<$SiKHooL$>

پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۶

همانقدر دست نيافتني اند که وقتي کنارشان مي نشيني و سکوت مي کني آرام آرام رنگ اتفاق بخود ميگيرند

کمال الدين بشقاب اش را تمام کرده بود و منتظر بود تا بشقاب ديگري برايش برسد. او بشقاب ها را از جاي خاصي پيدا نمي کرد. همه ميشناختندش و البته اين شناخته شدن بيشتر از آنکه نتيجه حنجره پاره کردن باشد، ظرافت دست و چشم اش را مسبب مي يافت. خيلي هم اهل گرفتن سفارش زياد نبود. يعني پي گير نبود. همين که بتواند زندگي اش را ادامه دهد و دستش به دهان اش برسد و صورت اش از خجالت نداشتن سرخ نشود رضايت مي داد و مابقي روز و ساعات اش به دلش مي چرخيد.
کمال الدين ديگر وقت اش است بگوئيم چطور بشقاب ها را تمام مي کند. او بشقاب ها را يا بند مي اندازد يا نقش ميزند. بشقاب ها لزوما عتيقه نيستند. از اين بابت که خودش تاکيدي ندارد بر اينکه قيافه و قيمت بشقاب به زحمت اش بيارزد يا نه. او همان قدر تلاش مي کند که بشقاب را زنده کند. حال هر بشقابي که بخواهد باشد. گرچه از سر مهارت و حسن امانت کمتر وقتي ست که دستش از بشقاب هاي نفيس خالي بماند. بيشتر اين بشقاب ها به بند زدني و مرمتي کارشان تمام مي شود. حال بماند که در اين بند انداختن ها و مرمت هاي معمولي چه مي کند که اينطور همه را شيفته کارش کرده. تنها بسنده مي کنم به اينکه آنقدر بند ظريف است و مرمت لطيف که انگار بشقاب در عين بوي کهنگي دوست داشتني اي که پيدا مي کند رنگ و رويي دوباره مي گيرد. اما کار بر بشقاب هاي ساده اي که مردم کوچه و بازار به دستش مي دهند لطف ديگري دارد. گويي زمين بايري به دستش سپرده باشند و باغ سر سبزي بازيافته باشند. نقش و نگار هاي غريبي که ميزند همه بوي زندگي مي دهد و رمزي از روزگار را در خود به بازي مي گيرد. اينست که در خانه اي باز نمي شود که درونش بشقابي به دست کمال الدين نقش نخورده باشد.
کمال الدين را ديده بودم اما نه موقع کار کردن. عموما کسي او را مشغول به کار نديده. بيشتر وقت را به خيره شدن به بشقاب مي گذراند. انگار افکارش بين خيال و عوالم خودش و ترک هاي بشقاب تارهايي ظريف مي بافد و ذره ذره اين دو را درهم ادغام و يکي مي کند.
نهايتا آنچه ديده مي شود چند حرکت ساده و پيش پا افتاده است که از هر بند اندازي بر ميآيد.
ديروز بعد از کار پي اش راه افتادم تا بفهمم چه کار مي کند باقي روزش را. نمي دانم چه در سرم مي گذشت اما هرچه بود احساسم مي گفت هرچه هست و اتفاق مي افتد در همين ساعاتي ست که به اصطلاح ول ميچرخد. اين طعنه را کساني بهش مي زدند که فکر مي کردند او بايد بيشتر کار کند و سر و ساماني به زندگي اش بدهد و از آن خانه ي فکستني بيرون بيايد و خودش را نو نوار کند.
ديدم اش. باز نفهميدم چطور اما مطمئن شدم به احساسم که همه اين چيره دستي سرمنشأش اينجاست. خانه متروکه اي بود که بيرون شهر از دست تخيل پسر بچه ها در امان مانده بود. کمي بهش رسيده بود و از بيقوله اي که بود درآورده بودش. تا شب به نوشتن چند خط و نگاه کردن و کاشتن چند گياه و رسيدگي بهشان گذشت. کتاب هايي را ورق ميزد که برايم آشنا نبودند. گاهي سازي دست مي گرفت و آرام آرام مي نواخت و گويي با باد هم آواز مي شد. شب که شد آتشي برپا کرد گرم و خواستني. کنارش نشست و به شعله ها خيره شد. سپس به روبرو نگاه کرد و انگار که با کسي باشد گرم گفت و گو شد. ناگاه از پس سايه هاي آتش سگي ولگرد سر و کله اش پيدا شد و آرام آمد کنارش نشست. باهم کمي به سکوت گذراندند و همانطور ادامه پيدا کرد تا به شکلي غير منتظره نگاه اش را به سمتي که من کمين کرده بودم گرداند و با اشاره دست تعارفم کرد به نشستن و انگار تمام مدت بودن مرا آنجا ميدانسته. بي اختيار اطاعت کردم. آمدم و کنارش نشستم. عجيب احساس آرامش مي کردم. معمولا در چنين مواقعي احساس لو رفتن و خطر و اضطراب آدم را فرا ميگيرد. اما آنجا همه چيز آرام بود. حتي سگ.حتي شعله. و همه چيز در سکوتي پرحرف امتداد مي يافت. لبخندي زد و کاسه اي چايي به دستم داد. دوباره دست به ساز شد. اين بارشعله ها را به بازي ميگرفت. و من که محصور فضا بودم کلمه ها در دهانم آب مي شدند و از هم وا ميرفتند....
ناگاه نور خورشيد را احساس کردم که بر صورتم مي تابد. از خواب بيدار شدم. نفهميدم کي به خواب رفته بودم. کاسه اي کنارم يافتم از شير که رويش نان و سبزي و پنير گذاشته بود. رفته بود خودش.از سگ و آتش هم خبري نبود. خاکسترها اما هنوز مقاومت مي کردند در گسستن ازهم....
بالاخره انتظار به پايان رسيد. بشقابي که منتظرش بود را برايش آوردند. بشقاب را گرفت. چند ثانيه نگاه اش کرد و به رويش دست کشيد. بعد با لبخند گفت که براي سه روز ديگر بشقاب حاضر است. خدا حافظي کردند. وقتي مرد رفت، دوباره در بشقاب خيره شد. اينبار چند دقيقه طول کشيد. و باز همان رشته ها شکل گرفتند. ته رنگ لبخندي در صورت اش شکل گرفت. بشقاب را به کناري گذاشت. آماده شده بود که برود. من با ترديد ايستاده بودم که مي توانم همراهش بروم يا نه. چند لحظه نگاه ام کرد_دست و پايم را گم کرده بودم_ دستي به شانه ام زد و روانه شديم.....

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...