پس طلوع ديگربار
شباهنگام هر بار
دوشادوش هم به کناره هاي مجعد دريا
و در ضيافت مهتاب
من غرق غرقاب رخسار ماه در آن بيکران
جاري مي شدم و
او اما در خيرگي اش در ماه
ذره ذره
چه هر ذره صدبار و هزار بار
ناپيدا مي شد و آشنا مي شد
و نا پيدا تر
و آشناتر
و آشنا ناپيدا تر
چنانکه من اين آشناترين ناپيدا را
در اعماق حلال خود معجوني سپيد و جانفزاي
بخود مي آميختم
و در تلألو آخرين
خورشيد را به طلوعي ديگر
دگرگون باز مي خواندم
(يکي براي ...)