<$SiKHooL$>

چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶

سبزي آش

خيلي وقت كه چه عرض شود، بسي گذشته از وقتي كه آخرين نوشته هام رو در سبك چطورم و هوا چطوره نوشته ام و اينجا رويت شده. كسايي كه مي شناسن من رو مي دونن كه حتي اگر اينجا هم چيزي نوشته نشه اون خطاط همچنان خط بنوشت. حتي اگر نه خود خواندي نه غير.( ارجاع دارد به كتاب "خط سوم")
امروز مثل چي برف مي باره. و زمين و زمان رو چنان سفيد كرده كه مطمئن ام امشب آسمون حسابي سرخ خواهد بود و روشن. آسموني كه تموم روز رو باريده و نه بارون كه برف و حالا سرخه از خجالت؟ خجالتي كه نه خودش بلكه برفها و روشنايي كه ازشون بر مي آد اين پرده رو ورميداره. كه چطور بي هيچ راه گريزي تمامي برفها فرياد مي زنند كه او بود. او بود كه ما را زمين زد. ما را به حقارت زميني شدن نشاند. كه سپيديمان را به همه آلايش اين خلق از دود و خاك گرفته تا حتي نفس شان آلود. او كه توان نگه داشتمان نداشت.
آيا همين مي خواسته بگويد؟
يا هم آن عرياني ست كه از صورت چروكيده و زجر كشيده اي باز در زايشش انعكاس يافته. انعكاسي از اشكي كه به سختي و سنگيني و كندي جاري مي شود و هر قطره ش چنان كه يخ بسته نبسته از سراپايش مي بارد. و آنوقت نگاهي را به جا مي گذارد خون بار و خونالود. كه ديگر ناي باريدن ندارد. كه ديگر هيچ براي خالي شدني دوباره به جانش نمانده. طاقت اش طاق(؟) شده و همه آنچه روزها به دلش يخ زده، يخ بسته نبسته، از خود بيرون رانده.
آيا همين مي خواسته بگويد؟
من نمي دانم. من مي دانم. من باري آنسوي پنجره جسته ام. ديده ام چگونه دانه هاي برف تاب و توان ماندن در دستان مرا ندارند. من دستانم را نيز ديده ام كه از نشستن آنهمه سپيدي به رويشان چه سرخ شده اند. باري او آن بالا از رها ساختن ش سرخ مي شود و من در قعر از نشستن اش بر دستانم.
و برف.... اين سپيدي كه هيچ توان ماندن ش نيست. نه به آسمان و نه بر زمين. و شرمي همه گير را در همه عالم مي پراكند. برفي كه نه بر تهي آسمان بند مي شود و نه التهاب و غليان زمين نگاهش مي دارد. و هر روز... هر سال... سال به سال.....خانه به دوش در كوچه ها و ابرهايي قرن زده، خداحافظي مي كند، سلام مي كند. پس خداحافظي اي ديگر و سلامي به دنبالش و باز و باز و همچنان.
آيا همين مي خواسته بگويد؟
آيا اصلا چيزي مي خواسته بگويد؟ خط كش ات را بياور. اندازه بزن. دوربين ات را بياور. اندازه بزن. پيش بيني كن. اندازه بزن. بله همين گونه ست زيستني**بي هيچ معجزه. بي هيچ مرگ. تنها و تنها شكي بي پايان كه نجوا مي كند از دور....خب اونوقت چي؟

