|
<$SiKHooL$> |
|
پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۶
همانقدر دست نيافتني اند که وقتي کنارشان مي نشيني و سکوت مي کني آرام آرام رنگ اتفاق بخود ميگيرند کمال الدين بشقاب اش را تمام کرده بود و منتظر بود تا بشقاب ديگري برايش برسد. او بشقاب ها را از جاي خاصي پيدا نمي کرد. همه ميشناختندش و البته اين شناخته شدن بيشتر از آنکه نتيجه حنجره پاره کردن باشد، ظرافت دست و چشم اش را مسبب مي يافت. خيلي هم اهل گرفتن سفارش زياد نبود. يعني پي گير نبود. همين که بتواند زندگي اش را ادامه دهد و دستش به دهان اش برسد و صورت اش از خجالت نداشتن سرخ نشود رضايت مي داد و مابقي روز و ساعات اش به دلش مي چرخيد.کمال الدين ديگر وقت اش است بگوئيم چطور بشقاب ها را تمام مي کند. او بشقاب ها را يا بند مي اندازد يا نقش ميزند. بشقاب ها لزوما عتيقه نيستند. از اين بابت که خودش تاکيدي ندارد بر اينکه قيافه و قيمت بشقاب به زحمت اش بيارزد يا نه. او همان قدر تلاش مي کند که بشقاب را زنده کند. حال هر بشقابي که بخواهد باشد. گرچه از سر مهارت و حسن امانت کمتر وقتي ست که دستش از بشقاب هاي نفيس خالي بماند. بيشتر اين بشقاب ها به بند زدني و مرمتي کارشان تمام مي شود. حال بماند که در اين بند انداختن ها و مرمت هاي معمولي چه مي کند که اينطور همه را شيفته کارش کرده. تنها بسنده مي کنم به اينکه آنقدر بند ظريف است و مرمت لطيف که انگار بشقاب در عين بوي کهنگي دوست داشتني اي که پيدا مي کند رنگ و رويي دوباره مي گيرد. اما کار بر بشقاب هاي ساده اي که مردم کوچه و بازار به دستش مي دهند لطف ديگري دارد. گويي زمين بايري به دستش سپرده باشند و باغ سر سبزي بازيافته باشند. نقش و نگار هاي غريبي که ميزند همه بوي زندگي مي دهد و رمزي از روزگار را در خود به بازي مي گيرد. اينست که در خانه اي باز نمي شود که درونش بشقابي به دست کمال الدين نقش نخورده باشد. کمال الدين را ديده بودم اما نه موقع کار کردن. عموما کسي او را مشغول به کار نديده. بيشتر وقت را به خيره شدن به بشقاب مي گذراند. انگار افکارش بين خيال و عوالم خودش و ترک هاي بشقاب تارهايي ظريف مي بافد و ذره ذره اين دو را درهم ادغام و يکي مي کند. نهايتا آنچه ديده مي شود چند حرکت ساده و پيش پا افتاده است که از هر بند اندازي بر ميآيد. ديروز بعد از کار پي اش راه افتادم تا بفهمم چه کار مي کند باقي روزش را. نمي دانم چه در سرم مي گذشت اما هرچه بود احساسم مي گفت هرچه هست و اتفاق مي افتد در همين ساعاتي ست که به اصطلاح ول ميچرخد. اين طعنه را کساني بهش مي زدند که فکر مي کردند او بايد بيشتر کار کند و سر و ساماني به زندگي اش بدهد و از آن خانه ي فکستني بيرون بيايد و خودش را نو نوار کند. ديدم اش. باز نفهميدم چطور اما مطمئن شدم به احساسم که همه اين چيره دستي سرمنشأش اينجاست. خانه متروکه اي بود که بيرون شهر از دست تخيل پسر بچه ها در امان مانده بود. کمي بهش رسيده بود و از بيقوله اي که بود درآورده بودش. تا شب به نوشتن چند خط و نگاه کردن و کاشتن چند گياه و رسيدگي بهشان گذشت. کتاب هايي را ورق ميزد که برايم آشنا نبودند. گاهي سازي دست مي گرفت و آرام آرام مي نواخت و گويي با باد هم آواز مي شد. شب که شد آتشي برپا کرد گرم و خواستني. کنارش نشست و به شعله ها خيره شد. سپس به روبرو نگاه کرد و انگار که با کسي باشد گرم گفت و گو شد. ناگاه از پس سايه هاي آتش سگي ولگرد سر و کله اش پيدا شد و آرام آمد کنارش نشست. باهم کمي به سکوت گذراندند و همانطور ادامه پيدا کرد تا به شکلي غير منتظره نگاه اش را به سمتي که من کمين کرده بودم گرداند و با اشاره دست تعارفم کرد به نشستن و انگار تمام مدت بودن مرا آنجا ميدانسته. بي اختيار اطاعت کردم. آمدم و کنارش نشستم. عجيب احساس آرامش مي کردم. معمولا در چنين مواقعي احساس لو رفتن و خطر و اضطراب آدم را فرا ميگيرد. اما آنجا همه چيز آرام بود. حتي سگ.حتي شعله. و همه چيز در سکوتي پرحرف امتداد مي يافت. لبخندي زد و کاسه اي چايي به دستم داد. دوباره دست به ساز شد. اين بارشعله ها را به بازي ميگرفت. و من که محصور فضا بودم کلمه ها در دهانم آب مي شدند و از هم وا ميرفتند.... ناگاه نور خورشيد را احساس کردم که بر صورتم مي تابد. از خواب بيدار شدم. نفهميدم کي به خواب رفته بودم. کاسه اي کنارم يافتم از شير که رويش نان و سبزي و پنير گذاشته بود. رفته بود خودش.از سگ و آتش هم خبري نبود. خاکسترها اما هنوز مقاومت مي کردند در گسستن ازهم.... بالاخره انتظار به پايان رسيد. بشقابي که منتظرش بود را برايش آوردند. بشقاب را گرفت. چند ثانيه نگاه اش کرد و به رويش دست کشيد. بعد با لبخند گفت که براي سه روز ديگر بشقاب حاضر است. خدا حافظي کردند. وقتي مرد رفت، دوباره در بشقاب خيره شد. اينبار چند دقيقه طول کشيد. و باز همان رشته ها شکل گرفتند. ته رنگ لبخندي در صورت اش شکل گرفت. بشقاب را به کناري گذاشت. آماده شده بود که برود. من با ترديد ايستاده بودم که مي توانم همراهش بروم يا نه. چند لحظه نگاه ام کرد_دست و پايم را گم کرده بودم_ دستي به شانه ام زد و روانه شديم..... جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶
