ام سوي سفيدي اي را داشت كه هواي پاره زميني باير را آغشته كرده بود به تمامي. سفيدي را پيمودم و ناگاه خودم را كنار درختي يافتم گسترده از همه سو كه دست فراخش همه مهرباني عالم بود. نمي توانستم دست رد به شاخه اش بزنم. رفتم زير سايه اش كه نبود اما حريمش را چنان خودماني ساخته بود كه ميشد احساس كرد سايه بودنش را. بزرگي و عشق اش را. روزي از كسي خوانده بودم.(توكا نيستاني) كه درختي او را به زندگي بازگردانده بود. و من هم درخت را در آغوش گرفتم. آنچنان كه احساس كردم اوست كه مرا دربر گرفته. گرم و بزرگ بود. ماندني بود. بي كلام بود. خودش بود. براي بودنش نه دليل مي خواست نه توضيح نه زيرنويس. بود. تنها بود. و اين براي من كه حتي پس اين خطوط نمي دانم بودنم را كجا بياويزم موهبتي بود و حسرتي. در برش بودم هيچ چيز بينمان نبود. پوستش را لمس كردم و همراهش بزرگ شدم و بوسيدم اش. صورت سپيدش را بوسيدم. گفته بودم پيشتر هم. حقارت ازان من بود. كه آنكه ماندني نبود من بودم. سبزي آش انگشتم را گاز مي گرفت. بايد مي رفتم. رفتم. از زير درختي هم كه آن جمع چندتايي زيرش گرد آمده بودند محض خاطره، گذشتم. و ديگر راه مي رفتم و نه گريه اي سرازير ميشد نه فريادي بلند تنها همه اينها درونم بهم مي آميخت و از هم باز ميشد و دوباره..و دوباره.... و در اين باز و بسته شدن ها گويي مردي سالخورده و ژوليده كه بازگشته از سفري دراز بود داشت خانه اي را مي تكاند كه گويي ازان خودش بوده سالها پيش. دست نخورده هنوز. گرد راه نشسته اما برويش. كه شايد همان گرد ساعت هاي ناتمام بود كه چشمانم را شفاف كرده بود و سرخ. مرگ درست لحظه اي مرا روي پايش نشاند كه تنها چند لحظه قبل اش مردي را در رفتن ماشينش كمك كرده بودم بي آنكه حتي كلمه اي گفته باشد كه كمك مي خواهد. خودم بي هيچ حرفي رفتم پشت ماشينش و هل دادم. و تمام. تشكري و خواهشي فقط. آنوقت بود كه به خودم آمدم. و ديدم خودم را و حقارتم را. مرگ بود. نشانده بود مرا به زانويش و در هر نوازشي مي گفت: بعيد مي دانم حتي تصور اينكه چگونه خواهي مرد را داشته باشي دوست من. بعيد مي دانم. و چه مهربان بود..... ............................. حالا آسمان سرخ است. راستي چه مي خواهد بگويد؟ چه چيز ديگري؟ پاچه نگاشت: تو هيچ مي دونستي تاكسي رونا كه ما رو هي ميرسونن اينور اونورخونه هم ميرن؟ كافيه بپرسي از يه پيرمرد تاكسي رون" آقا مسيرتون كجاست؟" اونم با يه لحني كه انگار هر كلمه اش پر از معنيه بگه" ميرم خونمون" اونوقت تو خنده ات بگيره و ادامه بده" والا به خدا" **از آنجا به بعد را پس از مرگ نوشته ام. وقتي به خانه بازگشته بودم.آنچه قبلش آمده سولويي بود از آنچه نادانسته پيش مي خواسته بيايد. |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|