<$SiKHooL$>

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

در تماشاي کودک کلنجارکشيده بغلي تصحيحي کوتاه برايش رقم زدم، که نه کاه از خودش ست و نه کاه گاه و نه کاهدان

زور زدن فايده اي ندارد. در هيچ جهت از جهات 6گانه . حالا من گفته باشم. من خودم بارها زور زدم. فايده اي نداشت. تنها جان بدر مي آيد. بعضي اوقات اما زور را نمي زنند. زور آمدني هم هست. وقتي به هزار ضرب و ضورب برآيند نيروهاي وارده را به صفر مي کشاني از آن دورها همراه با سوتي _که قديم تر ها جواد را ياد خمپاره هاي نه يکي و نه دوتا مي انداخت_ به سمت ات حمله ور مي شود. زوري که بساط ات را از هم مي پاشد. ما در پهن کردن بساط به آن فيلم و عطر فروشي هاي کنار هر خيابان هر محله مي مانيم. تا بساط را جمع بخواهيم، يکي دو قلم از دست مان در مي رود. اجتناب از آن زور را تنها بايد به خودش واگذار کرد. هم ليسانس اش را و هم کنترل کيفيت اش را. در حال حاضر اينجا يکي از دور دست سعي مي کند اداي دارکوب دربياورد. و من از امتداد صدايش به شک افتادم. دارکوب ممتد نمي کوبد. زور را وارد مي کند. و خودش را به همراه زورش روانه مي کند تا در ارتعاش بودنش در نشستن گاه زور، زاد و رودي بسيط از ريزه زورهايي ماماني و نقلي ارمغان آورد.
اين نوشته ي مقاله اي سريالي که در چندين سطري اينجا سکونت دارد داشت به مشق شب تبديل مي شد. از بس که افکار ديگر دلشان مکتوبيده بودن مي خواست. من اما نه صف زنونه مردونه دارم و نه يکدونه اي و چندتايي.
ديوروز را من ساخته ام. وقتي مي خواستم بنويسم ديروز، از سر بي احتياطي زاييده شد. بچه اي ناخواسته بود. اما سقط اش نکردم. شايد روزي اين ناخواسته بودن به دردش بخورد. دليل خوبي بشود براي کشيدن نسق چندين و چند ميليون نفر.
اما ديروز با تمام بداخمي هايي که هزار و يک شب دليل برايش سفارش داده ام خيلي خوشحالم کرد. از اينکه ديدم هنوز هم طوطي هايمان بهار را از بالاي سرمان طي طريق مي کنند بس خوشحال شدم. که اول صدايش آمد تا چشمانم در پي مقصود گشت. گله نبود اما زيبا بود. هنوز هم. ميشد برايش کلي اشک ريخت. کاملا احساساتي شد و ترکيبي از احساسات نوستالوژيک و ابزورد و افسردگي و دلتنگي را و خوش بختي و اميد و شکوه مندي و پايداري و حماسه دوستي را در قطره اشکي پيچيد و فرستاد پايين. به هزار هزار معيار سقوط. من حتي چند وقت پيش شبي که به خانه مي آمدم و نزار، در طلوع چراغ هاي برق اطراف خانه مان سايه ها و شيرجه ها و ويراژهايي آشنا ديدم. شناختم خفاش هاي از قديم نديم مان را. ما از قديم نديم مان انقدر چيزهاي عجيب غريب داشتيم که فعلا همين ها مانده اند. قديم نديم ما تنها و تنها در گلهاي وحشي اش دنياي گنده اي بود. در جک و جانور و لوبياي سحرآميز هم.
داشتيم فکر مي کرديم ( من و نور پنجره و زمزمه هاي عود ام در وزش هاي گاه به گاه نسيم به فضاي داخل) که اگر اصحاب کهف هم قبل از خواب چند دانه گياه به زمين انداخته بودند وقتي از خواب برمي خواستند گمانشان مي برده، لوبياي سحرآميزي بوده آن دانه ي ديشب پرتاب شده. بي آنکه بدانند آنچه تنها و تنها لوبيا را سحرآميز مي سازد عدم درک مناسب از زمان ( يا به عبارتي درکي متناسب با اين تصور، از زمان) است.
سحرآميز ساختن کاري ندارد براي من و تو. معجزه و کارهاي شگرف را مي شود صورت داد. با چند بار پيچاندن عقربه هاي زمان سنج. و بي هيچ تاملي غرق شدن در شگفتي اي که همان دم خلق شده.

چشمه هاي سرخ خورشيد
چند قطره بخاطر خاطره
چند قطره تابيده ي آينه
چند قطره آرميده به شمع
در غم موسم قطره هاي رفته ز دست
لحظه اي شوخ و سرمست
لمحه اي آشفته بر دست
از براي آنچه مي بايد آمد به دست
رنگ ها و آواز سنگ
خُلق ها و چشمان تنگ
سينه ها فاتح نغمه هاي سرخ تفنگ
آمدش بشايد به هرآينه به چنگ
(يکي واسه آنجا که خواسته بودي ديدار دوباره اش را)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...