سيب را با دهان باز گاز زدن و آوردن آن صداي خوشگل سيب خوردن به تصوير و صوت، بهتر نيست؟ جالبه وقتي زندگي مثل تسبيحي ميشه که يه دونه اش که توجه ات رو جلب مي کنه و مياريش بيرون يک آن متوجه ميشي درست شبيه همون مهره سر تا پات رو مي پوشونه و انگار از قبل تعيين شده بوده که همه دونه هاي ديگه تسبيح پشت سر هم اتفاق بيوفتند.تازگي هم براي من اينطور بوده. از وقتي دارم به اين فکر مي کنم که زندگي چيه و چيکارش کنيم...نه که تا الان غير اين کاري مي کردم اما با ويرانه اي که از همه چيز درونم چند وقت پيش شکل گرفت اين مساله شکل ديگه اي به خودش گرفته. ضمن اينکه کتاب خواندن و فيلم ديدن و موسيقي شنيدن هم بيشتر شده و جالب اينجاست که هرچيزي که در طي اين ديدن ها و شنيدن ها و خواندن ها به دستم مياد و مشاهده ميشه همه بويي از اون سوال به خود دارند ذهن من سخت مشغول اش شده، تصور و رويايي که گويا همه ما تنها با اتصال به اون خودمون رو نگه داشتيم. انگار که همه احساسات ما هرچه هم که واقعي باشند همه بيشتر از اينکه تصويري از واقعيت هم باشند ، خيلي راحت و به سادگي شکل گرفته در درون ما و توسط خود ما بوده اند و هستند. اينکه ما با همه انکاري که کرده باشيم، نهايتا توسط مشاهدات اجتناب ناپذيري که داشته ايم و نقاط زياد و کوري که در ديد و نظر ما وجود داشته اند، قضاوت و مسير و درکي رو بدست خودمون داديم که لزوما آنطور که به نظر مياد منطبق بر آنچه بيرون از ما هست، نيست. پيدا کردن راهي براي سادگي و يافتن واقعيت اوبژه(موضوع) همانقدر سخت است که بخواهيم اثبات کنيم دنيا وجود دارد. سخت شدن ناگهاني مسير به اوبژه بي تأثير از خود ما( سوبژه) نيست. اينکه همه چيز در يک ديالکتيک و کنش و واکنش صورت مي گيره باعث ميشه که ما نهايتا بعضي اوقات نسبت به واقعيت دروني خودمان هم به شک بيوفتيم که آيا واقعا آنچه ما را سوق مي دهد، همان است که بانگ ميزنيم هست؟ پيدا کردن واقعيت و در پي آن حقيقت چه بيرون و چه درون چگونه است؟ آيا ترک کردن سوبژه ما را از انحراف مصون مي دارد يا ما را درگير تصورات و تخيل بي نماد عيني خواهد کرد؟؟ درگير شدن با آن ما را نزديک خواهد کرد يا تنها به تعليق و بعضا به سمت بازتوليد اوبژه در خواهد آورد؟؟؟؟ ما جدا از واقعيت نيستيم اما درک ما که خود واقعيتي ست چگونه مي تواند پوشاننده ي کاملتر يا آينه ي شفاف تري از واقعيت تمامي امور باشد؟؟؟ چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶
اين جملات چندين روز پيشتر به نثر زاده شده اند. آن روز از عمق برآمدند بي آنکه گشتي در عمق به دنبال شان زده باشم. آنروز يادم مي آيد به دنبال کلمه و جمله اي بودم به تناسب امري ، کاری. نمي آمد و من استيصال را در 4 بُعد درک کردم. من پوک بودن و ترکیدن ام را به مثابه ميوه بلوط رعدآسا شنيدم. امروز که به اينجا کشاندمش به مانند آنروز دردناک نيست. پوستي روي زخم آمده. ليک هستند روزهايي مانند ديروز و شايد امروز صبح و فردايي ديگر شايد که حس اش سراسر مي پوشاندم:
من احساس مي کنم کرخت تر از اين نبوده ام تا امروز من احساس مي کنم بي بند تر نبوده ام تا امروز تا کنون من احساس مي کنم خرج شده ام، خرج کرده ام سراپا خودم را خط ام را، احساسم را. خرج شده ام. نمي تراود. نه احساسم، نه قلم ام، نه روحی که کلام باز گشايد. شايد بايست بشنوم، بخوانم و ببینم کلمه را، کلمه کارساز را. همان که ولوديا ديد و به اين روز يا همان روز افتاد. مي خواهم به روزي بيوفتم.من خالي از روزم.... سهشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶
اشک ها رو نبايست نگه داشت
