|
<$SiKHooL$> |
|
جمعه، دی ۲۱، ۱۳۸۶
«عريان كندم هر صبح دمي
گويد كه: بيا، من جامه كنم» مولوي يكي بود يكي نبود. يك مردي بود به اسم ناصر. ساحل نشين بود. آفتاب سوخته و لاغر و ريز اندام. با اينحال طوري مي ايستاد كه انگار او بلندترين كسي يا چيزي باشد كه بر زمين ايستاده است. هميشه سرش بالا بود و صاف و صوف قدم برميداشت. بهمين جهت هم بود كه همه او را ناصر كوهي صدا ميزدند. اگر ميزد و روزي ناصر كوهي را ميديدي شايد اول بار، از ديدن اينكه آدمي با اين قد و قامت، چنين اسمي داشته باشد كمي تعجب مي كردي يا سعي مي كردي خنده ات را گوشه اي بچپاني دور از چشم هايش. اما همين كه نگاهت به نگاهش دوخته مي شد بي برو برگرد دستگيرت مي شد كه چرا او همچين اسمي دارد. كه نه تنها كوه بلكه انعكاس كوه و با اينحال سكوتش، در آن چشمها خوانده ميشد. ناصر اما همه اش اين نبود. ناصر درونش ماجراي ديگري بود كه كسي را ازش خبري نبود. او هر روز صبح آفتاب نزده بيدار بود. مثل ديگر ساحل نشينان پيرهن سفيدي كه سرتاپايش را مي پوشاند تنش مي كرد. از سر عادت كمي آنرا از گرد و خاك ديروز تكان مي داد، سوراخ هايش را مي شمرد و حسابي دقت مي كرد در جاي ناجوري سوراخي سر و كله اش پيدا نشده باشد. آنوقت كه خيالش راحت شد لبخند رضايتي ميزد و از خانه مي آمد بيرون، توي حياط. از سر تاقچه مانندي كاسه ي شير و قرص ناني را كه بود برميداشت.آنها را لب حوض آبي كه وسط حياط بود مي گذاشت. صورت اش را چند بار شلخته آب مي پاچيد و وسطش فوت مي كرد. كاسه و نان را دست مي گرفت و باز مي گشت داخل. دستش را از آنچه بود خالي مي كرد. سرش را با دستمالي كهنه اما تميز مي بست. با انگشت اشاره دست چپ دندانهاي سفيدش را در آينه ي شكسته ي كوچكي حسابي مي شست كه گوشه اش پايين راستش كه سالم مانده بود، روزي با خطوط سفيد نقش و نگار زيبايش كرده بودند. طناب و تور و باقي وسايل اش را روي كولش مي گذاشت و ناشتا ميرفت سمت قايق اش. به ساحل كه مي رسيد قايق را با صداي قژ و قژ دلنشيني در آن سكوت سحرآميز صبح بر مي گرداند. باقي قايق ها هنوز دمر روي ساحل بودند و بيدار نشده بودند.وسايل را به دقت درونش مي گذاشت. به سرتاسر لبه قايق آرام دستي مي كشيد و بعد از نگاهي كوتاه اما عميق به دريا بي درنگ پشت قايق ميرفت و به سمت افق هلش مي داد تا اينكه ميانه ي راه وقتي قايق روي آب استوار شد، با پاهاي خيس بپرد توي قايق، جلبي بنشيند، و تند و تند شروع كند به پارو زدن تا آنكه ساحل را به اندازه اي ترك كرده باشد كه تنها خطي از آن با نوار باريكي از خانه هاي ده نمايان باشد. كه تك و توك ازشان دود باريكي بلند مي شد كه گويي تازه بيدار شده آرام نجوا مي كنند. آنوقت پارو ها را از آب مي گرفت. نفسي تازه مي كرد و نگاهي به اطراف مي انداخت. دست هايش را به دو طرف قايق مي گرفت با نگاه كسي كه گويي بخواهد از استحكام آنها مطمئن شود. آنوقت خودماني مي شد. دستهايش را توي دلش قايم مي كرد. خودش هم همراه دستهاي زبر و ترك تركش قاطي دلش مي شد. نگاهش را همراه با انتظاري دوست داشتني اما بي تاب و بي