<$SiKHooL$>

پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵

نوشته ي روز

سلام روز.
خوبي؟ من اين چند روز هر روز براي خيلي ها نامه داده ام اما هيچ براي تو نامه نداده ام اي روز.
روز! نکند تمام شان را خوانده باشي! نامه هاي من انقدر شخصي بودند که خودم هم به خاطر نميارم شان. اين چند روز همه اش به نامه گذشته، روز. تو خود شاهد بودي بر احوال و اخبار من. امروز را ساخته اند تا خودشان را گول بزنند که ديروزي هم بوده. پريروز و پس پريروز که ديگر فاجعه هستند. همان بهتر که مثل آن کوچولوي يک متري هرچه گذشته است را بريزم در يک گوني به اسم ديروز و همه گذشته ها، حتي اول همين نامه را با ديروز خطاب کنم. من که نه آدم کشته ام و نه دنبال قاتلم مي گردم. پس چه حاجتي به دونستن اين هست که در چه ساعتي و چه روزي فلاني کجا بوده. اسرار مملکت که هيچ، اسرار شخصي خودم هم پشيزي برايم ارزشي ندارند. پس چه حاجتي که بدانم بهماني در اين ساعت و آن روز کجا با کي قرار ملاقات داشته يا در چمدان فلک زده اش جز قبض هاي بدهکاري چه سر عظيمي بهمراه.
روز، تو ميداني چرا من وقتي ميخواهم کسي با اراده چشم خويش يک چيزي را ببيند يا بخواند به هر دليلي اراده اش نمي گيرد؟ اين چه انگشتي ست که من دارم که تا مي آيد خستگي اش را بر زمين بگذارد همه ميگويند "پر"؟
واقعا باحال هست ها.
روز، من نفهميدم بالاخره تو هر شب تمام مي شوي؟ تکرار مي شوي؟ مي خواهي برم جار بزنم که چه جنايتي اتفاق افتاده و خبيثي تو را دزديده و تنها تصويري از تو را براي اينکه ما شک نکنيم بجاي تو چسبانده؟ من از کجا فهميدم؟ ديروز که دست به دوربين بودم و مي خواستم بفهمم چرا وقتي در افق تو به دريا ميرسي خيس نمي شوي ، ولي من به دريا نرسيده خيس خيس ام، از صورت به پايين، همان موقع بود که گوشه ور آمده عکس ات را ديدم. اين درست قبل از آن بود که خورشيد بجنبد و غروب کند تا من را عاشق کند.حالا وضع اش بدتر هم شده. حالا که ميداند که فهميده ام پرده اي هست و پشت پرده اي هم بايد باشد و پشت پرده هم خبري، حالا که عاشق هم شده ام که ديگر حسابم با کرام الکاتبين است، حالا که ديگر بدين وسيله خودم را به درجه "بي اهميت تمام" رسانده ام و مي توانم با خيال راحت بگويم که همه سر کار رفته بوديم، حالا بايد کسي استخدام کرده باشد تا من را سر به نيست کند. خيلي زودتر از آنکه خورشيد پايين برود، ميداند که عصر بشود فاتحه اش خوانده است. آنوقت من به عصر ارتباطات حمله ور ميشوم و ديّاري توان مقابله با من را ندارد، حتي اگر "بر اساس قوانين جمهوري اسلامي دسترسي به اين سايت مجاز نباشد".
تا به حال فکر مي کردم باران ميبارد تا تو دلي از عزا در آورده باشي و ما خنده اي بجا آورده باشيم. حالا دست اش رو شده، اين را هم بگويم خيلي عوضي هم هست. براي تعميرات اساسي آسمان قلابي ات ما را خيس مي کني که چي؟ نمي دانم چطور اين را بر سر زبان همه انداختي که آب سرچشمه حيات است. آب تنها سر رشته شلنگ توي حياط است. نه بيشتر. خيلي وقت است که به روح اعتقاد پيدا کرده ام، فهميده اي شايد که اين چند وقت اينقدر زير شر شر بارانم گذاشتي. روز، خودت ببين. داشتم براي تو مي نوشتم اما اين پا برهنه تر از من، آمده وسط گپ خودماني مان.
روز ببين چي ميخواهم بهت بگويم. من دچار خنگي شده ام. آره خودم فهميدم که شده ام. به جان تو. آخه ببين چطور يه لنگ به هوا مانده ام! راستي بايد حتما حضوري باهات صحبت کنم. اينجا که نمي شود. اين همه آدم. اين همه دود. تو هم که آن همه بالا. بيا کوير امشب. همانجا باشد قرارمان. نه ابري دست اش به آنجا ميرسد و نه انساني بهم مي رسد. شلنگي هم نمي شناسم انقدر طويل که بتواند سرچشمه حيات را برساند. تو هم که نزديک تر از مني به خودم. ترجيح ميدهم دست به يک آزمايش ذهني در محيط غير آزمايشگاهي بزنم.
ببينم بالاخره کجاست چشمه ي اين سرچشمه حيات.
خيلي خوش وقت شدم از زيارتتان روز
به اميد ديدار شبانه
سيخول سر شکسته بخاطر يه ديوار خواب آلود


اضطراب تو را
منتهي به آرزوي چهار دست هم بشود
خواستن ام به فرو رفتن
آنچنان جذابم مي کند
که تنها غمي بجا مي نهد
از دستان دراز تو
تا چشمان نگران من
(يکي براي ژنرال بندر انزلي که مي انديشد من خيال ميکنم در حالي که من مي انديشم اوست که خيال مي کند)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...