نگاه ها سنگين نيستند. من سبك شده ام. دست ها سرد نيستند. من منجمد شده ام. لبها بي حس نيستند. من نمي يابم حس گمشده ام را.
و آنوقت در چنين روزي كه بي شرمانه زيبا بود تا حقارتم را جلوي چشمم بياورد كه "هي فلاني زندگي شايد همين باشد."(اخوان ثالث) و من با خود بيانديشم مدام....پس چرا آغوش من آسمان را و پهناي زمين را نمي گنجد؟ چرا اين همه از من سرريز مي كند و باري من غرق در اين زيبايي...... كه زيباست كه زيباست كه زيباست حتي اگر من بد باشم. كه زيباست حتي اگر من گشنه باشم.كه زيباست حتي اگر حقير باشم، كه زيباست حتي اگر هيچ دليلي براي زيستن نداشته باشم. آنقدر زيباست كه من اين وسط.....حتي لكه ي سياهي بر بوم نيستم. و اين او را بس زيبا تر مي كند.
روزي كه برف باريد. روزي كه من بيرون نرفته بودم. روزي كه من سرما يا سرما من را خورده بود يا برده بود. و آنوقت با اينكه پيشينه شبم در آتشي بس سياه سوخته بود..... ميروم سبزي بدست بگيرم. ميروم خيابانمان را گز كنم. متر كنم و اما....... اندازه؟ نه اندازه نمي زنم. اما كاش خط كشي با خود آورده بودم. مي شد دست گرفت براي خنديدن. ميشد تا تمام شدن برف تا آب شدن برف خنديد. من اما ديگر دوربين ندارم. حسرتش دلم را آتش مي زند. گيرم دوربيني هم نبود ازان من. هرچه بود لطف ديگري بود چند روزي دست من. دوربين رفت. همانطور كه خواهرم. همانطور كه گوشه ي گرمي از اين خانه همراهش..... آه داشتم مي گفتم. سبزي بود صحبت مان. رفتم سبزي بگيرم. آش پشت پاي خواهر نه سرما مي شناسد نه گرما و نه مريضي. تنها و تنها دل غمزده ي مادر مي شناسد. آشي كه بوي خون مي دهد.خون دل. بوي رنج مي دهد. بوي زحمت چندين و چند ساله مي دهد. بوي غربت و دلتنگي. و نمي شود خون دل را به حال خودش گذاشت. نمي شود دل رنجور و خسته ي مادر را به حال خود گذاشت. نمي شود به او، به آن نگاه ها و درد ها و بغض ها گفت: فردا هم مي شود......فردا؟ فردا مگر امروز نبود كه او ديگر نيست. مگر فردا همين امروز نبود كه همه ترسش از همين رفتن بود؟همين امروز كه ديگر نايي نمانده. كه آنچه بايد ميشده شده. لحظه هاي لغزنده نهايي سخت و بي رحم سپري شده و..... فردايي ديگر؟ فرداي ديگر غمي ست كه گويا قرار است من به دلش بگذارم. مفتخرم به اين همت والاي خودم. گفته بودم، نه؟ كجايش دست ما بود كه اينجاش دست ما باشد؟ پس بهتر نيست كه سبزي را گرفته ام؟ نه بهتري در كار نيست. جبر است. كاش و اي كاش انتخابي بود. كاش ميشد نگاه داشت و لمحه اي آسود.
پس من چه؟ من كه بيرون نرفته بودم و برف آلود نشده بودم چه؟ و حالا؟....... حالا تنها حرفهاي بي سر و ته اي ست كه از من تراوش مي كند. چون زخمي ناسور كه خونابه پس ميزند.
سبزي.........
مي دانيد؟ خيابان ما هيچ به خيابان آدميزاد ها نرفته ست.....نگفته بودم؟ها؟ گفته بودم؟ چرا. خيابانمان را يادم است گفته بودمش. چل پاره گي اش را گفته بودم. درخت و ديوارهاش را. ديوارهايي نو كه تازه در بر گرفته اندش. نبودند. خيابانمان لخت لخت بود. و زيبا نيز هم. عرياني ش را به شاخ و برگ مي پوشاند و شرم ش بدين سبب زيبا بود. سرخي كوچك شكوفه اي شاخ ها بسي زيباترش مي كرد. مي دانيد؟ سفيد نمي شوند. آن رنگ نازك خون درون شكوفه ها دويده است و انگار بفهمي نفهمي نجوايي ست بكر و ظريف كه زنده ست هنوز......همچنان...... خيابانمان را گز مي كردم امروز. نيمروز....غروب......و حسرت دوربين عكاسي مرا تا آنجا كشاند كه بگويم.... خب ندارم دگر. چكار كنم؟ تنها دوربين ديگري بود كه حالا بكارم نمي آمد. اما اين نبود كه كشت مرا. نه اين نبود. اين غم ام بود اما مرگم نبود. و حتي مرگم آن زمان سر نرسيد كه دختري از بين چندتايي جمع شان آمد سراغ ام و گفت آقا مي شود عكس بگيريد؟ و دوربين اش از قماش دوربيني بود كه بكارم نمي آمد. اما من....من مي خواستم بگويم شما هيچ مي دانستيد كه من عكاسم؟من جدي جدي عكاسم. رهگذري نيستم تنها فشار دهنده ي دكمه اي و...... مي دانيد؟ مي گويند "عكس هاي خوبي مي گيري. ناب است. اينكاره شده اي براي خودت.".... ميدانيد؟ گريه ي مادرم را هم در آورده ام. آخر عكس را دوست دارم. عكاسي را و اينكه همه چيز را به نگاه بياوردي. خودت را بگنجاني در... چند سانت در چند سانت..... گفتم اما به جاي اينها همه: آماده است؟ ..... و پاسخ داد در حالي كه سوي جمع چندتايي شان را گرفته بود: بله. (در دلم شكر خدا ميكردم كه نگفت آن دكمه را تنها فشار دهيد)پرسيدم باز: با درخت يا بي درخت؟ و او...... او ترديد داشت....باورش آسان نبود. از ديگري پرسيد و گرچه آخر سر در حالي كه همه زير درختي نشسته بودند سپيده ي برف، نتيجه آن شد كه: با درخت.
