<$SiKHooL$>

یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

كسي نمي تواند تو را مجاب كند براي خودت گوري كه نمي داني برپا كني، وقتي هنوز آواز لك لك ها تو را ته نشين نمي كنند

يكي از روزهاي تابستون رو دارم زير لب زمزمه مي كنم. برف شديدي ميباره و من با آستين كوتاه مقابل دختر كوچولو ايستاده ام. او سعي داره بوراني هرچه هلاكت بار تر به پا كنه و من سعي مي كنم هرچه ممكنه بيشتر واسه دلخوشي اش جون بكنم. وقتي تمام برف شادي اش تمام شد ازم خواست براش برف شادي ديگه اي دست و پا كنم. من تو بساطم همچين چيزي نبود و از سر ناتواني در اجابت خواسته اش شونه بالا انداختم و با دهان كج سر تكون دادم. ناراحت شد. خواستم از دلش در بيارم، در اومدم كه: خب عوض اش ديگه من يخ نميزنم و نمي ميرم و پيش ات مي مونم خب.
اما او كه سرش تا اونوقت پايين بود و تو خودش بود با چشماي اشك آلود نگاهم كرد و گفت: اگه يخ نزني من چطوري ببوسم ات تا دوباره زنده بشي؟
و من وا رفتم كه چرا
چرا هنوز زنده ام...؟
(يكي واسه اونكه نخواست چيزي بگه بي هيچ بگو مگو)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...