|
<$SiKHooL$> |
|
یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵
من، هنوز در پيچ و خم کجا هستيم و کجا مي رويم ، سر سفره شام و هم جوار خواهر . گيرم پدر و مادرم دو سه 10 سانتيمتري بالاتر بواسطه احترامي که با سن و سال بالا رفته شان در درد کمرشان رخنه کرده ست. ناگهان به هول، پدرم، تجربه درک کرده مان را خيلي سريع متذکر مي شود که:" زنگ در را مي زنند" و من با سرعتي که تازگي ها پيدا کرده ام که متمايل شده به سرعت خنده ها و احساسات بروز پيدا کرده ام، مي روم سمت اف اف و سر برگردانده در طي راه مي گويم به پدر( يا شايد خودم) که " اشتباهي حتما زنگ را زده اند" ( که خيلي وقت است زنگ اين خانه زنگ زده) . گوشي مي گويد تا من به خودم بجنب ام که:" نامه داري، پيشتاز، زود تر بياين بگيريدش لطفا" که انگار فهميده ما غافل گير شده ايم. و من خيلي ساده فهميده ام که نامه براي من است که معمولا نامه ها براي من است. کسي غير من در اين خانه ديگر به اين پستچي ها اعتماد ندارد. پس به سرعت، تمام کساني که نامه اي مي توانند داده باشند يا بسته اي را، در ذهنم مرور مي کنم و مطمئنا نتوانسته ام حدس بزنم. در طي اين تقريبا يک ماهه، هر روز فکر مي کردم که چطور بايد گفت. خبر گرفت و خواست. خواستم مزاحم دوست از قماش خودم شوم. تا او برود و بخواهد که در را باز کنند تا پرنده ام ( که فقط مال من نيست) ، پرواز کند. و البته تجربه ي دوباره هميشه آدم را آشفته مي کند. حتي تو کازابلانکا. پايئن مي روي و پستچي بيرحمانه و صريح مي گويد که از درياست و مي خواهي بگويي که يواش تر .مگر سر آورده اي. بيدار مي کني خواب آلوده احساسم را. بي هيچ حرفي همه تشريفات را همراه با نامه رسان برگزار مي کنم و با بسته اي بالا مي روم و وقتي مي پرسند مي گويم که" معلوم ست که براي من است. انتظار ديگري داشتيد؟" و از اندازه بسته همه مي فهمند که درون اش چه پرنده خسته اي پر پر مي زند. چه خوشحال شدم که فقط آن بود و ديگري نبود. و چه لرزيدم از آنچه درون آن مي بايست مي بود.
آه بر پدر اين پوزيتيويسم لعنت که ابطال پذير نيست. کيست که بتواند اين را ابطال کند؟ تجربه مگر تمبر است که بخواهم باطل اش کنم تا اعتبار پيدا کند؟ فکر مي کني اين تجربه ابطال شده ات را از راننده اتوبوس بخواهي چه دستگيرت مي شود؟؟ پس آمد. آمد بدون اينکه من به صرافت گفتن اش بيوفتم و چه خوب شد. واقعا اجر صبري بود که گرفتيم همه. فقط نفهميدم که فرستنده مي خواست که باز دستگيرش شود يا نه. که رسم اين تجربه به همين اش است. به گره اي که مي افکند. بين همه آنها که در دام تجربه اش گرد هم آمده اند. ممنون از تجربه دريا که آموختي اش آه توئي؟؟ سر آخر .... تشنگي يخ زده گاهي به آسمان نگاه مي کنم و حوصله ام را، اي نامه رسان حراج مي کنم پس در آور به ازايش حرص ات را و جسارت ات را به پشت دست بر تنور سرد شبانه مان بچسبان تا گرم شويم بي کلامي به اصرار چه آنکه آشنايم با سخاوتت تن ام خواهي کرد تمام آدرس فرستنده را حوصله رسوب کرده ات را به سراپا تن لرزان گيرنده ام بر صبر شکننده ام (يکي براي ملاقات هاي پاره پاره اش با نامه رسان) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|