<$SiKHooL$>

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

خريد که ميريد خريد؟ يا نه.... ميريد خريد که نيازمند خريديد؟ يا نيازمنديد که ميريد خريد؟4

نسل حاضر اما، همان گروه ستارگان هنر و الي آخر که به مانند توليد کنندگان کالا داراي درآمدهاي بالا هستند رفتاري متفاوت از خود نشان داده اند.
اول اينکه چگونگي شکل گرفتن اين طبقه، تجمع کار خود يا زير دستانشان نبود، خيلي از کساني که در اين راه به اين مرحله از درآمد رسيده اند لزوما پدر و مادر پولداري نداشته اند. خيلي ها سختي هاي زيادي کشيده اند. که باز اين سختي کشيده ها امروز تعدادشان کمتر است. اين طبقه فرزندان جديد سرمايه هستند. نوع جديدي از همان توليد قديمي. که امروز ديگر به مانند قبل بين شان تفکيک نمي گذارند. آنچه از مشاهده اين گروه به ذهن من خطور کرد اين تصور بود که انگار اين سرمايه و زندگي لوکس يا لااقل راحت ديگر در انحصار طبقه اي خاص ( توليد کنندگان قديمي) نيست. گويي ديگر همه مي توانند سهمي از آنرا داشته باشند. تا پيش از اين شاهديم که طبقه سرمايه دار از اينکه در ظاهر هم مستقل و جدا از ديگر طبقات جامعه ديده شود ترسي به خود راه نمي داد و آنرا صحيح مي پنداشت. اما امروز اين فاصله بسيار خطرناک تر است از زماني که آلترناتيوي براي اين طبقه بندي ها ارائه نشده بود. امروز اکثرا اين توهم را پشت سر گذاشته اند که نمي شود پولدار بود چون نبوده ام يا پدرم پولدار نبوده و ...( "نمي شود"ي که بيشتر به نبايد شباهت دارد). ما همه مي دانيم که ممکن است. اين امکان دادن بدون اينکه پشتوانه اي برايش قائل باشيم که اتفاق افتادني هم باشد کافي ست براي تعديل اين احساس نارضايتي و بسيار کافي ست براي ايجاد اين توهم که اگر بدوم ، ميرسم. توهمي براي پوشش حقيقتي که از ضعف نظام حاکم ( سرمايه داري) آب مي خورد. حقيقتي بسيار ساده. اينکه همه نمي توانند به اين شيوه پولدار باشند. گرچه سيستم در ابتدا تاکيدي هم روي همه نداشته باشد و فرد را مقدم بدارد و براي خالي نبودن عرضيه رفاه جامعه را هم منوط به اين پيشرفت فردي قلمداد کند.
اتفاقي که مي افتد بسيار ويرانگر تر از قبل است. اگر روزي ديد و شيوه اي که اکثرا در اخلاق سرمايه دار ها مشاهده مي شد بين خودشان باقي مانده بود، امروز اين اخلاق مثل ويروس بر تمامي اعضاي جامعه سايه افکنده است. سبک و سياق هم خيلي دور از انتظار نيست. يک ازدواج بين طبقاتي کار را بسيار ساده کرده است. به اين طريق سرمايه از بالا و هنر و فرهنگ از طبقه پايين به هم گره مي خورند. به اين شيوه فرد مورد نظر که هنرمند ماست هم از آخور مي خورد و هم از توبره. به اين عبارت که هم پولدار است و هم قلب تمام کارگران خسته و آدمهاي فلک زده برايش مي تپد. اين تپيدن نتيجه دلخواه سيستم است. نگاه بسيار ساده اي به شکل گيري سبک هاي موسيقي جهاني شده نشان دهنده خوبي مي باشد. تا يک قرن پيش موسيقي کلاسيک و نه در بين عموم مردم اتفاق مي افتاد. چون اين موسيقي خود نمادي از سرمايه به شمار مي رفت و هم چنين يکي از عناصر دين هم بود. امروز ديگر موسيقي طبقه نمي شناسد. ( البته موضوع هنر شايد کمي سخت گيرانه است و اين مساله بيشتر در موسيقي معنا مي يابد و بعد سينما که زاييده سرمايه است. وگرنه نقاشي خيلي در اين بين انحصار پذير( به اين شکل) نبوده). خصوصا سبک هاي شکل گرفته در آمريکا را مي توان جاز ، کانتري ديد. سبک هايي که يا برخواسته از دل برده هاي سياه پوست مهاجر بوده و يا سفيد پوستاني که باز مهاجران اوليه به آمريکا بوده اند. به هر حال آنچه موسيقي و فضا و شعر افرادي اين چنين را در بر داشت گرچه هنوز هم به همان شکل ساده اش رواج دارد( به دليل اينکه از اساس نيازمند آن سرمايه نيست) اما چنان سايه