|
<$SiKHooL$> |
|
شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶
مردك لباس درست حسابي نداشت. همان كه به تن داشت رو كمي دست كشيد و سعي كرد صاف كنه لباس اش رو. چروك لباس عميق تر از اين بود كه با تك ضربه اي ساقط شود.
جلو رفت و سعي كرد چند بار در طي اين فاصله جملات اش را مرتب و اصلاح كند. در قدم هايش و دست ها كه هر لحظه از جيب به كمر ميرفت و آويزان ميشد و درهم ميرفت و دوباره به جيب ها مي خزيد، آشكارا ترديد در جريان بود. دو مردي كه سمت ديگر خيابان ايستاده بودند و گويا منتظر شخص سومي بودند هر از چندي نگاه شان را در معجون ماشين هاي رنگ وجور گونه گون مي چرخاندند و در تمام مدت، صحبت بين شان در جريان بود. يكي قد بلند و چهار شانه و ديگري لاغر بود با قدي متوسط، اما بدني كاملا آماده و ورزيده داشت. لباس هاشان ساده اما مرتب بودند. مرد قد بلند كه از زير سبيل پرپشت اش سيگاري نمايان بود به ندرت آن را از لبانش جدا مي ساخت. مردك آنها را شناخته بود و به سمت شان مي رفت. وقتي رسيد، طوري ايستاده بودند كه يكي روبرويش بود و ديگري پشت اش به او بود. وقتي خود را معرفي كرد. مردي كه رويش به او بود به همراه اش اشاره كرد كه فرد مورد نظر آمده. مرد به كندي سر برگرداند و نگاهي به سر و روي مردك انداخت. سپس مشخصات او را جويا شد و وقتي اطمينان حاصل كرد كه خودش است پرسيد: آماده اي؟؟ مردك دستپاچه گفت: خيلي طول مي كشد؟ مرد كه گويي آزموده و كاركشته بود جواب داد: همونطور كه خودتون تو درخواست تون آورده بوديد. به هر حال حق انتخاب با خودتونه. سوال ديگه اي نيست؟ مردك كه انگار با اين سوال شير فهم شده بود كه بهتر است حرف بيشتري نزند نتوانست جلوي خودش را بگيرد و گفت: خيلي عذر مي خواهم اما فقط يك سوال ديگه. مرد با لبخند رحيمانه اي گفت: بگو حرفتو. به پشيموني اش نمي ارزه. و صداي لرزان مردك به زور از گلو خارج شد كه: مشكلي كه پيش نمياد؟ مرد در عوض پاسخ دست دراز كرد و مردك بلافاصله متوجه شد و پرونده اش رو از زير پيرهن اش بيرون كشيد. پاره كاغذ هايي بودند بهم ريخته كه يكجا جمع شده بودند. مرد نگاه سريع اما با دقتي به پرونده انداخت. چند برگ را زير و رو كرد و فرستادش دست همكارش. مرد دوم كه كمي عقب تر از آنها ايستاده بود، پرونده را با حوصله بيشتر نگاه مي كرد و با كاغذ هايي كه دست خودش بود تطبيق شان مي داد. در همين فاصله مرد نگاهي دوباره به سر تا پاي طرف مقابل اش انداخته بود، سيگار ديگري روشن كرده بود و بي مقدمه گويي در ادامه صحبت قبلي گفت: فرقي نمي كنه. به هر حال برد با توئه. شانس داري ديگه. همه همچين موقعيتي گيرشون نمي آد.گرچه يه مقدار عجيب بود ولي تصميم بر اين شد كه باهات همكاري كنند. ساختمان 7.1 رو براتون در نظر گرفتيم. كاملا مناسبه. معمولا درخواست هايي تو اين رده رو جواب داده. مردك ناگهان اين حرف از دهن اش بيرون جهيد:جواب داده؟ از كجا معلوم؟؟ و بلافاصله از گفته خودش پشيمان شد. عضلات صورت اش درهم فرو رفت كه انگار بارها وبارها از اين مساله رنج برده ست. مرد اما با نگاهي عاقل اندر سفيه به او پاسخ داد: شما با خودتون چكار كرده ايد؟ شما نبايد انقدر به خودتون سخت بگيريد. ديگه كافيه. ديگه قراره همه چي تموم بشه. ما خيلي بيشتر از اونكه شما فكر مي كنيد به فكرتون هستيم آقا. ما تمام مراحل رو با جزئيات بررسي مي كنيم. حتي يك عضله صورت رو هم از قلم نمي اندازيم. گرچه مواردي از اين دست كار رو كمي براي شناسايي سخت مي كنه اما ازتون خواهش مي كنم به ما اعتماد كنيد. كسي وظيفه شناس تر از ما پيدا نخواهيد كرد. مردك گفت: بله بله حق با شماست. حق... با شماست. و كم كم در خود غمالود فرو رفت. مرد دوم كارش را به پايان برده بود. سيگار مرد اول نيمه تمام به زمين افتاد. زير پا له شد و دست اش به شانه مردك خورد و اين حرف در گوش مردك طنين انداخته شد" خب همه چيز درسته. وقت اشه قربان. منتظر شما هستند." و مردك با شنيدن اين حرف سرش را بالا آورد و همراه شان به راه افتادند طوريكه كم كم در قدم هايشان سرعت گرفته ميشد. ....... غروب بي انگيزه اي فضا را پر كرده بود و خورشيد در ملقمه اي از ابر هاي زرد و سرخ و خاكستري سرك مي كشيد. آسمان خراشي كه تابلويي نئوني روي اش 7.1 را نشان مي داد خودش را به خورشيد تحميل كرده بود. سه مرد طبقات را آرام آرام با صداي جيغ كودكانه اي كه از دور كم كم بلند مي شد بالا ميرفتند. ...... مردك وقتي از يكي از بلند ترين ساختمان هاي شهر سقوط ميكرد در اين فكر بود كه سزارين مادرش آنهمه تلاش براي دنيا آمدن به زحمت اين همه بالا رفتن از طبقات مي ارزيد يا نه؟ گويي كار از محكم كاري عيبي نمي كرده باشد. (بعد از صد دفه جان كندن براي اتمام اين فيلمنامه داستان نامه ايده نامه و غيره وغيره بي آنكه فراموش كردني در كار باشد) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|