قرار مي دوخت به جايي كه آرام آرام بعد از چندي نوري و بهمراهش خورشيدي طلوع مي كرد و لبخندي بي آنكه لب از لب بازشود تمام چشم و صورت چين خورده اش را مي پوشاند. با اينحال آنچه ته نشين مي شد، غمي بود كهنه كه در چشمانش براي او دست تكان مي داد در حالي كه خورشيد از پس اش نور زيبايي را در چشمانش مي گستراند. چشماني بس باز و روشن كه سفيدي اش گويي اندازه تمامي آسمان بود. به مجرد آنكه خورشيد در آسمان تمام رخ مي شد و سرخي اش را در باراني طلايي قايم مي كرد، دست به كار مي شد. غم را گويي بي اختيار از چهره اش مي پراند كه انگار مگس يا پشه اي باشد. مرغان دريايي را و صداشان را با شور و شوق زنده اي نگاه مي كرد و مي خنديد كه گويي آن طلوع را پاياني نباشد براي او.كه انگار بهترين روز براي صيد باشد. كه امروز مي شود. پس لباسش را مي كند.دستمال سرش را باز مي كرد. تاشان ميزد و كناري مرتب ميگذاشت شان. آرام آرام تمام قايق كوچك اش را كه سالها تنها همنشينش بود، خميده گام بر مي داشت و دست هايش را روي سطح آب مي كشيد. و هرقدر كه دستش باز ميشد و دور ميشد سطح بيشتري از دريا ر دست مي كشيد. كه آنهم آرام و سر صبر و حوصله بالا و پايين ميشد،كه گويي توي دلش براي خودش سوت ميزند. دست مي كشيد تا تمام قايق را دور زده باشد. آنوقت دستهايش كه خيس آب بودند را بيرون مي آورد. سينه اش را جلو ميداد. و با آبي كه بر دستانش بود قاطي اش مي كرد. تا آنكه دستها به صورت برسند و چشمها. كمي روي چشم هايش صبر كند. و پره هاي بيني اش را از بوي گونه ي دستان دريازده اش سرشار كند. دستها را پس پايين مي آورد و بي معطلي با ذوقي كه به يكباره در چشمانش دويده بود بر روي آب خم ميشد. آب را نگاه مي كرد و عمقش را پي مي گرفت و انگار چيزي را آن پايين دنبال مي كرد. و وقتيكه كه انگار پيدايش كرده باشد با خنده ي محجوبانه اي كه بيشتر سرريز قلقلك دلش بود ابروهايش را بالا مي انداخت و با چشماني باز به آب مي جهيد و گويي خودش را به آن وصل مي كرد. زير آب ميرفت و عميق و عميق ميشد. پس سطح آب كه هيچ، حتي كلمه اي نم پس نمي داد، آن پايين شنا مي كرد. شنا مي كرد كه انگار كه مي دويد. گاهي به سرعت مسيرش را عوض مي كرد و همين طور ادامه مي داد تا كمي دور يا نزديك از قايق اش، بعد مدتي خودش را به سطح آب برساند و نفس بي امان عميقي بكشد. دو بار ديگر هم از پسش نفس بكشد و نگاهش را كه از عمق آب برچيده نميشد پيگير چيزي نگاه دارد و دوباره با ته رنگي خنده و با اينحال جدي پايين برود و باز همان آش و همان كاسه. تا اينكه باري كه بالا مي آمد و ديگر غروب شده بود، ديگر به همان سرعت و هول پايين نمي رفت. نگاهش را كه در نفس هاي تندش به آفتاب غروب دوخته بود چند بار باز و بسته مي كرد. غروب را در چشمانش مي نوشت. و بعد از مدتي اين بار از سر عادت، با سكوتي كه برش گرفته بود و خصوصا چشمانش را، دوباره پايين مي رفت و بعد از لختي با دو يا سه ماهي برمي گشت بالا. آنها را به داخل قايق پرتاب مي كرد. و شايد خودش را هم. و بعد پارو زنان آرام آرام در حالي كه پشتش به ساحل بود با نگاه صبور و مطمئن اما دوباره خاموشش به روبرو، به ده شان باز برميگشت. قبل از رسيدن به ساحل اما، توقفي مي كرد. پاروها را بيرون ميكشيد. دستش را به زانو مي گذاشت. بلند مي شد. تور را بلند مي كرد و با تمام دردش كه به جا مانده بود به دريا پرت مي كرد.