شده دونه دونه و قطره قطره يه گوشه کناري تا ته يه دل خسته تنها و يواشکي هم که شده بايست ريخت شون تو کاسه ي دست ها بعد هم سر کشيدشون بي هوا، بي صدا که نمونه حتي نمي هم ازشون تو هوا اين روزها خوب بوي نم مي پيچه و اونوقت مثه آب روون مياد تو چشا اشک ها رو نبايست نگه داشت که اگه جمع بشن ذره ذره و خرده خرده يه روز رسوايي راه ميندازن و دخل مونو ميارن وقتي تحمل نيست و جاش دشت تا دشت خستگي از نگه داشتن يه خروار قطره و يه دريا دلتنگي هيچ کي نمي تونه جلودار اشک هايي بشه که هزار رود خروشان هم نمي تونه از دل کوه هاي بلند اينطور غران زاده بشه و تازه اونوقته که شروع مي کنه به تعريف و ديگه هيچ کي از قلم نمي افته هيچ چي از قلم نمي افته ديگه کسي تو جماعت بدبخت ها و بيچاره ها بُر نمي خوره و اونوقته که ديگه همه با هم به حساب ميان بي هيچ کم و کسري دونه دونه شون به حساب ميان اونوقته که اين اشک ها واسه هيچ کي لباس نميگذاره و همه رو تا عمق استخون شون لخت و عور مي کنه نبايست اشک ها رو نگه داشت نه، نبايست اشک هاي کسي رو نگه داشت (يکي چون معلومه واسه دل و دوستانش) دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۶
فيلم کوتاه:دوباره يا همان تکرار بار اول SiKHool Intertainment Presentsدست و بال ما بسته نخواهد ماند. اين را مرد گفت. سرفه اي کرد و ادامه داد: من اطمينان دارم به اين استراتژي. قبلا ازش جواب گرفته ام. و در پشتي صندلي خود را رها کرد. ويدو در ادامه رو بمن گفت: راه ديگه اي نداريم. در هر صورت نميشه فرار کرد. من سري از روي شير فهم شدن تکان دادم و به هر يک دستگاه شان را دادم. همديگر را در آغوش گرفتيم. وداع کرديم. من با ترديد رفتم. مرد با اخم و ويدو با تلخ خندي به چهره. از يکديگر جدا شديم و هريک شروع کرديم به دويدن به جهتي. بي آنکه پشت سر را نگاهي باشد. کات......... 2 نفر ديده مي شوند که نفس زنان بهم ميرسند. لحظه اي به هم نگاهي مي اندازند. ناگهان وا مي روند و پشت کرده ،نشسته بهم تکيه مي دهند. مي شناسيم شان. يکي دست اش زخم برداشته. ديگري مرتبا سرفه مي کند. ويدو در حالي که دست اش را با غضب نگاه مي کند، صدايش شنيده مي شود: نيامده.... يعني چه؟ يعني..... ميان اش به ناگهان مرد ديگر مي گويد: معلومه..... نمي شه منتظر شد. خودت مي داني راه ديگري نداشت. ويدو اعتراض مي کند: اما تو او را وادار کردي مرد مي گويد: کسي وادار به ادامه نبود. به هر حال نتيجه يکي خواهد بود. غير از اين است؟ چقدر طول مي کشد؟ ويدو با مکث: بايد همين موقع ها باشد. و اشاره مي کند به سويي در افق. شماي دختري لنگ زنان ديده مي شود. دختر دست تکان ميدهد و ويدو به او جواب مي دهد. کات................ ويدو با تأکيد بيشتري از من مي پرسد: مطمئني؟ من به چهره هر دو نگاهي مي اندازم و سر را به علامت تأييد تکان مي دهم. رضايتي در چهره هر سه مان شکل مي گيرد. ويدو به بستن زخم پاي من ادامه مي دهد و رو به مرد مي گويد: کي شروع مي کنيم؟ مرد با تأخير جواب مي دهد: بايد او برسد. وگرنه همه چيز ..... برمي خيزد و مضطرب شروع مي کند به قدم زدن. سيگاري برميدارد و دود مي کند. پشت به تصوير و رو به خورشيد رو به غروب. همه روي يک تپه قرار داريم و تک و توک درختاني ديده مي شود. زني از پايين تپه به سمت ما مي آيد. آشناست. ما را که مي بيند اندکي صبر مي کند. لبخند پيروزمندانه اي ميزند و دوباره شروع به دويدن مي کند. نسبتا جوان، قد تقريبا بلند و چهارشانه و چابک اما هيکلي معمولي. کات............ دستاني از داخل حفره ديده مي شود. بعد از کمي پچپچه دريچه اي را برمي دارد و پايين مي رود و حفره را مي پوشاند. صدايي شنيده مي شود گويي چفت سنگيني به پشت دريچه زده مي شود. ناگهان فضا تاريک مي شود. صداها شنيده مي شود و قابل شناسايي هستند ويدو: ما آماده ايم مرد با صدايي دودآلود: پس شروع مي کنيم صداي زن در حال نجوا با خود:از بهشت يا جهنم.....رانده شده يا فرار کرده......خواسته يا ناخواسته........چه کسي اهميت ميده؟؟؟ کات................ صحنه هاي تکه تکه از مناطق مختلف. شهر هاي ويران.... و نيمه سوخته. بعضي ساختمان ها هنوز سر پا و زنده و تميز. مردم زيادي ژوليده و آشفته اند. از پنجره ساختمان ها کساني خيره مي شوند و يا از کنار پنجره مي گريزند. همه در حال دويدن هستند و يکي يکي به خاک مي افتند. گويا مرده اند. در صحنه هاي بعدي همه مرده اند و ديگر انسان زنده اي وجود ندارد. کم کم بدن ها به سرعت شروع به پوسيدن مي کنند. کات............... ويدو دريچه را باز مي کند. بالا مي آيد در را براي بقيه نگه مي دارد. اول از همه مرد مي آيد. زن و نهايتا من. لحظه اي سکوت. کات................... در صورت کسي نشاني از خوشحالي ديده نمي شود اما همه مصمم هستند و با سري که به هم تکان مي دهند گويا يکديگر را تأييد مي کنند. مرد با زبان لب هايش را تر مي کند. به ويدو اشاره مي کند که آماده باشد و در حالي که ويدو با قلم و کاغذ آماده به نگارش است سر تکان مي دهد. مرد نگاه اش را از ويدو برميدارد و به روبرو مي دوزد، آهسته و شمرده شمرده مي گويد: زمان صفر.... شروع مي کنيم کات......... (يکي نويسنده و کارگردان و همه کاره اش) پاچه نويس: اين فيلم مثلا نامه رو ديدم يه اشتباهي کرده ام و نگفته ام که بايد توجه داشت که از 2 زاويه ديد تعريف ميشه. يه بار همون اول شخص مفردي که ميگه "من" و دوم يک راوي کل که همه رو از بالا ميبينه. عموما يک پلان در ميون عوض ميشن. با تشکر پشتيباني عقيدتي سياسي شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۶
