|
<$SiKHooL$> |
|
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶
بود و نبود من تويي، خواب و خيال من تويي، سو و چراغ من تويي، سجده گه جهان تويي، مست دو عالم ام نما بود و نبود ما به کسي ربطي ندارد. هست و نيست ما کامل و تمام از ما بر مي آيد و به ما بازميگردد. اين ما هستيم و ديگران ِ ما هستند که بود و نبود خودشان و ديگران را به بود و نبود ديگران و خودشان ربط مي دهند. و آنوقت هيچ کسي بي مربوط نيست. آدم بي ربطي پيدا نمي شود. لا اقل پيدا نمي ماند.درختان زيتون مارا به سخت کوشي دعوت مي کنند. و بي ربط نيست نسشتن هاي کشاورز پاي درختان زيتون. او هم مربوط دارد. مربوط او درختان اش است. زيتون هاي بار نيامده. و او پيش از زايش به توصيف شان وقت مي گذراند. ميان مزرعه و درختان زيتون تکيه به درخت، يا نشسته بر سنگي به آنچه مي خواهد از پروردن اش به بار آيد صحبت کند. و درخت گوش مي دهد. او هم ربط اش و لطف اش را دريغ نمي کند. درخت زيتون هم از خواستن هايش مي گويد. بادها مي وزند. درخت خميده مي شود، راست مي شود و تصنيف هايش را بر لب کشاورز جاري مي خواند و هم آنچه ربط اش را رنگ و بو مي دهد به لطافت هرچه تمام تر مي پروراند. او نياز کشاورز را مربوط مي بيند.پس دستان اش را پربار به سويش دراز مي کند و کشاورز را از فرط شادي در آغوش اش بازمي يابد. و کشاورز ناگاه آغوش زيتون را به گرمي بسترش مي يابد. من و شما بود و نبودمان را منظم مي کنيم. تنظيم مي کنيم. بر آن ساعت هاي خاص. بر آن زمان خاص. کشاورز هم منظم است. زيتون هم منظم است. و کشاورز از زيتون منظم است. و ما از کشاورز منظم ايم. و خورشيد همه مارا به سر انگشتي ميگرداند. خورشيد مي آيد. زيتون بيدار مي شود. مي لغزد. خروس بيدار مي شود، مي خواند. کشاورز بيدار مي شود و نور را به استقبال مي شتابد. زيتون را مي پروراند. زيتون را برداشت مي کند. زيتون را به گرده ها در گردنه ها مي کشاند. همراه خورشيد مي آيد. او مي آيد با زيتون و قاطر و آواز خروس و خورشيد. و آنگاه که به ما رسيد، بيدارمان مي سازد. او مي سازد با عطر زيتون با طعم زيتون ما را و ما بيدار مي شويم. خورشيد را مي چشيم. آواز خروس را مي چشيم. خستگي قاطر را مي چشيم. و عشق کشاورز را هم. پس اينسان ما هم مربوط مي شويم. بيدار مي شويم. و ربط مان را به دور دست ها مي فرستيم. آنگاه، درخت زيتون را خاطر خواه مي شويم. و کشاورز و خورشيد و خروس و قاطر را هم. بيدار مي مانيم تا ته مزه هاي زيتون را نگه ميداريم و بيدار مي مانيم تا ربط مان را مراقب باشيم. ياد درخت را در زيتون ها تکرار مي کنيم و بيدار مي مانيم و شايد خواب برويم اما باز تا کشاورز به آرامگاه مان باز برگردد. تا باز بيدارمان کند. با تمام زيتون ها و عطر عشقي که از همآغوشي کشاورز و درخت سرشارمان مي کند. بيدارمان نگاه دار درخت. بيدارمان نگاه دار کشاورز. ما مستيم و لول ربط مان هستيم، تا پشت کوه ها. تا خانقاه خورشيدزاران. تا جويبار و زيتون زاران سعي تان مبسوط روزگارتان مربوط (يکي براي تمام درد ها و احساس ها و او) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|