کودک گرفتگي
کودک از مرگ نهراسد
آنگاه که خنده هاي مرگ را
با پاکي اساطيري خود بزدايد
انگار کن ترانه هاي آتش را
دسته گلي بر آب داده باشد
باري
خاکستر ست که مي ماند
خاکستر ...خاکستر...خاکستر
آنچه نمي داند
اين مرگ سالار عقل مرده
آتشي ست
منم
نهان دل خاکستر
خواهمش آويخت
سرنگون
به سردابه هاي آتشکده ام
(يکي بر آن کودک که نفهميد چرا او)