<$SiKHooL$>

سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵

آخرين خشت يک بت

نه نه نه
آسوده مگير خوابش را
آنکه ميبيني چشمان اش
آرام هزار خواب را در چشمان ات وسوسه مي کند
بلواي بازار مراکش را
با هَزاران ِ قاصد خنده و طعنه
در آبگير دلش به نشست وا مي دارد
آنکه آرام ترين پلک ها را بر هم نهاده
حماسه هاي باغ انار را
بر برگ هاي نيلوفر به خاطر سپرده ،
قطره قطره نقش مي زند
نه نه نه
آسوده مگير سکوت اش را
آنکه پرواز مهاجرت را بر غروب رنگ مي بازد
تنها طراوت چشمانش را تمثالي
هم آهنگ جريان گردن ات مي سرايد
خاطرش را بخواه
آهنگ اش را با بيدارترين پرواز آخرين توکا همراه کن
پس در مشام بهارنارنجش غرقه شو
گمان مبر که شهد گلگون اش
ترش ترين شهيدان را مي پرورد
آنکه آخرين خنده را
واپسين ايثار به جا مانده اش را
در دستانت فشرد
دريغا که شدن اش را
استحاله ناگريز اش را
دردي جان کاه خواهدم بود
تا پريدني را سر آغاز شود
که دنباله دار ترين ستارگان هم
در پي ام هم ساز شوند
(يکي به ژنرال که در هزار توي خود شکستم اش و باز خنديد )

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...