<$SiKHooL$>

دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶

مارگارين براي خوردن مخ گوسفند زنده در محل با مهر استاندارد موجود مي باشد

براي زندگي كردن و يافتن چيزي كه نمي دوني كجا مي شه پيداش كرد علما فرموده اند كه بايد گشت.
..........
زندگي همون كلمه اي هست كه روزي صد دفه مياد جلو چشم ام و سعي مي كنم باهاش جمله بسازم. بعضي وقت ها از ساختن كلمه بعدي هم عاجز ميمونم.
براي زندگي با تمام بند و بساطي كه همه جا به اسمش پهن شده و همه ريخت و پاشي كه از بدو ورود در برمون ميگيره، براي اين چيزي كه اسمش "زندگي" شده تنها يه سوال وجود داره. براي اين همه تغييرات و تضاد ها و تناقض ها، براي همه اينها تنها چيزي كه لازمه يك علت هست. بعدا گفته ميشه زندگي خود اون علت يا وجهي از اون علت هست و بين اين دو فاصله و تفاوت ناچيزي قائل شده ايم. با تمام اين احوال زندگي يك مفهوم پوچ و تو خاليه. زندگي به خودي خود چيزي براي عرضه نداره. هويت؟ نداره. اندازه؟ نداره. زمان؟ نداره. جنس؟ نداره. اسم؟ حتي اسم هم نداره. اين چيزي كه من ميگم با هزار و يك چرخ مياد ميچسبه پس ذهن شما و آخر امر چيزي دستگيرتون ميشه كه اصلا معلوم نيست سر و تهش چيه. اين بلاييه كه سر هر مفهوم انتزاعي و گاهي بر سر مفاهيمي كه ما به ازاي عيني دارند هم مياد. اما زندگي (از اونجايي كه چيزيه كه همه مجبور هستند به سر و كله زدن باهاش و مادام العمر درگيرش هستند) مسيري رو طي مي كنه كه براي ساير مفاهيم به اين شكل صورت نميگيره. زندگي بيشتر از اينكه خودش چيزي باشه. درون اش هست كه مي تونه پر از انواع و اقسام مفاهيم و معاني باشه.
پيرمردي را ميشناختم كه كيسه بزرگي به دوش داشت كه هميشه پر بود از هر چيزي كه به فكر خطور بكنه يا نكنه . و هميشه جماعتي از كودكان به دنبالش دوان دوان حركت مي كردند. بزرگترها گاه و بيگاه تنها چشم شان را پي اش ميفرستادند و بر خلاف تصويري كه زاده ميشد. نه كيسه و نه پيرمرد هيچ جذابيتي نداشتند. آن مجهول درون كيسه به سادگي بر تمامي پيرمرد و كيسه غلبه مي كرد.
عدم به اين شكل بر قالب خود ( وجود)، غالب ميشود.
زندگي هميشه پر كردني بوده. زندگي همان فكر و ذهن و احساس و انديشه ماست كه هر لحظه پر ميشه. و آنوقت برداشت و محصول انديشه ما به اسم زندگي تلقي ميشه. زندگي درك و حس هست. نه بيشتر و نه كمتر. چيزي كه ميشه انجام داد و نگشت، حس كردنه و نه چشم چروندن.
از طرفي براي مرگ كه هيچ چيزي از پس اش نيست درك بسيار روشن تري وجود داره. عدم هيچ وقت جايي براي نسبيت نميگذاره و اين هنر عدم هست. با اين همه سوالاتي كه براي مرگ پيش مياد بسيار بيشتر هست از چيزي كه براي زندگي بوجود مياد. مرگ و خصوصا مرگ غير طبيعي. يعني همان خودكشي. يا كشته شدن يا كشتن. براي اينها علل زيادي لازمه. انواع و اقسام داره و هر قدم نياز و علت خودشو مي طلبه. تنوعي كه براي رسيدن به اين عدم هست هيچ در مسير رسيدن به وجودي مثل زندگي يا يافت نمي شه يا لااقل به جديت دنبال نميشه (توسط هر فرد عامه و نه لزوما فرد خاص). و همانطور كه گفتم اينها همه به اين علت هست كه قطعيت اتفاق، خودش رو به وجود و ما تحميل ميكنه. به همين جهت هست كه براي عدم و نبود عموما دليل ( علت ) قانع كننده تري وجود داره تا براي زندگي. به اين دليل كه زندگي امتداد آوره. روز و شب داره و در ادامه روزمرگي داره تا آدم رو به اين نتيجه ناخواسته برسونه كه همه چيز ميتونه بي مزه و طعم بشه. در حالي كه مرگ يك "آن" هست. يك لحظه. و تمام. و تنها بعضي ها هستند كه بلدند طوري خودكشي كنند كه طعم زندگي با طعم مرگ بتونه برابري كنه. كساني مثل سايمون در فيلم روز هشتم كه لذت وصف ناشدني شكلات هاي مرگ آور رو با مرگش مياميزه و به اين شكل ميتونه ادعا كنه كه در نهايت زندگي مرده. ( اين ادعا براي ما شكل ميگيره)
علما بيشتر از اينكه احيانا با يافتن سر و كار داشته باشند در پي بازي با كيفيت اين گشتن هستند.
ديريست ضمخت و بد تركيب شده ام.

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...