<$SiKHooL$>

دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۴

کم?تم لنگه

از وقت? ننه ام گفت که نوشته هام به درد لا? جرز د?وار م?خوره د?گه ?ه طور? شدم.انگار د?گه نم?تونم بنو?سم. احساس ا?نکه چرت و پرت م?نو?سم و پس رفت? که خودمم متوجه اش شده ام منو از نوشتن ب? ملاحظه و ب? دغدغه مانع شده.م?گه ا?نا که تو م?نو?س? حرفا? خصوص? و شخص? توئه که نه به کس? ربط? داره و نه برا کس? جالبه. ب?راه هم نم?گه. حالا جدا? از ا?نکه فضا? وبلاگ کلا طور? تعر?ف شده که سوا? ا?ن محدود?ت هاست اما واقعا نم?فهمم ا?نکه من د?شب دل درد داشته باشم ?ا امتحانام خوب ?ا بد شده باشه برا ک? مهمه ?ا به درد ک? م?خوره و اصلا به بق?ه چه ربط? داره و براشون اصلا جالب ن?ست که بدونن من د?شب من چند بار به راست غلت?دم و چند بار به چپ. گرچه کس? که وبلاگ م?نو?سه با احساس د?ده شدن توسط همه مردم م?نو?سه ول? م?دونه جز ?ک? دو نفر کس? گذرش به ا?ن اطراف ن?فته که ?ک?شو هم از رو در با?ست? م?اد م?خونه.
د?گه احساس ن?ازم به نوشتن کم شده. اون شور اول?ه رو ندارم. احتمالا دارم به همون جا?? م?رسم که تا قبل ا?ن قضا?ا نم?خواستم برسم. که فکر م?کردم آدم ا?نطور? با مرده فرق? نداره ول? الان م?ب?نم که شا?د بشه ?ه طور? ا?نطور? شد که قابل تشخ?ص از مرده باشه.
احساسم، روحم داره مسخ م?شه. مثل مرد? که به تصو?ر? ?ا آرزو?? دست ن?افتن? زل زده باشه.
مثل آقا? رو? پل.
د?گه با نوشتن ارضا نم?شم شا?د به ا?ن دل?ل که د?گه دل?ل? برا ارضا شدن نم? ?ابم. شا?د به ا?ن دل?ل که حس ارضا شدنم رو از دست دادم. شکل ارضا شدنم فرق کرده.
از ا?ن به بعد با د?دن ?ه مورچه ارضا م?شم. با د?دن ?ه تابلو ارضا م?شم. من ول? باز خواهم نوشت. ول? ا?ن بار به شکل? د?گه . نه مثل قبل و به سادگ?. به سخت? خواهم نوشت. به سخت? شستن ظرف پس از ناهار. به سخت? ب?دار شدن برا? نماز صبح. به سخت? گذاشتن زباله دم در.
و در نها?ت به سخت? کشتن ?ه مورچه.
نم?دونم م?شه گفت جالبه ?ا نه که من نم?تونم مورچه بکشم. انگار بخوام مرتکب جنا?ت? نابخشودن? بشم. ا?ن موجود با تمام کوچک? و ظرافت? که داره من رو و دستم رو برا کشتنش م?لرزونه.
شا?د تا به حال متوجه نشده باش?ن ول? هم?شه و همه جا حواسم رو تا اونجا که هست جمع م?کنم مبادا پام رو? ?ه مورچه بره.ا?ن قض?ه شا?د برا خ?ل? موجودات د?گه هم صادق باشه ?ا نباشه مثل پشه ?ا گربه(البته گربه نم?کشم ول? ازش اصلا خوشم نم?اد) ول? مورچه هم جا? خودش رو داره. شا?د برا ا?نه که ?اد کس? م?افتم که م?گن تا به روز آخر عمرش مورچه ا? رو ز?ر پاش نکشته. البته دق?قا ?ادم ن?ست که اصلش چ? بود ول? هر چ? بود مورچه هم جزوش بود.
تا به حال نسبت به حستون احساس? داشت?د؟ حتما داشت?د. من از ا?ن حس? که ا?ن دو روزه داشتم اصلا خوشم نم?اد. فکر م?کنم قبلا هم تجربه اش کرده بودم و حس خوب? ن?ست.
من رو ?اد حال? م?ندازه که سع? م?کنم اونطور? نباشم و نشم ول? حرف ?ک? از دوستام خ?ل? من رو مشغول خودش کرده.
سع? ام رو م?کنم که خوب شم. م?دونم که م?شم.
دوستتون دارم. هر ک? که باش? و ا?ن جمله رو خونده باش?. دوستت دارم. خصوصا اگه تو خونده باش?.

کاش م?شد ا?ن کوچه را
بن بست? ساخت
کاش م?شد ا?ن کوچه را بست
تا شا?د بتوان?م
در همهمه ا?ن فضاها? به هم تن?ده
دوباره به هم برس?م
(?ک?)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...