شعري مي خواستم
براي گفتن براي شنفتن شعري مي خواستم بسرايم عاجز اما به درگاه ادب خيره مانده ام کودکي را نظاره مي کنم پرتاب کننده ي دشنام هايي ريز و درشت به سمت و سويي که شيشه هاي بلورين ادب خورشيد را اقتدا مي کنند خرد شدن شان، خوش آهنگ ترين ترانه ها را تلالويي ديگر گون آواز سر مي دهند شعري مي خواستم نورافشاني ستارگان را ماند چِنان خالي و چُنان پر چون لحظه اي را ، اشکي را بي نوري و ردّي باقي نگذارند باري کودک بي پروايي اش قداست متبلور اعصار خوابزده را به مشق شدن مي نشاند و مرا به سست شدن اراده اش کلمات را به ادا شدن وا مي دارد آنان را از جايگاه شان در پيش گام هايش خرد مي پراکند و بُرنده ترين اشعار را تکثير مي کند تا خورشيد نيز بودنش را تنها در غروب بتواند خاطر نشان کند آن هنگام که کور ترين زاويه ها براي انعکاس باقي مي مانند ارزاني دهنده زمين گير شدني شرم آور به خورشيد من اما نظاره گر اين هياهو، بيننده ي اين نقش نشسته به درگاه آوار ادب بي ادبانه ترين ويرانه در ستايش زايش و جوشش اش زوال يائسگي آنچه بود را خنده و شکست متبسم طرح مي زنم خنده اي که کودک ،بادبادک دستانش به باد نداد (يکي چون مي خواست بگويد براي يکي شايد بشنود) چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶
بود و نبود من تويي، خواب و خيال من تويي، سو و چراغ من تويي، سجده گه جهان تويي، مست دو عالم ام نما بود و نبود ما به کسي ربطي ندارد. هست و نيست ما کامل و تمام از ما بر مي آيد و به ما بازميگردد. اين ما هستيم و ديگران ِ ما هستند که بود و نبود خودشان و ديگران را به بود و نبود ديگران و خودشان ربط مي دهند. و آنوقت هيچ کسي بي مربوط نيست. آدم بي ربطي پيدا نمي شود. لا اقل پيدا نمي ماند.درختان زيتون مارا به سخت کوشي دعوت مي کنند. و بي ربط نيست نسشتن هاي کشاورز پاي درختان زيتون. او هم مربوط دارد. مربوط او درختان اش است. زيتون هاي بار نيامده. و او پيش از زايش به توصيف شان وقت مي گذراند. ميان مزرعه و درختان زيتون تکيه به درخت، يا نشسته بر سنگي به آنچه مي خواهد از پروردن اش به بار آيد صحبت کند. و درخت گوش مي دهد. او هم ربط اش و لطف اش را دريغ نمي کند. درخت زيتون هم از خواستن هايش مي گويد. بادها مي وزند. درخت خميده مي شود، راست مي شود و تصنيف هايش را بر لب کشاورز جاري مي خواند و هم آنچه ربط اش را رنگ و بو مي دهد به لطافت هرچه تمام تر مي پروراند. او نياز کشاورز را مربوط مي بيند.پس دستان اش را پربار به سويش دراز مي کند و کشاورز را از فرط شادي در آغوش اش بازمي يابد. و کشاورز ناگاه آغوش زيتون را به گرمي بسترش مي يابد. من و شما بود و نبودمان را منظم مي کنيم. تنظيم مي کنيم. بر آن ساعت هاي خاص. بر آن زمان خاص. کشاورز هم منظم است. زيتون هم منظم است. و کشاورز از زيتون منظم است. و ما از کشاورز منظم ايم. و خورشيد همه مارا به سر انگشتي ميگرداند. خورشيد مي آيد. زيتون بيدار مي شود. مي لغزد. خروس بيدار مي شود، مي خواند. کشاورز بيدار مي شود و نور را به استقبال مي شتابد. زيتون را مي پروراند. زيتون را برداشت مي کند. زيتون را به گرده ها در گردنه ها مي کشاند. همراه خورشيد مي آيد. او مي آيد با زيتون و قاطر و آواز خروس و خورشيد. و آنگاه که به ما رسيد، بيدارمان مي سازد. او مي سازد با عطر زيتون با طعم زيتون ما را و ما بيدار مي شويم. خورشيد را مي چشيم. آواز خروس را مي چشيم. خستگي قاطر را مي چشيم. و عشق کشاورز را هم. پس اينسان ما هم مربوط مي شويم. بيدار مي شويم. و ربط مان را به دور دست ها مي فرستيم. آنگاه، درخت زيتون را خاطر خواه مي شويم. و کشاورز و خورشيد و خروس و قاطر را هم. بيدار مي مانيم تا ته مزه هاي زيتون را نگه ميداريم و بيدار مي مانيم تا ربط مان را مراقب باشيم. ياد درخت را در زيتون ها تکرار مي کنيم و بيدار مي مانيم و شايد خواب برويم اما باز تا کشاورز به آرامگاه مان باز برگردد. تا باز بيدارمان کند. با تمام زيتون ها و عطر عشقي که از همآغوشي کشاورز و درخت سرشارمان مي کند. بيدارمان نگاه دار درخت. بيدارمان نگاه دار کشاورز. ما مستيم و لول ربط مان هستيم، تا پشت کوه ها. تا خانقاه خورشيدزاران. تا جويبار و زيتون زاران سعي تان مبسوط روزگارتان مربوط (يکي براي تمام درد ها و احساس ها و او) پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶
