رازيانه
نردباني ساخته ام
تمام اشتياق و سراسر به رنگ زيباي رعنايي ات
پله هايش را از سر صبر
به سنگيني بودنت پرداخته ام
پايه هايش به چشمانم دوخته ام تنگاتنگ
كه ماندگار تر نيافتم از ايشان به تو، من
نويدشان داده ام
به لمس بيدار دستان ات
كه خضر را از خواب اعصار خموده اش به تماشا وا مي دارد
تكيه داده همه به ديوار سينه ام
صبورترش نيافتم از پس زخم خون و خروش تو
نگاه ات را و ديدارت را مي طلبد مدام
تا به بالا بر آيي و ببيني
نجواي شبانه ي گوش ات را
بي تابي بي خواب اش را
قلبم را
و از آن بالا
در خون زنده اش
به لبخندت كه ماه را در ميانه به رقص مي آورد
آسوده و تيمار
غرقاب كني
(يكي فقط يكي)