ليک انسان
شرف
چه بار سنگيني ست شرف
و درين پرش هاي وحشت زده
چه سنگين تر
و موهاي پدرم را چه زود و چه بي شرم سفيد کرد
دنيايي که بنايش بر دويدن هرآنچه زيست توانست کرد
سرسام آور سرعت اش ليک هر ناکجا آباد را
از پيش ناکجا چشمانمان به کوته ترين زمان ربود
پس اينچنين اوج گرفته موج شهوت مرگزاي تندتر گامي به پيش
در لخته اي ز خون و نفس به پس
ايجاب کننده آن سبکي ديوانه واريست سرانجام
تا تارنماي جاندار جهنده را در خصم هر لگام
در کندني و انکار ديرپاي
در پرده اي کبود و پريده رنگ
رقصي دهد چنين خموش و چنان نا تمام
(يکي واسه ...)