زور زدن فايده اي ندارد. در هيچ جهت از جهات 6گانه . حالا من گفته باشم. من خودم بارها زور زدم. فايده اي نداشت. تنها جان بدر مي آيد. بعضي اوقات اما زور را نمي زنند. زور آمدني هم هست. وقتي به هزار ضرب و ضورب برآيند نيروهاي وارده را به صفر مي کشاني از آن دورها همراه با سوتي _که قديم تر ها جواد را ياد خمپاره هاي نه يکي و نه دوتا مي انداخت_ به سمت ات حمله ور مي شود. زوري که بساط ات را از هم مي پاشد. ما در پهن کردن بساط به آن فيلم و عطر فروشي هاي کنار هر خيابان هر محله مي مانيم. تا بساط را جمع بخواهيم، يکي دو قلم از دست مان در مي رود. اجتناب از آن زور را تنها بايد به خودش واگذار کرد. هم ليسانس اش را و هم کنترل کيفيت اش را. در حال حاضر اينجا يکي از دور دست سعي مي کند اداي دارکوب دربياورد. و من از امتداد صدايش به شک افتادم. دارکوب ممتد نمي کوبد. زور را وارد مي کند. و خودش را به همراه زورش روانه مي کند تا در ارتعاش بودنش در نشستن گاه زور، زاد و رودي بسيط از ريزه زورهايي ماماني و نقلي ارمغان آورد.
اين نوشته ي مقاله اي سريالي که در چندين سطري اينجا سکونت دارد داشت به مشق شب تبديل مي شد. از بس که افکار ديگر دلشان مکتوبيده بودن مي خواست. من اما نه صف زنونه مردونه دارم و نه يکدونه اي و چندتايي. ديوروز را من ساخته ام. وقتي مي خواستم بنويسم ديروز، از سر بي احتياطي زاييده شد. بچه اي ناخواسته بود. اما سقط اش نکردم. شايد روزي اين ناخواسته بودن به دردش بخورد. دليل خوبي بشود براي کشيدن نسق چندين و چند ميليون نفر. اما ديروز با تمام بداخمي هايي که هزار و يک شب دليل برايش سفارش داده ام خيلي خوشحالم کرد. از اينکه ديدم هنوز هم طوطي هايمان بهار را از بالاي سرمان طي طريق مي کنند بس خوشحال شدم. که اول صدايش آمد تا چشمانم در پي مقصود گشت. گله نبود اما زيبا بود. هنوز هم. ميشد برايش کلي اشک ريخت. کاملا احساساتي شد و ترکيبي از احساسات نوستالوژيک و ابزورد و افسردگي و دلتنگي را و خوش بختي و اميد و شکوه مندي و پايداري و حماسه دوستي را در قطره اشکي پيچيد و فرستاد پايين. به هزار هزار معيار سقوط. من حتي چند وقت پيش شبي که به خانه مي آمدم و نزار، در طلوع چراغ هاي برق اطراف خانه مان سايه ها و شيرجه ها و ويراژهايي آشنا ديدم. شناختم خفاش هاي از قديم نديم مان را. ما از قديم نديم مان انقدر چيزهاي عجيب غريب داشتيم که فعلا همين ها مانده اند. قديم نديم ما تنها و تنها در گلهاي وحشي اش دنياي گنده اي بود. در جک و جانور و لوبياي سحرآميز هم. داشتيم فکر مي کرديم ( من و نور پنجره و زمزمه هاي عود ام در وزش هاي گاه به گاه نسيم به فضاي داخل) که اگر اصحاب کهف هم قبل از خواب چند دانه گياه به زمين انداخته بودند وقتي از خواب برمي خواستند گمانشان مي برده، لوبياي سحرآميزي بوده آن دانه ي ديشب پرتاب شده. بي آنکه بدانند آنچه تنها و تنها لوبيا را سحرآميز مي سازد عدم درک مناسب از زمان ( يا به عبارتي درکي متناسب با اين تصور، از زمان) است. سحرآميز ساختن کاري ندارد براي من و تو. معجزه و کارهاي شگرف را مي شود صورت داد. با چند بار پيچاندن عقربه هاي زمان سنج. و بي هيچ تاملي غرق شدن در شگفتي اي که همان دم خلق شده. چشمه هاي سرخ خورشيد چند قطره بخاطر خاطره چند قطره تابيده ي آينه چند قطره آرميده به شمع در غم موسم قطره هاي رفته ز دست لحظه اي شوخ و سرمست لمحه اي آشفته بر دست از براي آنچه مي بايد آمد به دست رنگ ها و آواز سنگ خُلق ها و چشمان تنگ سينه ها فاتح نغمه هاي سرخ تفنگ آمدش بشايد به هرآينه به چنگ (يکي واسه آنجا که خواسته بودي ديدار دوباره اش را)
