خاک و دار
خاک را فهميدن اما
آنگاه که دست نياز بر آري
هماره شروعي خواهد داشت
از ابتداي خاک
در اثنايي که راز واپسين خلقت
چشمان تو را بيارامد
زان پس تويي بر خاک و به آسمان
ليک دست دل باز و چشم دل روشن
تا رسالت چشاندن طعم شيرين خاک را
به اين خلق تلخ
بر دوش خود بپروراني
و هماره پاياني هم
در انتهاي خاک
_با دلي کنده شده از بيشمار قلب نافرجام_
بهنگاميکه در حس تب آلود خورشيد
از ماه بوسه اي طلب کني
و آفتاب را از بلنداي سايه ات سرافکنده سازي
تا سکوت را بخشنده تر از قبل
_در ترديد کرور کرور ستاره_
جامه اي بر اندامت بنشاني
(يکي)