پدرسالارانه اي بر آن افتاده است که پيانو نوازي که در يک کافه پرت مشغول نواختن است هم در همان حال پس ذهن اش علاقه اي موج مي زند از اينکه بتواند به جايي برسد که لويي آرمسترانگ ها و ري چارلز ها رسيده اند. ايراد اساسي من هم نه به لويي ست و نه به ري. ايراد من به نظام حاکم است. در اين نظام آنچه شکل گرفته اين تصوير است که تمامي آنچه تمام طبقات مصرف مي کنند يا لوکس است يا ما به ازاي لوکس دارد. به همين طريق است که شلوار ضمخت و بدريخت اما کاربردي و ماندگار جين و لي که توسط کارگران معدن پوشيده مي شد امروز ديگر خالي از کارکرد توسط همه پوشيده مي شود و نه ديگر ضمخت است و نه سطح پايين و خيلي هم خوش قيافه و البته ديگر نه لزوما با کاربرد اوليه اش. چطور چنين اتفاقي مي افتد؟ و نتيجه اش چيست؟ اتفاق به نظر من همان بود که گفتم. که سرمايه داري شکل گرفت که مي تواند ( و حتي بايد) چنين شلواري بپوشد. شايد نه حتي در بدو شروع چنين جرياني اما در حال حاضر کدام گروه موسيقي با لباس رسمي اي که در اجراي موسيقي کلاسيک پوشيده مي شود روي صحنه مي آيد؟ جز خود نوازندگان موسيقي کلاسيک تقريبا هيچ کس. بحث زيبايي شناسي نيست. بحث سر اين است که چطور من هم که لزوما سرمايه دار نيستم به همان بيماري گرفتارم. براي بررسي بيشتر رفتار سرمايه داري هنرمندان امروز چند نکته باقي ست. اينکه اولا او مي خواهد و به او کمک مي شود که به درآمد بالا دست يابد. مسلما بدون سرمايه، عمر نوح هم براي رسيدن به چنين جايگاهي افاقه نمي کرد. دوم اينکه نه سرمايه دلش سوخته يا هدف ترويج فرهنگ داشته و نه فرد خالي از انگيزه براي دستيابي به هويتي بوده که قرن ها بر او حکومت مي کرده و تحقيرش مي کرده، سوم اينکه خواننده لازم مي داند که براي کسب جايگاه اش از هويت طبقات زيرين جامعه به عنوان تخته و پله مدد بجويد. چهارم اينکه او در عين حال زندگي خودش را به سبک همان طبقات ادامه نمي دهد. "او"ي واقعي با شهوت بيشتري براي آن درآمد خيز برميدارد. از اين روست که مي بينيم شکل و شيوه و ميزان مصرفي که از اين گروه برمي آيد به کلي متفاوت است از طبقه قديمي صاحبان توليد.
به هر طريق ( با توجه به مفصل بودن اين بحث ) آنچه اتفاق مي افتد آيينه ايست مقابل روي ما. ديگر ما نيستيم و زندگي خودمان و سرمايه دار و زندگي خودش. دنيايي ترکيبي که گويي همه چيز هست. ممکن شده بدون اينکه صحبتي از هزينه دستيابي به ميان بيايد. در سيستم جديد به طور مثال من فلان خواننده را ميبينم که امروز با ليموزين ميايد روي صحنه براي گرفتن جايزه اش با لباسي که در کارخانه برنامه سازي تلويزيون بارها راجع به آن بحث و گفتگو شکل گرفته. من همچنين ديروز او را ديده بودم در کليپ اش که با لباسي آشفته ميان آدمهاي خيلي معمولي و شايد حتي بين افرادي کم درآمد در حال آواز خواندن است. ربط بين اين دو مي شود اينکه او از آنجا که گويي حرف دل من را ميزند در دل من جاي ميگيرد. و از آنجا که انسان هنوز هم نتوانسته از ذهن تابو ساز خود جدا شود اينبار بجاي پطرس مقدس و علي و زرتشت ، خواننده مذکور جايگزين مي شود. پس ديگر تنها صداي او مرا به خود نمي کشد. شخصيتي که از خود نشان مي دهد. چيزي که عرضه مي کند با تمام ادا و اصول و لباس و ژست هايش مرا به تقليد و همانند شدن روانه مي کند. چرا؟ هم اينکه اولا او يک بي سر و پا نيست و ديده ام که چه زندگي اي دارد و از طرفي هم او توانسته اين تصور را در من شکل دهد که خاص است. چيزي که به هيچ شکل از سيستم وحدت ساز سرمايه داري و تفکر سرمايه داري بر نمي آيد. اما از آنجا که اين نياز براي هويت مستقل در ذهن فرد حضور مستمر دارد، نمود و باز توليد اش مي شود همين چهره هاي هنري که چند وقت يکبار هم بنا به سليقه و روند جانشين يکديگر مي شوند. حالا من نه تنها اشعار و موسيقي او را مي شناسم که يکي از دغدغه هايم را شکل مي دهد و مي توانم به عنوان بخشي از دانش گهربار خودم آنرا عرضه کنم و به اين طريق خودم را شخصيتي جلوه دهم بلکه با شکل ظاهري من در عرصه عمومي که سعي شده نماد هاي "او" بودن را داشته باشد مي خواهم اين استقلال از توده را که روزي در ذهن سرمايه دار بود را امروز من هم تجربه کنم. ( و در عين حال از ديدن هم نوع خودم لذت ببرم که با اينکه من جدا هستم، تنها هم نيستم!!) حال از آنجا که من سرمايه دار نيستم هزينه هاي من بالاتر از توان مالي ام مي شود. پس هم هميشه عقب تر از "او" گام برخواهم داشت و هم اينکه من سيرناشدني باقي خواهم ماند. و در بازار بزرگ هويت يابي، در پاساژ هاي مملو از بوتيک هاي گوناگون براي دست و پا کردن هرچه بهتر خود دست و پا مي زنم. پس سرمايه دار به طور کاملا روشن ابدا جامعه اي نمي خواهد که سرمايه دار هايش بيشتر شوند. افرادي مي خواهد که تنها کالاي او را با هر انگيزه اي بخرند و او هم دلسوزانه براي آنها علت خريد مي تراشد. صاحبان سرمايه رفاهي را که از تجمع سرمايه مي دانند عملا سقط مي کنند. از اين جهت که اجازه شکل گيري به آن را نمي دهند. مساله نهايي بحث ما فشار بي هويتي اي است که ساختار جامعه به ما تحميل مي کند. ما عملا در جامعه تنها زماني که حضورمان معنا مي يابد (به عنوان فرد موثر) يکي از دو سوي گيشه يا همان صندوق پرداخت پول است. که امروزه يکي از سمت هاي آن به لطف تکنولوژي برداشته شده و تنها سمت پرداخت آن باقي مانده و دريافت کننده آنچنان حضور سابق خود را ندارد. امروز ما همواره در حال پرداخت و هزينه کردن هستيم و اکثرا تنها چيزي که عايدمان مي شود بودن زير دم و دستگاه هاي اجتماعي ست که اجازه ماندن را برايمان تمديد مي کند. اين فشار هميشگي و از بالا به چندين شيوه خالي مي شود. يکي از اين شيوه ها خريدن کالاست. جايي که ما ديگر پرداخت کننده خالي نيستيم. اينبار در ازاي پرداخت کالايي با خصوصيات خاص خود دست ما را پر مي کند. ما اينجا ديگر زيردست نيستم. ما اينجا توانسته ايم براي لحظه اي هم که شده اين معني را تصوير کنيم که ما توانايي داريم. چيزي مانند همان توانايي که براي سرمايه دار هم متصور شديم. ديگر لزوما نه بحث نياز به پوشاک است و نه نياز به خوراک. اينبار نياز به هويت است. به اينکه ما بودنمان را و دارا بودنمان را بواسطه خريدن کالا به خودمان نشان دهيم وسپس به جامعه تحميل. حالا اين خريد اگر با انگيزه قبلي همراه شود نه تنها خريدنمان احساس خوشايند توانمندي را در ما ايجاد مي کند بلکه نوع خريد که تبديل شدن به يک شبح از فرد مورد علاقه مان است هم به مدد ما مي آيد تا در جامعه آن استقلال و خاص بودمان را عرضه کنيم و همچنين آن احساس که ما چيزي خريده ايم و مالک چيزي هستيم را رنگ ببخشيم تا ديگران هم آنرا ببينند.

به احتمال قريب به يقين اين نوشته ها نقص هاي زيادي دارند چه آنکه توصيفي که براي يکي از آشنايانم مي کردم توجه ام را جلب کرد به مساله مهمي که آن هم قابل بحث بود. که گويا بسيار هم بحث شده است. اينکه شما با خريد کالايي که مارک خاص خود را دارد و نشان دهنده کيفيت خاصي است ، به نوعي خود را در اين کيفيت صاحب سهم نشان مي دهيد چنانکه حتي اگر عکاس آماتوري باشيد همينکه دوربيني بسيار عالي در دست داشته باشيد اين تلقي را ايجاد مي کند که احيانا شما عکاس خوبي هستيد. اين مساله در طبقات اجتماعي و نوع تصميم گيري و رجحان هاي مصرفي و هويت يابي اجتماعي افراد خيلي مهم است.
منتظرم تا ببينم فکر شما چقدر بتواند نقاط کور نوشته من را روشن کند. از صبرتون هم ممنون.

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...