گلوله هاي آتش از آسمان يخزده ميبارند. نيازي به آتش نيست. نگاهمان سرريز کرده است خورشيد اتفاق مي افتد در سيبري. مي دانم اين را. در سيبري با تمام برف ها و سفيدي ها و سفيدي ها و سفيدي ها. در سيبري با تمام يک دستي و يک رنگي و يکنواختي اتفاق مي افتد و حتي با تمام خرس هاي قطبي. خورشيد اتفاق مي افتد و خرس قطبي هنوز هست و ما اين را بارها به بحث نشسته ايم. اسکيمو پايين نمي رود. او از تمام نداشتن هايش جدا نمي شود. سرما، برف، بوران و سخت هايي از اين مقال همه دارايي هايش هستند. اسکيمو آنچه بسيار دارد ندارد هايش است. کمبود را زياد دارد. کمبود نفر، کمبود غذا، کمبود آسايش و حتي کمبود خورشيد بي آنکه بحثي در مورد اتفاق افتادنش مانده باشد. اسکيمو در حال و هوايي زندگي مي کند که قابل است و حتي قابله. اسکيمو در کنار تمام کمبود ها چيزي ديگر ندارد. آنچه مي چسبد را ندارد. قهوه در سرما مي چسبد. آش رشته و لوبياي گرم در سرما مي چسبد. چاي مي چسبد و ديگر چيزهايي که براي ما در سرما مي چسبد براي اسکيمو نيست تا چسبيدني در کار باشد و با تمام اينها اسکيمو هنوز پايين نمي آيد و خورشيد اتفاق مي افتد. خورشيد اتفاق مي افتد و اسکيمو ادعايي ندارد. همانطور که فک. همانطور که خرس قطبي. همه به يک سو خيره مي شوند و خورشيد را مي فهمند. خورشيد اتفاق مي افتد و همه شروع مي کنند به دويدن. آب مي دود. باد مي دود. برف، خرس قطبي، ماهي، فک مي دوند. اسکيمو و سگ هايش مي دوند. پس خورشيد اتفاق افتادنش را اينگونه امتداد مي دهد. همه در يک دايره به مانند منظومه هاي بزرگ مي دوند. منظومه هاي بزرگ مثل منظومه شمسي، منظومه شيرين و فرهاد و باقي منظومه ها. با اين حال کسي و چيزي از اين منظومه رخت بر نمي بندد. درهم ادغام مي شوند. برف مي شوند. و خاک نمي شوند و در خورشيد تکرار مي شوندو سبز نمي شوند اما نه خالي از عريضه مي شوند و نه پايين مي آيند. اسکيمو، برف، خرس قطبي، فک و سگ هاي سورتمه با همه هيچ هايي که آنجا با خورشيد اتفاق مي افتند برای هميشه مي مانند و مي چرخند و يکي مي شوند و هزار پاره مي شوند و باز تکرار و باز تکرار مي شوند و خورشيد هم اما هيچ يک، هيچ کدامشان با تمام هيچ ها و کم ها و نچسب ها پايين نمي آيند.............. آنان نسبيت را در مخرج به صفر ميل داده اند و در صورت قطعيت را به بي نهايت کشانده اند. ............. تو را سيراب خواهم کرد ز رفاقتي که غروب اش را نمک زارتر صداقتي مزمحل ميسازد تو را باز مي شناسانم به خودت ،به خودم به همانکه در کوک تو سازش را به خونالود ترين تصنيف انار مجاب خواهد ساخت (شعري در روزي نه خيلي دور که 12 شب اش اتفاقي افتاد) چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶
روابط عمومي صندوق حمايت از بي هويتان مناطق ازگل ، چاله هرز و حومه کلان شهر تهران هورراااااا..... بعد از 15 سال تلاش بي وقفه مسئولين ما از ذلت "خانه آجرسه سانتي" و اخيرا "جنب پلاک 36" رها گشتيم..... از اين به بعد ما را با 32 بشناسيد
خريد که ميريد خريد؟ يا نه.... ميريد خريد که نيازمند خريديد؟ يا نيازمنديد که ميريد خريد؟4 نسل حاضر اما، همان گروه ستارگان هنر و الي آخر که به مانند توليد کنندگان کالا داراي درآمدهاي بالا هستند رفتاري متفاوت از خود نشان داده اند.اول اينکه چگونگي شکل گرفتن اين طبقه، تجمع کار خود يا زير دستانشان نبود، خيلي از کساني که در اين راه به اين مرحله از درآمد رسيده اند لزوما پدر و مادر پولداري نداشته اند. خيلي ها سختي هاي زيادي کشيده اند. که باز اين سختي کشيده ها امروز تعدادشان کمتر است. اين طبقه فرزندان جديد سرمايه هستند. نوع جديدي از همان توليد قديمي. که امروز ديگر به مانند قبل بين شان تفکيک نمي گذارند. آنچه از مشاهده اين گروه به ذهن من خطور کرد اين تصور بود که انگار اين سرمايه و زندگي لوکس يا لااقل راحت ديگر در انحصار طبقه اي خاص ( توليد کنندگان قديمي) نيست. گويي ديگر همه مي توانند سهمي از آنرا داشته باشند. تا پيش از اين شاهديم که طبقه سرمايه دار از اينکه در ظاهر هم مستقل و جدا از ديگر طبقات جامعه ديده شود ترسي به خود راه نمي داد و آنرا صحيح مي پنداشت. اما امروز اين فاصله بسيار خطرناک تر است از زماني که آلترناتيوي براي اين طبقه بندي ها ارائه نشده بود. امروز اکثرا اين توهم را پشت سر گذاشته اند که نمي شود پولدار بود چون نبوده ام يا پدرم پولدار نبوده و ...