من زانو زدم. عكس گرفتم . تشكر كردند و نفهميدند كه من عكاسم. نفهميدند من....آن عكس چه شكلي مي شد آخر؟ يعني مهم نبود؟ كه من آنرا گرفته ام؟ خوب از آب در مي آمد؟ بي هيچ مكثي براه افتادم. و تازه آنوقت بود كه فهميدم حسابي خودم را برفآلود كرده ام.
كار خطرناكي بود.....عكس ام را دادم دستشان و راه افتادم....به سمت سبزي آش.
سبزي آش آنجا چند قدم آنسو تر منتظر من در كيسه اي لميده بود. ميديدم اش از پشت ديوارها. اما قدم ها جلو نميرفت. نه به خاطر او. كه اگر رفت تنها و تنها به خاطر او بود. نمي رفت چون آنچه آن بيرون بيداد مي كرد (كه آن جمع چندتايي تنها به عكسي در ميانش اكتفا كردند شايد براي خاطره).....مرا از خودم بيخود كرده بود. تنهايي دودزده ام قلبم را شكافته و درونش خزيده. گويي مسافري ژوليده و ديرينه سال به خانه اش بازگشته باشد. دست نخورده مانند قبل. گفتن ندارد كه سبزي را گرفتم. سبزي حرفي نزد. شايد بخاطر آنكه من سعي كردم نگاهم بهش نيافتد. بازگشتم. تصميم داشتم. تصميم ام سوي سفيدي اي را داشت كه هواي پاره زميني باير را آغشته كرده بود به تمامي. سفيدي را پيمودم و ناگاه خودم را كنار درختي يافتم گسترده از همه سو كه دست فراخش همه مهرباني عالم بود. نمي توانستم دست رد به شاخه اش بزنم. رفتم زير سايه اش كه نبود اما حريمش را چنان خودماني ساخته بود كه ميشد احساس كرد سايه بودنش را. بزرگي و عشق اش را. روزي از كسي خوانده بودم.(توكا نيستاني) كه درختي او را به زندگي بازگردانده بود. و من هم درخت را در آغوش گرفتم. آنچنان كه احساس كردم اوست كه مرا دربر گرفته. گرم و بزرگ بود. ماندني بود. بي كلام بود. خودش بود. براي بودنش نه دليل مي خواست نه توضيح نه زيرنويس. بود. تنها بود. و اين براي من كه حتي پس اين خطوط نمي دانم بودنم را كجا بياويزم موهبتي بود و حسرتي. در برش بودم هيچ چيز بينمان نبود. پوستش را لمس كردم و همراهش بزرگ شدم و بوسيدم اش. صورت سپيدش را بوسيدم.
گفته بودم پيشتر هم. حقارت ازان من بود. كه آنكه ماندني نبود من بودم. سبزي آش انگشتم را گاز مي گرفت. بايد مي رفتم. رفتم. از زير درختي هم كه آن جمع چندتايي زيرش گرد آمده بودند محض خاطره، گذشتم. و ديگر راه مي رفتم و نه گريه اي سرازير ميشد نه فريادي بلند تنها همه اينها درونم بهم مي آميخت و از هم باز ميشد و دوباره..و دوباره.... و در اين باز و بسته شدن ها گويي مردي سالخورده و ژوليده كه بازگشته از سفري دراز بود داشت خانه اي را مي تكاند كه گويي ازان خودش بوده سالها پيش. دست نخورده هنوز. گرد راه نشسته اما برويش. كه شايد همان گرد ساعت هاي ناتمام بود كه چشمانم را شفاف كرده بود و سرخ.
مرگ درست لحظه اي مرا روي پايش نشاند كه تنها چند لحظه قبل اش مردي را در رفتن ماشينش كمك كرده بودم بي آنكه حتي كلمه اي گفته باشد كه كمك مي خواهد. خودم بي هيچ حرفي رفتم پشت ماشينش و هل دادم. و تمام. تشكري و خواهشي فقط. آنوقت بود كه به خودم آمدم. و ديدم خودم را و حقارتم را. مرگ بود. نشانده بود مرا به زانويش و در هر نوازشي مي گفت: بعيد مي دانم حتي تصور اينكه چگونه خواهي مرد را داشته باشي دوست من. بعيد مي دانم.
و چه مهربان بود.....
.............................
حالا آسمان سرخ است. راستي چه مي خواهد بگويد؟ چه چيز ديگري؟

پاچه نگاشت:
تو هيچ مي دونستي تاكسي رونا كه ما رو هي ميرسونن اينور اونورخونه هم ميرن؟ كافيه بپرسي از يه پيرمرد تاكسي رون" آقا مسيرتون كجاست؟"
اونم با يه لحني كه انگار هر كلمه اش پر از معنيه بگه" ميرم خونمون"
اونوقت تو خنده ات بگيره و ادامه بده" والا به خدا"

**از آنجا به بعد را پس از مرگ نوشته ام. وقتي به خانه بازگشته بودم.آنچه قبلش آمده سولويي بود از آنچه نادانسته پيش مي خواسته بيايد.

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...