<$SiKHooL$>

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

منجوق

ديروز دست رازاليا رو گرفته بودم داشتيم تو خيابونا چرخ ميزديم. خيلي وقت بود صداش در نميومد. نه حرفي ميزد و نه بويي از شيطنت هاش به مشام مي خورد. خلاصه مطلب انقدر آدم شده بود که ديگه همه کفري شده بودند و همون رازالياي قديمي رو مي خواستند. همون رازاليايي که در يک کلام طراوت جمع از اون بود. رازاليا حرف نميزد و حرف نميزد. تا امروز که ديدم نخير. يه روز دو روز نيست. اين بابا ولش کنيم تا ابد الآباد مي خواد بغ کنه.
توي راه بوديم و من هرچند وقت يه بار زيرچشمي نگاهي بهش مي انداختم و منتظر بودم که يه عکس العملي از خودش نشون بده. منتظر يه کلمه بودم. بردمش جاهاي خلوت. بردمش جاهاي شلوغ. بردمش تو رستوران. بردمش کنسرت.....هرجا ميتونستم رفتيم و هيچ نيافتيم جز هموني که اونجا بود منهاي کلامي که در پي آمدنش بوديم.
آخر سر که داشت دير وقت مي شد و بايد يواش يواش ميرفتيم خونه ترسم گرفت که اگه امشب نشه ديگه نميشه.
نزديکاي خونه بود که ديدم يه جا دارن ماست محلي ميفروشن. گفتم شايد اين ماست کارگر باشه رفتم جلو و دو کاسه ماست گرفتم و با يه قاشق يه کاسه رو دادم دستش و خودمم مشغول شدم.
همين طور تو فکر همين قضايا بودم و هي راه حل ميچيدم که چه غلطي بايد بکنم و چه کاري ازم بر مي آد که نکردم که سر بلند کردم ديدم نگاهش تو يه جايي تو آسمون گره خورده.
معطل نکردم. دستش رو گرفتم يه تاکسي گرفتم زديم بيرون شهر تو سر يه کوه پياده شديم. اونجا ديدم همچين چشماش وا شده که نزديکه من توش غرق بشم.
صبرم تموم شده بود. کلافه بودم و ميخواستم بدونم اين وسط چه خبره. اونم که هي راه ميرفت و نوک دماغ اش رو مي خاروند. ميدونستم رازاليا وقتي دماغ اش مي خاره يعني دلش غش ميره. رفتم طرف و گفتم:
درست 3 ساعته ما داريم خيابونا رو گز مي کنيم تا سرکار عليه محض رضاي خدا يه کلمه حرف بزني[صدام داشت بلند و بلند تر ميشد که انگار هرچي تو خودم نگه داشتم بودم با هم سرازير ميشد] يه ملت جک و جونور تر از خودت الان تو اون خونه هستن که همه منتظرن که من تو رو با يه جواب تحويل شون بدم. حالا اومديم اينجا چشمات رو گرد شده تحويلم ميدي و ديگه هيچي. هيچي نميگي. آخه من ننه مرده چيکار کردم که بايد تو رو اينطوري ببينم. چرا با من اينطوري ميکنين آخه.....
ديگه کم آورده بودم. همونجا نشستم زمين و چشمام رو دوختم به زمين که اشکام قل قلي ميشدن روش و راه مي افتادن. همونطور بي حرکت ايستاده بود و منو نگاه ميکرد.سرش رو انداخت پائين. يواش يواش اومد و پشت سر من نشست زمين. خيلي آروم، طوري که کلمه ها همديگه رو گم مي کردن تو فاصله شون شروع کرد:
تو..... قول داده بودي. ما....ما... قرار نبود.....يعني اصلا .....اينجا تو اين شهر بمونيم. خودت اون شب گفتي به ماه.....گفتي اينجا نمي مونيم. بازم ميزنيم تو راه و دشت و بيابون. ماها مال اينجا نيستيم. اولش فکر کردم ميخواي کمي خستگي در کنيم اما تو درگير شدي. درگير هزار مساله ريز و درشت. من جام اينجاست. وسط همين کوه ها. تو اون خونه ها جز مرگ تدريجي چي منتظرمه؟ خودتم همينطور.... ما مال اينجا نيستيم سيخول. ما آخر قصه مون اين نبود سيخول......
صورتم رو برگردوندم و نگاهش کردم. صورتش پر اشک بود. فقط انقدر لطيف بودن که تو صداش موج نميزدن.
از کلمه خالي شده بودم. راست مي گفت. حرف حساب بود. جواب نداشت. ما اينجا نبايد ميمونديم .
رفتم کنارش نشستم. بهش يه لبخند تعارف کردم و يواش زير گوشش خوندم : غصه نخور. ما اينجا نميمونيم. ميريم و باز شروع ميکنيم به همون ماجراها و من ميشم همون سيخول و تو هم ميشي همون رازاليا. بازم همه از دست مانيل و ماگاز اعصابمون خرد ميشه و بازم....بازم منت مورچه رو بايد بکشيم....پاشو...همين فردا ميريم.
دستش رو گرفتم. پغي خنده اي زد و اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و رفتيم لونه. در رو که باز کردم دو برابر همه رفيقام چشم بودند که خيره به ما نيگاه ميکردند. يه نگاهي به همشون انداختم و گفتم:
فردا راه ميوفتيـــــــــم.همه زود وسائلشون رو جمع کنن.
يدفه همه نيششون تا بناگوش باز شد و دور من و رازاليا رو حلقه کردن و بلند بلند شروع کردن به هورا کشيدن و پريدن . بعدش هم رازاليا رو روي دست بلند کردن و کلي پرتش کردن بالا و اسمش رو صدا کردن...
......
حالا داريم راه ميوفتيم. باز هم داريم راه ميوفتيم و نميدونم باز هم شانس ميارم يا نه. از داشتن اين همراه هاي هميشه همراه نميدونم چطوري از خدا ممنون باشم. ديشب به ماه هم خبر دادم و قرار شد به خدا هم بگه. قرارمون رو هم با خورشيد هماهنگ کنه که وقتي خواستيم راه بيوفتيم پشت سرمون نور بپاشه. شگون داره.
دارم باز ميرم تو راهي که نميدونم چقدر من رو کمرنگ کنه. نميدونم چقدر ازم اثري اينجا بزاره.
سعي ام رو ميکنم که هر از چند گاهي برا آقاي گوسپند همسايه نامه بدم. اگه شانس بيارم نامه دست چوپون دروغگو نيوفته.
خدا نگه دار همه تون.....
خدانيگهدار

سه نقطه
سه نقطه و باز هم
سه نقطه
هرچه بود را به درگاه نوشتم
در اين خانه هيچ يافت نمي شود
اين خانه عشق سرشار بود
عشقي که ندانست واهمه رفتن چيست
کليد خانه بر سر در آن ماند
لياقتي به سرآمد در شايد باز گشايد
اين خانه را
(يکي براي آنکه ماه شب 14 را ميخواند)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...