( "نمي شود"ي که بيشتر به نبايد شباهت دارد). ما همه مي دانيم که ممکن است. اين امکان دادن بدون اينکه پشتوانه اي برايش قائل باشيم که اتفاق افتادني هم باشد کافي ست براي تعديل اين احساس نارضايتي و بسيار کافي ست براي ايجاد اين توهم که اگر بدوم ، ميرسم. توهمي براي پوشش حقيقتي که از ضعف نظام حاکم ( سرمايه داري) آب مي خورد. حقيقتي بسيار ساده. اينکه همه نمي توانند به اين شيوه پولدار باشند. گرچه سيستم در ابتدا تاکيدي هم روي همه نداشته باشد و فرد را مقدم بدارد و براي خالي نبودن عرضيه رفاه جامعه را هم منوط به اين پيشرفت فردي قلمداد کند. اتفاقي که مي افتد بسيار ويرانگر تر از قبل است. اگر روزي ديد و شيوه اي که اکثرا در اخلاق سرمايه دار ها مشاهده مي شد بين خودشان باقي مانده بود، امروز اين اخلاق مثل ويروس بر تمامي اعضاي جامعه سايه افکنده است. سبک و سياق هم خيلي دور از انتظار نيست. يک ازدواج بين طبقاتي کار را بسيار ساده کرده است. به اين طريق سرمايه از بالا و هنر و فرهنگ از طبقه پايين به هم گره مي خورند. به اين شيوه فرد مورد نظر که هنرمند ماست هم از آخور مي خورد و هم از توبره. به اين عبارت که هم پولدار است و هم قلب تمام کارگران خسته و آدمهاي فلک زده برايش مي تپد. اين تپيدن نتيجه دلخواه سيستم است. نگاه بسيار ساده اي به شکل گيري سبک هاي موسيقي جهاني شده نشان دهنده خوبي مي باشد. تا يک قرن پيش موسيقي کلاسيک و نه در بين عموم مردم اتفاق مي افتاد. چون اين موسيقي خود نمادي از سرمايه به شمار مي رفت و هم چنين يکي از عناصر دين هم بود. امروز ديگر موسيقي طبقه نمي شناسد. ( البته موضوع هنر شايد کمي سخت گيرانه است و اين مساله بيشتر در موسيقي معنا مي يابد و بعد سينما که زاييده سرمايه است. وگرنه نقاشي خيلي در اين بين انحصار پذير( به اين شکل) نبوده). خصوصا سبک هاي شکل گرفته در آمريکا را مي توان جاز ، کانتري ديد. سبک هايي که يا برخواسته از دل برده هاي سياه پوست مهاجر بوده و يا سفيد پوستاني که باز مهاجران اوليه به آمريکا بوده اند. به هر حال آنچه موسيقي و فضا و شعر افرادي اين چنين را در بر داشت گرچه هنوز هم به همان شکل ساده اش رواج دارد( به دليل اينکه از اساس نيازمند آن سرمايه نيست) اما چنان سايه پدرسالارانه اي بر آن افتاده است که پيانو نوازي که در يک کافه پرت مشغول نواختن است هم در همان حال پس ذهن اش علاقه اي موج مي زند از اينکه بتواند به جايي برسد که لويي آرمسترانگ ها و ري چارلز ها رسيده اند. ايراد اساسي من هم نه به لويي ست و نه به ري. ايراد من به نظام حاکم است. در اين نظام آنچه شکل گرفته اين تصوير است که تمامي آنچه تمام طبقات مصرف مي کنند يا لوکس است يا ما به ازاي لوکس دارد. به همين طريق است که شلوار ضمخت و بدريخت اما کاربردي و ماندگار جين و لي که توسط کارگران معدن پوشيده مي شد امروز ديگر خالي از کارکرد توسط همه پوشيده مي شود و نه ديگر ضمخت است و نه سطح پايين و خيلي هم خوش قيافه و البته ديگر نه لزوما با کاربرد اوليه اش. چطور چنين اتفاقي مي افتد؟ و نتيجه اش چيست؟ اتفاق به نظر من همان بود که گفتم. که سرمايه داري شکل گرفت که مي تواند ( و حتي بايد) چنين شلواري بپوشد. شايد نه حتي در بدو شروع چنين جرياني اما در حال حاضر کدام گروه موسيقي با لباس رسمي اي که در اجراي موسيقي کلاسيک پوشيده مي شود روي صحنه مي آيد؟ جز خود نوازندگان موسيقي کلاسيک تقريبا هيچ کس. بحث زيبايي شناسي نيست. بحث سر اين است که چطور من هم که لزوما سرمايه دار نيستم به همان بيماري گرفتارم. براي بررسي بيشتر رفتار سرمايه داري هنرمندان امروز چند نکته باقي ست. اينکه اولا او مي خواهد و به او کمک مي شود که به درآمد بالا دست يابد. مسلما بدون سرمايه، عمر نوح هم براي رسيدن به چنين جايگاهي افاقه نمي کرد. دوم اينکه نه سرمايه دلش سوخته يا هدف ترويج فرهنگ داشته و نه فرد خالي از انگيزه براي دستيابي به هويتي بوده که قرن ها بر او حکومت مي کرده و تحقيرش مي کرده، سوم اينکه خواننده لازم مي داند که براي کسب جايگاه اش از هويت طبقات زيرين جامعه به عنوان تخته و پله مدد بجويد. چهارم اينکه او در عين حال زندگي خودش را به سبک همان طبقات ادامه نمي دهد. "او"ي واقعي با شهوت بيشتري براي آن درآمد خيز برميدارد. از اين روست که مي بينيم شکل و شيوه و ميزان مصرفي که از اين گروه برمي آيد به کلي متفاوت است از طبقه قديمي صاحبان توليد. به هر طريق ( با توجه به مفصل بودن اين بحث ) آنچه اتفاق مي افتد آيينه ايست مقابل روي ما. ديگر ما نيستيم و زندگي خودمان و سرمايه دار و زندگي خودش. دنيايي ترکيبي که گويي همه چيز هست. ممکن شده بدون اينکه صحبتي از هزينه دستيابي به ميان بيايد. در سيستم جديد به طور مثال من فلان خواننده را ميبينم که امروز با ليموزين ميايد روي صحنه براي گرفتن جايزه اش با لباسي که در کارخانه برنامه سازي تلويزيون بارها راجع به آن بحث و گفتگو شکل گرفته. من همچنين ديروز او را ديده بودم در کليپ اش که با لباسي آشفته ميان آدمهاي خيلي معمولي و شايد حتي بين افرادي کم درآمد در حال آواز خواندن است. ربط بين اين دو مي شود اينکه او از آنجا که گويي حرف دل من را ميزند در دل من جاي ميگيرد. و از آنجا که انسان هنوز هم نتوانسته از ذهن تابو ساز خود جدا شود اينبار بجاي پطرس مقدس و علي و زرتشت ، خواننده مذکور جايگزين مي شود. پس ديگر تنها صداي او مرا به خود نمي کشد. شخصيتي که از خود نشان مي دهد. چيزي که عرضه مي کند با تمام ادا و اصول و لباس و ژست هايش مرا به تقليد و همانند شدن روانه مي کند. چرا؟ هم اينکه اولا او يک بي سر و پا نيست و ديده ام که چه زندگي اي دارد و از طرفي هم او توانسته اين تصور را در من شکل دهد که خاص است. چيزي که به هيچ شکل از سيستم وحدت ساز سرمايه داري و تفکر سرمايه داري بر نمي آيد. اما از آنجا که اين نياز براي هويت مستقل در ذهن فرد حضور مستمر دارد، نمود و باز توليد اش مي شود همين چهره هاي هنري که چند وقت يکبار هم بنا به سليقه و روند جانشين يکديگر مي شوند. حالا من نه تنها اشعار و موسيقي او را مي شناسم که يکي از دغدغه هايم را شکل مي دهد و مي توانم به عنوان بخشي از دانش گهربار خودم آنرا عرضه کنم و به اين طريق خودم را شخصيتي جلوه دهم بلکه با شکل ظاهري من در عرصه عمومي که سعي شده نماد هاي "او" بودن را داشته باشد مي خواهم اين استقلال از توده را که روزي در ذهن سرمايه دار بود را امروز من هم تجربه کنم. ( و در عين حال از ديدن هم نوع خودم لذت ببرم که با اينکه من جدا هستم، تنها هم نيستم!!) حال از آنجا که من سرمايه دار نيستم هزينه هاي من بالاتر از توان مالي ام مي شود. پس هم هميشه عقب تر از "او" گام برخواهم داشت و هم اينکه من سيرناشدني باقي خواهم ماند. و در بازار بزرگ هويت يابي، در پاساژ هاي مملو از بوتيک هاي گوناگون براي دست و پا کردن هرچه بهتر خود دست و پا مي زنم. پس سرمايه دار به طور کاملا روشن ابدا جامعه اي نمي خواهد که سرمايه دار هايش بيشتر شوند. افرادي مي خواهد که تنها کالاي او را با هر انگيزه اي بخرند و او هم دلسوزانه براي آنها علت خريد مي تراشد. صاحبان سرمايه رفاهي را که از تجمع سرمايه مي دانند عملا سقط مي کنند. از اين جهت که اجازه شکل گيري به آن را نمي دهند. مساله نهايي بحث ما فشار بي هويتي اي است که ساختار جامعه به ما تحميل مي کند. ما عملا در جامعه تنها زماني که حضورمان معنا مي يابد (به عنوان فرد موثر) يکي از دو سوي گيشه يا همان صندوق پرداخت پول است. که امروزه يکي از سمت هاي آن به لطف تکنولوژي برداشته شده و تنها سمت پرداخت آن باقي مانده و دريافت کننده آنچنان حضور سابق خود را ندارد. امروز ما همواره در حال پرداخت و هزينه کردن هستيم و اکثرا تنها چيزي که عايدمان مي شود بودن زير دم و دستگاه هاي اجتماعي ست که اجازه ماندن را برايمان تمديد مي کند. اين فشار هميشگي و از بالا به چندين شيوه خالي مي شود. يکي از اين شيوه ها خريدن کالاست. جايي که ما ديگر پرداخت کننده خالي نيستيم. اينبار در ازاي پرداخت کالايي با خصوصيات خاص خود دست ما را پر مي کند. ما اينجا ديگر زيردست نيستم. ما اينجا توانسته ايم براي لحظه اي هم که شده اين معني را تصوير کنيم که ما توانايي داريم. چيزي مانند همان توانايي که براي سرمايه دار هم متصور شديم. ديگر لزوما نه بحث نياز به پوشاک است و نه نياز به خوراک. اينبار نياز به هويت است. به اينکه ما بودنمان را و دارا بودنمان را بواسطه خريدن کالا به خودمان نشان دهيم وسپس به جامعه تحميل. حالا اين خريد اگر با انگيزه قبلي همراه شود نه تنها خريدنمان احساس خوشايند توانمندي را در ما ايجاد مي کند بلکه نوع خريد که تبديل شدن به يک شبح از فرد مورد علاقه مان است هم به مدد ما مي آيد تا در جامعه آن استقلال و خاص بودمان را عرضه کنيم و همچنين آن احساس که ما چيزي خريده ايم و مالک چيزي هستيم را رنگ ببخشيم تا ديگران هم آنرا ببينند. به احتمال قريب به يقين اين نوشته ها نقص هاي زيادي دارند چه آنکه توصيفي که براي يکي از آشنايانم مي کردم توجه ام را جلب کرد به مساله مهمي که آن هم قابل بحث بود. که گويا بسيار هم بحث شده است. اينکه شما با خريد کالايي که مارک خاص خود را دارد و نشان دهنده کيفيت خاصي است ، به نوعي خود را در اين کيفيت صاحب سهم نشان مي دهيد چنانکه حتي اگر عکاس آماتوري باشيد همينکه دوربيني بسيار عالي در دست داشته باشيد اين تلقي را ايجاد مي کند که احيانا شما عکاس خوبي هستيد. اين مساله در طبقات اجتماعي و نوع تصميم گيري و رجحان هاي مصرفي و هويت يابي اجتماعي افراد خيلي مهم است. منتظرم تا ببينم فکر شما چقدر بتواند نقاط کور نوشته من را روشن کند. از صبرتون هم ممنون. |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|