پس آنرا كه در آب آرام و لخت مي آرميد و ولو مي شد تماشا مي كرد. بعد از چندي كه انگار كافي باشد، آنرا از آب مي گرفت، به گوشه ي قايق اش مي سپرد و خودش را به ساحل مي رساند. آنوقت ديگر صيادان هم بازگشته بودند به ساحل.قايقها پراكنده و معطل روي شنها مانده بودند و صيادان ماهي هاشان را سبد مي كردند. ناصر اما قايق اش را مي كشيد روي شن ها و خطي عمود بر افق را برشان نقاشي مي كرد. تور و طناب و ماهي ها را برمي داشت. قايق را برميگرداند و به سمت خانه اش راه مي افتاد. در راه به ديگران كه مي شناختند اش لبخند خسته اي ميزد و صداي آنها را كه از پشت سر در گوشش اش شعله مي كشيد خاموش مي كرد. و همينطور انعكاس شان را. همينطور انعكاس انعكاس شان را..." ناصر كوهي خسته نباشي." " ناصر كوهي تو انگار شانس بهت پشت كرده" " باز هم كه دست ات خالي مانده ناصر"" ناصر نكند طلسم شده اي. كاري بكن مرد"" يك نذر و نيازي، قرباني اي چيزي بده شايد اقبالت برگردد ناصر"" چرا از صيد دست نمي كشي ناصر؟؟"... روزها و روزها اين حرفها را مي شنيد و خودشان و تكرارشان را هر شب تا صبح خاموش مي كرد. و تنها آنروز بود كه وقتي شنيد كسي گفت "صيد"، لختي ايستاد. صورتش درهم رفت و زير لب آرام، بي آنكه حتي خودش بشنود گفت: صيد؟ صياد؟....مگه من؟... و انگار متوجه شده باشد ادامه حرفش را همراه با بغضاش خورد. قدم هاي خسته اش را هرطور شده به خانه اش رساند. ماهي ها را روي همان تاقچه گذاشت. وسايل ديگر را سر جاي هميشگي خودشان. دستمال را از سرش باز كرد. در آب حوض آبش كشيد و حسابي چلاندش. و مثل هر روز رفت داخل و ديگر بيرون نيامد. تنها نوري كم سويي از پنجره ي كوچك اما روشن اتاقش بيرون ميزد. پس آن فردايش بود كه سليمان وقتي نيمه شب آمده بود تا ماهي ها را بردارد و جايشان كاسه اي شير و قرصي نان بگذارد، از اينكه ديد از ماهي خبري نيست سخت متعجب شد. برگشت كه برود. اما دلش نيامد. كاسه و نان را گذاشت. دوباره دم در خانه قدم اش خشكيد. نگاهي به حياط و ديوار و پنجره كرد، كمي اين پا آن پا كرد و لاجرم دويد سمت در تنها اتاق ناصر. آنرا بي پروا كناري زد و وارد شد. ديد از ناصر خبري نيست كه نيست. و اينطور بود كه ديگر كسي ناصر را نديد. روزها بعد بود كه قايق اش با تور و طناب و ديگر وسايلي كه مرتب درونش گذاشته شده بودند، بي هيچ حرفي به ساحل نشست. همه ماهيگيران دورش جمع شدند و شست شان خبردار شد كه قايق، قايق ناصر است. همه بي آنكه كلمه اي بگويند يكي ديرتر يكي زودتر نگاهي به دريا انداختند. آهي كشيده قورت داده سر برگرداندند و خسته و نزار به خانه هاشان باز گشتند. بي آنكه فهميده باشند خورشيد، چندين روز است كه ديگر غروب نمي كند. (يكي در جستن يكي) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|