<$SiKHooL$>

جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶

جملاتي در يادآوري تمارين "بنويسيم" يا همان جمله سازي: كازابلانكا محضر خداست. در محضر خدا حجاب اسلامي را رعايت فرمائيد

هي هي هي هي. هي هي هي هي هي. هي هي هي.....
.......يكي نيست؟ دو تا هست؟ سه تا چي؟ چهار تا چي؟ پنج تا چي؟ حالا دوباره از اول شروع مي كنيم.
هيچي هست؟ يكي نيست؟ دو تا هست؟ سه تا چي؟ چار تا چي؟ پنج تا چي؟ حالا ادامه ميديم.
هيچي هست؟ يكي نيست؟ دو تا هست؟ سه تا چي؟ چاهار تا چي؟ پنج تا چي؟ حالا خفه.
بدو بدو بدو بود؟ بدو بدو بدو بود؟ نبود بدو بود؟ نبود. بدو بدو بود؟ نبود. خاله پيرزن بود؟ نبود. گاو حسن بود؟ نبود. گاو حسن بود؟ نبود. بدو بدو بدو بدو. بدو بدو بدو بدو. عمه خانم بود؟ نبود. كره الاغ بود؟ نبود. كره الاغ كد خدا نبود نبود نبود نبود. نبود نبود نبود نبود. غير خدا، غير خدا غير خدا غير خدا غير خدا هيچكي نبود. نبود نبود. هيچكي نبود. نبود نبود. علي با نقي بود؟ نبود. تقي عرقي بود؟ نبود. كار بدي بود؟ نبود. بود نبود. بود نبود. غير خدا هيچكي نبود. كره الاغ نازنازي. بيا بريم باهم بازي. سوار بشيم موتور گازي. كره الاغ نازنازي. كره الاغ نازنازي. كره الاغ نازنازي. كره الاغ نازنازي. خفه

