|
<$SiKHooL$> |
|
جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵
چه کسي رو ميشناسيد که بويي از اصغر به مشامش نخورده باشه؟ همه ما اصغر را ميشناسيم. اصغر جدا از سيگار فروشي و دکه داري و باربري و شاگردي و حمالي و گاهي نقاشي ساختمان خيلي جاهاي ديگر هم حضور چشم گير دارد. اصغر تنها قهرماني ست که اسمش هيچ جا ثبت نشده و من هم ثبت اش نخواهم کرد. چون همه ارزش اصغر به همين است. اصغر همه هنرش اين است که هميشه و همه جا هست و همه ما ميشناسيم اش. به ندرت پيدا مي شود قهرماني مانند اصغر. کسي مثل اصغر نان به خانه نمي آورد. يک نان آور تمام عيار. بي برو برگرد. اصغر تنها قهرماني ست که وقتي ميميرد در اوج شکوهمندي کاسه اي خرما و سيني حلوا بدرقه اش مي کند. گاهي چند چادر و يک جفت دمپايي قرمز کوچولو هم تا سر قبرش مي روند. اما اصغر با تمام اينها صدايش در نمي آيد و همه ناراحتي من از همين است. که اصغر تا به حال صدايش در نيامده و وقتي هم که حرفي زده يا ما گوش نبوده ايم و يا به اصغر بودنش به اعتنا از کنارش گذشته ايم. بعضي هم به اصغر بودنش صورت اش را سرخ کرده اند تا شايد زبانش کمتر سرخ شود. اصغر از کودکي اصغر شده. معمولا همينطور اصغر مي شوند. شما کمتر اصغري را ميبينيد که بعدا اصغر شود. اصغر اکثرا مادرش سر زا ميرود. کجا؟ خدا ميداند. گاهي پي زندگي خودش. گاهي هم گور به گور ميشود. اصغر اما اگر مادرش ماندني باشد هم دو حالت بيشتر ندارد. يا گوله محبت و يا گلوله خفت بر پس گردن اصغر. به هر حال پس گردني خور اصغر خيلي ملس مي باشد. و همين ها هم در هر ضربه به اصغر هويت مي دهند. يا زيرشان خورد شود و بميرد. يا زيرشان سخت شود و بشکند و بميرد. شما مي دانيد کي اصغر ديگر ادامه پيدا نمي کند؟ وقتي به ندرت اصغر پايش به جايي و دستش به دهانش ميرسد و تمام تلاشش را مي کند تا هيچ اثري از اصغر در تخم و ترکه اش باقي نماند. او در اين تلاش خودش را محو مي کند و کم کم از پي او اکبر و ياشار و کمال و در حالت شديدش کامران و کامبيز به وقوع مي پيوندند تا هيچ شکي جاي نگيرد در پس زمينه اي که قاعدتا نبايد اصغر باشد.
اصغر تنها قهرماني است که به هر حال و در هر وضعيتي ميميرد. او در مرگ خودش مسئول هميشگي است. چه حتي اگر در ميان کشتگان قطار از ريل خارج شده اي باشد. او يا وقتي ميميرد که آه در بساط ندارد يا ميميرد تا ديگر اصغر بودن که ديگر ننگي در بين اعضاي خانواده بشمار ميرود کاملا پاک شده باشد. سعي کنيد اصغر نباشيد و نمانيد. اصغر بودن تنها عاقبتش له شدگي است. آنهم در چرخ گوشت زندگي که دوشاخه اش در پريز جامعه فرو ميرود به دست گذشته. |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|