<$SiKHooL$>

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۵

نسرين بيگم

بابک خان زند از اهالي روستاهاي شمالي وقتي داشت دخترش را براي قرباني روانه برج ميکرد از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. بابک خان همانطور که از اسمش و دوره اي که داستان درش اتفاق مي افتد مشخص هست که خان بوده و خب خان بودن هم همراهش مثل خيلي کلمات کليدي و معني دار ديگه اي ، هزار کلمه و ماجرا رو همراه خودش مي کنه. اين بابک خان زند تا دو سه نسل پيش نه زند بود و نه خان. اما از بد روزگار وقتي جد بزرگ اش صد و پنج نفري رو که بهش پناه آورده بودند به دو ده و يک چشمه و دو گله گوسفند و اسم و رسمي معاوضه کرد، هم خان شد و هم از براي تماميت بزرگواري اش زند هم شد .زند شد تا مردم به اسمش و با ياد وکيل الرعايا ياد او را هم همراه کنند. و بعدا با ياد آوري اين معامله خود بگويد که اگر اين صد و پنج نفر همه رعيت من بودند هم آنچه که از دست دادنشان مرا شد، صد بار از بودنشان بيشتر بود.
از آن پس هم در سايه عنايت حضرت سلطان درختانش از پي هر سال پربار تر مي بشد و گوسفندانش فربه تر . تا پس از سالها و به گفته خودش و تأييد صد و پنج رعيت فرزند پسري او را شد که باز به تأييد همه رعايا به زيبايي خورشيد .
پسر که اسمش را بابک گذاشته بودند هر روز از پس روز ديگر که مي گذشت اگر تأييد کلام رعايا مي گفت که پسر اين پدر است اما چشمان اش از پدري ديگر داد سخن مي دادند و خب اين از چشم خان دور نبود و تا وقتي که چاره اي نيافتند جز اينکه صد و پنج رعيت شهادت دادند که کلاغي که به دست چهار سگ هار دريده شد چشمان پسر را دزديد. تا اينکه خيال پدر راحت گشت و آسوده سر به زمين گذاشت تا از پس او نفريني کهنه به قدمت سن پسر سر باز کرد.
چون پسر همواره چشمانش به پارچه اي بسته بود و به خاني رسيده بود در اولين فرمان اش مناسب ديد که زني اختيار کند. اما چون زن از خان در دستورات و اداره امور پيشي نگيرد نظر بر اين شد دختري نا بينا به همسري برگزيند که زيبايي اش همه در صدايش شنيده شود که شد و از قضاي روزگار شد کوکب خاتون . آنچه در اين دوره به بار نشست همه پسري بود که از همه نعمتي برخوردار بود جز چشمانش که بي پلک زاييده شد . و از آن پس همواره قدري آب در کنارش بود تا چشمانش را به آن از خشکي نگاه دارد و همواره از خواب بي بهره بود و اين هم از عجايب روزگار بود . پدر زياد دوام نياورد و تنها از براي دفع اين نفريني که پسرش را و خودش را گرفتار کرده بود دست به دامن زني شد از تباري هندو تا به دعايي نوشته پسر را و شايد نسل پسر را نجات دهد و آن شد که پسر را دستور دادند که چشم اش هيچ دختري را نبيند و تنها مادرش را تا نوزادي . پس پدر ديري نپاييد که از غم پسر جان و جهان را وداع گفت . پسر را اسم شد بابک تا ياد پدر را زنده نگه دارد. پسر تا بيست سالگي هيچ دختري را نديد و آنچنان بود که گويي از بودن زنان در اين دنيا بي خبر بود. شبي که روزش را به شکار رفته بود چون قصد بازگشت کرد همه انتظار فردا را داشتند و از اين بابت همه زنان و دختران در کوچه و برزن به هميشه در رفت و آمد بودند. وقتي متوجه شدند که خان به شهر بازميگردد گويي شهر را زير و رو کرده باشند و همه در خانه پناهي جستند و ناگاه چون دختري از اهالي روستاهاي جنوبي به شهر آمد چشم بابک خان زند را چنان به خود دوخت که در همان نگاه دل داد چنان که جدش شرف اش را داده بود و باز بدست نياورد. چون به کوشک باز آمدند خان چنان آشفته بود که هفته اي نه حرفي زد و نه چيزي خورد . در آخر هفته دستيارش را خواند و از او دختر را خواست. کلام بابک خان زند چنان بود که مقابل اش تنها اطاعت تاب مي آورد . وقتي نسب دختر را جويا شدند به مرد و زني رسيدند سالخورده که گويا دختر نتيجه شان بود از پسري جوانمرگ . دختر تن به ازدواج نداد و خان از شنيدن اش بر آشفت و شبانه پي دختر فرستاد تا به مانند جدش آنچه دور از دسترس بود را به تدبيري دست يافتني کند. پس ازدواجي شد که به شهادت صد و پنج رعيت با رضايت دختر و پدر و مادرش بود و همه شاهدان اشک هاي مادر را در شوق عروسي دخترش ديدند. درختان که به صد و پنج باغ و دام ها به صد و پنج گله رسيده بودند از آن پس روزي درختي مي خشکيد و دامي سقط مي شد. بابک خان تنها دختري داشت و از نداشتن پسري شب و روز گله داشت و از پس اين ناکامي ها به دنبال زني فرستادند از تبار هندو تا بر اين نفرين چاره اي انديشه کند و او که کودکي خان را به ياد داشت از پي شکسته شدن عهد اين را دليل بد آمد ها شناخت و او را گفت که چون پسري خواهد بايد دخترش و همه دختران روستاي شمالي را قرباني نفريني کند که روزي پدر بزرگ همسر خودش بر دزديده شدن پدر بابک خان زند جدش را به آن نفرين همراه کرده بود. چون به روستاي جنوبي به تهديد خان گريخته بود دوباره صاحب پسر? شد تا تلخ? از دست دادن پسر اش را به ا?ن ش?ر?ن پسر بشوراند. اما چون شباهت پسرش به او بيش از پيش شده بود خان از ترس از دست دادن پسر و دولت اش دست اش را به خون پدر سرخ کرد .
پس بابک خان زند از پي اين خبر از شادي دست دختر را گرفت و خود اولين نفر بود که با خوشحالي به سمت برج رفت تا دختر را قرباني کند و مادر را در اتاقي زنداني کرد تا چنان که دلش خواست بگريد.
وقتي بابک خان زند با دخترش به بالاي برج رفت چنان بادي برخواست که چشمان بابک خان خشک شدند و بالاي برج هم که آب پيدا نمي شود . پس از درد به خودش پيچيد و پيچيد تا پايش لغزيد و از بالاي برج سقوط کرد.
دختر که از نجات جانش آسوده و از نفرت پدر خلاص شده بود به آغوش مادر بازگشت.
زن بابک خان زند هم عجيب کاري کرد. خانه بابک خان زند را خراب کرد و طويله اي ساخت که قبر بابک را که ديگر خان نبود در زير همان طويله قرار داد و هيچ پسري را اجازه نداد که نام بابک برش بگذارند.
به نصيحت زن هندو بر قبر هر يک از آن صد و پنج قرباني درختي نشاند و براي هر کدام گوسفند? قرباني کرد و خود در خانه پدري اش بي آنکه شوهر کند روزگار مي گذراند و آنچه از عوايد زمين و دام بود را به مساوات بين همه تقسيم مي کرد.


و خورشيد هزار بار ديگر هم که بگردد
نخواهد فهميد
زمين رازش را کجا پنهان کرده
و نخواهد فهميد
که چرا نيمه اي از ماه هميشه تاريک است
(يکي)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...