كريم با دو دست من را بلند كرد و به هوا پرتاب كرد. من به زمين اصابت كردم. و انقدر از دستم همه چيز خارج بود كه حتي فرصت نكردم با زمين برخورد كنم. در نتيجه اصابت من با زمين، زمين شكاف برداشت و من تا گردن درش فرو رفتم. از آن روز من تبديل شدم به يك درخت. هر سال بهار به جاي شكوفه سيخ هاي بلند و خطرناكي ميدادم. قد كوتاه ها را كور مي كردم و قد بلند ها را نفله.
تا اينكه رستم در آپديت جديدي كه داشت تصميم گرفت در طي خان هشتم الي پانزدهم شهريورماه حضور به من رساند. من را از بيخ ريشه كن كند. و به خيال خودش در اعماق مخوف دهان دره شده ديوي سركش و جان به سر كننده بيافكند. از شما چه پنهان رستم كاري بلند نيست. يا پي مي افكند. يا از پي مي افكند. يا از سر ناچاري هرچه دستش باقي مانده را مي افكند.
شما حتما داستان زاغ و روباه را خوانده ايد. من هم داستان زاغ و روباه را خوانده ام. ميبينيد چه كيفي ميدهد از مشتركاتمان صحبت كنيم؟ اينطور بهم نزديك و خودماني مي شويم و ديگر لازم نيست نيشمان را با كش جوراب جمع كنيم تا نكند كسي ببيند كه ما هم در زندگي خنده را مثل چي بلنديم. بياييد راجع به ديگر مشتركاتمان هم صحبت كنيم. يكهو ديدي دوستي چندين و چند ساله بهم زديم. آنوقت باليديم. باليدن كار آساني نيست. و براي همين هم هست كه در انتهاي كارهاي سخت مي بالند. به خود. به ديگري يا هركسي كه كار سخت را انجام داده. فقط بايد در حين باليدن از لوازم پيش گيري كننده و بهداشت لازم بهره جست. من معمولا در افتضاح ترين جملاتم مي توانيد ببينيد كه بهره را جسته ام. اگر نه هيچ ننه مرده اي را نمي شناسم كه با بهره جستن اش بگيرد.
راستي حتما شما هم. حتما تصميم كبري را خوانده ايد. و ميدانيد. ميبينيد؟ مشتركاتمان چه غوغايي مي كنند. لا مصب با اين همه مي شود دوستي اي بهم زد كه تمام عمر را هم صرف اش كني كم مي آوري.
آه ديگر نگوييد كه شما هم معلم كلاس اول داشتيد. آنهم كلاس اول دبستان؟؟؟ چه اتفاقي.... چه جالب. هركس نداند فكر ميكند ما همه مسير زندگي را باهم طي كرده ايم.
قاطر از كنار جاده حركت مي كند. هيچ حيواني را مي شناسيد كه با آن همه بار و احساس مسئوليتي كه دارد اين همه خطر كند؟ پس چرا اين همه اصرار و اصرار كه يك مدير بايد و بايد اهل ريسك و خطر باشد. نكنه اينطوري مودبانه ميشه؟ خيلي هم دلش بخواهد. من قند تو دلم آب مي شود اگر روزي بتوانم مثل قاطر حسين آقا اينا، اونطوري از لب پرتگاه تند تند راه بروم. جميله را بدوش بگيرم، و زنبيل ننه بتول را به يك دست، اشعار متاليكا در دست ديگر به حفظ ترتيل آنها مشغول شوم. و با اين حال دست از پا خطا نكنم. دست از پا خطا كردن نمونه زيبايي است از نوشابه باز كردن اين پا براي پاي ديگر يا تعارفات رايجي كه گاهي بين پاهاي آدم حادث ميشود و اين پا به اون يكي ميگه بفرماييد. گاهي موجب در رفتگي چشم آدم هم ميشود! من ديده ام.
حسني نگو يه دسته گل. تر و تميز و تپل و مپل. توي ده شلمرود حسني ديگه تنها نبود.
حسن به مكتب نميرفت. وقتي ميرفت جمعه ميرفت.
اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره؟
حسن يك حسن دو حسن سه. حسن دنده به دنده. حسن بشقاب پرنده. حسن نوكر بنده. حسن چرا نمي خنده؟
اين حسن را تو كله هر قصه گويي با مته فرو كرده اند. فكر كنم اگر تمام حسن هاي تاريخ را جمع كنيم يك جا همه جفنگي به چشممان بيايد الا يك حسن ناقابل.
حالا فهميدي چرا حسن نمي خنده؟؟؟؟؟ فهميدي يا نه؟؟؟؟؟؟ حسن واسه چي بخنده؟ به قبر باباش خنديده باشه كه حتي يه دفه بخنده.
من يك گوساله هستم. قرار است گاو بشوم. ولي قبل از من كسي گاو مشتي حسن شده. پس من گاو قاطري ميشوم. يا شايد هم قاطر گاوي مي شوم. و آنوقت به عنوان يك هنر پست مدرن و تلفيقي همراه با يك موج نو در هنر درهم سازي همه زهرماري آنقدر لب پرتگاه با حبه قندي بين دندان ها، دور كوه دماوند ميدوم كه ملك الشعراي بهار يادش برود كافور را بر چه ضماد كردند.
من حاليم نمي شود. همه چي رو ميزنم زيرش. خودم هم قاطي اش ميروم آن زير و هاي هاي به حال خودم و ننه چغندر گريه مي كنم كه چرا نميشه مثل آدم بود. آدم هم نه. مثل....شبيه. نزديك.... چيزي كه دست هايش جاي دست و پاهايش جاي پا كار كند.
من نمي خواهم و نمي دانم كي را بايد ببينم. فكر كنم بايد حسين را ببينم. حسين كسي بود كه سالها در ساختمان ما به عنوان عمله مقيم زندگي مي كرد و تومني سنار با آنهايي كه آجر را جزو وسايل تفريحي ميديدند فرق ميكرد اما مثل هر عمله اي از حول و حوش غروب چنان بوي هميشه يكجور غذايش آدم را از دل و دماغ مي انداخت كه بايد به گوگول التماس ميكردي نقش مرد بي دماغ را در داستان دماغ اش به تو بدهد. بايد پيشش بروم و او مرا نگاه كند. نگاهي كه نه گاو به آدم مي اندازد، نه انيشتين مي اندازد، نه داستايفسكي مي اندازد، نه فاكنر مي اندازد، نه بتهوون مي اندازد، نه راجر واترز مي اندازد، نه ماركس مي اندازد، نه ماركز مي اندازد، نه گلشيري مي اندازد و نه هيچ كوفت زهر مار ديگري مي اندازد. نگاهي كه من را تا اعماق قطب شمال در سيبري پايين ببرد تا بتوانم آخرين آرزويم را به اولين ماموت خواب زده آن پايين به يادگار بسپارم:
من ابراهيم ام را مي خواهم. فقط....
(يكي وقتي به اينجا، اونجا و جاهاي ديگر ميرسد و نه راه پس دارد و نه راه پيش. درست مثل تراژدي اره)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...